تبليغاتX
پرسش مهر 7
قرآن کریم در مورد محبت می‏فرماید:

«و من الناس من یتخذ من دون الله أندادا یحبونهم کحب الله و الذین امنوا اشد حبا لله» (1)

مؤمنان، به خدا دل بسته‏اند و دوستان او هستند، ولی مشرکان و کافران، دوستان بتهایند؛ اما محبت مؤمنان به خدا از محبت بت پرستان به بتها بیشتر است؛ چون هیچ زیبایی به اندازه خدا جمیل نیست و هیچ معرفتی به اندازه معرفت او کمال نیست و هیچ انسانی نیز به اندازه مؤمن، عارف نیست؛ از این رو، هیچ انسانی به اندازه مؤمن، عاشق و محب نیست. محبت شدت پذیر است و اگر چه کمیت ندارد ولی دارای کیفیت است؛ محبت «وزن» ندارد ولی شدت وجودی دارد و «وزین» است.

علت برتری محبت مؤمن، به خدا از محبت مشرک به بت، این است که بت اگر چه زیبا باشد زیبایی بصری و سمعی یا زیبایی خیالی و وهمی دارد و درک این زیباییها به وسیله گوش و چشم و تأثیر این محبوبها در حد وهم و خیال است؛ چون انسان نا آگاه، می‏پندارد از بتان و به طور کلی از غیر خدا کاری ساخته است. بنابراین، معرفت بت پرستها در حد توهم و تخیل و زیبایی شناسی آنها هم در حد خیال، وهم، سمع و بصر است و به همین دلیل، محبت و عشق آنها از محدوده چشم و گوش از یک سو و از محور وهم و خیال از سوی دیگر نمی‏گذرد؛ ولی مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبیعی و از راه وهم و خیال، آثار مثالی و برزخی مطلوب و محبوب حقیقی را می‏نگرد، بلکه از راه عقل، کمال معقول و اسمای حسنای الهی را می‏نگرد و قهرا درک او قویتر است و چون درک قویتر است مدرک هم قویتر است و چون مدرک قویتر است در نتیجه محبت هم بیشتر است.

در نبردهایی که بین مردان با ایمان و مشرکان و کافران در طول تاریخ، اتفاق افتاده است مؤمنان، همواره پیروز بوده‏اند و این بدان دلیل است که ایستادگی و مقاومت در سایه علاقه، همان ایستادگی در پرتو معرفت است و چون معرفت مؤمنان کاملتر است، علاقه آنها نیز کاملتر است و چون محبت و اشتیاق و علاقه آنها کاملتر است، ایستادگی آنها نیز کاملتر و بیشتر است؛ و چون مقاومت و ایستادگی آنها کاملتر و بیشتر است، قهرا پیروزی هم از آن آنهاست :

«کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة بإذن الله» (2) .

البته امدادهای غیبی، نقش سازنده‏ای دارد، ولی زمینه ساز حصول آن امدادهای غیبی همین محبتها، معرفتها، عشقها و شوقهای وافر سالکان کوی حقیقت و معنویت است، و در هر موردی که چنین ثمری از نبرد با کافران به دست نیامده، بر اثر ضعف معرفت، نقص ایمان و قصور محبت بوده است.
محبت راستین و دروغین

محبت بر دوگونه است: محبت صادق و محبت کاذب.

محبت صادق آن است که انسان کمال را درست تشخیص بدهد و البته وقتی به کمال آگاهی پیدا کند، به آن دل می‏بندد مانند محبت به خداوند، متقابلا کمال هم جاذبه دارد و محب را به سمت خود جذب می‏کند و در حقیقت محبت صادق، دو جانبه است؛ اما محبت کاذب آن است که انسان، نقص را کمال بپندارد و بر اساس چنین پندار باطلی به آن کمال موهوم علاقمند گردد؛ مانند محبت غیر خدا، مخصوصا محبت عالم طبیعت، محبت کاذب و جاذبه‏ای است که عین دافعه است؛ چنانکه افعیها با نفس کشیدن، برخی از حشرات را جذب می‏کنند؛ اما نه برای پرورش و کمال بلکه برای هضم و نابود کردن. بنابراین، جذب آنان، جذب کاذب است.

زرق و برق دنیا نیز چنین است. انسان اگر به دنیا دل ببندد، دنیا جاذبه دارد و او را به سوی خود جذب می‏کند؛ اما برای این که او را درهم بکوبد و نابود و سپس به صورت زباله دفع کند، ولی ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان است بلکه محب آنان نیز هست و آنان را به سمت خود جذب می‏کند تا آنها را بپروراند و احیا کند. از این رو، همان گونه که گفته شده:

ألا کل شی‏ء ما خلا الله باطل

و کل نعیم لا محالة زائل (3)

در مورد محبت نیز باید گفت هر محبتی غیر از محبت خدا باطل و دروغین است.

امیرالمؤمنین ( علیه السلام) می‏فرماید:

دنیایی که شما را ترک می‏کند، پیش از این که شما را ترک کند، شما آن را ترک کنید: «و آمرکم بالرفض لهذه الدنیا التارکة لکم» (4)

در مثلها نیز آمده است: «عزل» از مقام به منزله طلاق مردان و حیض کارگزاران است: «العزل طلاق الرجال و حیض العمال» (5) . انسان هم سرانجام روزی از دنیا و لذایذ و مقامهای آن عزل و محروم می‏شود؛ از این رو قرآن دنیا را خانه فریب و نیرنگ معرفی می‏کند.

البته منظور از دنیا آسمان و زمین نیست؛ زیرا اینها آیات الهی و نعمت خداست. ذات اقدس خداوند دنیا را چنین معرفی کند: مثل دنیا این است که بارانی ببارد و سرزمینی، سبز و خرم شود، ولی پس از مدتی خزانی در پی آن بیاید و آن را به صورت کاهی زرد در آورد و از بین ببرد:

«کمثل غیث أعجب الکفار نباته ثم یهیج فتریه مصفرا ثم یکون حطاما» (6) .

چون «مثل» غیر از «ممثل» است، معلوم می‏شود امور طبیعی مانند فصول چهارگانه، «دنیا» نیست. اینها آیات منظم و خوب است؛ یعنی پاییز در جای خود به همان اندازه خوب و زیباست که بهار در جای خود؛ چون اگر پاییز و زمستانی نباشد، هرگز بهاری نخواهد بود، ولی آن «من» و «ما» که چند صباحی خرمی و آنگاه پژمردگی را به دنبال دارد، «دنیا» است و چنین چیزی جاذبه‏ای دروغین دارد و هر محبتی که در کنار جاذبه دروغین باشد و یا محبت آن محبوبی که انسان را خوب جذب می‏کند تا از بین ببرد، محبتی کاذب است و اصولا هر محبتی که به غیر خدا تعلق بگیرد چنین است، ولی در محبت الهی خدای سبحان لطف و فیض منبسط خود را گسترده است تا محب خود را به فضای باز درآورد و به او پروبال بدهد تا پرواز کند. از این رو قرآن کریم می‏فرماید:

«و الذین آمنوا أشد حبا لله» (7) .

بنابراین، اگر محبت کسی به دنیا و آخرت یا به خدا و غیر خدا یکسان باشد، او به این معنا، مؤمن نیست؛ زیرا معرفتش تام نیست و از همین جا معلوم می‏شود که محور بحثها معرفت است، نه محبت چنانکه در مرحله بعد تبیین می‏شود. چون خود محبت از فروعات بحثهای محوری معرفت است.

نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون» می‏گوید: لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراوتش از بین رفت. او به مادرش وصیت کرد: پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک تب، همه طراوت خود را از دست بدهد و با یک بیماری، همه نشاط او فرو بنشیند؛ دوستی بگیر که زوال‏پذیر نباشد. بنابراین، معرفت، محبت حقیقی می‏آورد و غفلت، محبت کاذب. در قرآن کریم در باره محبت کاذب آمده است:

«کلا بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة وجوه یومئذ ناضرة إلی ربها ناظرة و وجوه یومئذ باسرة تظن أن یفعل بها فاقرة» (8)

شما متاع زودگذری را دوست دارید و کسانی که چنین متاعی را به عنوان محبوب، برگزیده‏اند، در روز قیامت، چهره آنها افسرده است، ولی کسانی که خدا را به عنوان محبوب راستین پذیرفته‏اند، در آن روز چهره‏ای شادمان دارند.

نیز می‏فرماید:

«و تحبون المال حبا جما» (9)

شما مال را خیلی دوست دارید. کسی که به مال، خیلی علاقه‏مند باشد، در هنگام مرگ فشار بیشتری می‏بیند؛ زیرا باید هنگام مرگ همه علاقه‏های دنیوی را رها کند. گاهی ممکن است اصل مال کم باشد، ولی علاقه به آن زیاد باشد. آنچه در این آیه آمده، این نیست که شما مال زیادی را دوست دارید، بلکه می‏فرماید شما به مال، خیلی دل بسته‏اید. آنچه که مربوط به جمع مال و «اکتناز» است در سوره «توبه» و بعضی از سور دیگر آمده است. در سوره توبه می‏فرماید:

«و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب ألیم» (10) .

در سوره «همزه» نیز می‏فرماید:

«ویل لکل همزة لمزة الذی جمع مالا و عدده یحسب أن ماله أخلده» (11)

او مالی را جمع و شمارش کرده است و هر روز کوشیده تا بر ارقام ثروت اندوخته‏اش در بانکها، افزوده شود. او از داشتن مال وافر لذت می‏برد؛ بدون این که بتواند از آن استفاده کند و در حقیقت، انباردار دیگران است. چنین انسانی تلاش می‏کند و مشکل قیامت را خودش تحمل می‏کند ولی لذت بهره‏وری از مال را عده‏ای دیگر می‏برند و این، خسارت بزرگی است. انسانی که اهل معرفت نباشد در انتخاب محبوب، خطا می‏کند.
محبت، محور تربیت

رسیدن به مقام «محبت» محصول سیر و سلوک و پیمودن راه در مراحل پیشین است و انسان بر اثر آن «حبیب الله» می‏شود. انسان بر اثر تمرین و فاصله گرفتن از هرگونه فریب و امر ناپایدار و دل نبستن به غیر خدا، «حبیب الله» می‏شود.

یکی از مبانی مهم تعلیم و تربیت در اسلام، «محبت» است. قرآن کریم که معلم و مربی اخلاق است مهمترین محور فضایل اخلاقی را محبت می‏داند و امام صادق (سلام الله علیه) می‏فرماید : خدای سبحان پیامبر خود را با محبت الهی تأدیب و تربیت کرده است:

«إن الله عز و جل أدب نبیه علی محبته» (12) .

کار خدا تادیب است و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مودب او و مدار تادیب آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم نیز، محبت است.

هستی و همه کمالات آن نخست از مولا شروع می‏شود نه از بنده، یعنی این انسان نیست که در عبادت خدا، سه راه دارد بلکه این خداست که براساس مصلحت با سه راه، انسانها را می‏پروراند . خدا عده‏ای را براساس ترس، عده‏ای را براساس بشارت و نشاط و گروهی را براساس محبت، تربیت می‏کند.

همان گونه که اصل رسالت بر اساس

«الله أعلم حیث یجعل رسالته» (13)

است رزق موجودات نیز بر اساس حکمت است:

«الله یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر» (14)

«نحن قسمنا بینهم معیشتهم» (15)

چنانکه می‏فرماید:

«یهب لمن یشاء إناثا و یهب لمن یشاء الذکور أو یزوجهم ذکرانا و إناثا و یجعل من یشاء عقیما» (16) :

خداوند، بر اساس مشیت حکیمانه به برخی پسر، به برخی دختر و به‏برخی هم پسر و هم دختر می‏دهد و به بعضی نیز فرزندی عطا نمی‏کند، در زمینه تعلیم و تربیت نیز چنین است.

خداوند گروهی را براساس ترس از جهنم می‏پروراند؛ آنها به گونه‏ای تربیت می‏شوند که فعل واجب و ترک حرام را برای این که در قیامت نسوزند انجام می‏دهند؛ برخی را براساس شوق به بهشت می‏پروراند که آنها فعل واجب و ترک حرام را برای رسیدن به بهشت انجام می‏دهند و برخی را نیز فارغ از خوف و بشارت می‏پروراند. از این رو بر اساس

«ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» (17)

می‏توان گفت: «ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یبشرون» و چنین انسانهایی اولیاء الله هستند و خداوند آنان را بر اساس محبت می‏پروراند؛ چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم‏را نیز برمدار محبت پروراند. از این رو عبادت پیغمبر و اهل بیت ( علیهم السلام) عبادت شاکرانه و محبانه بود. البته بشارت بر مدار محبت و نشاط بر محور مودت غیر از بشارت و نشاط بر مدار جنت حسی است.

چون ادب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بر محور محبت است و آن حضرت اسوه ماست، ما موظفیم هم در ارتباط با خدای سبحان و هم در ارتباط با خلق، برمدار محبت حرکت کنیم، مثلا برای بسیاری از نوآموزان در طلیعه امر، پیمودن راه سوم یعنی مدار محبت، دشوار است؛ ولی نباید همه همت اولیای منزل یا مدرسه، این باشد که فرزندان و نوآموزان را بر مدار ترس و تشویق یا تنبیه، تربیت کنند. البته باید عده‏ای را بترسانند که اگر در امتحان یا سایر برنامه‏ها، موفق نشوید، تنبیه، مردود یا اخراج می‏شوید و عده‏ای را نیز باید تشویق کنند که اگر در امتحان یا برنامه‏های کلاس کامیاب شدید، هم جایزه می‏گیرید و هم آینده‏سازان خوبی خواهید بود و.... این کارها، سودمند است اما کار نهایی نیست و باید دانش‏آموز را بر محور محبت، تربیت کرد تا دوستدار علم شود و برای مدرک، نمره، شهرت در جامعه، چاپ عکس در مطبوعات و... درس نخواند.

مسئله «تخویف» و «تبشیر» در قرآن و روایات اهل بیت ( علیهم السلام) فراوان است؛ اما نسبت به افراد ضعیف، مرحله نهایی و نسبت به افراد متوسط، مقدمه و وسیله است، تا انسان در اوایل، از راه تنبیه و تشویق و کم‏کم بر اساس تحبیب حرکت کند.
عناصر اصیل تهذیب اخلاق

چون اخلاق از علوم انسانی است، تهذیب اخلاق به دو عنصر اصیل: شناخت حقیقت انسان و شناخت سود و زیان او، وابسته است. البته اگر کسی حقیقت خود را بشناسد، به سود و زیان و خیر و شر خود پی می‏برد و این دو عنصر به یک عنصر اصلی و عنصر فرعی بر می‏گردد.

بیان مطلب این است هیچ کس که ذاتا از خود منزجر نیست، بلکه هر انسانی به خود، علاقمند است.

اصل دوم این است که هر کسی کار را برای محبوب خود انجام می‏دهد و چون به خود، علاقه‏مند است، کار را برای خود می‏کند. اگر انسان آن «خود» اصیل را شناخته باشد، در انتخاب هدف کار، دقیق است و آن را برای «خود» اصلی انجام می‏دهد و انتخاب هدف کار، مراحل گوناگونی دارد:

مرحله اول این که انسان، «خود» اصلی را گم کرده و خود فرعی و بدلی را به جای آن نشانده باشد و بیگانه را به جای خویشتن خویش تلقی کند، درآن صورت، کاری که به سود بیگانه است به نفع خود می‏پندارد و آن را به سود او انجام می‏دهد و خیال می‏کند به نفع خود اوست و کاری که به زیان بیگانه است به زیان خود می‏پندارد و از انجام آن اجتناب می‏ورزد؛ مثلا، شهوت و غضب را که از فروعات انسانند و باید از عقل او اطاعت کنند به جای امیر معزول، یعنی عقل می‏نشاند. وقتی شهوت و غضب، فرمانروای درون او شدند محبوب او خواهند بود و آنگاه هر کاری انجام می‏دهد یا باید شهوت‏پسند و یا غضب‏پذیر باشد و به این جهت دست به گناه می‏زند.

مرحله دوم این است که زمام امر را به دست شهوت و غضب ندهد و بالاتر از این بیندیشد و به مرحله وهم راه پیدا کند و مقام خواه و جاه طلب باشد. او وهم را به جای عقل نشانده و بیگانه را به جای دوست جا داده است و از این وهم بیگانه اطاعت می‏کند. از این رو ممکن است دست به حرام دراز نکند و بر اساس غریزه شهوت یا غضب و... کار نکند و کار خیری را انجام دهد؛ ولی تظاهر و ریا کند. در این صورت، فعلش فعل خوب ولی خود او فاعل بدی است . چون بیگانه را به جای آشنا نشانده است. او خیال می‏کند ریا اصل او را که عقل باشد ارضا می‏کند؛ در حالی که دشمن را که وهم باشد راضی می‏کند، نه دوست را. از این رو در روایات و ادعیه، ما را از ریا پرهیز داده و به تقوا توصیه کرده‏اند.

امام سجاد (علیه‏السلام) به خدای سبحان عرض می‏کند:

«و لا تجعل شیئا مما أتقرب به فی آناء اللیل و أطراف النهار ریاء و لا سمعة و لا أشرا و لا بطرا» (18)

خدایا! به من توفیق بده تا هیچ کاری را از روی ریا و سمعه انجام ندهم.

مرحله سوم آن است که انسان، زمام امور را به دست شهوت و غضب یا وهم نمی‏دهد تا گناه و ریا کند اما می‏خواهد نام نیکی از او بماند؛ چون اگر نام نیکی از او در این جهان بماند و او «زنده یاد» باشد بهتر از آن است که «سرای زرنگار» ی از او بماند. که البته این، مرحله نازله خیر است. چون او خود اصلی را فراموش کرده و خود فرعی را به جای او نشانده و به آن خود فرعی، دل بسته و سعی کرده است رضای آن را تأمین کند.

اگر کسی به مرحله والاتری بار یابد و بداند، بدون این که بخواهد دیگران ذکر جمیل او را بر زبان جاری کنند، دیگران چنین خواهند کرد، این حساب دیگری دارد؛ چنان که خدای سبحان می‏فرماید:

«و جعلنا لهم لسان صدق علیا» (19)

اما عالم بودن، غیر از قاصد بودن است، چنانکه خداوند گاهی ذکر جمیل کسی را منشور می‏سازد، بدون این که او عالم باشد. چنانکه در دعای کمیل آمده است:

«و کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته» (20) .

گاهی کسی می‏داند که خداوند، این لطف را اعمال می‏کند و به او ذکر جمیل می‏دهد، ولی گاهی او به قصد ذکر جمیل، کاری انجام می‏دهد؛ مانند این که می‏کوشد تابلویی به نام او باشد. البته هدفش خیر است و آن این است که دیگران به یاد او باشند و برای او طلب آمرزش و مغفرت کنند؛ اما این مرحله نیز مرحله‏ای ضعیف است.

مرحله چهارم آن است که شخص در این فکر نیست که دیگران از او نام ببرند؛ گرچه می‏داند خدا ذکر جمیل می‏دهد. او کار را برای خدا انجام می‏دهد. و وقتی سخن از خدا مطرح می‏شود، ترس از جهنم و شوق به بهشت، مطرح است.

مرحله پنجم که بالاتر از همه مراحل گذشته است، مرحله محبت الهی و انس با خداست که انسان، کار را نه برای ذکر جمیل و یا خیر بودن کار و نه برای نجات از جهنم یا دستیابی به بهشت، بلکه برای رضا و محبت و لقای حق انجام دهد. همه این مراحل، چنانکه در مرحله بعد تبیین خواهد شد، به شناخت حقیقت انسان بر می‏گردد. اگر کسی حقیقت خود را بشناسد، آنچه که به حال او سودمند یا زیانبار است می‏شناسد و از زیانبار می‏پرهیزد و از سودمند، استفاده می‏کند.
خیانت به «خود»

از طرف دیگر، همان طور که غش و خیانت در اموال و حقوق و اعراض دیگران نارواست، قبل از هر چیزی، غش در امانت، محبت و صداقت، نسبت به «خود» انسان هم نارواست. همان گونه که انسان، موظف است با دیگران خیانت نکند، موظف است که با خود نیز خیانت نکند؛ بلکه این وظیفه نسبت به خود قبل از آن وظیفه است. اگر کسی شهوت و غضب را به جای عقل عملی، و وهم و خیال را به جای عقل نظری، نشانده باشد، غاصب است و به خود خیانت کرده است. این غش در معرفت است و اگر کسی در معرفت، خائن باشد، در عمل هم مبتلا به خیانت خواهد شد و رعایت حقوق «خود» رانخواهد کرد. از این رو دستورهای اخلاقی، در این زمینه فراوان است که به جان خود خیانت نکنید.
محبت به بندگان خدا

آنچه نسبت به «خود» گفته شد، نسبت به اعضای خاندان نیز باید رعایت کرد؛ مثلا انسان باید، در محیط خانواده، به پدر و مادر محبت کند؛ زیرا فرزندان از سویی نوجوان یا جوانند و سرگرم تشکیل زندگی هستند، هم طراوت دارند و هم توانایی و از سوی دیگر، پدر و مادر فرسوده‏اند و جاذبه‏ای برای آنان ندارند. از این رو دستور اکید دینی است که به پدر و مادر، به ویژه در دوران سالمندی آنها، احترام بگذارید، ولی دین، به ما دستور نداده که به فرزندانتان مخصوصا در دوران نوزادی آنها علاقه‏مند باشید؛ چون علاقه نسبت به آنها هست و اگر دستور مجدد می‏آمد این علاقه، مضاعف و به جای این که راهگشا باشد راهزن می‏شد؛ ولی در باره پدر و مادر مخصوصا در دوران سالمندی آنها چون جاذبه‏ای در آنها نیست به ما دستور داده‏اند که آنان را رها نکنید:

«و إما یبلغن عندک الکبر أحدهما أو کلاهما فلا تقل لهما اف» (21)

اگر پدر و یا مادر یا هر دو سالمند شدند، به آنها «اف» نگویید. در باره دنیا هم چنین است. محبت دنیا در کام همه ما چشانده شده است. از این رو به ما دستور نداده‏اند که به دنیا علاقه‏مند باشید؛ بلکه فرمان داده‏اند که علاقه به دنیا را تعدیل کنید.

در باره جامعه نیز به ما دستور داده‏اند که ملت را یک واحد بدانید و دیگران را هم مثل خود تلقی کنید و در مسائل اجتماعی هیچ سهمی برای دیگران، کمتر از سهم خود قائل نباشید .

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

این از دشوارترین کارها اخلاق اجتماعی است که ما برای دیگران همان سهمی را قائل باشیم که برای خود قائلیم.

در نصوص دینی ما چند چیز به عنوان «سید الاعمال» ، یعنی سرآمد کارها، شناخته شده است مانند: رعایت انصاف در رفتار و معاشرت با دیگران، برادری و برابری با دیگران و یاد مستمر خدا،

چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین ( علیه السلام) می‏فرماید :

«یا علی سید الأعمال ثلاث خصال: إنصافک الناس من نفسک، و مواساة الأخ فی الله عز و جل و ذکرک الله تبارک و تعالی علی کل حال» (22) .

جامعه با این اعمالی که سید سایر کارهاست شکل می‏گیرد و اسلام برای این که ما را به «سید الاعمال» برساند دستورهای رسمی داده است؛ اولا تا چهل خانه را، همسایه یکدیگر قرار داده و رعایت حقوق همسایگی را لازم شمرده است که البته این چهل خانه، چهل خانه هندسه فضایی است نه هندسه مسطح؛ بنابراین، کسانی که در آپارتمانها و برجها زندگی می‏کنند همان طور که چهل خانه در چهار جهت، همسایه دارند، چهل خانه در طبقات پائین و بالا نیز همسایه دارند. در این فضای وسیع، انسان موظف است شهری را زیر پوشش حقوق مجاورت خود بگیرد.

در همین فضا همسایه مسجد بودن نیز مطرح است که:

«لا صلاة لجار المسجد الا فی المسجد» (23)

همسایه‏های مسجد باید نماز را در آن بخوانند و اگر به جماعت در مسجد موفق نشوند، لا اقل به صورت «فرادا» نماز را در مسجد بخوانند تا یکدیگر را در آن جا ببینید و با این کار، محبت و صفای متقابلی ایجاد شود. بعد از این که مردم، عادت کردند نماز پنجگانه را به جماعت بخوانند هفته‏ای یک بار، مردم یک منطقه در یک جا برای نماز جمعه حضور پیدا کنند و سپس به آنها دستورداده شده است سالی دو بار نماز عید فطر و قربان را با هم بخوانند .

این اجتماعات شبانه روز در نماز جماعتها و اجتماع هفتگی نماز جمعه، و اجتماع عمومیتر نماز عید فطر و عید قربان، سالی دو بار، زمینه را فراهم می‏کند تا کنگره عظیم حج، سالی یک بار انجام شود که در آن نه تنها مردم یک کشور، بلکه مردم کشورهای گوناگون در کنار هم جمع می‏شوند. به این ترتیب، این دین، ستون و همچنین پایه‏های اصیل خود را بر اساس انس و محبت با دیگران و تفکر اجتماعی تدوین و تنظیم کرده است و چنین جامعه‏ای هرگز نسبت به دیگران خیانت نمی‏کند. در حقیقت خیانت به دیگری فرع بر غش و خیانت به خود است. کسی که خود را شناخت هرگز به جامعه خیانت نمی‏کند و خیانت به مردم، یعنی خیانتهای اجتماعی از خیانتهای فردی به مراتب بدتر است.

کتاب: مراحل اخلاق در قرآن ص 325
نویسنده: آیت الله جوادی آملی

پی‏نوشت‏ها:

.1 سوره بقره، آیه .165

.2 سوره بقره، آیه .249

.3 أسد الغابة، ج 4، ص .483

.4 بحار، ج 86، ص .237

.5 الصوارم المهرقة، ص .125

.6 سوره حدید، آیه .20

.7 سوره بقره، آیه .165

.8 سوره قیامت، آیات 20ـ .25

.9 سوره فجر، آیه .20

.10 سوره توبه، آیه .34

.11 سوره همزه، آیات 1ـ .3

.12 بحار، ج 17، ص .3

.13 سوره انعام، آیه .124

.14 سوره رعد، آیه .26

.15 سوره زخرف، آیه .32

.16 سوره شوری، آیات 49ـ .50

.17 سوره یونس، آیه .62

.18 مفاتیح‏الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.

.19 سوره مریم، آیه .50

.20 مفاتیح الجنان، دعای کمیل.

.21 سوره اسراء، آیه .23

.22 بحار، ج 66، ص .371

.23 بحار، ج 80، ص .379
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
در يونان باستان و در غرب امروز، نظامهاى اخلاقى متعددى پى‏ريزى شده و به وسيله پايه‏گذاران آنها، معرفى گرديده است.
بيشترين اين نظامات ، مربوط به دوران پس از رنسانس است كه در اين دوره شيوه بحث و بررسى در علوم دگرگون گرديد و سرانجام پديده‏اى به نام «سكولاريزم‏» و تفكيك دين از حكومت‏يا به تعبير صحيح‏تر« دين‏زدايى‏» خود را مطرح كرد.
در چنين شرايطى مدعيان جدايى اخلاق از دين نيز، يك رشته اصول اخلاقى را تدوين و عرضه نمودند، كه ما در بحث‏هاى آينده به تبيين ملاكهاى اين نظامات خواهيم پرداخت، آنچه كه در اين‏جا مورد بررسى قرار مى‏گيرد، تبيين نظام اخلاقى اسلام و ويژگى‏هاى اوست.
تبيين هرنوع نظام اخلاقى در گرو شناخت انسان است و تا پايه‏گذار يك سيستم اخلاقى، شناخت درستى از انسان نداشته باشد نمى‏تواند ارزش را از ضد آن تمييز دهد، و گزاره‏هاى سعادت آفرين را از گزاره‏هاى بدبختى‏زا جدا سازد، زيرا هدف از نظامات اخلاقى تبيين راه سعادت و خوشبختى او است; تا خود انسان شناخته نشود ملاك سعادت و شقاوت او شناخته نمى‏گردد. اگر در اين بررسى‏ها با يك رشته سيستم‏هاى اخلاقى آشنا شديم كه با يكديگر اختلاف جوهرى دارند، به خاطر اختلاف پايه‏گذاران آنان در شناخت انسان است، و اختلاف ديدگاهها در شناخت، مايه اختلاف در امور مربوط به ارزشهاى اخلاقى خواهد شد.

ما در اينجا به معرفى انسان از نظر اسلام مى‏پردازيم، تا روشن شود چگونه مكتب اخلاقى خود را بر اساس يك شناخت عميق از انسان بنا نهاده است ونقطه نظرهاى او در اصول ياد شده خلاصه مى‏گردد.

ولى لازم است ملاك فعل اخلاقى از نظر اسلام و تفاوت آن با فعل عادى بيان گردد. و اين مقدمه كه به عنوان مدخل بحث مطرح مى‏گردد، از اهميت‏خاصى برخوردار است.
ملاك فعل اخلاقى در اسلام

در اين كه فعل اخلاقى چيست؟ و چگونه بايد آن را از فعل عادى تميز داد، سخن فراوان است و در عصر يونان باستان تا به امروز ميان دانشمندان مورد گفتگو بوده و در نتيجه، مكتب‏هايى پديد آمده كه به تدريج‏بيان مى‏شوند.

آنچه كه الآن براى ما در اين بحث مطرح است، تبيين ملاك فعل اخلاقى از نظر اسلام است، و اين‏كه در نظام اخلاقى اسلام مرز ميان دو فعل (اخلاقى و عادى) چيست؟

1. ريشه در درون داشتن

«اخلاق‏»، جمع «خلق‏» به معنى «خوى‏» است و گزينش اين لفظ حاكى از آن است كه فعل اخلاقى چيزى است كه بايد ريشه در درون داشته باشد، و مظهرى براى يكى از احساسات گرانبهاى درونى تلقى گردد، بنابراين فعلى كه موضع‏گيرى انسان را نسبت‏به غرايز بيان نمى‏كند، نمى‏تواند فعل اخلاقى باشد. مثلا هرگاه عاملى از خارج كسى را براى ساختن بيمارستان و مركز علمى تحت فشار قرار دهد و او نيز پاسخ مثبت‏بدهد يك چنين فعل نمى‏تواند، يك فعل اخلاقى باشد، زيرا عاملى از درون در پديد آمدن آن مؤثر نبوده، بلكه عاملى از بيرون او را بر اين كار واداشته است.

البته: اين‏كه «فعل‏» بايد ريشه در درون داشته باشد، قيد لازم است، ولى قيد كافى نيست قيد ديگر (حسن و زيبايى عمل) لازم است كه بيان مى‏گردد وبراى توضيح شرط دوم، لازم است‏به تقسيم قضايا در حكمت نظرى و عملى به دو قسم «خودمعيار» و «غير خودمعيار» اشاره كنيم، آنگاه به بيان شرط دوم بپردازيم:

فلاسفه قضاياى حكمت نظرى را به دو دسته تقسيم كرده‏اند:

الف) قضاياى بديهى.

ب) قضاياى نظرى.

مقصود از قضاياى بديهى، آن رشته گزاره‏ها است كه خرد در اذعان به درستى و يا نادرستى آن، به دليل و برهان نيازمند نبوده و گزاره از قبيل قضاياى «خود معيار» باشد مانند، كوچكى «جزء» از كل، در حالى كه قضاياى نظرى بر خلاف آن است و تصديق به صحت و عدم صحت آن در گرو دليل و برهان و استدلال و امعان نظر است، و در نتيجه قضاياى بديهى در حل قضاياى نظرى نقش كليدى داشته و با ناديده گرفتن آنها، درهاى علم و دانش به روى انسان بسته مى‏شود.

همين تقسيم بر قضاياى حكمت عملى نيز حاكم است; تفاوت قضاياى دو حكمت‏يك چيز بيش نيست، مطلوب در گزاره‏هاى حكمت نظرى، آگاهى و دانستن آنها است مثل اين‏كه بگوييم «هر پديده‏اى پديد آورنده‏اى دارد» و سنخ قضيه به گونه‏اى است كه نوبت‏به عمل نمى‏رسد در حالى‏كه مطلوب نهايى در گزاره‏هاى حكمت عملى، عمل و پياده كردن آنها مى‏باشد، مثلا مى‏گوييم: عدل زيبا است، ظلم و ستم نازيبا است.

در اولى كوشش مى‏كنيم كه بدانيم، در دومى مى‏كوشيم پس از دانستن به كار ببنديم. و در هر حال، هر دو نوع از قضايا، به دو گروه بديهى و غير بديهى تقسيم مى‏شوند چيزى كه هست در تقسيم قضاياى حكمت نظرى از الفاظ «بديهى » و «نظرى‏» بهره مى‏گيريم، ولى در تقسيم قضاياى حكمت عملى الفاظ «بديهى‏» و «غير بديهى‏» به كار نمى‏بريم. و اگر بخواهيم از يك تعبير جامع در مورد هر دو نوع حكمت، بهره بگيريم شايسته است‏بگوييم:

الف) قضاياى «خود معيار».

ب) «قضاياى غير خود معيار».

علت اين تقسيم در هر دو نوع از قضايا روشن نيست، زيرا اگر تمام قضايا در هر دو حكمت، نظرى و يا «غير بديهى‏» باشند كشف حقيقت، ممتنع مى‏گردد، زيرا مشكلى، مشكل ديگر را حل نمى‏كند لذا بايد در ميان انبوه قضاياى «نظرى‏» و «پيچيده‏» قضاياى روشنى وجود داشته باشد كه كليد حل ديگر قضايا گردد و در اين قسمت ميان هر دو نوع حكمت فرقى نيست.

2. زيبايى و نازيبايى فعل

يادآور شديم كه هدف نهايى در تحصيل قضاياى حكمت عملى به كار بستن آنها است. خرد قضاياى اين نوع از حكمت را به زيبا و زشت، خوب و بد تقسيم مى‏كند، و در توصيف آنها، به حسن و قبح،بى‏نياز بوده و به جايى دست دراز نمى‏كند، و قاطعانه گزاره‏اى را به صورت مطلق و كلى به يكى از دو وصف، توصيف مى‏كند و مى‏گويد: عدل زيبا است و بايد انجام داد، و ستم نازيبا است‏بايد پرهيز كرد، و در فاعل جز آگاهى و اختيار چيزى را شرط نمى‏داند، اين نوع احكام در مورد عدل و ظلم، از احكام خود معيار اين قوه مدركه است.

بنابراين، اخلاق از مقوله «جمال‏» و «زيبايى‏» است و راه كشف آن، عقل و خرد است، خردى كه فقط خود عمل را، مجرد از هر نوع ضمايم جز حسن و قبح آن، مورد بررسى قرار داده و ارزش و يا ضد ارزش بودن آن را اعلام مى‏دارد.

زيبايى را مى‏توان، به زيبايى حسى و جسمى و زيبايى روحى و روانى تقسيم كرد.

زيبايى از مفاهيمى است كه انسان درك مى‏كند ولى نمى‏تواند آن را در قالب تعريف بريزد و به اصطلاح «يدرك ولا يوصف‏» است‏با اين همه مى‏توان گفت: واقعيت زيبايى همان توازن و هماهنگى اجزاى موجود زيبا است، عين اين بيان در زيبايى روح نيز مطرح است، انسان با قوا و استعدادهاى گوناگون آفريده شده، و هر يك از اين نيروها، به نوبه خود مايه حيات و زندگى اوست ولى مشروط بر اين‏كه ميان قوا، تعادل و توازن برقرار گردد، در اشباع هر قوه‏اى حد اعتدال در نظر گرفته شود و از افراط و تفريط پرهيز شود در اين صورت روح و روان جمال و زيبايى خود را باز يافته و زمينه حكومت عقل فراهم مى‏شود.

بنابراين: اخلاق، آن گونه رفتار انسانى است كه از روح زيبا سرچشمه مى‏گيرد، و زيبايى روح در سايه تعادل قوا و توازن تمايلات درونى انسان است.

از اين بيان مى‏توان استفاده كرد كه اخلاق هم مى‏تواند از مقوله زيبايى و هم از مقوله «عدالت‏» باشد; زيرا زيبايى روح جز در سايه اعتدال و به كارگيرى هر قوه‏اى به دور از افراط وتفريط صورت نمى‏پذيرد، انسان بايد هم از قوه شهوت و هم از قوه غضب بهره بگيرد، و گرنه نسل انسان قطع مى‏گردد، ولى در عين حال نبايد زمام زندگى را به دست آن دو بدهد، بلكه بايد عقل را حاكم بر بهره گيرى از اين تمايلات قرار دهد.

زيبا سازى تن در عالم رحم صورت مى‏پذيرد، و انسان را راهى به آن نيست، در حالى كه زيبا سازى روح كه از طريق ايجاد تعادل ميان قوا و ايجاد اعتدال در اعمال خواسته‏هاى درونى صورت مى‏پذيرد، در اختيار انسان است، روح زيبا و معتدل، رفتار زيبا را به دنبال دارد، و بالعكس روح نازيبا و غير معتدل، ضد ارزش نتيجه خواهد داد.

از آيات قرآنى و احاديث اسلامى استفاده مى‏شود كه واقعيت امر اخلاقى در حسن فعل ويا قبح آن نهفته است و اصولا مساله امر به معروف و نهى از منكر كه يك وظيفه اسلامى است دعوت به يك رشته امور اخلاقى است كه واقعيت آن را «معروف‏» و يا «منكر» بودن آن تشكيل مى‏دهد و در آينده خواهيم گفت دامنه اخلاق در اسلام گسترده‏تر از اخلاقى است كه عقل عملى آن را درك مى‏كند; از اين جهت قسمتى از فرايض و واجبات و يا منكرات و منهيات از مسايل اخلاقى بوده كه وحى آن را كشف كرده و عقل را ياراى شناسايى اوصاف آنها نبوده است. قرآن درباره پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم چنين مى‏فرمايد:««يامرهم بالمعروف وينهاهم عن‏المنكر»» (1) : «آنها را به خوبى‏ها دعوت و از بدى‏ها باز مى‏دارد» بخشى از خوبى‏ها و بدى‏ها شناخته شده عقل عملى است و بخشى ديگر از آن وحى مى‏باشد.

روى اين مبنا آنچه از افلاطون درباره حقيقت فعل اخلاقى نقل شده كه او فعل اخلاقى را از مقوله زيبايى مى‏دانست‏با آنچه كه فلاسفه اسلام و متكلمان عدليه بر آن قايلند يكسان مى‏باشد.

اكنون كه ملاك فعل اخلاقى از نظر اسلام روشن گرديد وقت آن رسيده است كه به پايه‏ها و ويژگى‏هاى نظام اخلاقى اسلام اشاره كنيم:

1.انسان آميزه‏اى است از ماده و معنى

در يك نظر سطحى انسان موجودى است مادى كه پس از گذراندن پرورشهاى مقدماتى در رحم مادر، ديده به جهان مى‏گشايد، و حركت‏خود را به سوى تكامل مادى آغاز مى‏نمايد وبا سپرى ساختن مراحلى از كودكى، نوجوانى، جوانى، پيرى، فرتوتى چراغ زندگى او براى ابد خاموش مى‏گردد، ديگر از او خبرى نخواهد بود.

در اين نظر انسان، براى غايت و هدفى آفريده نشده و اصولا معلوم نيست از كجا آمده و براى چه آمده و به كجا خواهد رفت.

ولى از نظر الهيون -بالاخص فلاسفه اسلام و متكلمان ژرف نظر- انسان آميزه‏اى است از ماده و معنا، از جسم و روح، از تن و روان. حتى در نگرش عميق‏تر: سخن از تركيب وآميزه دو شى‏ء صحيح نيست‏بلكه واقعيت انسان همان نفس و روح اوست، و بدن، ابزار تكامل اوبه شمار مى‏رود. او با چشم، ديدنيها را مى‏بيند وبا گوش، شنيدنيها را مى‏شنود، بيننده و شنونده اين دو ابزار نيست‏بلكه روح و روان است كه اين دو را به عنوان آلت‏به كار گرفته است.

فلاسفه اسلامى تجرد نفس و روح را از ماده، با براهين فلسفى ثابت كرده و هم اكنون غربيان از طريق تجربى مى‏خواهند به آن برسند، ما در اين جا نمى‏توانيم براهين فلسفى تجرد را مطرح كنيم، وفقط براى بيان نقطه نظر قرآن به بيان دو آيه اكتفا مى‏كنيم تا روشن شود نفس انسانى از نظر قرآن بالاتر و برتر از ماده و ماديات است:

1. قرآن در سوره مؤمنون آنگاه كه مراتب آفرينش انسان را در رحم مادر بيان مى‏كند مرحله نهايى آفرينش اورا چنين شرح مى‏دهد:

««ثم انشاناه‏خلقا آخر»» (2) :

«ما به او آفرينش ديگرى بخشيده‏ايم‏» (آفرينشى كه با خلقت‏هاى پيشين تفاوت جوهرى دارد، (زيرا مراتب پيشين همگى در پوشش آفرينش ماده قرار مى‏گيرند).

مراحل آفرينش پيشين انسان عبارتند از:

1. نطفه، 2. علقه (خون بسته)، 3. مضغه(گوشت پاره)، 4.تبديل مضغه به استخوان، 5. پوشانيدن استخوانها با گوشت.

آنگاه بيان قرآن در اين مراحل پنج‏گانه به پايان مى‏رسد، مرحله ششم را با لحن ديگر بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: ««ثم انشاناه‏خلقا آخر»» : «به او آفرينشى جديد داديم‏».

اين آفرينش جديد به خاطر اين است كه در اين مرحله ماده، تكامل ديگر پيدا كرده و روح مجردى را در دامان خود پرورش مى‏دهد.

2. در سوره سجده قرآن شبهه منكران معاد را نقل مى‏كند، و مى‏گويد:«معترضان مى‏گويند مرگ انسان به‏خاطر پراكندگى اجزاى بدن او، مايه انحلال شخصيت اوست در اين صورت با گردآورى اجزاى بدن شخصيت نخست‏باز نخواهد گشت‏بلكه شخصيت ديگرى خواهد بود كه در برابر اعمال انسان پيشين مسئوليتى بر عهده ندارد».

قرآن در رد اين شبهه چنين مى‏فرمايد:

««قل‏يتوفاكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون‏»» . (3)

« فرشته مرگ كه براى شماها گمارده شده است، شمارا مى‏گيرد سپس به سوى پروردگار خود باز مى‏گرديد».

اكنون بايد ديد چگونه اين آيه پاسخ از شبهه پيشين كافران است كه معتقد بودند مرگ انسان وپراكندگى اجزاى بدن مايه انحلال شخصيت او است، و انسان دوم شخصيت ديگرى دارد و نمى‏تواند مسئوليت كارهاى انسان پيشين را بر عهده بگيرد.

كيفيت پاسخ اين است كه مرگ انسان به معنى نابودى شخصيت او نيست‏بلكه آنچه كه واقعيت انسان به آن بستگى دارد در نزد خدا محفوظ است، و فرشته مرگ، واقعيت انسان را اخذ مى‏كند و انسان به سوى پروردگار خود برمى‏گردد.

اين آيه صريحا مى‏رساند آنچه كه متلاشى مى‏شود واقعيت انسان نيست، واقعيت انسان چيزى است كه فرشته مرگ او را مى‏گيرد. وجمله ««يتوفاكم‏»» به معنى «ياخذكم‏» است.

و به ديگر سخن: هرگاه شخصيت او را جنبه مادى او تشكيل مى‏داد انديشه انحلال شخصيت در سايه پراكندگى اجزا مشكلى فرا راه معاد پديد مى‏آورد، ولى اگر شخصيت او فراتر از ماده باشد او از هر نوع انحلال و پراكندگى پيراسته است، و از طريق فرشته مرگ از بدن جدا مى‏گردد و تا روز قيامت نزد خدا محفوظ مى‏باشد، آنگاه كه معاد تحقق پذيرد روح هر انسانى به بدن دنيوى خويش متعلق مى‏گردد.

2. انسان موجود انتخاب‏گر است‏اصولا اخلاق از آن موجود آگاه وانتخاب‏گر است، زيرا معلم اخلاق اصول ارزشها را به انسان‏ها توصيه مى‏كند، و او را به پيمودن راهى فرمان مى‏دهد و از پيمودن راه ديگر باز مى‏دارد.

و به اصطلاح او را در جهتى قرار مى‏دهند كه به تكامل برساند، ناگفته پيداست‏يك چنين طرح از آن موجودى است كه ارزشها را بشناسد و با كمال آگاهى اصول سعادت‏زا را بر بدبختى‏زا ترجيح دهد. و اگر او را فاقد انتخاب و آزادى بينديشيم كه پيوسته به سوى يكى از دو ارزشها در حركت مى‏باشد هر نوع توصيه و سفارش درباره او لغو خواهد بود.

مساله آزاد بودن انسان يك نوع پيچيدگى دارد، زيرا انسان از طرفى در خود نشانه‏هاى جبر را مشاهده مى‏كند، و از جهت ديگر واقعيت اختيار و آزادى را در خود لمس مى‏نمايد; از اين جهت مدتى در حيرت و سرگردانى به سر مى‏برد، تا سرانجام يكى از دو طرف مساله را برمى‏گزيند.

مثلا از طرفى مشاهده مى‏كند كه او هرگز از طريق اختيار و آزادى گام به اين جهان نگذارده، وناخواسته در يك نظام خاصى رشد و نمو كرده است، و هر يك از عوامل «وراثت‏»، «فرهنگ‏»، «محيط‏» ناخواسته در روح و روان او اثرات خاصى نهاده است وسرانجام او تا حدودى در پرتو اين عوامل پيش از تولد و يا پس از آن، به صورت يك موجود دست‏بسته درآمده كه بايد در مسير خاصى پيش برود.

و اگر او آزاد مطلق، و يك فرد تام الاختيار بود، نبايد يك چنين عوامل خارج از اختيار، وجود او را فراگيرد، اين از يك طرف.

از طرف ديگر او پس از رشد و نمو و پس از بلوغ به پايه درك و تعقل، واقعيت آزادى را در اعماق دل درك مى‏كند، وخود را در انجام كارى ملزم ومجبور نمى‏بيند، درست است كه بى‏اختيار گام به اين جهان نهاده و در نظام ناخواسته‏اى پرورش يافته است، ولى اكنون زمام زندگى را به دست گرفته، و به گونه‏اى مى‏تواند با مشكلات و موانع مبارزه كند، و به هر سو كه بخواهد، عنان زندگى را متوجه سازد.

معنى آزادى اين نيست كه تمام خصوصيات وجودى يك فرد از لحظه تولد تا لحظه مرگ در اختيار اوباشد. يا عوامل توليد و رشد و تربيت را به آزادى برگزيند، بلكه واقعيت آن اين است كه انسان ميان حركت دادن دست، وگردش قلب، كاملا احساس تفاوت كند و خود را نسبت‏به اولى مسئول و انتخابگر بداند در حالى كه خود را نسبت‏به دومى چنين نينديشد، و سرانجام در اين نيمه راه زندگى، خود را در گزينش هر كارى آزاد بداند.

درست است كه در قلمرو زندگى، بخشى از سرنوشت‏ها خارج از اختيار فرد انسان است، چه بسا انسان ناخواسته طعمه حريق مى‏گردد، ويا در كام سيل و زلزله فرو مى‏رود، و يا در نبردهاى خونين كه خواسته فرد نيست مى‏غلطد ولى در عين حال، نسبت‏به يك رشته از كارها، احساس اختيار و آزادى مى‏كند، و در برابر اراده نافذ خود، مانع و رادعى نمى‏بيند، و او نسبت‏به كارهايى كه از كف اختيار او بيرون است، هيچ‏گونه مسئوليت و يا كيفر و پاداشى ندارد، مسئوليت او نسبت‏به كارهايى است كه زمام آنها را در دست دارد، و مى‏تواند عنان آن را به هر طرف كه بخواهد، بگرداند.

در پايان يادآور مى‏شويم كه قرآن درباره آزادى انسان مى‏فرمايد:

««من عمل‏صالحا فلنفسه ومن اساء فعليها وما ربك بظلام للعبيد»» . (4)

«هركس كار نيكى انجام دهد به سود خود انجام داده و هركس كار بد انجام دهد به زيان خود انجام داده است و خداى تو بر بندگان ستم نمى‏كند».

در آيه ديگر مى‏فرمايد: ««وقل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر»». (5)

«بگو(آيين) حق از جانب پروردگارتان آمده هركس بخواهد ايمان بياورد و هر كس بخواهد كفر ورزد».

3. آفرينش انسان همراه با غرايز متضاد

انسان با غرايز و تمايلات گوناگونى آفريده شده است، و در حقيقت معجونى است از كششهاى متضاد و ناهماهنگ.

در نهاد انسان، كشش‏هاى مختلف و متضادى وجود دارد، از يك طرف در نهاد وى «حق‏طلبى‏»، «حقيقت‏جويى‏»، عدالت‏خواهى‏»، «آرمان‏گرايى‏» نهفته، و از طرف ديگر در او كشش‏هايى مانند «خودخواهى‏»، «سودجويى‏»، «مقام پرستى‏»، «ثروت‏اندوزى‏» و «شهرت خواهى‏» وجود داردكه قسم نخست از اين كشش‏ها از روح ملكوتى و فطرت بالاى او سرچشمه گرفته، و قسم ديگر از غريزه مادون آن، اين غرايز كه ضامن بقاى انسان و سرچشمه هر نوع تحرك و جنبش حياتى او هستند، آن چنان در روان آدمى عمق و ريشه دارند كه گاهى سرنوشت او را به دست گرفته و خط مشى زندگى او را تعيين مى‏كنند و با قدرت و سركشى خيره كننده‏اى از نفوذ و بينايى عقل كاسته و آن را محدود مى‏سازد.

اسلام نسبت‏به همه غرايز از ديده احترام مى‏نگرد، زيرا همه آنها را در شكوفايى وجود انسان مؤثر مى‏داند چه اين‏كه اگر برخى سركوب شود و برخى ديگر پرورش داده شود انسان به كمال خويش نمى‏رسد.

اگر حس خداگرايى حس عدالت و دادگرى و يا تمايل كمك به هم نوعان و افتادگان مايه كمال است، حب ذات و اعمال خشم و شهوت نيز از پايه‏هاى زندگى انسان به شمار مى‏رود و انسان خالى از اين كششها، انسان رهايى مى‏شود كه يا در گوشه عزلت جان به جان آفرين مى‏سپارد و يا طعمه گرگان مى‏گردد.

روى اين اساس بايد عبادت و پرستش حق، با كار وكوشش براى دنيا توام باشد تا بشر بتواند از بهره‏گيرى از هر دو غريزه به كمال مطلوب برسد. اگر اسلام به اصول زناشويى دعوت كرده لكن آن را در قالب عفت‏به رسميت‏شناخته و از هر نوع افراط و تفريط در اعمال شهوت منع كرده است.

4. ملاك ارزش و ضد ارزش

براى شناسايى اصول اخلاقى و ارزشهاى والاى روحى دو ملاك وجود دارد كه به هر دو اشاره مى‏شود:

الف) امور فطرى وكششهاى آفرينشى

بحث‏هاى پيشين ثابت كرد كه آفرينش هر فردى از افراد انسان با يك رشته از كششها عجين گرديده و او بالذات و ناخود آگاه به عدل و داد، عمل به عهد و پيمان، پاسخ نيكى به نيكى دادن، كمك به افتادگان و زيردستان، تمايل درونى داشته و اصل كار را تحسين وعامل آن را نيكوكار مى‏داند.

در مقابل آن يك رشته امورى را تقبيح و از هر نوع تمايل به آن منزجر مى‏باشد. اصول اخلاقى اسلام بر اساس فطرت و آفرينش انسان بنا گرديده ونظام اخلاقى او به اندازه يك مو از اين فطرت فاصله نمى‏گيرد، و از اين جهت اخلاق اسلامى جهان شمول بوده و همه انسانهارا فرا مى‏گيرد و براى اصول خود مرزى و حدى نمى‏شناسد.

ب) نور وحى

ولى در عين حال نور فطرت - حتى فروغ عقل - در مواردى از شناخت ارزشها و ضد ارزشها عاجز و ناتوان مى‏باشد، در اين موارد از طريق وحى كه مطمئن‏ترين رابطه انسان با واقع است‏بهره مى‏گيرد.

روى اين اصل قسمتى از محرمات و واجبات جزو مسايل اخلاقى بوده و چه بسا فطرت انسان وعقل افراد بسيط از تحليل مصالح ومفاسد آنها عاجز و ناتوان مى‏باشد، ولى وحى الهى كه از ديد گسترده‏ترى برخوردار است محرماتى را برشمرده و واجباتى را عرضه داشته است.

اسلام مى‏گويد: عيب‏جويى، كنجكاوى در اسرار مردم، بدگويى پشت‏سر مردم، تفاخر به نژاد، كاملا ممنوع است، همچنان كه بهره‏گيرى از قمار و شراب حرام و انتفاع از «ميته‏» ممنوع مى‏باشد.هرگاه عقل، فلسفه تحريم اين نوع احكام الهى را درك كرد چه بهتر و در غير اين صورت ما به حكم خطاناپذيرى وحى به اين دستورها مؤمن بوده و همه را در راستاى سعادت انسان مى‏دانيم.

فطرت و خرد انسان او را به خضوع وخشوع در برابر خدا كه اين همه نعمتها را در اختيار ما نهاده است دعوت مى‏كند. اما كيفيت صحيح شكرگذارى و ثناگويى براى او روشن نيست در اين مورد شرع او را در اين راه كمك مى‏كند، و شيوه شكرگزارى وسپاس‏گويى را با فرمان نماز گزاردن و روزه گرفتن روشن مى‏سازد.

بنابراين، اخلاق اسلامى روى دو اصل استوار است:

الف) تمايلات فطرى و آگاهى‏هاى درونى كه زيبا ونازيبا را تشخيص مى‏دهد.

ب) وحى الهى و پيامهاى خداوند در مورد عوامل سعادت آفرين و يا شقاوت‏زا.

5.عمل نيك و سرچشمه پاك

در جهان امروز در ارزش‏گذارى به كارهاى انسان، رويه كار را ملاك قرار داده و آن را به نوعى ارزيابى مى‏كنند. مثلا هرگاه مردى در انظار عمومى به راز و نياز خدا بپردازد وبا زارى و گريه از خدا طلب پوزش نمايد ويا مرد متمكنى براى مستمندان درمانگاه و بيمارستانى بسازد عمل او را ستوده و جزء ارزشها به شمار مى‏رود و با انگيزه عمل او كارى ندارند و اين‏كه او واقعا از خوف خدا مى‏گريست‏يا انگيزه او رياكارى وجلب نظر مردم بود، و يا او بيمارستان را به انگيزه بشر دوستى و نوع پرورى و اظهار همدردى بابيچارگان ساخته است‏يا اين‏كه انگيزه‏هاى مادى پشت‏سر اين پديده به ظاهر نيك هست و مى‏خواهد در انتخابات شهرى و يا استانى راى مردم را بخرد و....

در حالى كه در نظام اخلاقى اسلام، نيكى و آراستگى ظاهر عمل يكى از پايه‏هاى ارزش است ولى تا اصل ديگرى به آن ضميمه نگردد نمى‏توان عمل انسان را جزء ارزشها شمرد و آن اصل ديگر عبارت است از : نيت و انگيزه پاك كه سرچشمه عمل به شمار مى‏رود; از اين جهت هر نوع عمل زيبا اما به انگيزه مادى شايسته ستايش نبوده و ارزش شمرده نمى‏شود.و نظام اخلاقى اسلام با تمام نظامات اخلاقى يونان باستان وغرب امروز در طرح اين شرط فاصله مى‏گيرد و عملى را كار اخلاقى مى‏داند كه از ايمان انسان به خدا و اخلاص وى سرچشمه بگيرد نه از هوا و هوس و....

مشركان مكه در عصر رسالت‏بت‏پرست‏بودند ولى در عين حال به تعمير مسجدالحرام مى‏پرداختند و از اين طريق در دل جامعه عرب مقامى عظيم كسب مى‏كردند ولى قرآن با كمال صراحت، عمل آنان را بى‏ارزش خواند ويادآور شد عمل صالح ميوه درخت ايمان و اخلاص است، و كار پرتوى از نيت آدمى به شمار مى‏رود و رنگ و بوى آن را مى‏گيرد و اين گروه كافر كه بر كفر خود گواهى مى‏دهند چگونه به تعمير خانه خدا كه از آن مؤمنان به خدا است دست مى‏يازند در اين مورد چنين مى‏فرمايد:

««وماكان للمشركين ان يعمروا مساجد الله شاهدين على انفسهم بالكفر اولئك حبطت اعمالهم و فى النارهم خالدون‏»» . (6)

«مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند در حالى كه به كفر خود گواهى مى‏دهند. اعمال آنان (به خاطر كفر) نابود شده و در آتش، جاودانه خواهند ماند».

سپس در آيه بعدى عمران و آبادى مساجد را از شؤون دارندگان ايمان به خدا و روز جرا مى‏داند، آنان كه نماز را بپا مى‏دارند و زكات مى‏دهند و جز از خدا از كسى نمى‏ترسند; چنان‏كه مى‏فرمايد:

««انما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الآخر واقام الصلاة وآتى الزكاة ولم يخش الا الله‏»» . (7)

«مساجد خدا را فقط كسانى آباد مى‏كنند كه از ايمان به خدا و روز ديگر (جهان آخرت) بهره‏مند بوده و نماز را به پا داشته و زكات مال را بپردازد و جز از خدا از كسى نترسند».
نيت پاك جانشين عمل

گاهى نيت پاك، جانشين عمل نيك مى‏گردد. اين مطلب نه به آن معناست كه مكتب اخلاقى اسلام مردم را به نيت كار خير، دعوت كرده وبا عمل سروكارى ندارد، بلكه هدف از اين اصل ايجاد آمادگى در تمام طبقات جامعه است تا آن كس توان كار دارد، گام پيش نهد، و كار را صورت دهد و آن‏كه فاقد توان است، انگيزه كار نيك را در دل پرورش دهد تا روزى كه توان پيدا كرد بدون دغدغه، به صفوف نيكوكاران بپيوندد.

در جنگ جمل آنگاه كه پيروزى از آن سپاه حق گرديد مردى خدمت على عليه السلام رسيد و به او گفت: دوست داشتم كه برادرم با ما بود و در اين نبرد شركت مى‏كرد تا مى‏ديد چگونه خدا تو را بر دشمنانت پيروز گردانيد. امام در پاسخ او چنين گفت:

«اهوى اخيك كان معنا؟ فقال: نعم. قال: لقد شهد...». (8)

«آيا ميل و خواست‏برادر توبا ماست؟ در پاسخ گفت: آرى، فرمود: او هم در اين جنگ با ما شركت داشته است. نه تنها برادرت بلكه كسانى كه هم اكنون در صلب پدران ورحم‏مادران به سر مى‏برند هرگاه پس از تولد و آگاهى از اين نبرد از پيروزى ما خوشحال باشند مانند ما پاداش خواهند داشت‏».

نتيجه اين‏كه: اسلام به اصلاح نيت و پاك سازى انگيزه‏ها همت گمارده و با هر نوع رياكارى در عمل، سرسختانه مبارزه مى‏نمايد وكافى است كه در اين مورد آيات مربوط به ريا در عمل را مورد مطالعه قرار دهيم. (9)

6. گزاره‏هاى مطلق و فراگير

مطلق و نسبى دو اصطلاح رايج در علوم و فلسفه است كه همگان از آن اطلاع داريم، هرگاه گزاره‏اى براى خود حد و مرزى نشناسد، و در تمام زمانها و مكانها يكسان صدق كند، يك چنين گزاره، گزاره مطلق بوده يعنى در انطباق بر مصاديق، فراگير و جهان شمول خواهد بود مثلا گزاره «فلز درحرارت خاصى انبساط پيدا مى‏كند» از اطلاق و فراگيرى برخوردار است، زيرا صدق آن، در گرو «زمان‏» و «مكان‏» خاص نيست. او در هر زمان و در هر مكان داراى چنين ويژگيها است وجز يكسان بودن شرايط، شرط ديگرى لازم ندارد، درحالى كه كوچكى و بزرگى مدرسه‏اى وصف ثابت و پايدار آن نيست‏بلكه، بستگى دارد كه آن را به كدام يك از مدارس مقايسه كنيم، چه بسا نسبت‏به مدرسه‏اى، كوچك‏تر ونسبت‏به ديگرى بزرگ‏تر باشد، از اين جهت نمى‏توان بزرگى و يا كوچكى را براى آن ثابت دانست.

ارزشهاى اخلاقى در مكتب اسلام از فراگيرى و جهان‏شمولى خاصى برخوردار است زيرا محورهايى كه بر آن تكيه مى‏كند، از كليت و اطلاق برخوردار مى‏باشند، محور گزاره‏هاى اخلاقى در اسلام عبارتند از:

1. كششهاى آفرينش و تمايلات بعد علوى انسان.

2. وحى الهى، آنجا كه فطرت وعقل كارساز نباشند.

درباره محور نخست‏يادآور مى‏شويم كه تمايلات علوى در تمام انسان‏ها يكسان است و در فطرت همه انسانها، عدل و دادگرى نيكو و پسنديده، و ظلم و ستم، بد و نكوهيده است. وگزاره‏اى كه بر چنين محورى تكيه زند رنگ و بوى اورا مى‏گيرد و جهان شمول و فراگير مى‏باشد و - لذا - در ذايقه آفرينشى هر انسانى، پاسخ نيكى، به نيكى دادن زيبا، و به بدى دادن نازيبا است. و گزاره‏اى كه از چنين منبع سرچشمه گيرد، قطعا پيوسته فياض و روان خواهد بود.

البته ممكن است، برخى از مكاتب اخلاقى نيز داراى چنين حالتى باشند،ولى مكتب اخلاقى اسلام، در اين جهت، شفافيت‏خاصى دارد، مكتبى كه محور حسن و قبح را، لذت فردى و زيبا انگارى شخص، با نفع جامعه خود مى‏داند نمى‏تواند يك برنامه اخلاقى منسجمى را براى جامعه بشرى عرضه كند، زيرا لذايد شخصى بسان سم مار و عقرب است كه براى آن دو مايه حيات، و براى مار و عقرب گزيده مايه هلاكت است. چه بسا پروژه‏اى براى جامعه‏اى سودمند و براى جامعه ديگر ضررزا مى‏باشد، محور قرار دادن نفع شخصى، يا اجتماعى انسان، نشانه بيچارگى در شناسايى اصول و نظام اخلاقى منسجم است.

ممكن است گفته شود گزاره‏هاى اخلاقى اسلام نيز «نسبى‏» است مثلا راستگويى كه يك ارزش اخلاقى است در همه جا، نيك و ستوده نيست، زيرا آنجا كه مايه هلاكت انسان بى‏گناهى گردد، نكوهيده و زشت است و در مثل گفته‏اند:«دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه‏انگيز».

پاسخ اين پرسش درباره «حسن صدق‏» و يا «قبح كذب‏» روشن است.در مورد «راست‏گويى‏» در چنين شرايط بايد گفت: اصل راستگويى هيچ‏گاه حسن و زيبايى خود را از دست نمى‏دهد ولى خرد در اين شرايط خاص به اين شخص اجازه نمى‏دهد كه اين كار را انجام دهد زيرا انسان بى‏رحمى مى‏خواهد از اين كار خير،سوء استفاده كند، و خون بيچاره‏اى را بريزد، و يك چنين بازدارى از كار خير، به معنى نفى حسن كار نيست، بلكه به معنى جلوگيرى از ستم ستمگران است كه در كمين مظلومى نشسته است و مى‏خواهد از كار نيك انسانى، سوء استفاده كند..

و در مورد دروغ گفتن در اين شرايط، يادآور مى‏شويم كه دروغ حتى در اين شرايط كار قبيح و نازيبا است ولى چون، انسان بر سر دو راهى قرار گرفته كه يا بايد كار قبيحى مرتكب شود، ويا كار قبيح‏ترى را، عقل به حكم تزاحم دندان روى جگر مى‏نهد، و دست طرف را براى دروغ گفتن باز مى‏گذارد و سرانجام قبيحى را بر انجام قبيح ديگر مقدم مى‏دارد. بسان نجات انسانى كه بر شكستن شيشه شخصى بستگى دارد، خرد ارتكاب قبيح دوم را كه از مقوله ظلم و ستم ست‏براى هدف والاتر تجويز مى‏كند، ولى هرگز نازيبايى عمل را انكار نمى‏كند.

7. ارزشهاى اخلاقى همراه با ضامن اجرا

اگر از ديدگاه برخى از دانشمندان اخلاقى كه «لذت گرايى شخصى‏» را محور نظام اخلاقى مى‏دانند بگذريم، همه نظام‏هاى اخلاقى به يك رشته امور كه غالبا بر خلاف خواسته‏هاى شخصى انسان است، سفارش مى‏كنند، انجام يك چنين دستورها با اين ويژگى، در گرو ضامن اجراى نيرومندى است كه در آشكار و پنهان انسان را همراهى كند و او را بر انجام نيكيها، و دورى از بديها، وادار سازد، ولى متاسفانه در نظام‏هاى اخلاقى بشرى يا ضامن اجرايى وجود ندارد، و يا در صورت وجود از تازيانه وجدان، و فشارهاى درونى پا فراتر نمى‏نهد، در صورتى كه يك چنين ضامن اجرا، در برابر سيل ويرانگر هوى و هوس آن هم در قالب شهوت وغضب، قدرت و توان ايستادگى ندارد، و با شكست قطعى روبه‏رو مى‏گردد.

يكى از ويژگى‏هاى نظام اخلاقى اسلام اين است كه متكى بر مذهب است. و سفارش‏هايى مانند دادگرى، وفاى به پيمان، راستگويى و درستكارى در قالب ارزش، و سفارش‏هاى ديگرى مانند بدبينى، عيب جويى و شايعه سازى در قالب ضد ارزش ، با مسئوليت فراوانى همراه است در چنين شرايط، نظام اخلاقى اسلام از جلوه و شكوه خاصى برخوردار مى‏گردد.

اخلاق متكى به مذهب به طورى كه عقايد مذهبى و اعتقاد به پاداش و كيفرهاى روز بازپسين، مجرى و پشتوانه اصول اخلاقى باشند، راهى است كه آيينهاى آسمانى و بالاخص آيين مقدس اسلام آن را انتخاب كرده و در طول چهارده قرن، نتايج درخشانى داده است.

اعتقاد به خدايى كه از درون و برون انسان آگاه است، خدايى كه در زمين و آسمان چيزى بر او مخفى و پنهان نيست، خدايى كه از تعداد «اتمهاى بى‏شمار جهان‏» ومولكولهاى اجسام آگاه است، خدايى كه حكمران و داور روز بازپسين است، و در آن روز، پرونده اعمال انسان را كه به وسيله فرشتگانى مصون از اشتباه و خطا و پيراسته از اغراض مادى تنظيم شده، باز مى‏گشايد وحتى به اين نيز اكتفا نمى‏كند، بلكه صورت واقعى كردارهاى ما را به قدرت بى‏پايان خود به ما نشان مى‏دهد و تمام اعضاى بدن ما را با اراده شكست ناپذير خود به سخن درآورده، و بر اعمال ما گواه مى‏گيرد. سپس هر فردى را به پاداش و كيفر خود مى‏رساند و ... (10) چنين اعتقاد راسخ و استوارى، بزرگترين پشتوانه اخلاق، و طبيعى‏ترين ضامن اجراى اصول انسانى است، و در حقيقت گرانبهاترين گنجينه و ارزنده‏ترين سرمايه‏اى است كه از رهبران بزرگ آسمانى به يادگار مانده است و بايد به عنوان يك ميراث گران قيمت از آن حمايت كنيم.

قدرت ايمان به خدا و اعتقاد به كيفرهاى روز بازپسين، گاهى به درجه‏اى مى‏رسد، كه انسان را در برابر گناه و آلودگى «بيمه‏» مى‏كند و انسان خطاكار را به صورت يك عنصر ملكوتى و يك فرد معصوم در مى‏آورد.

قدرت ايمان در كنترل انسان چنان است كه اگر فرد با ايمان، روزى بر خلاف مقتضاى ايمان رفتار كند، و در صحنه مبارزه با عواطف و غرايز، دچار شكست گردد، فورا به فكر جبران شكست، افتاده و راه ندامت و پشيمانى از آلودگى را، در پيش مى‏گيرد و برا ى محو آثار گناه، بدون آن كه ماموران قضايى او را تعقيب نمايند، خود را به محكمه قضايى دين معرفى مى‏كند و از رئيس دادگاه، جدا درخواست مى‏نمايد كيفر خواست ويا حكم الهى را درباره او اجرا كند و سرانجام، به صورت يك فرد پاك و سبكبار، گام به سرزمين رستاخيز بگذارد. (11)
نتيجه‏گيرى

از مجموع اين بحث‏ها مى‏توان به محورهاى گزاره‏هاى اخلاقى اسلام پى برد، و با ويژگى‏هاى نظام اخلاقى اسلام، آشنا شد، و ما براى خلاصه گويى بار ديگر آنها را به صورت موجز يادآور مى‏شويم:

1. در جهان‏بينى اسلام، واقعيت انسان را، روح و روان او تشكيل مى‏دهد و روح او پس از مرگ باقى وجاودان است، در پى‏ريزى سعادت انسان بايد زندگى دنيوى و اخروى او را درنظر گرفت. از اين جهت‏يك رشته لذايد نفسانى به عنوان منكرات ممنوع مى‏باشند، زيرا اين نوع اعمال به‏ظاهر لذت‏بخش بر سعادت اخروى او لطمه مى‏زند، خصوصا اگر بگوييم: عذابهاى اخروى، باطن اعمال دنيوى ما است كه در آن جهان در شرايط خاصى به صورت دوزخ و عذاب مجسم مى‏شوند، در اين‏جا گروهى كه از نگرش عميقى برخوردارند از پيامدهاى اين نوع اعمال كاملا آگاهند، همه را ضد ارزش معرفى مى‏كنند.

2. از آنجا كه انسان، فاعل آزاد و انتخاب‏گر است، عمل او در صورتى نام ارزش به خود مى‏گيرد كه با كمال آگاهى و آزادى از او سر زند مثلا اگر از روى جبر ماليات بپردازد ويا زكات مال بدهد، وظيفه را انجام داده ولى كار او فعل اخلاقى نخواهد بود.

3. در نظام اخلاقى اسلام به غرايز علوى و سفلى توجه شده و در سايه تعديل از همگى بهره گرفته شده است وآنان كه محور ارزش را لذايذ نفسانى مى‏دانند، به گونه‏اى در اين تعديل تحقق مى‏پذيرند.

4. ملاك ارزش، فطرت و نور وحى است

5. زيبايى عمل و وارستگى ظاهر در صورتى ارزش آفرين است كه از نيت پاك سرچشمه بگيرد و اعمال رياكارانه براى اغفال مردم، فاقد ارزش مى‏باشد.

6. نظام اخلاقى اسلام مطلق و پايدار، جهان شمول و فراگير است زيرا محور آن، كششهاى درونى انسان و وحى است كه هر دو فراگيرمى‏باشند.

7. نظام اخلاقى اسلامى، با ضامن اجرا همراه است و از مقوله توصيه خالى از هر نوع تحريك پيراسته مى‏باشد.

با شناخت اصول نظام اخلاقى اسلام و ويژگى‏هاى آن، لازم است‏با ديگر مكاتب اخلاقى، كه در يونان باستان ويا غرب امروز مطرح است آشنا شويم.

پى‏نوشت‏ها:

1. اعراف/157.

2.مؤمنون/14.

3.سجده/11.

4. فصلت/46.

5. كهف/29.

6. توبه/17.

7. توبه /18.

8. نهج البلاغه،خطبه 11.

9. سوره بقره، آيه‏هاى: 261 تا 266 مطالعه شود.

10. اين جمله‏ها مضامين آيات قرآنى است كه در سوره‏هاى مختلفى از جمله: «لقمان (31) آيه‏16; سبا(34)آيه 4 و زلزله(99) آيه‏هاى 7و8 وارد شده است.

11. در صفحات تاريخ قضاوت در اسلام، شواهد زيادى بر اين موضوع وجود دارد كه براى رعايت اختصار، از نقل و تفصيل آنها خوددارى مى‏شود.
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
. گوته، شاعر و نويسنده معروف آلمانى مى‏گويد: ساليان دراز كشيشان از خدا بى خبر، ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن دور نگه داشتند؛ امّا هر قدر كه ما قدم در جاده علم و دانش نهاديم و پرده تعصب را دريديم، عظمت احكام مقدس قرآن، بهت و حيرت عجيبى در ما ايجاد نمود. به زودى اين كتاب توصيف‏ناپذير، محور افكار مردم جهان مى‏گردد!
2. آلبرت انيشتاين كه نيازى به معرفى ندارد، مى‏گويد: قرآن كتاب جبر يا هندسه نيست؛ مجموعه‏اى از قوانين است كه بشر را به راه صحيح، راهى كه بزرگ‏ترين فلاسفه و دانشمندان دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مى‏كند.
3. ويل دورانت، دانشمند امريكايى شرق‏شناس، مى‏گويد: در قرآن، قانون و اخلاق يكى است. رفتار دينى در قرآن، شامل رفتار دنيوى هم مى‏شود و همه امور آن از جانب خداوند و به طريق وحى آمده است. قرآن در جان‏هاى ساده عقايدى آسان و دور از ابهام پديد مى‏آورد كه از رسوم و تشريفات ناروا آزاد است.
4. پروفسور آرتور آربرى كه يكى از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگليسى است، مى‏گويد: زمانى كه به پايان ترجمه قرآن نزديك مى‏شدم، سخت در پريشانى به سر مى‏بردم؛ اما قرآن آنچنان آرامش خاطرى به من مى‏بخشيد كه براى هميشه به خاطر خواهم داشت. من در حالى كه مسلمان نيستم، قرآن را خواندم تا آن را درك كنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگ‏هاى نافذ و مرتعش كننده‏اش شوم و تحت تأثير آهنگش قرار گيرم و به كيفيتى كه مسلمانان واقعى و نخستين داشتند، نزديك گردم تا آن را بفهمم .
5. لئوتولستوى، نويسنده معروف روسى مى‏گويد: هر كس كه بخواهد سادگى و بى پيرايگى اسلام را دريابد، بايد قرآن مجيد را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانين و تعليمات حقيقى و احكام آسان و ساده براى عموم بيان شده است. آيات قرآن به خوبى بر مقام عالى اسلام و پاكى روح آورنده‏اش گواهى مى‏دهد.
6. دكتر هانرى كُربن، اسلام شناس معروف فرانسوى، سخن جالبى درباره قرآن دارد. وى مى‏گويد: اگر قرآن خرافى بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمى‏كرد كه بشر را به علم و تعقل و تفكر دعوت كند. هيچ انديشه‏اى به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا كه نزديك به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فكر سخن رفته است.
7. ارنست رنان، فيلسوف معروف فرانسوى مى‏گويد: در كتابخانه من هزاران جلد كتاب سياسى ،اجتماعى، ادبى و... وجود دارد كه هر كدام را بيش از يك بار نخوانده‏ام؛ اما يك جلد كتاب هست كه هميشه مونس من است و هر وقت خسته مى‏شوم و مى‏خواهم درهايى از معانى و كمال به رويم باز شود، آن را مطالعه مى‏كنم. اين كتاب، قرآن - كتاب آسمانى مسلمانان است.
8. ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مى‏گويد: اميدوارم آن زمان دور نباشد كه من بتوانم همه دانشمندان جهان را با يكديگر متحد كنم تا نظامى يكنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجيد كه اصالت و حقيقت دارد و مى‏تواند مردم را به سعادت برساند، ترسيم كنم. قرآن به تنهايى عهده دار سعادت بشر است.
9. مهاتما گاندى، رهبر فقيد هند هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنى، هر كس به اسرار وحى و حكمت‏هاى دين، بدون داشتن هيچ خصوصيت ساختگى ديگرى پى مى‏برد. در قرآن هيچ اجبارى براى تغيير دين و مذهب انسان‏ها ديده نمى‏شود. قرآن به راحتى مى‏گويد: هيچ زور و اكراهى در دين وجود ندارد.
10. ژان ژاك روسو، متفكر و روان شناس مشهور فرانسوى، برداشت منحصر به فردى از قرآن دارد؛ او مى‏گويد: بعضى از مردم بعد از آن كه مقدار كمى عربى ياد گرفتند، قرآن را خوانده، امّا درست درك نمى‏كنند. اگر مى‏شنيدند كه محمّد(ص) با آن كلام فصيح و آهنگ رساى عربى آن را مى‏خواند، هر آينه به سجده مى‏افتادند و ندا مى‏كردند: اى محمّد عظيم! دست ما را بگير و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر يارى تو حاضريم كه جان خويش را فدا سازيم!!
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

حديث اسلامي: هل الدين الاالحب. آيا دين غير از محبت چيزي است

حافظ: نهال دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد درخت دشمني بركن كه رنج ببشمار آرد

بودائيسم ـ دهاماپادا: يك عقل صحيح و درست خدمتي را خواهد كرد كه نه يك پدر و نه يك مادر و نه يك خويش مي كنند.

انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است؛ و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است. کنفسيوس


كنفوسيوس ـ آنالكتها‌1: يك جوان هنگامي كه در خانه است بايد نسبت به پدر و مادر و در خارج نسبت به بزرگتران با محبت و احترام باشد، بايستي مشتاق و درستكار باشد. بايستي محبت او نسبت به همه جوشان بوده و دوستي نيكو را در خود پرورش دهد.

دين كنفوسيوس: لائوتان از كنفوسيوس پرسيد: منظور شما از نيكوكاري و درستي چيست‌؟ كنفوسيوس گفت: «منظور اين است كه در عميق ترين باطن قلب خود نسبت به همه چيز محبت روا داريم، همة مردمان را دوست بداريم و سخت از افكار خودخواهانه بپرهيزيم. اين است ماهيت نيكوكاري و درستي» در جائيكه محبت باشد جدائي نيست.

دين تائو «كان ينگ يين»: با همه به مدارا و حسن سلوك و محبت رفتار كن

كتاب امثال سليمان نبي 15: خوان به قول درجائي كه محبت باشد بهتر است از گاوپرواري كه با آن عدوات باشد.

رساله اول يوحناي رسول باب چهارم: اي حبيبان يكديگر را محبت بنمائيم زيرا كه محبت از خداست و هر كه محبت مي نمايد از خدا مولود شده است و خدا را مي شناسد و كسي كه محبت نمي نمايد خدا را نمي شناسد زيرا خدا محبت است.

امانوئل كانت: فرق است ميان آن كسي كه عملي از روي تمايل طبيعت انجام مي دهد و آن كه براي اداي تكليف احترام به قانون مي كند، اولي حظ نفس برده و دومي اداي وظيفه كرده است.


‌يوهان گتليپ فيخته: ظهور نيكي در اشخاص تجلي و نمايش ذات حق است و ذات حق منشاء درستي اخلاق و كردار است.

شوپنهاور: شفقت بسيار خوب و بنياد اخلاق مي باشد، اما سعادت و آزادي تام در سلب كلي اراده و خواهش است.


اگوست كنت: ترقي نوع انسان بسته به ميزان غلبه جنبة انساني بر جنبة حيواني است. هنوز حس خودپرستي در مردم غالب است و مدار امر برزد و خورد و جنگ و جدال است.

چارلز داروين: بزرگترين كمال كه موجودات جاندار در سير تحولي و تكاملي به آن رسيده اند پديد آمدن عواطف و احساسات قلبي است كه در انسان بوجود آمده است و انسان اگر مي خواهد حيوان نباشد بايد رحم و مروت و كرم و شجاعت و نوع پرستي و خير خواهي را در خود بپرورد.

هربرت اسپنسر: چون در تكامل زندگي بايد كثرت به وحدت برسد مردم بايد به معاشرت زندگي كنند و تا حدي دست از خود خواهي بردارند و رعايت حال ديگران را كنند. هر فردي بايد خوشي ديگران را هم بخواهد.

فردريش نيچه: خودپرستي حق است و شفقت ضعف نفس و عيب است. حالا كه خوب يا بد بدنيا آمده ام بايد از دنيا متمتع شوم هر چه بيشتر بهتر. براي حصول اين امر اگر هم بيرحمي و مكرو فريب و جدال و جنگ لازم آيد انجام ميدهم . آنچه مزاحم و مخالف اين فرض است اگر چه راستي و مهرباني و فضيلت و تقوي باشد بد است.

ارسطو: خودخواهي ازآن جهت بداست كه غالب مردم برتري كه براي خودنسبت بديگران قائلند در تحصيل مال يا جاه يا لذتها است.
ولتـر: علم انسان را دانشمند ميكند ولي آدم نمي كند.
برگرفته ازhttp://aosveh.blogfa.com/
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

ريشه تمام مسايل اخلاقى را سه قوّه تشكيل مى دهد:شهوت ، غضب و تفكر. اين سه نيرو نفس را به اّتخاذ علوم وادارمى كند كه افعال مناسب آن قوه از آن سرچشمه مى گيرد

توضيح اين كه : كليه افعال انسانى يا به جلب منفعت بازگشت مى كند، مانند خوردن و آشاميدن و لباس پوشيدن و امثال اين ها. يا به دفع ضرر باز مى گردد مانند دفاع از جان و مال و حيثيت و مانند آن و يا از قبيل افعالى است كه به تصور و تصديق فكرى مربوط است ، مانند تشكيل قياس و اقامه دليل براى مطالب گوناگون . قسم اول از قوّه شهويّه و قسم دوم از قوّه غضبيّه و قسم سوم از قوه فكريه سرچشمه مى گيرد و چون ذات انسان از تركيب و اّتحاد اين قواى سه گانه حاصل شده وبر اثر اين تركيب مى تواند مبداء افعال خاصى شود ودر سايه آن به سعادتى كه اين تركيب به خاطر آن قرار داده شده نايل گردد لذا همواره بايد مواظب باشد هيچ يك از اين سه قوه از مسير اعتدال خارج نشود زيرا اگر افراط و تفريطى در يكى از اين ها رخ دهد سعادت حاصل نمى شود.
در علم اخلاق حد اعتدال هر يك از قواى سه گانه را روشن كردند به اين ترتيب كه حد اعتدال قوه شهويه عفت و حد افراط و تفريط آن حرص و تنبلى است حد اعتدال قوه غضبيه شجاعت و افراط و تفريط آن تهور و ترس ‍است حد اعتدال قوه فكريه حكمت و افراط و تفريط آن جربزه و كودن بودن است از مجموع اين ملكات معتدله در نفس ملكه چهارمى به وجود مى آيد كه عدالت ناميده مى شود.


مرحوم علامه طباطبايى مى فرمايد: مجموعه اين چهار اصل (عفت ، شجاعت ، حكمت ، عدالت ) اصول اخلاق فاضله را تشكيل مى دهد كه دانشمندان ذكر كردند و لكن سه مكتب و مسلك در اينجا وجود دارد:
1. مكتبى كه مى گويد: انسان بايد حد اعتدال اين قوا و نيروهاى سه گانه را بشناسد و رعايت كند تا بتواند صفات فاضله را كسب كرده و از رذايل بپرهيزد و بدين وسيله سعادت علمى خود را تكميل نموده و اعمالى از او سر زند كه موجب ستايش اجتماع و محبوبيت جامعه گردد.


2. مكتب پيامبران الهى : اين مكتب نيز از جهاتى شبيه مكتب اول است ولى فرقى كه در ميان اين دو وجود دارد از نظر هدف ونتيجه است ؛ چون در مكتب انبيا هدف سعادت حقيقى انسان ، يعنى تكميل ايمان به خدا وآيات او وآسايش اخروى است كه يك سعادت حقيقى وواقعى باشد نه اين كه فقط از نظر مردم سعادت است ولى در مكتب اول ، هدف از اصلاح اخلاق كسب محبوبيت در نظر مردم ودارا بودن صفاتى كه مورد ستايش جامعه است مى باشد.


3. مكتب اخلاقى قران ؛ كه با دو مكتب سابق يك فرق اساسى دارد و آن اين كه هدف در اين جا ذات خداوند است نه كسب فضيلت انسانى و به همين دليل بسا مى شود كه طرز مشى آن با دو مكتب سابق فرق مى كند.
توضيح اين كه هنگامى كه انسان رو به كمال مى رود و ترقياتى در اين زمينه نصيب وى مى شود دل او مجذوب تفكر درباره خدا و توجه به اسما و صفات عاليه حق كه از هر نقصى منزه و مبر است مى گردد و اين حالت جذبه و كشش ‍روز به روز زيادتر و شديدتر و توجه به خداوند عميق تر مى گردد و به آنجا مى رسد كه خدا را چنان عبادت مى كند كه گويا او را مى بيند و خداوند او را مى بيند همواره جلوه او را در تجليات جذبه و شوق و توجه مشاهده مى كند. در اين هنگام محبت و شوق او روز افزون مى گردد زيرا عشق به كمال و جمال جزء فطرت انسان و خميره اوست قرآن مى فرمايد: والذين امنوا اشدّ حبّا للّه (104)

آن ها كه به خدا ايمان دارند محبتشان به خداوند شديدتر است .


همين معنى او را به پيروى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در تمام افعال و حركات وادار مى كند زيرا عشق به يك چيز، مستلزم عشق به آثار آن است و پيامبر هم از آثار و آيات اوست چنان كه جهان و آن چه در جهان است از آثار و آيات اوست . آتش اين شوق و محبت باز تيزتر مى گردد و به جايى مى رسد كه از همه چيز صرف نظر كرده ، تمام توجهش به ذات او مى شود فقط او را دوست مى دارد دلش تنها براى او خاضع است ... در اين حال طرز تفكر و عمل او با سايرين فرق مى كند هيچ چيز را نمى بيند مگر آن كه خدا را پيش از آن و با آن مشاهده مى كند همه چيز در نظر او از درجه استقلال ساقط شود. بنابراين جز او نمى خواهد و جز او نمى جويد و از غير او طلب نمى كند و از غير او نمى ترسد فعل و ترك و انس و وحشت و خشنودى او فقط به خاطر خداست ؛ تاكنون دنبال هر كار و فضيلتى مى رفت به خاطر اين بود كه فضيلت انسانى است ولى اكنون جز خدا نمى خواهد سر منزل مقصود او خدا؛ زاد و توشه او ذلت و بندگى در پيشگاه الهى و راهنماى او شوق و محبت الهى است .(105)


معيار فضيلت اخلاقى


يكى از مسايل اساسى فلسفه اخلاق ، اين است كه ملاك ومعيار فضيلت اخلاقى چيست و چگونه مى توان فعل اخلاقى را از فعل طبيعى باز شناخت ؟ بعضى عملى را فعل اخلاقى دانسته اند كه به انگيزه ديگرخواهى صورت پذيرد و بعضى ديگر ملاك فعل اخلاقى را در اين دانسته اند كه از وجدان انسان سرچشمه گيرد وبرخى عقلى بودن فعل را لازم اخلاقى بودن آن معرفى كرده اند.


استاد شهيد مطهرى مى فرمايد: كارهايى كه ما به آن ها مى گوييم كار اخلاقى ؛ مى بينيم فرقشان با كار عادى اين است كه قابل ستايش و آفرين و تحسين اند. به عبارت ديگر: بشر براى اين گونه كارها ارزش قايل است . تفاوت كار اخلاقى با كار طبيعى در اين است كه كار اخلاقى در وجدان هر بشرى داراى ارزش است و يك كار ارزشمند و گران بهاست و بشر براى اين كار قيمت وارزش قايل است آن هم نه قيمت مادى بلكه مافوق ارزش هاى مادى .(106)
آنچه مسلم است اين است كه فعلى را مى توان اخلاقى ناميد كه انسان را در رسيدن به كمال يارى كند، يعنى فعلى و صفتى كه به هر اندازه كه انسان را در رسيدن به كمال نهايى ((قرب به خداوند)) يارى كند يا زمينه را براى رسيدن به مقام قرب الهى فراهم آورد به همان اندازه از ارزش اخلاقى برخوردار است . با توجه به اين كه كمال نهايى انسان ، رسيدن به مقام قرب الهى است . در نتيجه هر فعل و صفتى كه انسان را در رسيدن به اين مرتبه يارى كند و سبب ارتقاى انسان در مراتب قرب به پروردگار باشد فضيلت محسوب مى شود.(107)
اهمّيت تربيت اخلاقى


آن قدر كه قرآن كريم و روايات اسلامى به مساءله تربيت اخلاقى انسان ها اهميت قايل شده اند نسبت به كمتر موضوعى اين طور توجه كرده اند چون رعايت اين مساءله باعث يك زندگى آرامبخش در جامعه مى شود مساءله حسن خلق و ملاطفت در برخوردها و ترك خشونت در معاشرت و احترام افراد مختلف را در نظر گرفتن و به شخصيت و حقوق ديگران ارج قايل شدن ، از جمله صفات عالى و روحى هر انسان خود ساخته و تربيت شده است .
قرآن كريم دستورات فراوانى در زمينه عفو و بخشش ، مدارا كردن ، مهربان بودن و برادرى و اخوّت بين مؤمنين را توصيه فرموده و پيامبر اكرم را صاحب خلق عظيم معرفى نموده است ، تا رفتار و گفتار او سرمشق و الگوى همه مسلمان ها باشد. در روايات به مساءله تربيت اخلاقى عنايت خاصّى شده است .
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد: ما يوضع فى ميزان امرء يوم القيمة افضل من حسن خلق .(108) در روز قيامت چيزى برتر و بالاتر از حسن خلق در ترازوى عمل كسى نهاده نمى شود و نيز مى فرمايد: اكثر ما تلج به امتى الجنة تقوى اللّه و حسن الخلق .(109) بيشترين چيزى كه سبب مى شود امت من به خاطر آن وارد بهشت شوند تقواى الهى و حسن خلق است . و نيز مى فرمايد: حسن الاخلاق نصف الدين (110) اخلاق نيك نصف دين است .
حضرت على عليه السلام مى فرمايد: ربّ عزيز اذلّه خلقه و ذليل اعزّه خلقه (111) بسا انسان بلند پايه اى كه اخلاق وى موجب سقوط او گرديد و بسا انسان ضعيفى كه اخلاق او مايه عزت و سربلندى او مى شود.
104- بقره ، 165.
105- الميزان ، ج 1، ص 376 378.
106- فلسفه اخلاق ، شهيد مطهرى ، ص 13.
107- اخلاق اسلامى ، ص 53.
108- اصول كافى ، ج 2، ص 81.
109- بحارالانوار، ج 71، ص 375.
110- خصال ، ج 1، ص 30.
111- بحارالانوار، ج 71، ص 396.
برگرفته ازhttp://aosveh.blogfa.com
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
علي را دوست دارم بدان جهت كه بزرگترين آزاد انديش در تاريخ مي دانم</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه سياست مدارترين آدم مي دانم چرا كه با توطئه هاي رنگارنگي مواجه بود ولي به گونه اي با آنها روبه رو ميشد كه هر آدم عاقل ديگري روبه رو ميشد</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه با انسانها چه خوب و چه بد با يك ديد نگاه مي كرد</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه كه براي كوچكترين نيكي خود توقع تكريم از ديگران نداشت و تلاش مي كرد در اين راه گمنام بماند</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه مخالفانش را هيچ گاه از خود طرد نمي كرد تا وقتي كه آنها خود به ترك او اقدام مي كردند</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه حقيقت براي او مهمتر ازهر چيز ديگري بود خواه با رنگ دين خواه بدون رنگ و بويي از دين</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه در برابر هرگونه سختي خم بر ابرو نمي آورد و سرنوشت مردم برايش مهمتر از هر آنچهيزي بود كه ديگران بدان دل بسته بودند</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه مردم را براي خود نمي خواست و اما خود را براي مردم مي خواست</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه رهبر و پيشوا و والي و حاكم و ...نبود و او تنها يك انسان به تمام معنا انسان بود كه نه دوست ميداشت حكومت كند و نه بي تفاوت نسبت به سرنوشت مردم باشد</P>
<P>وعلی رابه خاطر بندگی عمیقش نسبت به خداوعدالتش نسبت به بندگان خدا دوست دارم.</P>
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
 
business article