قرآن کریم در مورد محبت میفرماید:
«و من الناس من یتخذ من دون الله أندادا یحبونهم کحب الله و الذین امنوا اشد حبا لله» (1)
مؤمنان، به خدا دل بستهاند و دوستان او هستند، ولی مشرکان و کافران، دوستان بتهایند؛ اما محبت مؤمنان به خدا از محبت بت پرستان به بتها بیشتر است؛ چون هیچ زیبایی به اندازه خدا جمیل نیست و هیچ معرفتی به اندازه معرفت او کمال نیست و هیچ انسانی نیز به اندازه مؤمن، عارف نیست؛ از این رو، هیچ انسانی به اندازه مؤمن، عاشق و محب نیست. محبت شدت پذیر است و اگر چه کمیت ندارد ولی دارای کیفیت است؛ محبت «وزن» ندارد ولی شدت وجودی دارد و «وزین» است.
علت برتری محبت مؤمن، به خدا از محبت مشرک به بت، این است که بت اگر چه زیبا باشد زیبایی بصری و سمعی یا زیبایی خیالی و وهمی دارد و درک این زیباییها به وسیله گوش و چشم و تأثیر این محبوبها در حد وهم و خیال است؛ چون انسان نا آگاه، میپندارد از بتان و به طور کلی از غیر خدا کاری ساخته است. بنابراین، معرفت بت پرستها در حد توهم و تخیل و زیبایی شناسی آنها هم در حد خیال، وهم، سمع و بصر است و به همین دلیل، محبت و عشق آنها از محدوده چشم و گوش از یک سو و از محور وهم و خیال از سوی دیگر نمیگذرد؛ ولی مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبیعی و از راه وهم و خیال، آثار مثالی و برزخی مطلوب و محبوب حقیقی را مینگرد، بلکه از راه عقل، کمال معقول و اسمای حسنای الهی را مینگرد و قهرا درک او قویتر است و چون درک قویتر است مدرک هم قویتر است و چون مدرک قویتر است در نتیجه محبت هم بیشتر است.
در نبردهایی که بین مردان با ایمان و مشرکان و کافران در طول تاریخ، اتفاق افتاده است مؤمنان، همواره پیروز بودهاند و این بدان دلیل است که ایستادگی و مقاومت در سایه علاقه، همان ایستادگی در پرتو معرفت است و چون معرفت مؤمنان کاملتر است، علاقه آنها نیز کاملتر است و چون محبت و اشتیاق و علاقه آنها کاملتر است، ایستادگی آنها نیز کاملتر و بیشتر است؛ و چون مقاومت و ایستادگی آنها کاملتر و بیشتر است، قهرا پیروزی هم از آن آنهاست :
«کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة بإذن الله» (2) .
البته امدادهای غیبی، نقش سازندهای دارد، ولی زمینه ساز حصول آن امدادهای غیبی همین محبتها، معرفتها، عشقها و شوقهای وافر سالکان کوی حقیقت و معنویت است، و در هر موردی که چنین ثمری از نبرد با کافران به دست نیامده، بر اثر ضعف معرفت، نقص ایمان و قصور محبت بوده است.
محبت راستین و دروغین
محبت بر دوگونه است: محبت صادق و محبت کاذب.
محبت صادق آن است که انسان کمال را درست تشخیص بدهد و البته وقتی به کمال آگاهی پیدا کند، به آن دل میبندد مانند محبت به خداوند، متقابلا کمال هم جاذبه دارد و محب را به سمت خود جذب میکند و در حقیقت محبت صادق، دو جانبه است؛ اما محبت کاذب آن است که انسان، نقص را کمال بپندارد و بر اساس چنین پندار باطلی به آن کمال موهوم علاقمند گردد؛ مانند محبت غیر خدا، مخصوصا محبت عالم طبیعت، محبت کاذب و جاذبهای است که عین دافعه است؛ چنانکه افعیها با نفس کشیدن، برخی از حشرات را جذب میکنند؛ اما نه برای پرورش و کمال بلکه برای هضم و نابود کردن. بنابراین، جذب آنان، جذب کاذب است.
زرق و برق دنیا نیز چنین است. انسان اگر به دنیا دل ببندد، دنیا جاذبه دارد و او را به سوی خود جذب میکند؛ اما برای این که او را درهم بکوبد و نابود و سپس به صورت زباله دفع کند، ولی ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان است بلکه محب آنان نیز هست و آنان را به سمت خود جذب میکند تا آنها را بپروراند و احیا کند. از این رو، همان گونه که گفته شده:
ألا کل شیء ما خلا الله باطل
و کل نعیم لا محالة زائل (3)
در مورد محبت نیز باید گفت هر محبتی غیر از محبت خدا باطل و دروغین است.
امیرالمؤمنین ( علیه السلام) میفرماید:
دنیایی که شما را ترک میکند، پیش از این که شما را ترک کند، شما آن را ترک کنید: «و آمرکم بالرفض لهذه الدنیا التارکة لکم» (4)
در مثلها نیز آمده است: «عزل» از مقام به منزله طلاق مردان و حیض کارگزاران است: «العزل طلاق الرجال و حیض العمال» (5) . انسان هم سرانجام روزی از دنیا و لذایذ و مقامهای آن عزل و محروم میشود؛ از این رو قرآن دنیا را خانه فریب و نیرنگ معرفی میکند.
البته منظور از دنیا آسمان و زمین نیست؛ زیرا اینها آیات الهی و نعمت خداست. ذات اقدس خداوند دنیا را چنین معرفی کند: مثل دنیا این است که بارانی ببارد و سرزمینی، سبز و خرم شود، ولی پس از مدتی خزانی در پی آن بیاید و آن را به صورت کاهی زرد در آورد و از بین ببرد:
«کمثل غیث أعجب الکفار نباته ثم یهیج فتریه مصفرا ثم یکون حطاما» (6) .
چون «مثل» غیر از «ممثل» است، معلوم میشود امور طبیعی مانند فصول چهارگانه، «دنیا» نیست. اینها آیات منظم و خوب است؛ یعنی پاییز در جای خود به همان اندازه خوب و زیباست که بهار در جای خود؛ چون اگر پاییز و زمستانی نباشد، هرگز بهاری نخواهد بود، ولی آن «من» و «ما» که چند صباحی خرمی و آنگاه پژمردگی را به دنبال دارد، «دنیا» است و چنین چیزی جاذبهای دروغین دارد و هر محبتی که در کنار جاذبه دروغین باشد و یا محبت آن محبوبی که انسان را خوب جذب میکند تا از بین ببرد، محبتی کاذب است و اصولا هر محبتی که به غیر خدا تعلق بگیرد چنین است، ولی در محبت الهی خدای سبحان لطف و فیض منبسط خود را گسترده است تا محب خود را به فضای باز درآورد و به او پروبال بدهد تا پرواز کند. از این رو قرآن کریم میفرماید:
«و الذین آمنوا أشد حبا لله» (7) .
بنابراین، اگر محبت کسی به دنیا و آخرت یا به خدا و غیر خدا یکسان باشد، او به این معنا، مؤمن نیست؛ زیرا معرفتش تام نیست و از همین جا معلوم میشود که محور بحثها معرفت است، نه محبت چنانکه در مرحله بعد تبیین میشود. چون خود محبت از فروعات بحثهای محوری معرفت است.
نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون» میگوید: لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراوتش از بین رفت. او به مادرش وصیت کرد: پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک تب، همه طراوت خود را از دست بدهد و با یک بیماری، همه نشاط او فرو بنشیند؛ دوستی بگیر که زوالپذیر نباشد. بنابراین، معرفت، محبت حقیقی میآورد و غفلت، محبت کاذب. در قرآن کریم در باره محبت کاذب آمده است:
«کلا بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة وجوه یومئذ ناضرة إلی ربها ناظرة و وجوه یومئذ باسرة تظن أن یفعل بها فاقرة» (8)
شما متاع زودگذری را دوست دارید و کسانی که چنین متاعی را به عنوان محبوب، برگزیدهاند، در روز قیامت، چهره آنها افسرده است، ولی کسانی که خدا را به عنوان محبوب راستین پذیرفتهاند، در آن روز چهرهای شادمان دارند.
نیز میفرماید:
«و تحبون المال حبا جما» (9)
شما مال را خیلی دوست دارید. کسی که به مال، خیلی علاقهمند باشد، در هنگام مرگ فشار بیشتری میبیند؛ زیرا باید هنگام مرگ همه علاقههای دنیوی را رها کند. گاهی ممکن است اصل مال کم باشد، ولی علاقه به آن زیاد باشد. آنچه در این آیه آمده، این نیست که شما مال زیادی را دوست دارید، بلکه میفرماید شما به مال، خیلی دل بستهاید. آنچه که مربوط به جمع مال و «اکتناز» است در سوره «توبه» و بعضی از سور دیگر آمده است. در سوره توبه میفرماید:
«و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب ألیم» (10) .
در سوره «همزه» نیز میفرماید:
«ویل لکل همزة لمزة الذی جمع مالا و عدده یحسب أن ماله أخلده» (11)
او مالی را جمع و شمارش کرده است و هر روز کوشیده تا بر ارقام ثروت اندوختهاش در بانکها، افزوده شود. او از داشتن مال وافر لذت میبرد؛ بدون این که بتواند از آن استفاده کند و در حقیقت، انباردار دیگران است. چنین انسانی تلاش میکند و مشکل قیامت را خودش تحمل میکند ولی لذت بهرهوری از مال را عدهای دیگر میبرند و این، خسارت بزرگی است. انسانی که اهل معرفت نباشد در انتخاب محبوب، خطا میکند.
محبت، محور تربیت
رسیدن به مقام «محبت» محصول سیر و سلوک و پیمودن راه در مراحل پیشین است و انسان بر اثر آن «حبیب الله» میشود. انسان بر اثر تمرین و فاصله گرفتن از هرگونه فریب و امر ناپایدار و دل نبستن به غیر خدا، «حبیب الله» میشود.
یکی از مبانی مهم تعلیم و تربیت در اسلام، «محبت» است. قرآن کریم که معلم و مربی اخلاق است مهمترین محور فضایل اخلاقی را محبت میداند و امام صادق (سلام الله علیه) میفرماید : خدای سبحان پیامبر خود را با محبت الهی تأدیب و تربیت کرده است:
«إن الله عز و جل أدب نبیه علی محبته» (12) .
کار خدا تادیب است و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مودب او و مدار تادیب آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم نیز، محبت است.
هستی و همه کمالات آن نخست از مولا شروع میشود نه از بنده، یعنی این انسان نیست که در عبادت خدا، سه راه دارد بلکه این خداست که براساس مصلحت با سه راه، انسانها را میپروراند . خدا عدهای را براساس ترس، عدهای را براساس بشارت و نشاط و گروهی را براساس محبت، تربیت میکند.
همان گونه که اصل رسالت بر اساس
«الله أعلم حیث یجعل رسالته» (13)
است رزق موجودات نیز بر اساس حکمت است:
«الله یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر» (14)
«نحن قسمنا بینهم معیشتهم» (15)
چنانکه میفرماید:
«یهب لمن یشاء إناثا و یهب لمن یشاء الذکور أو یزوجهم ذکرانا و إناثا و یجعل من یشاء عقیما» (16) :
خداوند، بر اساس مشیت حکیمانه به برخی پسر، به برخی دختر و بهبرخی هم پسر و هم دختر میدهد و به بعضی نیز فرزندی عطا نمیکند، در زمینه تعلیم و تربیت نیز چنین است.
خداوند گروهی را براساس ترس از جهنم میپروراند؛ آنها به گونهای تربیت میشوند که فعل واجب و ترک حرام را برای این که در قیامت نسوزند انجام میدهند؛ برخی را براساس شوق به بهشت میپروراند که آنها فعل واجب و ترک حرام را برای رسیدن به بهشت انجام میدهند و برخی را نیز فارغ از خوف و بشارت میپروراند. از این رو بر اساس
«ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» (17)
میتوان گفت: «ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یبشرون» و چنین انسانهایی اولیاء الله هستند و خداوند آنان را بر اساس محبت میپروراند؛ چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلمرا نیز برمدار محبت پروراند. از این رو عبادت پیغمبر و اهل بیت ( علیهم السلام) عبادت شاکرانه و محبانه بود. البته بشارت بر مدار محبت و نشاط بر محور مودت غیر از بشارت و نشاط بر مدار جنت حسی است.
چون ادب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بر محور محبت است و آن حضرت اسوه ماست، ما موظفیم هم در ارتباط با خدای سبحان و هم در ارتباط با خلق، برمدار محبت حرکت کنیم، مثلا برای بسیاری از نوآموزان در طلیعه امر، پیمودن راه سوم یعنی مدار محبت، دشوار است؛ ولی نباید همه همت اولیای منزل یا مدرسه، این باشد که فرزندان و نوآموزان را بر مدار ترس و تشویق یا تنبیه، تربیت کنند. البته باید عدهای را بترسانند که اگر در امتحان یا سایر برنامهها، موفق نشوید، تنبیه، مردود یا اخراج میشوید و عدهای را نیز باید تشویق کنند که اگر در امتحان یا برنامههای کلاس کامیاب شدید، هم جایزه میگیرید و هم آیندهسازان خوبی خواهید بود و.... این کارها، سودمند است اما کار نهایی نیست و باید دانشآموز را بر محور محبت، تربیت کرد تا دوستدار علم شود و برای مدرک، نمره، شهرت در جامعه، چاپ عکس در مطبوعات و... درس نخواند.
مسئله «تخویف» و «تبشیر» در قرآن و روایات اهل بیت ( علیهم السلام) فراوان است؛ اما نسبت به افراد ضعیف، مرحله نهایی و نسبت به افراد متوسط، مقدمه و وسیله است، تا انسان در اوایل، از راه تنبیه و تشویق و کمکم بر اساس تحبیب حرکت کند.
عناصر اصیل تهذیب اخلاق
چون اخلاق از علوم انسانی است، تهذیب اخلاق به دو عنصر اصیل: شناخت حقیقت انسان و شناخت سود و زیان او، وابسته است. البته اگر کسی حقیقت خود را بشناسد، به سود و زیان و خیر و شر خود پی میبرد و این دو عنصر به یک عنصر اصلی و عنصر فرعی بر میگردد.
بیان مطلب این است هیچ کس که ذاتا از خود منزجر نیست، بلکه هر انسانی به خود، علاقمند است.
اصل دوم این است که هر کسی کار را برای محبوب خود انجام میدهد و چون به خود، علاقهمند است، کار را برای خود میکند. اگر انسان آن «خود» اصیل را شناخته باشد، در انتخاب هدف کار، دقیق است و آن را برای «خود» اصلی انجام میدهد و انتخاب هدف کار، مراحل گوناگونی دارد:
مرحله اول این که انسان، «خود» اصلی را گم کرده و خود فرعی و بدلی را به جای آن نشانده باشد و بیگانه را به جای خویشتن خویش تلقی کند، درآن صورت، کاری که به سود بیگانه است به نفع خود میپندارد و آن را به سود او انجام میدهد و خیال میکند به نفع خود اوست و کاری که به زیان بیگانه است به زیان خود میپندارد و از انجام آن اجتناب میورزد؛ مثلا، شهوت و غضب را که از فروعات انسانند و باید از عقل او اطاعت کنند به جای امیر معزول، یعنی عقل مینشاند. وقتی شهوت و غضب، فرمانروای درون او شدند محبوب او خواهند بود و آنگاه هر کاری انجام میدهد یا باید شهوتپسند و یا غضبپذیر باشد و به این جهت دست به گناه میزند.
مرحله دوم این است که زمام امر را به دست شهوت و غضب ندهد و بالاتر از این بیندیشد و به مرحله وهم راه پیدا کند و مقام خواه و جاه طلب باشد. او وهم را به جای عقل نشانده و بیگانه را به جای دوست جا داده است و از این وهم بیگانه اطاعت میکند. از این رو ممکن است دست به حرام دراز نکند و بر اساس غریزه شهوت یا غضب و... کار نکند و کار خیری را انجام دهد؛ ولی تظاهر و ریا کند. در این صورت، فعلش فعل خوب ولی خود او فاعل بدی است . چون بیگانه را به جای آشنا نشانده است. او خیال میکند ریا اصل او را که عقل باشد ارضا میکند؛ در حالی که دشمن را که وهم باشد راضی میکند، نه دوست را. از این رو در روایات و ادعیه، ما را از ریا پرهیز داده و به تقوا توصیه کردهاند.
امام سجاد (علیهالسلام) به خدای سبحان عرض میکند:
«و لا تجعل شیئا مما أتقرب به فی آناء اللیل و أطراف النهار ریاء و لا سمعة و لا أشرا و لا بطرا» (18)
خدایا! به من توفیق بده تا هیچ کاری را از روی ریا و سمعه انجام ندهم.
مرحله سوم آن است که انسان، زمام امور را به دست شهوت و غضب یا وهم نمیدهد تا گناه و ریا کند اما میخواهد نام نیکی از او بماند؛ چون اگر نام نیکی از او در این جهان بماند و او «زنده یاد» باشد بهتر از آن است که «سرای زرنگار» ی از او بماند. که البته این، مرحله نازله خیر است. چون او خود اصلی را فراموش کرده و خود فرعی را به جای او نشانده و به آن خود فرعی، دل بسته و سعی کرده است رضای آن را تأمین کند.
اگر کسی به مرحله والاتری بار یابد و بداند، بدون این که بخواهد دیگران ذکر جمیل او را بر زبان جاری کنند، دیگران چنین خواهند کرد، این حساب دیگری دارد؛ چنان که خدای سبحان میفرماید:
«و جعلنا لهم لسان صدق علیا» (19)
اما عالم بودن، غیر از قاصد بودن است، چنانکه خداوند گاهی ذکر جمیل کسی را منشور میسازد، بدون این که او عالم باشد. چنانکه در دعای کمیل آمده است:
«و کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته» (20) .
گاهی کسی میداند که خداوند، این لطف را اعمال میکند و به او ذکر جمیل میدهد، ولی گاهی او به قصد ذکر جمیل، کاری انجام میدهد؛ مانند این که میکوشد تابلویی به نام او باشد. البته هدفش خیر است و آن این است که دیگران به یاد او باشند و برای او طلب آمرزش و مغفرت کنند؛ اما این مرحله نیز مرحلهای ضعیف است.
مرحله چهارم آن است که شخص در این فکر نیست که دیگران از او نام ببرند؛ گرچه میداند خدا ذکر جمیل میدهد. او کار را برای خدا انجام میدهد. و وقتی سخن از خدا مطرح میشود، ترس از جهنم و شوق به بهشت، مطرح است.
مرحله پنجم که بالاتر از همه مراحل گذشته است، مرحله محبت الهی و انس با خداست که انسان، کار را نه برای ذکر جمیل و یا خیر بودن کار و نه برای نجات از جهنم یا دستیابی به بهشت، بلکه برای رضا و محبت و لقای حق انجام دهد. همه این مراحل، چنانکه در مرحله بعد تبیین خواهد شد، به شناخت حقیقت انسان بر میگردد. اگر کسی حقیقت خود را بشناسد، آنچه که به حال او سودمند یا زیانبار است میشناسد و از زیانبار میپرهیزد و از سودمند، استفاده میکند.
خیانت به «خود»
از طرف دیگر، همان طور که غش و خیانت در اموال و حقوق و اعراض دیگران نارواست، قبل از هر چیزی، غش در امانت، محبت و صداقت، نسبت به «خود» انسان هم نارواست. همان گونه که انسان، موظف است با دیگران خیانت نکند، موظف است که با خود نیز خیانت نکند؛ بلکه این وظیفه نسبت به خود قبل از آن وظیفه است. اگر کسی شهوت و غضب را به جای عقل عملی، و وهم و خیال را به جای عقل نظری، نشانده باشد، غاصب است و به خود خیانت کرده است. این غش در معرفت است و اگر کسی در معرفت، خائن باشد، در عمل هم مبتلا به خیانت خواهد شد و رعایت حقوق «خود» رانخواهد کرد. از این رو دستورهای اخلاقی، در این زمینه فراوان است که به جان خود خیانت نکنید.
محبت به بندگان خدا
آنچه نسبت به «خود» گفته شد، نسبت به اعضای خاندان نیز باید رعایت کرد؛ مثلا انسان باید، در محیط خانواده، به پدر و مادر محبت کند؛ زیرا فرزندان از سویی نوجوان یا جوانند و سرگرم تشکیل زندگی هستند، هم طراوت دارند و هم توانایی و از سوی دیگر، پدر و مادر فرسودهاند و جاذبهای برای آنان ندارند. از این رو دستور اکید دینی است که به پدر و مادر، به ویژه در دوران سالمندی آنها، احترام بگذارید، ولی دین، به ما دستور نداده که به فرزندانتان مخصوصا در دوران نوزادی آنها علاقهمند باشید؛ چون علاقه نسبت به آنها هست و اگر دستور مجدد میآمد این علاقه، مضاعف و به جای این که راهگشا باشد راهزن میشد؛ ولی در باره پدر و مادر مخصوصا در دوران سالمندی آنها چون جاذبهای در آنها نیست به ما دستور دادهاند که آنان را رها نکنید:
«و إما یبلغن عندک الکبر أحدهما أو کلاهما فلا تقل لهما اف» (21)
اگر پدر و یا مادر یا هر دو سالمند شدند، به آنها «اف» نگویید. در باره دنیا هم چنین است. محبت دنیا در کام همه ما چشانده شده است. از این رو به ما دستور ندادهاند که به دنیا علاقهمند باشید؛ بلکه فرمان دادهاند که علاقه به دنیا را تعدیل کنید.
در باره جامعه نیز به ما دستور دادهاند که ملت را یک واحد بدانید و دیگران را هم مثل خود تلقی کنید و در مسائل اجتماعی هیچ سهمی برای دیگران، کمتر از سهم خود قائل نباشید .
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
این از دشوارترین کارها اخلاق اجتماعی است که ما برای دیگران همان سهمی را قائل باشیم که برای خود قائلیم.
در نصوص دینی ما چند چیز به عنوان «سید الاعمال» ، یعنی سرآمد کارها، شناخته شده است مانند: رعایت انصاف در رفتار و معاشرت با دیگران، برادری و برابری با دیگران و یاد مستمر خدا،
چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین ( علیه السلام) میفرماید :
«یا علی سید الأعمال ثلاث خصال: إنصافک الناس من نفسک، و مواساة الأخ فی الله عز و جل و ذکرک الله تبارک و تعالی علی کل حال» (22) .
جامعه با این اعمالی که سید سایر کارهاست شکل میگیرد و اسلام برای این که ما را به «سید الاعمال» برساند دستورهای رسمی داده است؛ اولا تا چهل خانه را، همسایه یکدیگر قرار داده و رعایت حقوق همسایگی را لازم شمرده است که البته این چهل خانه، چهل خانه هندسه فضایی است نه هندسه مسطح؛ بنابراین، کسانی که در آپارتمانها و برجها زندگی میکنند همان طور که چهل خانه در چهار جهت، همسایه دارند، چهل خانه در طبقات پائین و بالا نیز همسایه دارند. در این فضای وسیع، انسان موظف است شهری را زیر پوشش حقوق مجاورت خود بگیرد.
در همین فضا همسایه مسجد بودن نیز مطرح است که:
«لا صلاة لجار المسجد الا فی المسجد» (23)
همسایههای مسجد باید نماز را در آن بخوانند و اگر به جماعت در مسجد موفق نشوند، لا اقل به صورت «فرادا» نماز را در مسجد بخوانند تا یکدیگر را در آن جا ببینید و با این کار، محبت و صفای متقابلی ایجاد شود. بعد از این که مردم، عادت کردند نماز پنجگانه را به جماعت بخوانند هفتهای یک بار، مردم یک منطقه در یک جا برای نماز جمعه حضور پیدا کنند و سپس به آنها دستورداده شده است سالی دو بار نماز عید فطر و قربان را با هم بخوانند .
این اجتماعات شبانه روز در نماز جماعتها و اجتماع هفتگی نماز جمعه، و اجتماع عمومیتر نماز عید فطر و عید قربان، سالی دو بار، زمینه را فراهم میکند تا کنگره عظیم حج، سالی یک بار انجام شود که در آن نه تنها مردم یک کشور، بلکه مردم کشورهای گوناگون در کنار هم جمع میشوند. به این ترتیب، این دین، ستون و همچنین پایههای اصیل خود را بر اساس انس و محبت با دیگران و تفکر اجتماعی تدوین و تنظیم کرده است و چنین جامعهای هرگز نسبت به دیگران خیانت نمیکند. در حقیقت خیانت به دیگری فرع بر غش و خیانت به خود است. کسی که خود را شناخت هرگز به جامعه خیانت نمیکند و خیانت به مردم، یعنی خیانتهای اجتماعی از خیانتهای فردی به مراتب بدتر است.
کتاب: مراحل اخلاق در قرآن ص 325
نویسنده: آیت الله جوادی آملی
پینوشتها:
.1 سوره بقره، آیه .165
.2 سوره بقره، آیه .249
.3 أسد الغابة، ج 4، ص .483
.4 بحار، ج 86، ص .237
.5 الصوارم المهرقة، ص .125
.6 سوره حدید، آیه .20
.7 سوره بقره، آیه .165
.8 سوره قیامت، آیات 20ـ .25
.9 سوره فجر، آیه .20
.10 سوره توبه، آیه .34
.11 سوره همزه، آیات 1ـ .3
.12 بحار، ج 17، ص .3
.13 سوره انعام، آیه .124
.14 سوره رعد، آیه .26
.15 سوره زخرف، آیه .32
.16 سوره شوری، آیات 49ـ .50
.17 سوره یونس، آیه .62
.18 مفاتیحالجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.
.19 سوره مریم، آیه .50
.20 مفاتیح الجنان، دعای کمیل.
.21 سوره اسراء، آیه .23
.22 بحار، ج 66، ص .371
.23 بحار، ج 80، ص .379
«و من الناس من یتخذ من دون الله أندادا یحبونهم کحب الله و الذین امنوا اشد حبا لله» (1)
مؤمنان، به خدا دل بستهاند و دوستان او هستند، ولی مشرکان و کافران، دوستان بتهایند؛ اما محبت مؤمنان به خدا از محبت بت پرستان به بتها بیشتر است؛ چون هیچ زیبایی به اندازه خدا جمیل نیست و هیچ معرفتی به اندازه معرفت او کمال نیست و هیچ انسانی نیز به اندازه مؤمن، عارف نیست؛ از این رو، هیچ انسانی به اندازه مؤمن، عاشق و محب نیست. محبت شدت پذیر است و اگر چه کمیت ندارد ولی دارای کیفیت است؛ محبت «وزن» ندارد ولی شدت وجودی دارد و «وزین» است.
علت برتری محبت مؤمن، به خدا از محبت مشرک به بت، این است که بت اگر چه زیبا باشد زیبایی بصری و سمعی یا زیبایی خیالی و وهمی دارد و درک این زیباییها به وسیله گوش و چشم و تأثیر این محبوبها در حد وهم و خیال است؛ چون انسان نا آگاه، میپندارد از بتان و به طور کلی از غیر خدا کاری ساخته است. بنابراین، معرفت بت پرستها در حد توهم و تخیل و زیبایی شناسی آنها هم در حد خیال، وهم، سمع و بصر است و به همین دلیل، محبت و عشق آنها از محدوده چشم و گوش از یک سو و از محور وهم و خیال از سوی دیگر نمیگذرد؛ ولی مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبیعی و از راه وهم و خیال، آثار مثالی و برزخی مطلوب و محبوب حقیقی را مینگرد، بلکه از راه عقل، کمال معقول و اسمای حسنای الهی را مینگرد و قهرا درک او قویتر است و چون درک قویتر است مدرک هم قویتر است و چون مدرک قویتر است در نتیجه محبت هم بیشتر است.
در نبردهایی که بین مردان با ایمان و مشرکان و کافران در طول تاریخ، اتفاق افتاده است مؤمنان، همواره پیروز بودهاند و این بدان دلیل است که ایستادگی و مقاومت در سایه علاقه، همان ایستادگی در پرتو معرفت است و چون معرفت مؤمنان کاملتر است، علاقه آنها نیز کاملتر است و چون محبت و اشتیاق و علاقه آنها کاملتر است، ایستادگی آنها نیز کاملتر و بیشتر است؛ و چون مقاومت و ایستادگی آنها کاملتر و بیشتر است، قهرا پیروزی هم از آن آنهاست :
«کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة بإذن الله» (2) .
البته امدادهای غیبی، نقش سازندهای دارد، ولی زمینه ساز حصول آن امدادهای غیبی همین محبتها، معرفتها، عشقها و شوقهای وافر سالکان کوی حقیقت و معنویت است، و در هر موردی که چنین ثمری از نبرد با کافران به دست نیامده، بر اثر ضعف معرفت، نقص ایمان و قصور محبت بوده است.
محبت راستین و دروغین
محبت بر دوگونه است: محبت صادق و محبت کاذب.
محبت صادق آن است که انسان کمال را درست تشخیص بدهد و البته وقتی به کمال آگاهی پیدا کند، به آن دل میبندد مانند محبت به خداوند، متقابلا کمال هم جاذبه دارد و محب را به سمت خود جذب میکند و در حقیقت محبت صادق، دو جانبه است؛ اما محبت کاذب آن است که انسان، نقص را کمال بپندارد و بر اساس چنین پندار باطلی به آن کمال موهوم علاقمند گردد؛ مانند محبت غیر خدا، مخصوصا محبت عالم طبیعت، محبت کاذب و جاذبهای است که عین دافعه است؛ چنانکه افعیها با نفس کشیدن، برخی از حشرات را جذب میکنند؛ اما نه برای پرورش و کمال بلکه برای هضم و نابود کردن. بنابراین، جذب آنان، جذب کاذب است.
زرق و برق دنیا نیز چنین است. انسان اگر به دنیا دل ببندد، دنیا جاذبه دارد و او را به سوی خود جذب میکند؛ اما برای این که او را درهم بکوبد و نابود و سپس به صورت زباله دفع کند، ولی ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان است بلکه محب آنان نیز هست و آنان را به سمت خود جذب میکند تا آنها را بپروراند و احیا کند. از این رو، همان گونه که گفته شده:
ألا کل شیء ما خلا الله باطل
و کل نعیم لا محالة زائل (3)
در مورد محبت نیز باید گفت هر محبتی غیر از محبت خدا باطل و دروغین است.
امیرالمؤمنین ( علیه السلام) میفرماید:
دنیایی که شما را ترک میکند، پیش از این که شما را ترک کند، شما آن را ترک کنید: «و آمرکم بالرفض لهذه الدنیا التارکة لکم» (4)
در مثلها نیز آمده است: «عزل» از مقام به منزله طلاق مردان و حیض کارگزاران است: «العزل طلاق الرجال و حیض العمال» (5) . انسان هم سرانجام روزی از دنیا و لذایذ و مقامهای آن عزل و محروم میشود؛ از این رو قرآن دنیا را خانه فریب و نیرنگ معرفی میکند.
البته منظور از دنیا آسمان و زمین نیست؛ زیرا اینها آیات الهی و نعمت خداست. ذات اقدس خداوند دنیا را چنین معرفی کند: مثل دنیا این است که بارانی ببارد و سرزمینی، سبز و خرم شود، ولی پس از مدتی خزانی در پی آن بیاید و آن را به صورت کاهی زرد در آورد و از بین ببرد:
«کمثل غیث أعجب الکفار نباته ثم یهیج فتریه مصفرا ثم یکون حطاما» (6) .
چون «مثل» غیر از «ممثل» است، معلوم میشود امور طبیعی مانند فصول چهارگانه، «دنیا» نیست. اینها آیات منظم و خوب است؛ یعنی پاییز در جای خود به همان اندازه خوب و زیباست که بهار در جای خود؛ چون اگر پاییز و زمستانی نباشد، هرگز بهاری نخواهد بود، ولی آن «من» و «ما» که چند صباحی خرمی و آنگاه پژمردگی را به دنبال دارد، «دنیا» است و چنین چیزی جاذبهای دروغین دارد و هر محبتی که در کنار جاذبه دروغین باشد و یا محبت آن محبوبی که انسان را خوب جذب میکند تا از بین ببرد، محبتی کاذب است و اصولا هر محبتی که به غیر خدا تعلق بگیرد چنین است، ولی در محبت الهی خدای سبحان لطف و فیض منبسط خود را گسترده است تا محب خود را به فضای باز درآورد و به او پروبال بدهد تا پرواز کند. از این رو قرآن کریم میفرماید:
«و الذین آمنوا أشد حبا لله» (7) .
بنابراین، اگر محبت کسی به دنیا و آخرت یا به خدا و غیر خدا یکسان باشد، او به این معنا، مؤمن نیست؛ زیرا معرفتش تام نیست و از همین جا معلوم میشود که محور بحثها معرفت است، نه محبت چنانکه در مرحله بعد تبیین میشود. چون خود محبت از فروعات بحثهای محوری معرفت است.
نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون» میگوید: لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراوتش از بین رفت. او به مادرش وصیت کرد: پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک تب، همه طراوت خود را از دست بدهد و با یک بیماری، همه نشاط او فرو بنشیند؛ دوستی بگیر که زوالپذیر نباشد. بنابراین، معرفت، محبت حقیقی میآورد و غفلت، محبت کاذب. در قرآن کریم در باره محبت کاذب آمده است:
«کلا بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة وجوه یومئذ ناضرة إلی ربها ناظرة و وجوه یومئذ باسرة تظن أن یفعل بها فاقرة» (8)
شما متاع زودگذری را دوست دارید و کسانی که چنین متاعی را به عنوان محبوب، برگزیدهاند، در روز قیامت، چهره آنها افسرده است، ولی کسانی که خدا را به عنوان محبوب راستین پذیرفتهاند، در آن روز چهرهای شادمان دارند.
نیز میفرماید:
«و تحبون المال حبا جما» (9)
شما مال را خیلی دوست دارید. کسی که به مال، خیلی علاقهمند باشد، در هنگام مرگ فشار بیشتری میبیند؛ زیرا باید هنگام مرگ همه علاقههای دنیوی را رها کند. گاهی ممکن است اصل مال کم باشد، ولی علاقه به آن زیاد باشد. آنچه در این آیه آمده، این نیست که شما مال زیادی را دوست دارید، بلکه میفرماید شما به مال، خیلی دل بستهاید. آنچه که مربوط به جمع مال و «اکتناز» است در سوره «توبه» و بعضی از سور دیگر آمده است. در سوره توبه میفرماید:
«و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب ألیم» (10) .
در سوره «همزه» نیز میفرماید:
«ویل لکل همزة لمزة الذی جمع مالا و عدده یحسب أن ماله أخلده» (11)
او مالی را جمع و شمارش کرده است و هر روز کوشیده تا بر ارقام ثروت اندوختهاش در بانکها، افزوده شود. او از داشتن مال وافر لذت میبرد؛ بدون این که بتواند از آن استفاده کند و در حقیقت، انباردار دیگران است. چنین انسانی تلاش میکند و مشکل قیامت را خودش تحمل میکند ولی لذت بهرهوری از مال را عدهای دیگر میبرند و این، خسارت بزرگی است. انسانی که اهل معرفت نباشد در انتخاب محبوب، خطا میکند.
محبت، محور تربیت
رسیدن به مقام «محبت» محصول سیر و سلوک و پیمودن راه در مراحل پیشین است و انسان بر اثر آن «حبیب الله» میشود. انسان بر اثر تمرین و فاصله گرفتن از هرگونه فریب و امر ناپایدار و دل نبستن به غیر خدا، «حبیب الله» میشود.
یکی از مبانی مهم تعلیم و تربیت در اسلام، «محبت» است. قرآن کریم که معلم و مربی اخلاق است مهمترین محور فضایل اخلاقی را محبت میداند و امام صادق (سلام الله علیه) میفرماید : خدای سبحان پیامبر خود را با محبت الهی تأدیب و تربیت کرده است:
«إن الله عز و جل أدب نبیه علی محبته» (12) .
کار خدا تادیب است و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مودب او و مدار تادیب آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم نیز، محبت است.
هستی و همه کمالات آن نخست از مولا شروع میشود نه از بنده، یعنی این انسان نیست که در عبادت خدا، سه راه دارد بلکه این خداست که براساس مصلحت با سه راه، انسانها را میپروراند . خدا عدهای را براساس ترس، عدهای را براساس بشارت و نشاط و گروهی را براساس محبت، تربیت میکند.
همان گونه که اصل رسالت بر اساس
«الله أعلم حیث یجعل رسالته» (13)
است رزق موجودات نیز بر اساس حکمت است:
«الله یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر» (14)
«نحن قسمنا بینهم معیشتهم» (15)
چنانکه میفرماید:
«یهب لمن یشاء إناثا و یهب لمن یشاء الذکور أو یزوجهم ذکرانا و إناثا و یجعل من یشاء عقیما» (16) :
خداوند، بر اساس مشیت حکیمانه به برخی پسر، به برخی دختر و بهبرخی هم پسر و هم دختر میدهد و به بعضی نیز فرزندی عطا نمیکند، در زمینه تعلیم و تربیت نیز چنین است.
خداوند گروهی را براساس ترس از جهنم میپروراند؛ آنها به گونهای تربیت میشوند که فعل واجب و ترک حرام را برای این که در قیامت نسوزند انجام میدهند؛ برخی را براساس شوق به بهشت میپروراند که آنها فعل واجب و ترک حرام را برای رسیدن به بهشت انجام میدهند و برخی را نیز فارغ از خوف و بشارت میپروراند. از این رو بر اساس
«ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» (17)
میتوان گفت: «ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یبشرون» و چنین انسانهایی اولیاء الله هستند و خداوند آنان را بر اساس محبت میپروراند؛ چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلمرا نیز برمدار محبت پروراند. از این رو عبادت پیغمبر و اهل بیت ( علیهم السلام) عبادت شاکرانه و محبانه بود. البته بشارت بر مدار محبت و نشاط بر محور مودت غیر از بشارت و نشاط بر مدار جنت حسی است.
چون ادب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بر محور محبت است و آن حضرت اسوه ماست، ما موظفیم هم در ارتباط با خدای سبحان و هم در ارتباط با خلق، برمدار محبت حرکت کنیم، مثلا برای بسیاری از نوآموزان در طلیعه امر، پیمودن راه سوم یعنی مدار محبت، دشوار است؛ ولی نباید همه همت اولیای منزل یا مدرسه، این باشد که فرزندان و نوآموزان را بر مدار ترس و تشویق یا تنبیه، تربیت کنند. البته باید عدهای را بترسانند که اگر در امتحان یا سایر برنامهها، موفق نشوید، تنبیه، مردود یا اخراج میشوید و عدهای را نیز باید تشویق کنند که اگر در امتحان یا برنامههای کلاس کامیاب شدید، هم جایزه میگیرید و هم آیندهسازان خوبی خواهید بود و.... این کارها، سودمند است اما کار نهایی نیست و باید دانشآموز را بر محور محبت، تربیت کرد تا دوستدار علم شود و برای مدرک، نمره، شهرت در جامعه، چاپ عکس در مطبوعات و... درس نخواند.
مسئله «تخویف» و «تبشیر» در قرآن و روایات اهل بیت ( علیهم السلام) فراوان است؛ اما نسبت به افراد ضعیف، مرحله نهایی و نسبت به افراد متوسط، مقدمه و وسیله است، تا انسان در اوایل، از راه تنبیه و تشویق و کمکم بر اساس تحبیب حرکت کند.
عناصر اصیل تهذیب اخلاق
چون اخلاق از علوم انسانی است، تهذیب اخلاق به دو عنصر اصیل: شناخت حقیقت انسان و شناخت سود و زیان او، وابسته است. البته اگر کسی حقیقت خود را بشناسد، به سود و زیان و خیر و شر خود پی میبرد و این دو عنصر به یک عنصر اصلی و عنصر فرعی بر میگردد.
بیان مطلب این است هیچ کس که ذاتا از خود منزجر نیست، بلکه هر انسانی به خود، علاقمند است.
اصل دوم این است که هر کسی کار را برای محبوب خود انجام میدهد و چون به خود، علاقهمند است، کار را برای خود میکند. اگر انسان آن «خود» اصیل را شناخته باشد، در انتخاب هدف کار، دقیق است و آن را برای «خود» اصلی انجام میدهد و انتخاب هدف کار، مراحل گوناگونی دارد:
مرحله اول این که انسان، «خود» اصلی را گم کرده و خود فرعی و بدلی را به جای آن نشانده باشد و بیگانه را به جای خویشتن خویش تلقی کند، درآن صورت، کاری که به سود بیگانه است به نفع خود میپندارد و آن را به سود او انجام میدهد و خیال میکند به نفع خود اوست و کاری که به زیان بیگانه است به زیان خود میپندارد و از انجام آن اجتناب میورزد؛ مثلا، شهوت و غضب را که از فروعات انسانند و باید از عقل او اطاعت کنند به جای امیر معزول، یعنی عقل مینشاند. وقتی شهوت و غضب، فرمانروای درون او شدند محبوب او خواهند بود و آنگاه هر کاری انجام میدهد یا باید شهوتپسند و یا غضبپذیر باشد و به این جهت دست به گناه میزند.
مرحله دوم این است که زمام امر را به دست شهوت و غضب ندهد و بالاتر از این بیندیشد و به مرحله وهم راه پیدا کند و مقام خواه و جاه طلب باشد. او وهم را به جای عقل نشانده و بیگانه را به جای دوست جا داده است و از این وهم بیگانه اطاعت میکند. از این رو ممکن است دست به حرام دراز نکند و بر اساس غریزه شهوت یا غضب و... کار نکند و کار خیری را انجام دهد؛ ولی تظاهر و ریا کند. در این صورت، فعلش فعل خوب ولی خود او فاعل بدی است . چون بیگانه را به جای آشنا نشانده است. او خیال میکند ریا اصل او را که عقل باشد ارضا میکند؛ در حالی که دشمن را که وهم باشد راضی میکند، نه دوست را. از این رو در روایات و ادعیه، ما را از ریا پرهیز داده و به تقوا توصیه کردهاند.
امام سجاد (علیهالسلام) به خدای سبحان عرض میکند:
«و لا تجعل شیئا مما أتقرب به فی آناء اللیل و أطراف النهار ریاء و لا سمعة و لا أشرا و لا بطرا» (18)
خدایا! به من توفیق بده تا هیچ کاری را از روی ریا و سمعه انجام ندهم.
مرحله سوم آن است که انسان، زمام امور را به دست شهوت و غضب یا وهم نمیدهد تا گناه و ریا کند اما میخواهد نام نیکی از او بماند؛ چون اگر نام نیکی از او در این جهان بماند و او «زنده یاد» باشد بهتر از آن است که «سرای زرنگار» ی از او بماند. که البته این، مرحله نازله خیر است. چون او خود اصلی را فراموش کرده و خود فرعی را به جای او نشانده و به آن خود فرعی، دل بسته و سعی کرده است رضای آن را تأمین کند.
اگر کسی به مرحله والاتری بار یابد و بداند، بدون این که بخواهد دیگران ذکر جمیل او را بر زبان جاری کنند، دیگران چنین خواهند کرد، این حساب دیگری دارد؛ چنان که خدای سبحان میفرماید:
«و جعلنا لهم لسان صدق علیا» (19)
اما عالم بودن، غیر از قاصد بودن است، چنانکه خداوند گاهی ذکر جمیل کسی را منشور میسازد، بدون این که او عالم باشد. چنانکه در دعای کمیل آمده است:
«و کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته» (20) .
گاهی کسی میداند که خداوند، این لطف را اعمال میکند و به او ذکر جمیل میدهد، ولی گاهی او به قصد ذکر جمیل، کاری انجام میدهد؛ مانند این که میکوشد تابلویی به نام او باشد. البته هدفش خیر است و آن این است که دیگران به یاد او باشند و برای او طلب آمرزش و مغفرت کنند؛ اما این مرحله نیز مرحلهای ضعیف است.
مرحله چهارم آن است که شخص در این فکر نیست که دیگران از او نام ببرند؛ گرچه میداند خدا ذکر جمیل میدهد. او کار را برای خدا انجام میدهد. و وقتی سخن از خدا مطرح میشود، ترس از جهنم و شوق به بهشت، مطرح است.
مرحله پنجم که بالاتر از همه مراحل گذشته است، مرحله محبت الهی و انس با خداست که انسان، کار را نه برای ذکر جمیل و یا خیر بودن کار و نه برای نجات از جهنم یا دستیابی به بهشت، بلکه برای رضا و محبت و لقای حق انجام دهد. همه این مراحل، چنانکه در مرحله بعد تبیین خواهد شد، به شناخت حقیقت انسان بر میگردد. اگر کسی حقیقت خود را بشناسد، آنچه که به حال او سودمند یا زیانبار است میشناسد و از زیانبار میپرهیزد و از سودمند، استفاده میکند.
خیانت به «خود»
از طرف دیگر، همان طور که غش و خیانت در اموال و حقوق و اعراض دیگران نارواست، قبل از هر چیزی، غش در امانت، محبت و صداقت، نسبت به «خود» انسان هم نارواست. همان گونه که انسان، موظف است با دیگران خیانت نکند، موظف است که با خود نیز خیانت نکند؛ بلکه این وظیفه نسبت به خود قبل از آن وظیفه است. اگر کسی شهوت و غضب را به جای عقل عملی، و وهم و خیال را به جای عقل نظری، نشانده باشد، غاصب است و به خود خیانت کرده است. این غش در معرفت است و اگر کسی در معرفت، خائن باشد، در عمل هم مبتلا به خیانت خواهد شد و رعایت حقوق «خود» رانخواهد کرد. از این رو دستورهای اخلاقی، در این زمینه فراوان است که به جان خود خیانت نکنید.
محبت به بندگان خدا
آنچه نسبت به «خود» گفته شد، نسبت به اعضای خاندان نیز باید رعایت کرد؛ مثلا انسان باید، در محیط خانواده، به پدر و مادر محبت کند؛ زیرا فرزندان از سویی نوجوان یا جوانند و سرگرم تشکیل زندگی هستند، هم طراوت دارند و هم توانایی و از سوی دیگر، پدر و مادر فرسودهاند و جاذبهای برای آنان ندارند. از این رو دستور اکید دینی است که به پدر و مادر، به ویژه در دوران سالمندی آنها، احترام بگذارید، ولی دین، به ما دستور نداده که به فرزندانتان مخصوصا در دوران نوزادی آنها علاقهمند باشید؛ چون علاقه نسبت به آنها هست و اگر دستور مجدد میآمد این علاقه، مضاعف و به جای این که راهگشا باشد راهزن میشد؛ ولی در باره پدر و مادر مخصوصا در دوران سالمندی آنها چون جاذبهای در آنها نیست به ما دستور دادهاند که آنان را رها نکنید:
«و إما یبلغن عندک الکبر أحدهما أو کلاهما فلا تقل لهما اف» (21)
اگر پدر و یا مادر یا هر دو سالمند شدند، به آنها «اف» نگویید. در باره دنیا هم چنین است. محبت دنیا در کام همه ما چشانده شده است. از این رو به ما دستور ندادهاند که به دنیا علاقهمند باشید؛ بلکه فرمان دادهاند که علاقه به دنیا را تعدیل کنید.
در باره جامعه نیز به ما دستور دادهاند که ملت را یک واحد بدانید و دیگران را هم مثل خود تلقی کنید و در مسائل اجتماعی هیچ سهمی برای دیگران، کمتر از سهم خود قائل نباشید .
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
این از دشوارترین کارها اخلاق اجتماعی است که ما برای دیگران همان سهمی را قائل باشیم که برای خود قائلیم.
در نصوص دینی ما چند چیز به عنوان «سید الاعمال» ، یعنی سرآمد کارها، شناخته شده است مانند: رعایت انصاف در رفتار و معاشرت با دیگران، برادری و برابری با دیگران و یاد مستمر خدا،
چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین ( علیه السلام) میفرماید :
«یا علی سید الأعمال ثلاث خصال: إنصافک الناس من نفسک، و مواساة الأخ فی الله عز و جل و ذکرک الله تبارک و تعالی علی کل حال» (22) .
جامعه با این اعمالی که سید سایر کارهاست شکل میگیرد و اسلام برای این که ما را به «سید الاعمال» برساند دستورهای رسمی داده است؛ اولا تا چهل خانه را، همسایه یکدیگر قرار داده و رعایت حقوق همسایگی را لازم شمرده است که البته این چهل خانه، چهل خانه هندسه فضایی است نه هندسه مسطح؛ بنابراین، کسانی که در آپارتمانها و برجها زندگی میکنند همان طور که چهل خانه در چهار جهت، همسایه دارند، چهل خانه در طبقات پائین و بالا نیز همسایه دارند. در این فضای وسیع، انسان موظف است شهری را زیر پوشش حقوق مجاورت خود بگیرد.
در همین فضا همسایه مسجد بودن نیز مطرح است که:
«لا صلاة لجار المسجد الا فی المسجد» (23)
همسایههای مسجد باید نماز را در آن بخوانند و اگر به جماعت در مسجد موفق نشوند، لا اقل به صورت «فرادا» نماز را در مسجد بخوانند تا یکدیگر را در آن جا ببینید و با این کار، محبت و صفای متقابلی ایجاد شود. بعد از این که مردم، عادت کردند نماز پنجگانه را به جماعت بخوانند هفتهای یک بار، مردم یک منطقه در یک جا برای نماز جمعه حضور پیدا کنند و سپس به آنها دستورداده شده است سالی دو بار نماز عید فطر و قربان را با هم بخوانند .
این اجتماعات شبانه روز در نماز جماعتها و اجتماع هفتگی نماز جمعه، و اجتماع عمومیتر نماز عید فطر و عید قربان، سالی دو بار، زمینه را فراهم میکند تا کنگره عظیم حج، سالی یک بار انجام شود که در آن نه تنها مردم یک کشور، بلکه مردم کشورهای گوناگون در کنار هم جمع میشوند. به این ترتیب، این دین، ستون و همچنین پایههای اصیل خود را بر اساس انس و محبت با دیگران و تفکر اجتماعی تدوین و تنظیم کرده است و چنین جامعهای هرگز نسبت به دیگران خیانت نمیکند. در حقیقت خیانت به دیگری فرع بر غش و خیانت به خود است. کسی که خود را شناخت هرگز به جامعه خیانت نمیکند و خیانت به مردم، یعنی خیانتهای اجتماعی از خیانتهای فردی به مراتب بدتر است.
کتاب: مراحل اخلاق در قرآن ص 325
نویسنده: آیت الله جوادی آملی
پینوشتها:
.1 سوره بقره، آیه .165
.2 سوره بقره، آیه .249
.3 أسد الغابة، ج 4، ص .483
.4 بحار، ج 86، ص .237
.5 الصوارم المهرقة، ص .125
.6 سوره حدید، آیه .20
.7 سوره بقره، آیه .165
.8 سوره قیامت، آیات 20ـ .25
.9 سوره فجر، آیه .20
.10 سوره توبه، آیه .34
.11 سوره همزه، آیات 1ـ .3
.12 بحار، ج 17، ص .3
.13 سوره انعام، آیه .124
.14 سوره رعد، آیه .26
.15 سوره زخرف، آیه .32
.16 سوره شوری، آیات 49ـ .50
.17 سوره یونس، آیه .62
.18 مفاتیحالجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.
.19 سوره مریم، آیه .50
.20 مفاتیح الجنان، دعای کمیل.
.21 سوره اسراء، آیه .23
.22 بحار، ج 66، ص .371
.23 بحار، ج 80، ص .379
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
در يونان باستان و در غرب امروز، نظامهاى اخلاقى متعددى پىريزى شده و به وسيله پايهگذاران آنها، معرفى گرديده است.
بيشترين اين نظامات ، مربوط به دوران پس از رنسانس است كه در اين دوره شيوه بحث و بررسى در علوم دگرگون گرديد و سرانجام پديدهاى به نام «سكولاريزم» و تفكيك دين از حكومتيا به تعبير صحيحتر« دينزدايى» خود را مطرح كرد.
در چنين شرايطى مدعيان جدايى اخلاق از دين نيز، يك رشته اصول اخلاقى را تدوين و عرضه نمودند، كه ما در بحثهاى آينده به تبيين ملاكهاى اين نظامات خواهيم پرداخت، آنچه كه در اينجا مورد بررسى قرار مىگيرد، تبيين نظام اخلاقى اسلام و ويژگىهاى اوست.
تبيين هرنوع نظام اخلاقى در گرو شناخت انسان است و تا پايهگذار يك سيستم اخلاقى، شناخت درستى از انسان نداشته باشد نمىتواند ارزش را از ضد آن تمييز دهد، و گزارههاى سعادت آفرين را از گزارههاى بدبختىزا جدا سازد، زيرا هدف از نظامات اخلاقى تبيين راه سعادت و خوشبختى او است; تا خود انسان شناخته نشود ملاك سعادت و شقاوت او شناخته نمىگردد. اگر در اين بررسىها با يك رشته سيستمهاى اخلاقى آشنا شديم كه با يكديگر اختلاف جوهرى دارند، به خاطر اختلاف پايهگذاران آنان در شناخت انسان است، و اختلاف ديدگاهها در شناخت، مايه اختلاف در امور مربوط به ارزشهاى اخلاقى خواهد شد.
ما در اينجا به معرفى انسان از نظر اسلام مىپردازيم، تا روشن شود چگونه مكتب اخلاقى خود را بر اساس يك شناخت عميق از انسان بنا نهاده است ونقطه نظرهاى او در اصول ياد شده خلاصه مىگردد.
ولى لازم است ملاك فعل اخلاقى از نظر اسلام و تفاوت آن با فعل عادى بيان گردد. و اين مقدمه كه به عنوان مدخل بحث مطرح مىگردد، از اهميتخاصى برخوردار است.
ملاك فعل اخلاقى در اسلام
در اين كه فعل اخلاقى چيست؟ و چگونه بايد آن را از فعل عادى تميز داد، سخن فراوان است و در عصر يونان باستان تا به امروز ميان دانشمندان مورد گفتگو بوده و در نتيجه، مكتبهايى پديد آمده كه به تدريجبيان مىشوند.
آنچه كه الآن براى ما در اين بحث مطرح است، تبيين ملاك فعل اخلاقى از نظر اسلام است، و اينكه در نظام اخلاقى اسلام مرز ميان دو فعل (اخلاقى و عادى) چيست؟
1. ريشه در درون داشتن
«اخلاق»، جمع «خلق» به معنى «خوى» است و گزينش اين لفظ حاكى از آن است كه فعل اخلاقى چيزى است كه بايد ريشه در درون داشته باشد، و مظهرى براى يكى از احساسات گرانبهاى درونى تلقى گردد، بنابراين فعلى كه موضعگيرى انسان را نسبتبه غرايز بيان نمىكند، نمىتواند فعل اخلاقى باشد. مثلا هرگاه عاملى از خارج كسى را براى ساختن بيمارستان و مركز علمى تحت فشار قرار دهد و او نيز پاسخ مثبتبدهد يك چنين فعل نمىتواند، يك فعل اخلاقى باشد، زيرا عاملى از درون در پديد آمدن آن مؤثر نبوده، بلكه عاملى از بيرون او را بر اين كار واداشته است.
البته: اينكه «فعل» بايد ريشه در درون داشته باشد، قيد لازم است، ولى قيد كافى نيست قيد ديگر (حسن و زيبايى عمل) لازم است كه بيان مىگردد وبراى توضيح شرط دوم، لازم استبه تقسيم قضايا در حكمت نظرى و عملى به دو قسم «خودمعيار» و «غير خودمعيار» اشاره كنيم، آنگاه به بيان شرط دوم بپردازيم:
فلاسفه قضاياى حكمت نظرى را به دو دسته تقسيم كردهاند:
الف) قضاياى بديهى.
ب) قضاياى نظرى.
مقصود از قضاياى بديهى، آن رشته گزارهها است كه خرد در اذعان به درستى و يا نادرستى آن، به دليل و برهان نيازمند نبوده و گزاره از قبيل قضاياى «خود معيار» باشد مانند، كوچكى «جزء» از كل، در حالى كه قضاياى نظرى بر خلاف آن است و تصديق به صحت و عدم صحت آن در گرو دليل و برهان و استدلال و امعان نظر است، و در نتيجه قضاياى بديهى در حل قضاياى نظرى نقش كليدى داشته و با ناديده گرفتن آنها، درهاى علم و دانش به روى انسان بسته مىشود.
همين تقسيم بر قضاياى حكمت عملى نيز حاكم است; تفاوت قضاياى دو حكمتيك چيز بيش نيست، مطلوب در گزارههاى حكمت نظرى، آگاهى و دانستن آنها است مثل اينكه بگوييم «هر پديدهاى پديد آورندهاى دارد» و سنخ قضيه به گونهاى است كه نوبتبه عمل نمىرسد در حالىكه مطلوب نهايى در گزارههاى حكمت عملى، عمل و پياده كردن آنها مىباشد، مثلا مىگوييم: عدل زيبا است، ظلم و ستم نازيبا است.
در اولى كوشش مىكنيم كه بدانيم، در دومى مىكوشيم پس از دانستن به كار ببنديم. و در هر حال، هر دو نوع از قضايا، به دو گروه بديهى و غير بديهى تقسيم مىشوند چيزى كه هست در تقسيم قضاياى حكمت نظرى از الفاظ «بديهى » و «نظرى» بهره مىگيريم، ولى در تقسيم قضاياى حكمت عملى الفاظ «بديهى» و «غير بديهى» به كار نمىبريم. و اگر بخواهيم از يك تعبير جامع در مورد هر دو نوع حكمت، بهره بگيريم شايسته استبگوييم:
الف) قضاياى «خود معيار».
ب) «قضاياى غير خود معيار».
علت اين تقسيم در هر دو نوع از قضايا روشن نيست، زيرا اگر تمام قضايا در هر دو حكمت، نظرى و يا «غير بديهى» باشند كشف حقيقت، ممتنع مىگردد، زيرا مشكلى، مشكل ديگر را حل نمىكند لذا بايد در ميان انبوه قضاياى «نظرى» و «پيچيده» قضاياى روشنى وجود داشته باشد كه كليد حل ديگر قضايا گردد و در اين قسمت ميان هر دو نوع حكمت فرقى نيست.
2. زيبايى و نازيبايى فعل
يادآور شديم كه هدف نهايى در تحصيل قضاياى حكمت عملى به كار بستن آنها است. خرد قضاياى اين نوع از حكمت را به زيبا و زشت، خوب و بد تقسيم مىكند، و در توصيف آنها، به حسن و قبح،بىنياز بوده و به جايى دست دراز نمىكند، و قاطعانه گزارهاى را به صورت مطلق و كلى به يكى از دو وصف، توصيف مىكند و مىگويد: عدل زيبا است و بايد انجام داد، و ستم نازيبا استبايد پرهيز كرد، و در فاعل جز آگاهى و اختيار چيزى را شرط نمىداند، اين نوع احكام در مورد عدل و ظلم، از احكام خود معيار اين قوه مدركه است.
بنابراين، اخلاق از مقوله «جمال» و «زيبايى» است و راه كشف آن، عقل و خرد است، خردى كه فقط خود عمل را، مجرد از هر نوع ضمايم جز حسن و قبح آن، مورد بررسى قرار داده و ارزش و يا ضد ارزش بودن آن را اعلام مىدارد.
زيبايى را مىتوان، به زيبايى حسى و جسمى و زيبايى روحى و روانى تقسيم كرد.
زيبايى از مفاهيمى است كه انسان درك مىكند ولى نمىتواند آن را در قالب تعريف بريزد و به اصطلاح «يدرك ولا يوصف» استبا اين همه مىتوان گفت: واقعيت زيبايى همان توازن و هماهنگى اجزاى موجود زيبا است، عين اين بيان در زيبايى روح نيز مطرح است، انسان با قوا و استعدادهاى گوناگون آفريده شده، و هر يك از اين نيروها، به نوبه خود مايه حيات و زندگى اوست ولى مشروط بر اينكه ميان قوا، تعادل و توازن برقرار گردد، در اشباع هر قوهاى حد اعتدال در نظر گرفته شود و از افراط و تفريط پرهيز شود در اين صورت روح و روان جمال و زيبايى خود را باز يافته و زمينه حكومت عقل فراهم مىشود.
بنابراين: اخلاق، آن گونه رفتار انسانى است كه از روح زيبا سرچشمه مىگيرد، و زيبايى روح در سايه تعادل قوا و توازن تمايلات درونى انسان است.
از اين بيان مىتوان استفاده كرد كه اخلاق هم مىتواند از مقوله زيبايى و هم از مقوله «عدالت» باشد; زيرا زيبايى روح جز در سايه اعتدال و به كارگيرى هر قوهاى به دور از افراط وتفريط صورت نمىپذيرد، انسان بايد هم از قوه شهوت و هم از قوه غضب بهره بگيرد، و گرنه نسل انسان قطع مىگردد، ولى در عين حال نبايد زمام زندگى را به دست آن دو بدهد، بلكه بايد عقل را حاكم بر بهره گيرى از اين تمايلات قرار دهد.
زيبا سازى تن در عالم رحم صورت مىپذيرد، و انسان را راهى به آن نيست، در حالى كه زيبا سازى روح كه از طريق ايجاد تعادل ميان قوا و ايجاد اعتدال در اعمال خواستههاى درونى صورت مىپذيرد، در اختيار انسان است، روح زيبا و معتدل، رفتار زيبا را به دنبال دارد، و بالعكس روح نازيبا و غير معتدل، ضد ارزش نتيجه خواهد داد.
از آيات قرآنى و احاديث اسلامى استفاده مىشود كه واقعيت امر اخلاقى در حسن فعل ويا قبح آن نهفته است و اصولا مساله امر به معروف و نهى از منكر كه يك وظيفه اسلامى است دعوت به يك رشته امور اخلاقى است كه واقعيت آن را «معروف» و يا «منكر» بودن آن تشكيل مىدهد و در آينده خواهيم گفت دامنه اخلاق در اسلام گستردهتر از اخلاقى است كه عقل عملى آن را درك مىكند; از اين جهت قسمتى از فرايض و واجبات و يا منكرات و منهيات از مسايل اخلاقى بوده كه وحى آن را كشف كرده و عقل را ياراى شناسايى اوصاف آنها نبوده است. قرآن درباره پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم چنين مىفرمايد:««يامرهم بالمعروف وينهاهم عنالمنكر»» (1) : «آنها را به خوبىها دعوت و از بدىها باز مىدارد» بخشى از خوبىها و بدىها شناخته شده عقل عملى است و بخشى ديگر از آن وحى مىباشد.
روى اين مبنا آنچه از افلاطون درباره حقيقت فعل اخلاقى نقل شده كه او فعل اخلاقى را از مقوله زيبايى مىدانستبا آنچه كه فلاسفه اسلام و متكلمان عدليه بر آن قايلند يكسان مىباشد.
اكنون كه ملاك فعل اخلاقى از نظر اسلام روشن گرديد وقت آن رسيده است كه به پايهها و ويژگىهاى نظام اخلاقى اسلام اشاره كنيم:
1.انسان آميزهاى است از ماده و معنى
در يك نظر سطحى انسان موجودى است مادى كه پس از گذراندن پرورشهاى مقدماتى در رحم مادر، ديده به جهان مىگشايد، و حركتخود را به سوى تكامل مادى آغاز مىنمايد وبا سپرى ساختن مراحلى از كودكى، نوجوانى، جوانى، پيرى، فرتوتى چراغ زندگى او براى ابد خاموش مىگردد، ديگر از او خبرى نخواهد بود.
در اين نظر انسان، براى غايت و هدفى آفريده نشده و اصولا معلوم نيست از كجا آمده و براى چه آمده و به كجا خواهد رفت.
ولى از نظر الهيون -بالاخص فلاسفه اسلام و متكلمان ژرف نظر- انسان آميزهاى است از ماده و معنا، از جسم و روح، از تن و روان. حتى در نگرش عميقتر: سخن از تركيب وآميزه دو شىء صحيح نيستبلكه واقعيت انسان همان نفس و روح اوست، و بدن، ابزار تكامل اوبه شمار مىرود. او با چشم، ديدنيها را مىبيند وبا گوش، شنيدنيها را مىشنود، بيننده و شنونده اين دو ابزار نيستبلكه روح و روان است كه اين دو را به عنوان آلتبه كار گرفته است.
فلاسفه اسلامى تجرد نفس و روح را از ماده، با براهين فلسفى ثابت كرده و هم اكنون غربيان از طريق تجربى مىخواهند به آن برسند، ما در اين جا نمىتوانيم براهين فلسفى تجرد را مطرح كنيم، وفقط براى بيان نقطه نظر قرآن به بيان دو آيه اكتفا مىكنيم تا روشن شود نفس انسانى از نظر قرآن بالاتر و برتر از ماده و ماديات است:
1. قرآن در سوره مؤمنون آنگاه كه مراتب آفرينش انسان را در رحم مادر بيان مىكند مرحله نهايى آفرينش اورا چنين شرح مىدهد:
««ثم انشاناهخلقا آخر»» (2) :
«ما به او آفرينش ديگرى بخشيدهايم» (آفرينشى كه با خلقتهاى پيشين تفاوت جوهرى دارد، (زيرا مراتب پيشين همگى در پوشش آفرينش ماده قرار مىگيرند).
مراحل آفرينش پيشين انسان عبارتند از:
1. نطفه، 2. علقه (خون بسته)، 3. مضغه(گوشت پاره)، 4.تبديل مضغه به استخوان، 5. پوشانيدن استخوانها با گوشت.
آنگاه بيان قرآن در اين مراحل پنجگانه به پايان مىرسد، مرحله ششم را با لحن ديگر بيان مىكند و مىفرمايد: ««ثم انشاناهخلقا آخر»» : «به او آفرينشى جديد داديم».
اين آفرينش جديد به خاطر اين است كه در اين مرحله ماده، تكامل ديگر پيدا كرده و روح مجردى را در دامان خود پرورش مىدهد.
2. در سوره سجده قرآن شبهه منكران معاد را نقل مىكند، و مىگويد:«معترضان مىگويند مرگ انسان بهخاطر پراكندگى اجزاى بدن او، مايه انحلال شخصيت اوست در اين صورت با گردآورى اجزاى بدن شخصيت نخستباز نخواهد گشتبلكه شخصيت ديگرى خواهد بود كه در برابر اعمال انسان پيشين مسئوليتى بر عهده ندارد».
قرآن در رد اين شبهه چنين مىفرمايد:
««قليتوفاكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون»» . (3)
« فرشته مرگ كه براى شماها گمارده شده است، شمارا مىگيرد سپس به سوى پروردگار خود باز مىگرديد».
اكنون بايد ديد چگونه اين آيه پاسخ از شبهه پيشين كافران است كه معتقد بودند مرگ انسان وپراكندگى اجزاى بدن مايه انحلال شخصيت او است، و انسان دوم شخصيت ديگرى دارد و نمىتواند مسئوليت كارهاى انسان پيشين را بر عهده بگيرد.
كيفيت پاسخ اين است كه مرگ انسان به معنى نابودى شخصيت او نيستبلكه آنچه كه واقعيت انسان به آن بستگى دارد در نزد خدا محفوظ است، و فرشته مرگ، واقعيت انسان را اخذ مىكند و انسان به سوى پروردگار خود برمىگردد.
اين آيه صريحا مىرساند آنچه كه متلاشى مىشود واقعيت انسان نيست، واقعيت انسان چيزى است كه فرشته مرگ او را مىگيرد. وجمله ««يتوفاكم»» به معنى «ياخذكم» است.
و به ديگر سخن: هرگاه شخصيت او را جنبه مادى او تشكيل مىداد انديشه انحلال شخصيت در سايه پراكندگى اجزا مشكلى فرا راه معاد پديد مىآورد، ولى اگر شخصيت او فراتر از ماده باشد او از هر نوع انحلال و پراكندگى پيراسته است، و از طريق فرشته مرگ از بدن جدا مىگردد و تا روز قيامت نزد خدا محفوظ مىباشد، آنگاه كه معاد تحقق پذيرد روح هر انسانى به بدن دنيوى خويش متعلق مىگردد.
2. انسان موجود انتخابگر استاصولا اخلاق از آن موجود آگاه وانتخابگر است، زيرا معلم اخلاق اصول ارزشها را به انسانها توصيه مىكند، و او را به پيمودن راهى فرمان مىدهد و از پيمودن راه ديگر باز مىدارد.
و به اصطلاح او را در جهتى قرار مىدهند كه به تكامل برساند، ناگفته پيداستيك چنين طرح از آن موجودى است كه ارزشها را بشناسد و با كمال آگاهى اصول سعادتزا را بر بدبختىزا ترجيح دهد. و اگر او را فاقد انتخاب و آزادى بينديشيم كه پيوسته به سوى يكى از دو ارزشها در حركت مىباشد هر نوع توصيه و سفارش درباره او لغو خواهد بود.
مساله آزاد بودن انسان يك نوع پيچيدگى دارد، زيرا انسان از طرفى در خود نشانههاى جبر را مشاهده مىكند، و از جهت ديگر واقعيت اختيار و آزادى را در خود لمس مىنمايد; از اين جهت مدتى در حيرت و سرگردانى به سر مىبرد، تا سرانجام يكى از دو طرف مساله را برمىگزيند.
مثلا از طرفى مشاهده مىكند كه او هرگز از طريق اختيار و آزادى گام به اين جهان نگذارده، وناخواسته در يك نظام خاصى رشد و نمو كرده است، و هر يك از عوامل «وراثت»، «فرهنگ»، «محيط» ناخواسته در روح و روان او اثرات خاصى نهاده است وسرانجام او تا حدودى در پرتو اين عوامل پيش از تولد و يا پس از آن، به صورت يك موجود دستبسته درآمده كه بايد در مسير خاصى پيش برود.
و اگر او آزاد مطلق، و يك فرد تام الاختيار بود، نبايد يك چنين عوامل خارج از اختيار، وجود او را فراگيرد، اين از يك طرف.
از طرف ديگر او پس از رشد و نمو و پس از بلوغ به پايه درك و تعقل، واقعيت آزادى را در اعماق دل درك مىكند، وخود را در انجام كارى ملزم ومجبور نمىبيند، درست است كه بىاختيار گام به اين جهان نهاده و در نظام ناخواستهاى پرورش يافته است، ولى اكنون زمام زندگى را به دست گرفته، و به گونهاى مىتواند با مشكلات و موانع مبارزه كند، و به هر سو كه بخواهد، عنان زندگى را متوجه سازد.
معنى آزادى اين نيست كه تمام خصوصيات وجودى يك فرد از لحظه تولد تا لحظه مرگ در اختيار اوباشد. يا عوامل توليد و رشد و تربيت را به آزادى برگزيند، بلكه واقعيت آن اين است كه انسان ميان حركت دادن دست، وگردش قلب، كاملا احساس تفاوت كند و خود را نسبتبه اولى مسئول و انتخابگر بداند در حالى كه خود را نسبتبه دومى چنين نينديشد، و سرانجام در اين نيمه راه زندگى، خود را در گزينش هر كارى آزاد بداند.
درست است كه در قلمرو زندگى، بخشى از سرنوشتها خارج از اختيار فرد انسان است، چه بسا انسان ناخواسته طعمه حريق مىگردد، ويا در كام سيل و زلزله فرو مىرود، و يا در نبردهاى خونين كه خواسته فرد نيست مىغلطد ولى در عين حال، نسبتبه يك رشته از كارها، احساس اختيار و آزادى مىكند، و در برابر اراده نافذ خود، مانع و رادعى نمىبيند، و او نسبتبه كارهايى كه از كف اختيار او بيرون است، هيچگونه مسئوليت و يا كيفر و پاداشى ندارد، مسئوليت او نسبتبه كارهايى است كه زمام آنها را در دست دارد، و مىتواند عنان آن را به هر طرف كه بخواهد، بگرداند.
در پايان يادآور مىشويم كه قرآن درباره آزادى انسان مىفرمايد:
««من عملصالحا فلنفسه ومن اساء فعليها وما ربك بظلام للعبيد»» . (4)
«هركس كار نيكى انجام دهد به سود خود انجام داده و هركس كار بد انجام دهد به زيان خود انجام داده است و خداى تو بر بندگان ستم نمىكند».
در آيه ديگر مىفرمايد: ««وقل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر»». (5)
«بگو(آيين) حق از جانب پروردگارتان آمده هركس بخواهد ايمان بياورد و هر كس بخواهد كفر ورزد».
3. آفرينش انسان همراه با غرايز متضاد
انسان با غرايز و تمايلات گوناگونى آفريده شده است، و در حقيقت معجونى است از كششهاى متضاد و ناهماهنگ.
در نهاد انسان، كششهاى مختلف و متضادى وجود دارد، از يك طرف در نهاد وى «حقطلبى»، «حقيقتجويى»، عدالتخواهى»، «آرمانگرايى» نهفته، و از طرف ديگر در او كششهايى مانند «خودخواهى»، «سودجويى»، «مقام پرستى»، «ثروتاندوزى» و «شهرت خواهى» وجود داردكه قسم نخست از اين كششها از روح ملكوتى و فطرت بالاى او سرچشمه گرفته، و قسم ديگر از غريزه مادون آن، اين غرايز كه ضامن بقاى انسان و سرچشمه هر نوع تحرك و جنبش حياتى او هستند، آن چنان در روان آدمى عمق و ريشه دارند كه گاهى سرنوشت او را به دست گرفته و خط مشى زندگى او را تعيين مىكنند و با قدرت و سركشى خيره كنندهاى از نفوذ و بينايى عقل كاسته و آن را محدود مىسازد.
اسلام نسبتبه همه غرايز از ديده احترام مىنگرد، زيرا همه آنها را در شكوفايى وجود انسان مؤثر مىداند چه اينكه اگر برخى سركوب شود و برخى ديگر پرورش داده شود انسان به كمال خويش نمىرسد.
اگر حس خداگرايى حس عدالت و دادگرى و يا تمايل كمك به هم نوعان و افتادگان مايه كمال است، حب ذات و اعمال خشم و شهوت نيز از پايههاى زندگى انسان به شمار مىرود و انسان خالى از اين كششها، انسان رهايى مىشود كه يا در گوشه عزلت جان به جان آفرين مىسپارد و يا طعمه گرگان مىگردد.
روى اين اساس بايد عبادت و پرستش حق، با كار وكوشش براى دنيا توام باشد تا بشر بتواند از بهرهگيرى از هر دو غريزه به كمال مطلوب برسد. اگر اسلام به اصول زناشويى دعوت كرده لكن آن را در قالب عفتبه رسميتشناخته و از هر نوع افراط و تفريط در اعمال شهوت منع كرده است.
4. ملاك ارزش و ضد ارزش
براى شناسايى اصول اخلاقى و ارزشهاى والاى روحى دو ملاك وجود دارد كه به هر دو اشاره مىشود:
الف) امور فطرى وكششهاى آفرينشى
بحثهاى پيشين ثابت كرد كه آفرينش هر فردى از افراد انسان با يك رشته از كششها عجين گرديده و او بالذات و ناخود آگاه به عدل و داد، عمل به عهد و پيمان، پاسخ نيكى به نيكى دادن، كمك به افتادگان و زيردستان، تمايل درونى داشته و اصل كار را تحسين وعامل آن را نيكوكار مىداند.
در مقابل آن يك رشته امورى را تقبيح و از هر نوع تمايل به آن منزجر مىباشد. اصول اخلاقى اسلام بر اساس فطرت و آفرينش انسان بنا گرديده ونظام اخلاقى او به اندازه يك مو از اين فطرت فاصله نمىگيرد، و از اين جهت اخلاق اسلامى جهان شمول بوده و همه انسانهارا فرا مىگيرد و براى اصول خود مرزى و حدى نمىشناسد.
ب) نور وحى
ولى در عين حال نور فطرت - حتى فروغ عقل - در مواردى از شناخت ارزشها و ضد ارزشها عاجز و ناتوان مىباشد، در اين موارد از طريق وحى كه مطمئنترين رابطه انسان با واقع استبهره مىگيرد.
روى اين اصل قسمتى از محرمات و واجبات جزو مسايل اخلاقى بوده و چه بسا فطرت انسان وعقل افراد بسيط از تحليل مصالح ومفاسد آنها عاجز و ناتوان مىباشد، ولى وحى الهى كه از ديد گستردهترى برخوردار است محرماتى را برشمرده و واجباتى را عرضه داشته است.
اسلام مىگويد: عيبجويى، كنجكاوى در اسرار مردم، بدگويى پشتسر مردم، تفاخر به نژاد، كاملا ممنوع است، همچنان كه بهرهگيرى از قمار و شراب حرام و انتفاع از «ميته» ممنوع مىباشد.هرگاه عقل، فلسفه تحريم اين نوع احكام الهى را درك كرد چه بهتر و در غير اين صورت ما به حكم خطاناپذيرى وحى به اين دستورها مؤمن بوده و همه را در راستاى سعادت انسان مىدانيم.
فطرت و خرد انسان او را به خضوع وخشوع در برابر خدا كه اين همه نعمتها را در اختيار ما نهاده است دعوت مىكند. اما كيفيت صحيح شكرگذارى و ثناگويى براى او روشن نيست در اين مورد شرع او را در اين راه كمك مىكند، و شيوه شكرگزارى وسپاسگويى را با فرمان نماز گزاردن و روزه گرفتن روشن مىسازد.
بنابراين، اخلاق اسلامى روى دو اصل استوار است:
الف) تمايلات فطرى و آگاهىهاى درونى كه زيبا ونازيبا را تشخيص مىدهد.
ب) وحى الهى و پيامهاى خداوند در مورد عوامل سعادت آفرين و يا شقاوتزا.
5.عمل نيك و سرچشمه پاك
در جهان امروز در ارزشگذارى به كارهاى انسان، رويه كار را ملاك قرار داده و آن را به نوعى ارزيابى مىكنند. مثلا هرگاه مردى در انظار عمومى به راز و نياز خدا بپردازد وبا زارى و گريه از خدا طلب پوزش نمايد ويا مرد متمكنى براى مستمندان درمانگاه و بيمارستانى بسازد عمل او را ستوده و جزء ارزشها به شمار مىرود و با انگيزه عمل او كارى ندارند و اينكه او واقعا از خوف خدا مىگريستيا انگيزه او رياكارى وجلب نظر مردم بود، و يا او بيمارستان را به انگيزه بشر دوستى و نوع پرورى و اظهار همدردى بابيچارگان ساخته استيا اينكه انگيزههاى مادى پشتسر اين پديده به ظاهر نيك هست و مىخواهد در انتخابات شهرى و يا استانى راى مردم را بخرد و....
در حالى كه در نظام اخلاقى اسلام، نيكى و آراستگى ظاهر عمل يكى از پايههاى ارزش است ولى تا اصل ديگرى به آن ضميمه نگردد نمىتوان عمل انسان را جزء ارزشها شمرد و آن اصل ديگر عبارت است از : نيت و انگيزه پاك كه سرچشمه عمل به شمار مىرود; از اين جهت هر نوع عمل زيبا اما به انگيزه مادى شايسته ستايش نبوده و ارزش شمرده نمىشود.و نظام اخلاقى اسلام با تمام نظامات اخلاقى يونان باستان وغرب امروز در طرح اين شرط فاصله مىگيرد و عملى را كار اخلاقى مىداند كه از ايمان انسان به خدا و اخلاص وى سرچشمه بگيرد نه از هوا و هوس و....
مشركان مكه در عصر رسالتبتپرستبودند ولى در عين حال به تعمير مسجدالحرام مىپرداختند و از اين طريق در دل جامعه عرب مقامى عظيم كسب مىكردند ولى قرآن با كمال صراحت، عمل آنان را بىارزش خواند ويادآور شد عمل صالح ميوه درخت ايمان و اخلاص است، و كار پرتوى از نيت آدمى به شمار مىرود و رنگ و بوى آن را مىگيرد و اين گروه كافر كه بر كفر خود گواهى مىدهند چگونه به تعمير خانه خدا كه از آن مؤمنان به خدا است دست مىيازند در اين مورد چنين مىفرمايد:
««وماكان للمشركين ان يعمروا مساجد الله شاهدين على انفسهم بالكفر اولئك حبطت اعمالهم و فى النارهم خالدون»» . (6)
«مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند در حالى كه به كفر خود گواهى مىدهند. اعمال آنان (به خاطر كفر) نابود شده و در آتش، جاودانه خواهند ماند».
سپس در آيه بعدى عمران و آبادى مساجد را از شؤون دارندگان ايمان به خدا و روز جرا مىداند، آنان كه نماز را بپا مىدارند و زكات مىدهند و جز از خدا از كسى نمىترسند; چنانكه مىفرمايد:
««انما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الآخر واقام الصلاة وآتى الزكاة ولم يخش الا الله»» . (7)
«مساجد خدا را فقط كسانى آباد مىكنند كه از ايمان به خدا و روز ديگر (جهان آخرت) بهرهمند بوده و نماز را به پا داشته و زكات مال را بپردازد و جز از خدا از كسى نترسند».
نيت پاك جانشين عمل
گاهى نيت پاك، جانشين عمل نيك مىگردد. اين مطلب نه به آن معناست كه مكتب اخلاقى اسلام مردم را به نيت كار خير، دعوت كرده وبا عمل سروكارى ندارد، بلكه هدف از اين اصل ايجاد آمادگى در تمام طبقات جامعه است تا آن كس توان كار دارد، گام پيش نهد، و كار را صورت دهد و آنكه فاقد توان است، انگيزه كار نيك را در دل پرورش دهد تا روزى كه توان پيدا كرد بدون دغدغه، به صفوف نيكوكاران بپيوندد.
در جنگ جمل آنگاه كه پيروزى از آن سپاه حق گرديد مردى خدمت على عليه السلام رسيد و به او گفت: دوست داشتم كه برادرم با ما بود و در اين نبرد شركت مىكرد تا مىديد چگونه خدا تو را بر دشمنانت پيروز گردانيد. امام در پاسخ او چنين گفت:
«اهوى اخيك كان معنا؟ فقال: نعم. قال: لقد شهد...». (8)
«آيا ميل و خواستبرادر توبا ماست؟ در پاسخ گفت: آرى، فرمود: او هم در اين جنگ با ما شركت داشته است. نه تنها برادرت بلكه كسانى كه هم اكنون در صلب پدران ورحممادران به سر مىبرند هرگاه پس از تولد و آگاهى از اين نبرد از پيروزى ما خوشحال باشند مانند ما پاداش خواهند داشت».
نتيجه اينكه: اسلام به اصلاح نيت و پاك سازى انگيزهها همت گمارده و با هر نوع رياكارى در عمل، سرسختانه مبارزه مىنمايد وكافى است كه در اين مورد آيات مربوط به ريا در عمل را مورد مطالعه قرار دهيم. (9)
6. گزارههاى مطلق و فراگير
مطلق و نسبى دو اصطلاح رايج در علوم و فلسفه است كه همگان از آن اطلاع داريم، هرگاه گزارهاى براى خود حد و مرزى نشناسد، و در تمام زمانها و مكانها يكسان صدق كند، يك چنين گزاره، گزاره مطلق بوده يعنى در انطباق بر مصاديق، فراگير و جهان شمول خواهد بود مثلا گزاره «فلز درحرارت خاصى انبساط پيدا مىكند» از اطلاق و فراگيرى برخوردار است، زيرا صدق آن، در گرو «زمان» و «مكان» خاص نيست. او در هر زمان و در هر مكان داراى چنين ويژگيها است وجز يكسان بودن شرايط، شرط ديگرى لازم ندارد، درحالى كه كوچكى و بزرگى مدرسهاى وصف ثابت و پايدار آن نيستبلكه، بستگى دارد كه آن را به كدام يك از مدارس مقايسه كنيم، چه بسا نسبتبه مدرسهاى، كوچكتر ونسبتبه ديگرى بزرگتر باشد، از اين جهت نمىتوان بزرگى و يا كوچكى را براى آن ثابت دانست.
ارزشهاى اخلاقى در مكتب اسلام از فراگيرى و جهانشمولى خاصى برخوردار است زيرا محورهايى كه بر آن تكيه مىكند، از كليت و اطلاق برخوردار مىباشند، محور گزارههاى اخلاقى در اسلام عبارتند از:
1. كششهاى آفرينش و تمايلات بعد علوى انسان.
2. وحى الهى، آنجا كه فطرت وعقل كارساز نباشند.
درباره محور نخستيادآور مىشويم كه تمايلات علوى در تمام انسانها يكسان است و در فطرت همه انسانها، عدل و دادگرى نيكو و پسنديده، و ظلم و ستم، بد و نكوهيده است. وگزارهاى كه بر چنين محورى تكيه زند رنگ و بوى اورا مىگيرد و جهان شمول و فراگير مىباشد و - لذا - در ذايقه آفرينشى هر انسانى، پاسخ نيكى، به نيكى دادن زيبا، و به بدى دادن نازيبا است. و گزارهاى كه از چنين منبع سرچشمه گيرد، قطعا پيوسته فياض و روان خواهد بود.
البته ممكن است، برخى از مكاتب اخلاقى نيز داراى چنين حالتى باشند،ولى مكتب اخلاقى اسلام، در اين جهت، شفافيتخاصى دارد، مكتبى كه محور حسن و قبح را، لذت فردى و زيبا انگارى شخص، با نفع جامعه خود مىداند نمىتواند يك برنامه اخلاقى منسجمى را براى جامعه بشرى عرضه كند، زيرا لذايد شخصى بسان سم مار و عقرب است كه براى آن دو مايه حيات، و براى مار و عقرب گزيده مايه هلاكت است. چه بسا پروژهاى براى جامعهاى سودمند و براى جامعه ديگر ضررزا مىباشد، محور قرار دادن نفع شخصى، يا اجتماعى انسان، نشانه بيچارگى در شناسايى اصول و نظام اخلاقى منسجم است.
ممكن است گفته شود گزارههاى اخلاقى اسلام نيز «نسبى» است مثلا راستگويى كه يك ارزش اخلاقى است در همه جا، نيك و ستوده نيست، زيرا آنجا كه مايه هلاكت انسان بىگناهى گردد، نكوهيده و زشت است و در مثل گفتهاند:«دروغ مصلحت آميز به از راست فتنهانگيز».
پاسخ اين پرسش درباره «حسن صدق» و يا «قبح كذب» روشن است.در مورد «راستگويى» در چنين شرايط بايد گفت: اصل راستگويى هيچگاه حسن و زيبايى خود را از دست نمىدهد ولى خرد در اين شرايط خاص به اين شخص اجازه نمىدهد كه اين كار را انجام دهد زيرا انسان بىرحمى مىخواهد از اين كار خير،سوء استفاده كند، و خون بيچارهاى را بريزد، و يك چنين بازدارى از كار خير، به معنى نفى حسن كار نيست، بلكه به معنى جلوگيرى از ستم ستمگران است كه در كمين مظلومى نشسته است و مىخواهد از كار نيك انسانى، سوء استفاده كند..
و در مورد دروغ گفتن در اين شرايط، يادآور مىشويم كه دروغ حتى در اين شرايط كار قبيح و نازيبا است ولى چون، انسان بر سر دو راهى قرار گرفته كه يا بايد كار قبيحى مرتكب شود، ويا كار قبيحترى را، عقل به حكم تزاحم دندان روى جگر مىنهد، و دست طرف را براى دروغ گفتن باز مىگذارد و سرانجام قبيحى را بر انجام قبيح ديگر مقدم مىدارد. بسان نجات انسانى كه بر شكستن شيشه شخصى بستگى دارد، خرد ارتكاب قبيح دوم را كه از مقوله ظلم و ستم ستبراى هدف والاتر تجويز مىكند، ولى هرگز نازيبايى عمل را انكار نمىكند.
7. ارزشهاى اخلاقى همراه با ضامن اجرا
اگر از ديدگاه برخى از دانشمندان اخلاقى كه «لذت گرايى شخصى» را محور نظام اخلاقى مىدانند بگذريم، همه نظامهاى اخلاقى به يك رشته امور كه غالبا بر خلاف خواستههاى شخصى انسان است، سفارش مىكنند، انجام يك چنين دستورها با اين ويژگى، در گرو ضامن اجراى نيرومندى است كه در آشكار و پنهان انسان را همراهى كند و او را بر انجام نيكيها، و دورى از بديها، وادار سازد، ولى متاسفانه در نظامهاى اخلاقى بشرى يا ضامن اجرايى وجود ندارد، و يا در صورت وجود از تازيانه وجدان، و فشارهاى درونى پا فراتر نمىنهد، در صورتى كه يك چنين ضامن اجرا، در برابر سيل ويرانگر هوى و هوس آن هم در قالب شهوت وغضب، قدرت و توان ايستادگى ندارد، و با شكست قطعى روبهرو مىگردد.
يكى از ويژگىهاى نظام اخلاقى اسلام اين است كه متكى بر مذهب است. و سفارشهايى مانند دادگرى، وفاى به پيمان، راستگويى و درستكارى در قالب ارزش، و سفارشهاى ديگرى مانند بدبينى، عيب جويى و شايعه سازى در قالب ضد ارزش ، با مسئوليت فراوانى همراه است در چنين شرايط، نظام اخلاقى اسلام از جلوه و شكوه خاصى برخوردار مىگردد.
اخلاق متكى به مذهب به طورى كه عقايد مذهبى و اعتقاد به پاداش و كيفرهاى روز بازپسين، مجرى و پشتوانه اصول اخلاقى باشند، راهى است كه آيينهاى آسمانى و بالاخص آيين مقدس اسلام آن را انتخاب كرده و در طول چهارده قرن، نتايج درخشانى داده است.
اعتقاد به خدايى كه از درون و برون انسان آگاه است، خدايى كه در زمين و آسمان چيزى بر او مخفى و پنهان نيست، خدايى كه از تعداد «اتمهاى بىشمار جهان» ومولكولهاى اجسام آگاه است، خدايى كه حكمران و داور روز بازپسين است، و در آن روز، پرونده اعمال انسان را كه به وسيله فرشتگانى مصون از اشتباه و خطا و پيراسته از اغراض مادى تنظيم شده، باز مىگشايد وحتى به اين نيز اكتفا نمىكند، بلكه صورت واقعى كردارهاى ما را به قدرت بىپايان خود به ما نشان مىدهد و تمام اعضاى بدن ما را با اراده شكست ناپذير خود به سخن درآورده، و بر اعمال ما گواه مىگيرد. سپس هر فردى را به پاداش و كيفر خود مىرساند و ... (10) چنين اعتقاد راسخ و استوارى، بزرگترين پشتوانه اخلاق، و طبيعىترين ضامن اجراى اصول انسانى است، و در حقيقت گرانبهاترين گنجينه و ارزندهترين سرمايهاى است كه از رهبران بزرگ آسمانى به يادگار مانده است و بايد به عنوان يك ميراث گران قيمت از آن حمايت كنيم.
قدرت ايمان به خدا و اعتقاد به كيفرهاى روز بازپسين، گاهى به درجهاى مىرسد، كه انسان را در برابر گناه و آلودگى «بيمه» مىكند و انسان خطاكار را به صورت يك عنصر ملكوتى و يك فرد معصوم در مىآورد.
قدرت ايمان در كنترل انسان چنان است كه اگر فرد با ايمان، روزى بر خلاف مقتضاى ايمان رفتار كند، و در صحنه مبارزه با عواطف و غرايز، دچار شكست گردد، فورا به فكر جبران شكست، افتاده و راه ندامت و پشيمانى از آلودگى را، در پيش مىگيرد و برا ى محو آثار گناه، بدون آن كه ماموران قضايى او را تعقيب نمايند، خود را به محكمه قضايى دين معرفى مىكند و از رئيس دادگاه، جدا درخواست مىنمايد كيفر خواست ويا حكم الهى را درباره او اجرا كند و سرانجام، به صورت يك فرد پاك و سبكبار، گام به سرزمين رستاخيز بگذارد. (11)
نتيجهگيرى
از مجموع اين بحثها مىتوان به محورهاى گزارههاى اخلاقى اسلام پى برد، و با ويژگىهاى نظام اخلاقى اسلام، آشنا شد، و ما براى خلاصه گويى بار ديگر آنها را به صورت موجز يادآور مىشويم:
1. در جهانبينى اسلام، واقعيت انسان را، روح و روان او تشكيل مىدهد و روح او پس از مرگ باقى وجاودان است، در پىريزى سعادت انسان بايد زندگى دنيوى و اخروى او را درنظر گرفت. از اين جهتيك رشته لذايد نفسانى به عنوان منكرات ممنوع مىباشند، زيرا اين نوع اعمال بهظاهر لذتبخش بر سعادت اخروى او لطمه مىزند، خصوصا اگر بگوييم: عذابهاى اخروى، باطن اعمال دنيوى ما است كه در آن جهان در شرايط خاصى به صورت دوزخ و عذاب مجسم مىشوند، در اينجا گروهى كه از نگرش عميقى برخوردارند از پيامدهاى اين نوع اعمال كاملا آگاهند، همه را ضد ارزش معرفى مىكنند.
2. از آنجا كه انسان، فاعل آزاد و انتخابگر است، عمل او در صورتى نام ارزش به خود مىگيرد كه با كمال آگاهى و آزادى از او سر زند مثلا اگر از روى جبر ماليات بپردازد ويا زكات مال بدهد، وظيفه را انجام داده ولى كار او فعل اخلاقى نخواهد بود.
3. در نظام اخلاقى اسلام به غرايز علوى و سفلى توجه شده و در سايه تعديل از همگى بهره گرفته شده است وآنان كه محور ارزش را لذايذ نفسانى مىدانند، به گونهاى در اين تعديل تحقق مىپذيرند.
4. ملاك ارزش، فطرت و نور وحى است
5. زيبايى عمل و وارستگى ظاهر در صورتى ارزش آفرين است كه از نيت پاك سرچشمه بگيرد و اعمال رياكارانه براى اغفال مردم، فاقد ارزش مىباشد.
6. نظام اخلاقى اسلام مطلق و پايدار، جهان شمول و فراگير است زيرا محور آن، كششهاى درونى انسان و وحى است كه هر دو فراگيرمىباشند.
7. نظام اخلاقى اسلامى، با ضامن اجرا همراه است و از مقوله توصيه خالى از هر نوع تحريك پيراسته مىباشد.
با شناخت اصول نظام اخلاقى اسلام و ويژگىهاى آن، لازم استبا ديگر مكاتب اخلاقى، كه در يونان باستان ويا غرب امروز مطرح است آشنا شويم.
پىنوشتها:
1. اعراف/157.
2.مؤمنون/14.
3.سجده/11.
4. فصلت/46.
5. كهف/29.
6. توبه/17.
7. توبه /18.
8. نهج البلاغه،خطبه 11.
9. سوره بقره، آيههاى: 261 تا 266 مطالعه شود.
10. اين جملهها مضامين آيات قرآنى است كه در سورههاى مختلفى از جمله: «لقمان (31) آيه16; سبا(34)آيه 4 و زلزله(99) آيههاى 7و8 وارد شده است.
11. در صفحات تاريخ قضاوت در اسلام، شواهد زيادى بر اين موضوع وجود دارد كه براى رعايت اختصار، از نقل و تفصيل آنها خوددارى مىشود.
بيشترين اين نظامات ، مربوط به دوران پس از رنسانس است كه در اين دوره شيوه بحث و بررسى در علوم دگرگون گرديد و سرانجام پديدهاى به نام «سكولاريزم» و تفكيك دين از حكومتيا به تعبير صحيحتر« دينزدايى» خود را مطرح كرد.
در چنين شرايطى مدعيان جدايى اخلاق از دين نيز، يك رشته اصول اخلاقى را تدوين و عرضه نمودند، كه ما در بحثهاى آينده به تبيين ملاكهاى اين نظامات خواهيم پرداخت، آنچه كه در اينجا مورد بررسى قرار مىگيرد، تبيين نظام اخلاقى اسلام و ويژگىهاى اوست.
تبيين هرنوع نظام اخلاقى در گرو شناخت انسان است و تا پايهگذار يك سيستم اخلاقى، شناخت درستى از انسان نداشته باشد نمىتواند ارزش را از ضد آن تمييز دهد، و گزارههاى سعادت آفرين را از گزارههاى بدبختىزا جدا سازد، زيرا هدف از نظامات اخلاقى تبيين راه سعادت و خوشبختى او است; تا خود انسان شناخته نشود ملاك سعادت و شقاوت او شناخته نمىگردد. اگر در اين بررسىها با يك رشته سيستمهاى اخلاقى آشنا شديم كه با يكديگر اختلاف جوهرى دارند، به خاطر اختلاف پايهگذاران آنان در شناخت انسان است، و اختلاف ديدگاهها در شناخت، مايه اختلاف در امور مربوط به ارزشهاى اخلاقى خواهد شد.
ما در اينجا به معرفى انسان از نظر اسلام مىپردازيم، تا روشن شود چگونه مكتب اخلاقى خود را بر اساس يك شناخت عميق از انسان بنا نهاده است ونقطه نظرهاى او در اصول ياد شده خلاصه مىگردد.
ولى لازم است ملاك فعل اخلاقى از نظر اسلام و تفاوت آن با فعل عادى بيان گردد. و اين مقدمه كه به عنوان مدخل بحث مطرح مىگردد، از اهميتخاصى برخوردار است.
ملاك فعل اخلاقى در اسلام
در اين كه فعل اخلاقى چيست؟ و چگونه بايد آن را از فعل عادى تميز داد، سخن فراوان است و در عصر يونان باستان تا به امروز ميان دانشمندان مورد گفتگو بوده و در نتيجه، مكتبهايى پديد آمده كه به تدريجبيان مىشوند.
آنچه كه الآن براى ما در اين بحث مطرح است، تبيين ملاك فعل اخلاقى از نظر اسلام است، و اينكه در نظام اخلاقى اسلام مرز ميان دو فعل (اخلاقى و عادى) چيست؟
1. ريشه در درون داشتن
«اخلاق»، جمع «خلق» به معنى «خوى» است و گزينش اين لفظ حاكى از آن است كه فعل اخلاقى چيزى است كه بايد ريشه در درون داشته باشد، و مظهرى براى يكى از احساسات گرانبهاى درونى تلقى گردد، بنابراين فعلى كه موضعگيرى انسان را نسبتبه غرايز بيان نمىكند، نمىتواند فعل اخلاقى باشد. مثلا هرگاه عاملى از خارج كسى را براى ساختن بيمارستان و مركز علمى تحت فشار قرار دهد و او نيز پاسخ مثبتبدهد يك چنين فعل نمىتواند، يك فعل اخلاقى باشد، زيرا عاملى از درون در پديد آمدن آن مؤثر نبوده، بلكه عاملى از بيرون او را بر اين كار واداشته است.
البته: اينكه «فعل» بايد ريشه در درون داشته باشد، قيد لازم است، ولى قيد كافى نيست قيد ديگر (حسن و زيبايى عمل) لازم است كه بيان مىگردد وبراى توضيح شرط دوم، لازم استبه تقسيم قضايا در حكمت نظرى و عملى به دو قسم «خودمعيار» و «غير خودمعيار» اشاره كنيم، آنگاه به بيان شرط دوم بپردازيم:
فلاسفه قضاياى حكمت نظرى را به دو دسته تقسيم كردهاند:
الف) قضاياى بديهى.
ب) قضاياى نظرى.
مقصود از قضاياى بديهى، آن رشته گزارهها است كه خرد در اذعان به درستى و يا نادرستى آن، به دليل و برهان نيازمند نبوده و گزاره از قبيل قضاياى «خود معيار» باشد مانند، كوچكى «جزء» از كل، در حالى كه قضاياى نظرى بر خلاف آن است و تصديق به صحت و عدم صحت آن در گرو دليل و برهان و استدلال و امعان نظر است، و در نتيجه قضاياى بديهى در حل قضاياى نظرى نقش كليدى داشته و با ناديده گرفتن آنها، درهاى علم و دانش به روى انسان بسته مىشود.
همين تقسيم بر قضاياى حكمت عملى نيز حاكم است; تفاوت قضاياى دو حكمتيك چيز بيش نيست، مطلوب در گزارههاى حكمت نظرى، آگاهى و دانستن آنها است مثل اينكه بگوييم «هر پديدهاى پديد آورندهاى دارد» و سنخ قضيه به گونهاى است كه نوبتبه عمل نمىرسد در حالىكه مطلوب نهايى در گزارههاى حكمت عملى، عمل و پياده كردن آنها مىباشد، مثلا مىگوييم: عدل زيبا است، ظلم و ستم نازيبا است.
در اولى كوشش مىكنيم كه بدانيم، در دومى مىكوشيم پس از دانستن به كار ببنديم. و در هر حال، هر دو نوع از قضايا، به دو گروه بديهى و غير بديهى تقسيم مىشوند چيزى كه هست در تقسيم قضاياى حكمت نظرى از الفاظ «بديهى » و «نظرى» بهره مىگيريم، ولى در تقسيم قضاياى حكمت عملى الفاظ «بديهى» و «غير بديهى» به كار نمىبريم. و اگر بخواهيم از يك تعبير جامع در مورد هر دو نوع حكمت، بهره بگيريم شايسته استبگوييم:
الف) قضاياى «خود معيار».
ب) «قضاياى غير خود معيار».
علت اين تقسيم در هر دو نوع از قضايا روشن نيست، زيرا اگر تمام قضايا در هر دو حكمت، نظرى و يا «غير بديهى» باشند كشف حقيقت، ممتنع مىگردد، زيرا مشكلى، مشكل ديگر را حل نمىكند لذا بايد در ميان انبوه قضاياى «نظرى» و «پيچيده» قضاياى روشنى وجود داشته باشد كه كليد حل ديگر قضايا گردد و در اين قسمت ميان هر دو نوع حكمت فرقى نيست.
2. زيبايى و نازيبايى فعل
يادآور شديم كه هدف نهايى در تحصيل قضاياى حكمت عملى به كار بستن آنها است. خرد قضاياى اين نوع از حكمت را به زيبا و زشت، خوب و بد تقسيم مىكند، و در توصيف آنها، به حسن و قبح،بىنياز بوده و به جايى دست دراز نمىكند، و قاطعانه گزارهاى را به صورت مطلق و كلى به يكى از دو وصف، توصيف مىكند و مىگويد: عدل زيبا است و بايد انجام داد، و ستم نازيبا استبايد پرهيز كرد، و در فاعل جز آگاهى و اختيار چيزى را شرط نمىداند، اين نوع احكام در مورد عدل و ظلم، از احكام خود معيار اين قوه مدركه است.
بنابراين، اخلاق از مقوله «جمال» و «زيبايى» است و راه كشف آن، عقل و خرد است، خردى كه فقط خود عمل را، مجرد از هر نوع ضمايم جز حسن و قبح آن، مورد بررسى قرار داده و ارزش و يا ضد ارزش بودن آن را اعلام مىدارد.
زيبايى را مىتوان، به زيبايى حسى و جسمى و زيبايى روحى و روانى تقسيم كرد.
زيبايى از مفاهيمى است كه انسان درك مىكند ولى نمىتواند آن را در قالب تعريف بريزد و به اصطلاح «يدرك ولا يوصف» استبا اين همه مىتوان گفت: واقعيت زيبايى همان توازن و هماهنگى اجزاى موجود زيبا است، عين اين بيان در زيبايى روح نيز مطرح است، انسان با قوا و استعدادهاى گوناگون آفريده شده، و هر يك از اين نيروها، به نوبه خود مايه حيات و زندگى اوست ولى مشروط بر اينكه ميان قوا، تعادل و توازن برقرار گردد، در اشباع هر قوهاى حد اعتدال در نظر گرفته شود و از افراط و تفريط پرهيز شود در اين صورت روح و روان جمال و زيبايى خود را باز يافته و زمينه حكومت عقل فراهم مىشود.
بنابراين: اخلاق، آن گونه رفتار انسانى است كه از روح زيبا سرچشمه مىگيرد، و زيبايى روح در سايه تعادل قوا و توازن تمايلات درونى انسان است.
از اين بيان مىتوان استفاده كرد كه اخلاق هم مىتواند از مقوله زيبايى و هم از مقوله «عدالت» باشد; زيرا زيبايى روح جز در سايه اعتدال و به كارگيرى هر قوهاى به دور از افراط وتفريط صورت نمىپذيرد، انسان بايد هم از قوه شهوت و هم از قوه غضب بهره بگيرد، و گرنه نسل انسان قطع مىگردد، ولى در عين حال نبايد زمام زندگى را به دست آن دو بدهد، بلكه بايد عقل را حاكم بر بهره گيرى از اين تمايلات قرار دهد.
زيبا سازى تن در عالم رحم صورت مىپذيرد، و انسان را راهى به آن نيست، در حالى كه زيبا سازى روح كه از طريق ايجاد تعادل ميان قوا و ايجاد اعتدال در اعمال خواستههاى درونى صورت مىپذيرد، در اختيار انسان است، روح زيبا و معتدل، رفتار زيبا را به دنبال دارد، و بالعكس روح نازيبا و غير معتدل، ضد ارزش نتيجه خواهد داد.
از آيات قرآنى و احاديث اسلامى استفاده مىشود كه واقعيت امر اخلاقى در حسن فعل ويا قبح آن نهفته است و اصولا مساله امر به معروف و نهى از منكر كه يك وظيفه اسلامى است دعوت به يك رشته امور اخلاقى است كه واقعيت آن را «معروف» و يا «منكر» بودن آن تشكيل مىدهد و در آينده خواهيم گفت دامنه اخلاق در اسلام گستردهتر از اخلاقى است كه عقل عملى آن را درك مىكند; از اين جهت قسمتى از فرايض و واجبات و يا منكرات و منهيات از مسايل اخلاقى بوده كه وحى آن را كشف كرده و عقل را ياراى شناسايى اوصاف آنها نبوده است. قرآن درباره پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم چنين مىفرمايد:««يامرهم بالمعروف وينهاهم عنالمنكر»» (1) : «آنها را به خوبىها دعوت و از بدىها باز مىدارد» بخشى از خوبىها و بدىها شناخته شده عقل عملى است و بخشى ديگر از آن وحى مىباشد.
روى اين مبنا آنچه از افلاطون درباره حقيقت فعل اخلاقى نقل شده كه او فعل اخلاقى را از مقوله زيبايى مىدانستبا آنچه كه فلاسفه اسلام و متكلمان عدليه بر آن قايلند يكسان مىباشد.
اكنون كه ملاك فعل اخلاقى از نظر اسلام روشن گرديد وقت آن رسيده است كه به پايهها و ويژگىهاى نظام اخلاقى اسلام اشاره كنيم:
1.انسان آميزهاى است از ماده و معنى
در يك نظر سطحى انسان موجودى است مادى كه پس از گذراندن پرورشهاى مقدماتى در رحم مادر، ديده به جهان مىگشايد، و حركتخود را به سوى تكامل مادى آغاز مىنمايد وبا سپرى ساختن مراحلى از كودكى، نوجوانى، جوانى، پيرى، فرتوتى چراغ زندگى او براى ابد خاموش مىگردد، ديگر از او خبرى نخواهد بود.
در اين نظر انسان، براى غايت و هدفى آفريده نشده و اصولا معلوم نيست از كجا آمده و براى چه آمده و به كجا خواهد رفت.
ولى از نظر الهيون -بالاخص فلاسفه اسلام و متكلمان ژرف نظر- انسان آميزهاى است از ماده و معنا، از جسم و روح، از تن و روان. حتى در نگرش عميقتر: سخن از تركيب وآميزه دو شىء صحيح نيستبلكه واقعيت انسان همان نفس و روح اوست، و بدن، ابزار تكامل اوبه شمار مىرود. او با چشم، ديدنيها را مىبيند وبا گوش، شنيدنيها را مىشنود، بيننده و شنونده اين دو ابزار نيستبلكه روح و روان است كه اين دو را به عنوان آلتبه كار گرفته است.
فلاسفه اسلامى تجرد نفس و روح را از ماده، با براهين فلسفى ثابت كرده و هم اكنون غربيان از طريق تجربى مىخواهند به آن برسند، ما در اين جا نمىتوانيم براهين فلسفى تجرد را مطرح كنيم، وفقط براى بيان نقطه نظر قرآن به بيان دو آيه اكتفا مىكنيم تا روشن شود نفس انسانى از نظر قرآن بالاتر و برتر از ماده و ماديات است:
1. قرآن در سوره مؤمنون آنگاه كه مراتب آفرينش انسان را در رحم مادر بيان مىكند مرحله نهايى آفرينش اورا چنين شرح مىدهد:
««ثم انشاناهخلقا آخر»» (2) :
«ما به او آفرينش ديگرى بخشيدهايم» (آفرينشى كه با خلقتهاى پيشين تفاوت جوهرى دارد، (زيرا مراتب پيشين همگى در پوشش آفرينش ماده قرار مىگيرند).
مراحل آفرينش پيشين انسان عبارتند از:
1. نطفه، 2. علقه (خون بسته)، 3. مضغه(گوشت پاره)، 4.تبديل مضغه به استخوان، 5. پوشانيدن استخوانها با گوشت.
آنگاه بيان قرآن در اين مراحل پنجگانه به پايان مىرسد، مرحله ششم را با لحن ديگر بيان مىكند و مىفرمايد: ««ثم انشاناهخلقا آخر»» : «به او آفرينشى جديد داديم».
اين آفرينش جديد به خاطر اين است كه در اين مرحله ماده، تكامل ديگر پيدا كرده و روح مجردى را در دامان خود پرورش مىدهد.
2. در سوره سجده قرآن شبهه منكران معاد را نقل مىكند، و مىگويد:«معترضان مىگويند مرگ انسان بهخاطر پراكندگى اجزاى بدن او، مايه انحلال شخصيت اوست در اين صورت با گردآورى اجزاى بدن شخصيت نخستباز نخواهد گشتبلكه شخصيت ديگرى خواهد بود كه در برابر اعمال انسان پيشين مسئوليتى بر عهده ندارد».
قرآن در رد اين شبهه چنين مىفرمايد:
««قليتوفاكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون»» . (3)
« فرشته مرگ كه براى شماها گمارده شده است، شمارا مىگيرد سپس به سوى پروردگار خود باز مىگرديد».
اكنون بايد ديد چگونه اين آيه پاسخ از شبهه پيشين كافران است كه معتقد بودند مرگ انسان وپراكندگى اجزاى بدن مايه انحلال شخصيت او است، و انسان دوم شخصيت ديگرى دارد و نمىتواند مسئوليت كارهاى انسان پيشين را بر عهده بگيرد.
كيفيت پاسخ اين است كه مرگ انسان به معنى نابودى شخصيت او نيستبلكه آنچه كه واقعيت انسان به آن بستگى دارد در نزد خدا محفوظ است، و فرشته مرگ، واقعيت انسان را اخذ مىكند و انسان به سوى پروردگار خود برمىگردد.
اين آيه صريحا مىرساند آنچه كه متلاشى مىشود واقعيت انسان نيست، واقعيت انسان چيزى است كه فرشته مرگ او را مىگيرد. وجمله ««يتوفاكم»» به معنى «ياخذكم» است.
و به ديگر سخن: هرگاه شخصيت او را جنبه مادى او تشكيل مىداد انديشه انحلال شخصيت در سايه پراكندگى اجزا مشكلى فرا راه معاد پديد مىآورد، ولى اگر شخصيت او فراتر از ماده باشد او از هر نوع انحلال و پراكندگى پيراسته است، و از طريق فرشته مرگ از بدن جدا مىگردد و تا روز قيامت نزد خدا محفوظ مىباشد، آنگاه كه معاد تحقق پذيرد روح هر انسانى به بدن دنيوى خويش متعلق مىگردد.
2. انسان موجود انتخابگر استاصولا اخلاق از آن موجود آگاه وانتخابگر است، زيرا معلم اخلاق اصول ارزشها را به انسانها توصيه مىكند، و او را به پيمودن راهى فرمان مىدهد و از پيمودن راه ديگر باز مىدارد.
و به اصطلاح او را در جهتى قرار مىدهند كه به تكامل برساند، ناگفته پيداستيك چنين طرح از آن موجودى است كه ارزشها را بشناسد و با كمال آگاهى اصول سعادتزا را بر بدبختىزا ترجيح دهد. و اگر او را فاقد انتخاب و آزادى بينديشيم كه پيوسته به سوى يكى از دو ارزشها در حركت مىباشد هر نوع توصيه و سفارش درباره او لغو خواهد بود.
مساله آزاد بودن انسان يك نوع پيچيدگى دارد، زيرا انسان از طرفى در خود نشانههاى جبر را مشاهده مىكند، و از جهت ديگر واقعيت اختيار و آزادى را در خود لمس مىنمايد; از اين جهت مدتى در حيرت و سرگردانى به سر مىبرد، تا سرانجام يكى از دو طرف مساله را برمىگزيند.
مثلا از طرفى مشاهده مىكند كه او هرگز از طريق اختيار و آزادى گام به اين جهان نگذارده، وناخواسته در يك نظام خاصى رشد و نمو كرده است، و هر يك از عوامل «وراثت»، «فرهنگ»، «محيط» ناخواسته در روح و روان او اثرات خاصى نهاده است وسرانجام او تا حدودى در پرتو اين عوامل پيش از تولد و يا پس از آن، به صورت يك موجود دستبسته درآمده كه بايد در مسير خاصى پيش برود.
و اگر او آزاد مطلق، و يك فرد تام الاختيار بود، نبايد يك چنين عوامل خارج از اختيار، وجود او را فراگيرد، اين از يك طرف.
از طرف ديگر او پس از رشد و نمو و پس از بلوغ به پايه درك و تعقل، واقعيت آزادى را در اعماق دل درك مىكند، وخود را در انجام كارى ملزم ومجبور نمىبيند، درست است كه بىاختيار گام به اين جهان نهاده و در نظام ناخواستهاى پرورش يافته است، ولى اكنون زمام زندگى را به دست گرفته، و به گونهاى مىتواند با مشكلات و موانع مبارزه كند، و به هر سو كه بخواهد، عنان زندگى را متوجه سازد.
معنى آزادى اين نيست كه تمام خصوصيات وجودى يك فرد از لحظه تولد تا لحظه مرگ در اختيار اوباشد. يا عوامل توليد و رشد و تربيت را به آزادى برگزيند، بلكه واقعيت آن اين است كه انسان ميان حركت دادن دست، وگردش قلب، كاملا احساس تفاوت كند و خود را نسبتبه اولى مسئول و انتخابگر بداند در حالى كه خود را نسبتبه دومى چنين نينديشد، و سرانجام در اين نيمه راه زندگى، خود را در گزينش هر كارى آزاد بداند.
درست است كه در قلمرو زندگى، بخشى از سرنوشتها خارج از اختيار فرد انسان است، چه بسا انسان ناخواسته طعمه حريق مىگردد، ويا در كام سيل و زلزله فرو مىرود، و يا در نبردهاى خونين كه خواسته فرد نيست مىغلطد ولى در عين حال، نسبتبه يك رشته از كارها، احساس اختيار و آزادى مىكند، و در برابر اراده نافذ خود، مانع و رادعى نمىبيند، و او نسبتبه كارهايى كه از كف اختيار او بيرون است، هيچگونه مسئوليت و يا كيفر و پاداشى ندارد، مسئوليت او نسبتبه كارهايى است كه زمام آنها را در دست دارد، و مىتواند عنان آن را به هر طرف كه بخواهد، بگرداند.
در پايان يادآور مىشويم كه قرآن درباره آزادى انسان مىفرمايد:
««من عملصالحا فلنفسه ومن اساء فعليها وما ربك بظلام للعبيد»» . (4)
«هركس كار نيكى انجام دهد به سود خود انجام داده و هركس كار بد انجام دهد به زيان خود انجام داده است و خداى تو بر بندگان ستم نمىكند».
در آيه ديگر مىفرمايد: ««وقل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر»». (5)
«بگو(آيين) حق از جانب پروردگارتان آمده هركس بخواهد ايمان بياورد و هر كس بخواهد كفر ورزد».
3. آفرينش انسان همراه با غرايز متضاد
انسان با غرايز و تمايلات گوناگونى آفريده شده است، و در حقيقت معجونى است از كششهاى متضاد و ناهماهنگ.
در نهاد انسان، كششهاى مختلف و متضادى وجود دارد، از يك طرف در نهاد وى «حقطلبى»، «حقيقتجويى»، عدالتخواهى»، «آرمانگرايى» نهفته، و از طرف ديگر در او كششهايى مانند «خودخواهى»، «سودجويى»، «مقام پرستى»، «ثروتاندوزى» و «شهرت خواهى» وجود داردكه قسم نخست از اين كششها از روح ملكوتى و فطرت بالاى او سرچشمه گرفته، و قسم ديگر از غريزه مادون آن، اين غرايز كه ضامن بقاى انسان و سرچشمه هر نوع تحرك و جنبش حياتى او هستند، آن چنان در روان آدمى عمق و ريشه دارند كه گاهى سرنوشت او را به دست گرفته و خط مشى زندگى او را تعيين مىكنند و با قدرت و سركشى خيره كنندهاى از نفوذ و بينايى عقل كاسته و آن را محدود مىسازد.
اسلام نسبتبه همه غرايز از ديده احترام مىنگرد، زيرا همه آنها را در شكوفايى وجود انسان مؤثر مىداند چه اينكه اگر برخى سركوب شود و برخى ديگر پرورش داده شود انسان به كمال خويش نمىرسد.
اگر حس خداگرايى حس عدالت و دادگرى و يا تمايل كمك به هم نوعان و افتادگان مايه كمال است، حب ذات و اعمال خشم و شهوت نيز از پايههاى زندگى انسان به شمار مىرود و انسان خالى از اين كششها، انسان رهايى مىشود كه يا در گوشه عزلت جان به جان آفرين مىسپارد و يا طعمه گرگان مىگردد.
روى اين اساس بايد عبادت و پرستش حق، با كار وكوشش براى دنيا توام باشد تا بشر بتواند از بهرهگيرى از هر دو غريزه به كمال مطلوب برسد. اگر اسلام به اصول زناشويى دعوت كرده لكن آن را در قالب عفتبه رسميتشناخته و از هر نوع افراط و تفريط در اعمال شهوت منع كرده است.
4. ملاك ارزش و ضد ارزش
براى شناسايى اصول اخلاقى و ارزشهاى والاى روحى دو ملاك وجود دارد كه به هر دو اشاره مىشود:
الف) امور فطرى وكششهاى آفرينشى
بحثهاى پيشين ثابت كرد كه آفرينش هر فردى از افراد انسان با يك رشته از كششها عجين گرديده و او بالذات و ناخود آگاه به عدل و داد، عمل به عهد و پيمان، پاسخ نيكى به نيكى دادن، كمك به افتادگان و زيردستان، تمايل درونى داشته و اصل كار را تحسين وعامل آن را نيكوكار مىداند.
در مقابل آن يك رشته امورى را تقبيح و از هر نوع تمايل به آن منزجر مىباشد. اصول اخلاقى اسلام بر اساس فطرت و آفرينش انسان بنا گرديده ونظام اخلاقى او به اندازه يك مو از اين فطرت فاصله نمىگيرد، و از اين جهت اخلاق اسلامى جهان شمول بوده و همه انسانهارا فرا مىگيرد و براى اصول خود مرزى و حدى نمىشناسد.
ب) نور وحى
ولى در عين حال نور فطرت - حتى فروغ عقل - در مواردى از شناخت ارزشها و ضد ارزشها عاجز و ناتوان مىباشد، در اين موارد از طريق وحى كه مطمئنترين رابطه انسان با واقع استبهره مىگيرد.
روى اين اصل قسمتى از محرمات و واجبات جزو مسايل اخلاقى بوده و چه بسا فطرت انسان وعقل افراد بسيط از تحليل مصالح ومفاسد آنها عاجز و ناتوان مىباشد، ولى وحى الهى كه از ديد گستردهترى برخوردار است محرماتى را برشمرده و واجباتى را عرضه داشته است.
اسلام مىگويد: عيبجويى، كنجكاوى در اسرار مردم، بدگويى پشتسر مردم، تفاخر به نژاد، كاملا ممنوع است، همچنان كه بهرهگيرى از قمار و شراب حرام و انتفاع از «ميته» ممنوع مىباشد.هرگاه عقل، فلسفه تحريم اين نوع احكام الهى را درك كرد چه بهتر و در غير اين صورت ما به حكم خطاناپذيرى وحى به اين دستورها مؤمن بوده و همه را در راستاى سعادت انسان مىدانيم.
فطرت و خرد انسان او را به خضوع وخشوع در برابر خدا كه اين همه نعمتها را در اختيار ما نهاده است دعوت مىكند. اما كيفيت صحيح شكرگذارى و ثناگويى براى او روشن نيست در اين مورد شرع او را در اين راه كمك مىكند، و شيوه شكرگزارى وسپاسگويى را با فرمان نماز گزاردن و روزه گرفتن روشن مىسازد.
بنابراين، اخلاق اسلامى روى دو اصل استوار است:
الف) تمايلات فطرى و آگاهىهاى درونى كه زيبا ونازيبا را تشخيص مىدهد.
ب) وحى الهى و پيامهاى خداوند در مورد عوامل سعادت آفرين و يا شقاوتزا.
5.عمل نيك و سرچشمه پاك
در جهان امروز در ارزشگذارى به كارهاى انسان، رويه كار را ملاك قرار داده و آن را به نوعى ارزيابى مىكنند. مثلا هرگاه مردى در انظار عمومى به راز و نياز خدا بپردازد وبا زارى و گريه از خدا طلب پوزش نمايد ويا مرد متمكنى براى مستمندان درمانگاه و بيمارستانى بسازد عمل او را ستوده و جزء ارزشها به شمار مىرود و با انگيزه عمل او كارى ندارند و اينكه او واقعا از خوف خدا مىگريستيا انگيزه او رياكارى وجلب نظر مردم بود، و يا او بيمارستان را به انگيزه بشر دوستى و نوع پرورى و اظهار همدردى بابيچارگان ساخته استيا اينكه انگيزههاى مادى پشتسر اين پديده به ظاهر نيك هست و مىخواهد در انتخابات شهرى و يا استانى راى مردم را بخرد و....
در حالى كه در نظام اخلاقى اسلام، نيكى و آراستگى ظاهر عمل يكى از پايههاى ارزش است ولى تا اصل ديگرى به آن ضميمه نگردد نمىتوان عمل انسان را جزء ارزشها شمرد و آن اصل ديگر عبارت است از : نيت و انگيزه پاك كه سرچشمه عمل به شمار مىرود; از اين جهت هر نوع عمل زيبا اما به انگيزه مادى شايسته ستايش نبوده و ارزش شمرده نمىشود.و نظام اخلاقى اسلام با تمام نظامات اخلاقى يونان باستان وغرب امروز در طرح اين شرط فاصله مىگيرد و عملى را كار اخلاقى مىداند كه از ايمان انسان به خدا و اخلاص وى سرچشمه بگيرد نه از هوا و هوس و....
مشركان مكه در عصر رسالتبتپرستبودند ولى در عين حال به تعمير مسجدالحرام مىپرداختند و از اين طريق در دل جامعه عرب مقامى عظيم كسب مىكردند ولى قرآن با كمال صراحت، عمل آنان را بىارزش خواند ويادآور شد عمل صالح ميوه درخت ايمان و اخلاص است، و كار پرتوى از نيت آدمى به شمار مىرود و رنگ و بوى آن را مىگيرد و اين گروه كافر كه بر كفر خود گواهى مىدهند چگونه به تعمير خانه خدا كه از آن مؤمنان به خدا است دست مىيازند در اين مورد چنين مىفرمايد:
««وماكان للمشركين ان يعمروا مساجد الله شاهدين على انفسهم بالكفر اولئك حبطت اعمالهم و فى النارهم خالدون»» . (6)
«مشركان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند در حالى كه به كفر خود گواهى مىدهند. اعمال آنان (به خاطر كفر) نابود شده و در آتش، جاودانه خواهند ماند».
سپس در آيه بعدى عمران و آبادى مساجد را از شؤون دارندگان ايمان به خدا و روز جرا مىداند، آنان كه نماز را بپا مىدارند و زكات مىدهند و جز از خدا از كسى نمىترسند; چنانكه مىفرمايد:
««انما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الآخر واقام الصلاة وآتى الزكاة ولم يخش الا الله»» . (7)
«مساجد خدا را فقط كسانى آباد مىكنند كه از ايمان به خدا و روز ديگر (جهان آخرت) بهرهمند بوده و نماز را به پا داشته و زكات مال را بپردازد و جز از خدا از كسى نترسند».
نيت پاك جانشين عمل
گاهى نيت پاك، جانشين عمل نيك مىگردد. اين مطلب نه به آن معناست كه مكتب اخلاقى اسلام مردم را به نيت كار خير، دعوت كرده وبا عمل سروكارى ندارد، بلكه هدف از اين اصل ايجاد آمادگى در تمام طبقات جامعه است تا آن كس توان كار دارد، گام پيش نهد، و كار را صورت دهد و آنكه فاقد توان است، انگيزه كار نيك را در دل پرورش دهد تا روزى كه توان پيدا كرد بدون دغدغه، به صفوف نيكوكاران بپيوندد.
در جنگ جمل آنگاه كه پيروزى از آن سپاه حق گرديد مردى خدمت على عليه السلام رسيد و به او گفت: دوست داشتم كه برادرم با ما بود و در اين نبرد شركت مىكرد تا مىديد چگونه خدا تو را بر دشمنانت پيروز گردانيد. امام در پاسخ او چنين گفت:
«اهوى اخيك كان معنا؟ فقال: نعم. قال: لقد شهد...». (8)
«آيا ميل و خواستبرادر توبا ماست؟ در پاسخ گفت: آرى، فرمود: او هم در اين جنگ با ما شركت داشته است. نه تنها برادرت بلكه كسانى كه هم اكنون در صلب پدران ورحممادران به سر مىبرند هرگاه پس از تولد و آگاهى از اين نبرد از پيروزى ما خوشحال باشند مانند ما پاداش خواهند داشت».
نتيجه اينكه: اسلام به اصلاح نيت و پاك سازى انگيزهها همت گمارده و با هر نوع رياكارى در عمل، سرسختانه مبارزه مىنمايد وكافى است كه در اين مورد آيات مربوط به ريا در عمل را مورد مطالعه قرار دهيم. (9)
6. گزارههاى مطلق و فراگير
مطلق و نسبى دو اصطلاح رايج در علوم و فلسفه است كه همگان از آن اطلاع داريم، هرگاه گزارهاى براى خود حد و مرزى نشناسد، و در تمام زمانها و مكانها يكسان صدق كند، يك چنين گزاره، گزاره مطلق بوده يعنى در انطباق بر مصاديق، فراگير و جهان شمول خواهد بود مثلا گزاره «فلز درحرارت خاصى انبساط پيدا مىكند» از اطلاق و فراگيرى برخوردار است، زيرا صدق آن، در گرو «زمان» و «مكان» خاص نيست. او در هر زمان و در هر مكان داراى چنين ويژگيها است وجز يكسان بودن شرايط، شرط ديگرى لازم ندارد، درحالى كه كوچكى و بزرگى مدرسهاى وصف ثابت و پايدار آن نيستبلكه، بستگى دارد كه آن را به كدام يك از مدارس مقايسه كنيم، چه بسا نسبتبه مدرسهاى، كوچكتر ونسبتبه ديگرى بزرگتر باشد، از اين جهت نمىتوان بزرگى و يا كوچكى را براى آن ثابت دانست.
ارزشهاى اخلاقى در مكتب اسلام از فراگيرى و جهانشمولى خاصى برخوردار است زيرا محورهايى كه بر آن تكيه مىكند، از كليت و اطلاق برخوردار مىباشند، محور گزارههاى اخلاقى در اسلام عبارتند از:
1. كششهاى آفرينش و تمايلات بعد علوى انسان.
2. وحى الهى، آنجا كه فطرت وعقل كارساز نباشند.
درباره محور نخستيادآور مىشويم كه تمايلات علوى در تمام انسانها يكسان است و در فطرت همه انسانها، عدل و دادگرى نيكو و پسنديده، و ظلم و ستم، بد و نكوهيده است. وگزارهاى كه بر چنين محورى تكيه زند رنگ و بوى اورا مىگيرد و جهان شمول و فراگير مىباشد و - لذا - در ذايقه آفرينشى هر انسانى، پاسخ نيكى، به نيكى دادن زيبا، و به بدى دادن نازيبا است. و گزارهاى كه از چنين منبع سرچشمه گيرد، قطعا پيوسته فياض و روان خواهد بود.
البته ممكن است، برخى از مكاتب اخلاقى نيز داراى چنين حالتى باشند،ولى مكتب اخلاقى اسلام، در اين جهت، شفافيتخاصى دارد، مكتبى كه محور حسن و قبح را، لذت فردى و زيبا انگارى شخص، با نفع جامعه خود مىداند نمىتواند يك برنامه اخلاقى منسجمى را براى جامعه بشرى عرضه كند، زيرا لذايد شخصى بسان سم مار و عقرب است كه براى آن دو مايه حيات، و براى مار و عقرب گزيده مايه هلاكت است. چه بسا پروژهاى براى جامعهاى سودمند و براى جامعه ديگر ضررزا مىباشد، محور قرار دادن نفع شخصى، يا اجتماعى انسان، نشانه بيچارگى در شناسايى اصول و نظام اخلاقى منسجم است.
ممكن است گفته شود گزارههاى اخلاقى اسلام نيز «نسبى» است مثلا راستگويى كه يك ارزش اخلاقى است در همه جا، نيك و ستوده نيست، زيرا آنجا كه مايه هلاكت انسان بىگناهى گردد، نكوهيده و زشت است و در مثل گفتهاند:«دروغ مصلحت آميز به از راست فتنهانگيز».
پاسخ اين پرسش درباره «حسن صدق» و يا «قبح كذب» روشن است.در مورد «راستگويى» در چنين شرايط بايد گفت: اصل راستگويى هيچگاه حسن و زيبايى خود را از دست نمىدهد ولى خرد در اين شرايط خاص به اين شخص اجازه نمىدهد كه اين كار را انجام دهد زيرا انسان بىرحمى مىخواهد از اين كار خير،سوء استفاده كند، و خون بيچارهاى را بريزد، و يك چنين بازدارى از كار خير، به معنى نفى حسن كار نيست، بلكه به معنى جلوگيرى از ستم ستمگران است كه در كمين مظلومى نشسته است و مىخواهد از كار نيك انسانى، سوء استفاده كند..
و در مورد دروغ گفتن در اين شرايط، يادآور مىشويم كه دروغ حتى در اين شرايط كار قبيح و نازيبا است ولى چون، انسان بر سر دو راهى قرار گرفته كه يا بايد كار قبيحى مرتكب شود، ويا كار قبيحترى را، عقل به حكم تزاحم دندان روى جگر مىنهد، و دست طرف را براى دروغ گفتن باز مىگذارد و سرانجام قبيحى را بر انجام قبيح ديگر مقدم مىدارد. بسان نجات انسانى كه بر شكستن شيشه شخصى بستگى دارد، خرد ارتكاب قبيح دوم را كه از مقوله ظلم و ستم ستبراى هدف والاتر تجويز مىكند، ولى هرگز نازيبايى عمل را انكار نمىكند.
7. ارزشهاى اخلاقى همراه با ضامن اجرا
اگر از ديدگاه برخى از دانشمندان اخلاقى كه «لذت گرايى شخصى» را محور نظام اخلاقى مىدانند بگذريم، همه نظامهاى اخلاقى به يك رشته امور كه غالبا بر خلاف خواستههاى شخصى انسان است، سفارش مىكنند، انجام يك چنين دستورها با اين ويژگى، در گرو ضامن اجراى نيرومندى است كه در آشكار و پنهان انسان را همراهى كند و او را بر انجام نيكيها، و دورى از بديها، وادار سازد، ولى متاسفانه در نظامهاى اخلاقى بشرى يا ضامن اجرايى وجود ندارد، و يا در صورت وجود از تازيانه وجدان، و فشارهاى درونى پا فراتر نمىنهد، در صورتى كه يك چنين ضامن اجرا، در برابر سيل ويرانگر هوى و هوس آن هم در قالب شهوت وغضب، قدرت و توان ايستادگى ندارد، و با شكست قطعى روبهرو مىگردد.
يكى از ويژگىهاى نظام اخلاقى اسلام اين است كه متكى بر مذهب است. و سفارشهايى مانند دادگرى، وفاى به پيمان، راستگويى و درستكارى در قالب ارزش، و سفارشهاى ديگرى مانند بدبينى، عيب جويى و شايعه سازى در قالب ضد ارزش ، با مسئوليت فراوانى همراه است در چنين شرايط، نظام اخلاقى اسلام از جلوه و شكوه خاصى برخوردار مىگردد.
اخلاق متكى به مذهب به طورى كه عقايد مذهبى و اعتقاد به پاداش و كيفرهاى روز بازپسين، مجرى و پشتوانه اصول اخلاقى باشند، راهى است كه آيينهاى آسمانى و بالاخص آيين مقدس اسلام آن را انتخاب كرده و در طول چهارده قرن، نتايج درخشانى داده است.
اعتقاد به خدايى كه از درون و برون انسان آگاه است، خدايى كه در زمين و آسمان چيزى بر او مخفى و پنهان نيست، خدايى كه از تعداد «اتمهاى بىشمار جهان» ومولكولهاى اجسام آگاه است، خدايى كه حكمران و داور روز بازپسين است، و در آن روز، پرونده اعمال انسان را كه به وسيله فرشتگانى مصون از اشتباه و خطا و پيراسته از اغراض مادى تنظيم شده، باز مىگشايد وحتى به اين نيز اكتفا نمىكند، بلكه صورت واقعى كردارهاى ما را به قدرت بىپايان خود به ما نشان مىدهد و تمام اعضاى بدن ما را با اراده شكست ناپذير خود به سخن درآورده، و بر اعمال ما گواه مىگيرد. سپس هر فردى را به پاداش و كيفر خود مىرساند و ... (10) چنين اعتقاد راسخ و استوارى، بزرگترين پشتوانه اخلاق، و طبيعىترين ضامن اجراى اصول انسانى است، و در حقيقت گرانبهاترين گنجينه و ارزندهترين سرمايهاى است كه از رهبران بزرگ آسمانى به يادگار مانده است و بايد به عنوان يك ميراث گران قيمت از آن حمايت كنيم.
قدرت ايمان به خدا و اعتقاد به كيفرهاى روز بازپسين، گاهى به درجهاى مىرسد، كه انسان را در برابر گناه و آلودگى «بيمه» مىكند و انسان خطاكار را به صورت يك عنصر ملكوتى و يك فرد معصوم در مىآورد.
قدرت ايمان در كنترل انسان چنان است كه اگر فرد با ايمان، روزى بر خلاف مقتضاى ايمان رفتار كند، و در صحنه مبارزه با عواطف و غرايز، دچار شكست گردد، فورا به فكر جبران شكست، افتاده و راه ندامت و پشيمانى از آلودگى را، در پيش مىگيرد و برا ى محو آثار گناه، بدون آن كه ماموران قضايى او را تعقيب نمايند، خود را به محكمه قضايى دين معرفى مىكند و از رئيس دادگاه، جدا درخواست مىنمايد كيفر خواست ويا حكم الهى را درباره او اجرا كند و سرانجام، به صورت يك فرد پاك و سبكبار، گام به سرزمين رستاخيز بگذارد. (11)
نتيجهگيرى
از مجموع اين بحثها مىتوان به محورهاى گزارههاى اخلاقى اسلام پى برد، و با ويژگىهاى نظام اخلاقى اسلام، آشنا شد، و ما براى خلاصه گويى بار ديگر آنها را به صورت موجز يادآور مىشويم:
1. در جهانبينى اسلام، واقعيت انسان را، روح و روان او تشكيل مىدهد و روح او پس از مرگ باقى وجاودان است، در پىريزى سعادت انسان بايد زندگى دنيوى و اخروى او را درنظر گرفت. از اين جهتيك رشته لذايد نفسانى به عنوان منكرات ممنوع مىباشند، زيرا اين نوع اعمال بهظاهر لذتبخش بر سعادت اخروى او لطمه مىزند، خصوصا اگر بگوييم: عذابهاى اخروى، باطن اعمال دنيوى ما است كه در آن جهان در شرايط خاصى به صورت دوزخ و عذاب مجسم مىشوند، در اينجا گروهى كه از نگرش عميقى برخوردارند از پيامدهاى اين نوع اعمال كاملا آگاهند، همه را ضد ارزش معرفى مىكنند.
2. از آنجا كه انسان، فاعل آزاد و انتخابگر است، عمل او در صورتى نام ارزش به خود مىگيرد كه با كمال آگاهى و آزادى از او سر زند مثلا اگر از روى جبر ماليات بپردازد ويا زكات مال بدهد، وظيفه را انجام داده ولى كار او فعل اخلاقى نخواهد بود.
3. در نظام اخلاقى اسلام به غرايز علوى و سفلى توجه شده و در سايه تعديل از همگى بهره گرفته شده است وآنان كه محور ارزش را لذايذ نفسانى مىدانند، به گونهاى در اين تعديل تحقق مىپذيرند.
4. ملاك ارزش، فطرت و نور وحى است
5. زيبايى عمل و وارستگى ظاهر در صورتى ارزش آفرين است كه از نيت پاك سرچشمه بگيرد و اعمال رياكارانه براى اغفال مردم، فاقد ارزش مىباشد.
6. نظام اخلاقى اسلام مطلق و پايدار، جهان شمول و فراگير است زيرا محور آن، كششهاى درونى انسان و وحى است كه هر دو فراگيرمىباشند.
7. نظام اخلاقى اسلامى، با ضامن اجرا همراه است و از مقوله توصيه خالى از هر نوع تحريك پيراسته مىباشد.
با شناخت اصول نظام اخلاقى اسلام و ويژگىهاى آن، لازم استبا ديگر مكاتب اخلاقى، كه در يونان باستان ويا غرب امروز مطرح است آشنا شويم.
پىنوشتها:
1. اعراف/157.
2.مؤمنون/14.
3.سجده/11.
4. فصلت/46.
5. كهف/29.
6. توبه/17.
7. توبه /18.
8. نهج البلاغه،خطبه 11.
9. سوره بقره، آيههاى: 261 تا 266 مطالعه شود.
10. اين جملهها مضامين آيات قرآنى است كه در سورههاى مختلفى از جمله: «لقمان (31) آيه16; سبا(34)آيه 4 و زلزله(99) آيههاى 7و8 وارد شده است.
11. در صفحات تاريخ قضاوت در اسلام، شواهد زيادى بر اين موضوع وجود دارد كه براى رعايت اختصار، از نقل و تفصيل آنها خوددارى مىشود.
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
. گوته، شاعر و نويسنده معروف آلمانى مىگويد: ساليان دراز كشيشان از خدا بى خبر، ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن دور نگه داشتند؛ امّا هر قدر كه ما قدم در جاده علم و دانش نهاديم و پرده تعصب را دريديم، عظمت احكام مقدس قرآن، بهت و حيرت عجيبى در ما ايجاد نمود. به زودى اين كتاب توصيفناپذير، محور افكار مردم جهان مىگردد!
2. آلبرت انيشتاين كه نيازى به معرفى ندارد، مىگويد: قرآن كتاب جبر يا هندسه نيست؛ مجموعهاى از قوانين است كه بشر را به راه صحيح، راهى كه بزرگترين فلاسفه و دانشمندان دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مىكند.
3. ويل دورانت، دانشمند امريكايى شرقشناس، مىگويد: در قرآن، قانون و اخلاق يكى است. رفتار دينى در قرآن، شامل رفتار دنيوى هم مىشود و همه امور آن از جانب خداوند و به طريق وحى آمده است. قرآن در جانهاى ساده عقايدى آسان و دور از ابهام پديد مىآورد كه از رسوم و تشريفات ناروا آزاد است.
4. پروفسور آرتور آربرى كه يكى از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگليسى است، مىگويد: زمانى كه به پايان ترجمه قرآن نزديك مىشدم، سخت در پريشانى به سر مىبردم؛ اما قرآن آنچنان آرامش خاطرى به من مىبخشيد كه براى هميشه به خاطر خواهم داشت. من در حالى كه مسلمان نيستم، قرآن را خواندم تا آن را درك كنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگهاى نافذ و مرتعش كنندهاش شوم و تحت تأثير آهنگش قرار گيرم و به كيفيتى كه مسلمانان واقعى و نخستين داشتند، نزديك گردم تا آن را بفهمم .
5. لئوتولستوى، نويسنده معروف روسى مىگويد: هر كس كه بخواهد سادگى و بى پيرايگى اسلام را دريابد، بايد قرآن مجيد را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانين و تعليمات حقيقى و احكام آسان و ساده براى عموم بيان شده است. آيات قرآن به خوبى بر مقام عالى اسلام و پاكى روح آورندهاش گواهى مىدهد.
6. دكتر هانرى كُربن، اسلام شناس معروف فرانسوى، سخن جالبى درباره قرآن دارد. وى مىگويد: اگر قرآن خرافى بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمىكرد كه بشر را به علم و تعقل و تفكر دعوت كند. هيچ انديشهاى به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا كه نزديك به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فكر سخن رفته است.
7. ارنست رنان، فيلسوف معروف فرانسوى مىگويد: در كتابخانه من هزاران جلد كتاب سياسى ،اجتماعى، ادبى و... وجود دارد كه هر كدام را بيش از يك بار نخواندهام؛ اما يك جلد كتاب هست كه هميشه مونس من است و هر وقت خسته مىشوم و مىخواهم درهايى از معانى و كمال به رويم باز شود، آن را مطالعه مىكنم. اين كتاب، قرآن - كتاب آسمانى مسلمانان است.
8. ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مىگويد: اميدوارم آن زمان دور نباشد كه من بتوانم همه دانشمندان جهان را با يكديگر متحد كنم تا نظامى يكنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجيد كه اصالت و حقيقت دارد و مىتواند مردم را به سعادت برساند، ترسيم كنم. قرآن به تنهايى عهده دار سعادت بشر است.
9. مهاتما گاندى، رهبر فقيد هند هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنى، هر كس به اسرار وحى و حكمتهاى دين، بدون داشتن هيچ خصوصيت ساختگى ديگرى پى مىبرد. در قرآن هيچ اجبارى براى تغيير دين و مذهب انسانها ديده نمىشود. قرآن به راحتى مىگويد: هيچ زور و اكراهى در دين وجود ندارد.
10. ژان ژاك روسو، متفكر و روان شناس مشهور فرانسوى، برداشت منحصر به فردى از قرآن دارد؛ او مىگويد: بعضى از مردم بعد از آن كه مقدار كمى عربى ياد گرفتند، قرآن را خوانده، امّا درست درك نمىكنند. اگر مىشنيدند كه محمّد(ص) با آن كلام فصيح و آهنگ رساى عربى آن را مىخواند، هر آينه به سجده مىافتادند و ندا مىكردند: اى محمّد عظيم! دست ما را بگير و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر يارى تو حاضريم كه جان خويش را فدا سازيم!!
2. آلبرت انيشتاين كه نيازى به معرفى ندارد، مىگويد: قرآن كتاب جبر يا هندسه نيست؛ مجموعهاى از قوانين است كه بشر را به راه صحيح، راهى كه بزرگترين فلاسفه و دانشمندان دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مىكند.
3. ويل دورانت، دانشمند امريكايى شرقشناس، مىگويد: در قرآن، قانون و اخلاق يكى است. رفتار دينى در قرآن، شامل رفتار دنيوى هم مىشود و همه امور آن از جانب خداوند و به طريق وحى آمده است. قرآن در جانهاى ساده عقايدى آسان و دور از ابهام پديد مىآورد كه از رسوم و تشريفات ناروا آزاد است.
4. پروفسور آرتور آربرى كه يكى از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگليسى است، مىگويد: زمانى كه به پايان ترجمه قرآن نزديك مىشدم، سخت در پريشانى به سر مىبردم؛ اما قرآن آنچنان آرامش خاطرى به من مىبخشيد كه براى هميشه به خاطر خواهم داشت. من در حالى كه مسلمان نيستم، قرآن را خواندم تا آن را درك كنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگهاى نافذ و مرتعش كنندهاش شوم و تحت تأثير آهنگش قرار گيرم و به كيفيتى كه مسلمانان واقعى و نخستين داشتند، نزديك گردم تا آن را بفهمم .
5. لئوتولستوى، نويسنده معروف روسى مىگويد: هر كس كه بخواهد سادگى و بى پيرايگى اسلام را دريابد، بايد قرآن مجيد را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانين و تعليمات حقيقى و احكام آسان و ساده براى عموم بيان شده است. آيات قرآن به خوبى بر مقام عالى اسلام و پاكى روح آورندهاش گواهى مىدهد.
6. دكتر هانرى كُربن، اسلام شناس معروف فرانسوى، سخن جالبى درباره قرآن دارد. وى مىگويد: اگر قرآن خرافى بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمىكرد كه بشر را به علم و تعقل و تفكر دعوت كند. هيچ انديشهاى به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا كه نزديك به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فكر سخن رفته است.
7. ارنست رنان، فيلسوف معروف فرانسوى مىگويد: در كتابخانه من هزاران جلد كتاب سياسى ،اجتماعى، ادبى و... وجود دارد كه هر كدام را بيش از يك بار نخواندهام؛ اما يك جلد كتاب هست كه هميشه مونس من است و هر وقت خسته مىشوم و مىخواهم درهايى از معانى و كمال به رويم باز شود، آن را مطالعه مىكنم. اين كتاب، قرآن - كتاب آسمانى مسلمانان است.
8. ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مىگويد: اميدوارم آن زمان دور نباشد كه من بتوانم همه دانشمندان جهان را با يكديگر متحد كنم تا نظامى يكنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجيد كه اصالت و حقيقت دارد و مىتواند مردم را به سعادت برساند، ترسيم كنم. قرآن به تنهايى عهده دار سعادت بشر است.
9. مهاتما گاندى، رهبر فقيد هند هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنى، هر كس به اسرار وحى و حكمتهاى دين، بدون داشتن هيچ خصوصيت ساختگى ديگرى پى مىبرد. در قرآن هيچ اجبارى براى تغيير دين و مذهب انسانها ديده نمىشود. قرآن به راحتى مىگويد: هيچ زور و اكراهى در دين وجود ندارد.
10. ژان ژاك روسو، متفكر و روان شناس مشهور فرانسوى، برداشت منحصر به فردى از قرآن دارد؛ او مىگويد: بعضى از مردم بعد از آن كه مقدار كمى عربى ياد گرفتند، قرآن را خوانده، امّا درست درك نمىكنند. اگر مىشنيدند كه محمّد(ص) با آن كلام فصيح و آهنگ رساى عربى آن را مىخواند، هر آينه به سجده مىافتادند و ندا مىكردند: اى محمّد عظيم! دست ما را بگير و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر يارى تو حاضريم كه جان خويش را فدا سازيم!!
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
حديث اسلامي: هل الدين الاالحب. آيا دين غير از محبت چيزي است
حافظ: نهال دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد درخت دشمني بركن كه رنج ببشمار آرد
بودائيسم ـ دهاماپادا: يك عقل صحيح و درست خدمتي را خواهد كرد كه نه يك پدر و نه يك مادر و نه يك خويش مي كنند.
انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه ميگذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است؛ و راه سوم از تجربه ميگذرد، اين تلخترين راه است. کنفسيوس
كنفوسيوس ـ آنالكتها1: يك جوان هنگامي كه در خانه است بايد نسبت به پدر و مادر و در خارج نسبت به بزرگتران با محبت و احترام باشد، بايستي مشتاق و درستكار باشد. بايستي محبت او نسبت به همه جوشان بوده و دوستي نيكو را در خود پرورش دهد.
دين كنفوسيوس: لائوتان از كنفوسيوس پرسيد: منظور شما از نيكوكاري و درستي چيست؟ كنفوسيوس گفت: «منظور اين است كه در عميق ترين باطن قلب خود نسبت به همه چيز محبت روا داريم، همة مردمان را دوست بداريم و سخت از افكار خودخواهانه بپرهيزيم. اين است ماهيت نيكوكاري و درستي» در جائيكه محبت باشد جدائي نيست.
دين تائو «كان ينگ يين»: با همه به مدارا و حسن سلوك و محبت رفتار كن
كتاب امثال سليمان نبي 15: خوان به قول درجائي كه محبت باشد بهتر است از گاوپرواري كه با آن عدوات باشد.
رساله اول يوحناي رسول باب چهارم: اي حبيبان يكديگر را محبت بنمائيم زيرا كه محبت از خداست و هر كه محبت مي نمايد از خدا مولود شده است و خدا را مي شناسد و كسي كه محبت نمي نمايد خدا را نمي شناسد زيرا خدا محبت است.
امانوئل كانت: فرق است ميان آن كسي كه عملي از روي تمايل طبيعت انجام مي دهد و آن كه براي اداي تكليف احترام به قانون مي كند، اولي حظ نفس برده و دومي اداي وظيفه كرده است.
يوهان گتليپ فيخته: ظهور نيكي در اشخاص تجلي و نمايش ذات حق است و ذات حق منشاء درستي اخلاق و كردار است.
شوپنهاور: شفقت بسيار خوب و بنياد اخلاق مي باشد، اما سعادت و آزادي تام در سلب كلي اراده و خواهش است.
اگوست كنت: ترقي نوع انسان بسته به ميزان غلبه جنبة انساني بر جنبة حيواني است. هنوز حس خودپرستي در مردم غالب است و مدار امر برزد و خورد و جنگ و جدال است.
چارلز داروين: بزرگترين كمال كه موجودات جاندار در سير تحولي و تكاملي به آن رسيده اند پديد آمدن عواطف و احساسات قلبي است كه در انسان بوجود آمده است و انسان اگر مي خواهد حيوان نباشد بايد رحم و مروت و كرم و شجاعت و نوع پرستي و خير خواهي را در خود بپرورد.
هربرت اسپنسر: چون در تكامل زندگي بايد كثرت به وحدت برسد مردم بايد به معاشرت زندگي كنند و تا حدي دست از خود خواهي بردارند و رعايت حال ديگران را كنند. هر فردي بايد خوشي ديگران را هم بخواهد.
فردريش نيچه: خودپرستي حق است و شفقت ضعف نفس و عيب است. حالا كه خوب يا بد بدنيا آمده ام بايد از دنيا متمتع شوم هر چه بيشتر بهتر. براي حصول اين امر اگر هم بيرحمي و مكرو فريب و جدال و جنگ لازم آيد انجام ميدهم . آنچه مزاحم و مخالف اين فرض است اگر چه راستي و مهرباني و فضيلت و تقوي باشد بد است.
ارسطو: خودخواهي ازآن جهت بداست كه غالب مردم برتري كه براي خودنسبت بديگران قائلند در تحصيل مال يا جاه يا لذتها است.
ولتـر: علم انسان را دانشمند ميكند ولي آدم نمي كند.
برگرفته ازhttp://aosveh.blogfa.com/
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
ريشه تمام مسايل اخلاقى را سه قوّه تشكيل مى دهد:شهوت ، غضب و تفكر. اين سه نيرو نفس را به اّتخاذ علوم وادارمى كند كه افعال مناسب آن قوه از آن سرچشمه مى گيرد
توضيح اين كه : كليه افعال انسانى يا به جلب منفعت بازگشت مى كند، مانند خوردن و آشاميدن و لباس پوشيدن و امثال اين ها. يا به دفع ضرر باز مى گردد مانند دفاع از جان و مال و حيثيت و مانند آن و يا از قبيل افعالى است كه به تصور و تصديق فكرى مربوط است ، مانند تشكيل قياس و اقامه دليل براى مطالب گوناگون . قسم اول از قوّه شهويّه و قسم دوم از قوّه غضبيّه و قسم سوم از قوه فكريه سرچشمه مى گيرد و چون ذات انسان از تركيب و اّتحاد اين قواى سه گانه حاصل شده وبر اثر اين تركيب مى تواند مبداء افعال خاصى شود ودر سايه آن به سعادتى كه اين تركيب به خاطر آن قرار داده شده نايل گردد لذا همواره بايد مواظب باشد هيچ يك از اين سه قوه از مسير اعتدال خارج نشود زيرا اگر افراط و تفريطى در يكى از اين ها رخ دهد سعادت حاصل نمى شود.
در علم اخلاق حد اعتدال هر يك از قواى سه گانه را روشن كردند به اين ترتيب كه حد اعتدال قوه شهويه عفت و حد افراط و تفريط آن حرص و تنبلى است حد اعتدال قوه غضبيه شجاعت و افراط و تفريط آن تهور و ترس است حد اعتدال قوه فكريه حكمت و افراط و تفريط آن جربزه و كودن بودن است از مجموع اين ملكات معتدله در نفس ملكه چهارمى به وجود مى آيد كه عدالت ناميده مى شود.
مرحوم علامه طباطبايى مى فرمايد: مجموعه اين چهار اصل (عفت ، شجاعت ، حكمت ، عدالت ) اصول اخلاق فاضله را تشكيل مى دهد كه دانشمندان ذكر كردند و لكن سه مكتب و مسلك در اينجا وجود دارد:
1. مكتبى كه مى گويد: انسان بايد حد اعتدال اين قوا و نيروهاى سه گانه را بشناسد و رعايت كند تا بتواند صفات فاضله را كسب كرده و از رذايل بپرهيزد و بدين وسيله سعادت علمى خود را تكميل نموده و اعمالى از او سر زند كه موجب ستايش اجتماع و محبوبيت جامعه گردد.
2. مكتب پيامبران الهى : اين مكتب نيز از جهاتى شبيه مكتب اول است ولى فرقى كه در ميان اين دو وجود دارد از نظر هدف ونتيجه است ؛ چون در مكتب انبيا هدف سعادت حقيقى انسان ، يعنى تكميل ايمان به خدا وآيات او وآسايش اخروى است كه يك سعادت حقيقى وواقعى باشد نه اين كه فقط از نظر مردم سعادت است ولى در مكتب اول ، هدف از اصلاح اخلاق كسب محبوبيت در نظر مردم ودارا بودن صفاتى كه مورد ستايش جامعه است مى باشد.
3. مكتب اخلاقى قران ؛ كه با دو مكتب سابق يك فرق اساسى دارد و آن اين كه هدف در اين جا ذات خداوند است نه كسب فضيلت انسانى و به همين دليل بسا مى شود كه طرز مشى آن با دو مكتب سابق فرق مى كند.
توضيح اين كه هنگامى كه انسان رو به كمال مى رود و ترقياتى در اين زمينه نصيب وى مى شود دل او مجذوب تفكر درباره خدا و توجه به اسما و صفات عاليه حق كه از هر نقصى منزه و مبر است مى گردد و اين حالت جذبه و كشش روز به روز زيادتر و شديدتر و توجه به خداوند عميق تر مى گردد و به آنجا مى رسد كه خدا را چنان عبادت مى كند كه گويا او را مى بيند و خداوند او را مى بيند همواره جلوه او را در تجليات جذبه و شوق و توجه مشاهده مى كند. در اين هنگام محبت و شوق او روز افزون مى گردد زيرا عشق به كمال و جمال جزء فطرت انسان و خميره اوست قرآن مى فرمايد: والذين امنوا اشدّ حبّا للّه (104)
آن ها كه به خدا ايمان دارند محبتشان به خداوند شديدتر است .
همين معنى او را به پيروى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در تمام افعال و حركات وادار مى كند زيرا عشق به يك چيز، مستلزم عشق به آثار آن است و پيامبر هم از آثار و آيات اوست چنان كه جهان و آن چه در جهان است از آثار و آيات اوست . آتش اين شوق و محبت باز تيزتر مى گردد و به جايى مى رسد كه از همه چيز صرف نظر كرده ، تمام توجهش به ذات او مى شود فقط او را دوست مى دارد دلش تنها براى او خاضع است ... در اين حال طرز تفكر و عمل او با سايرين فرق مى كند هيچ چيز را نمى بيند مگر آن كه خدا را پيش از آن و با آن مشاهده مى كند همه چيز در نظر او از درجه استقلال ساقط شود. بنابراين جز او نمى خواهد و جز او نمى جويد و از غير او طلب نمى كند و از غير او نمى ترسد فعل و ترك و انس و وحشت و خشنودى او فقط به خاطر خداست ؛ تاكنون دنبال هر كار و فضيلتى مى رفت به خاطر اين بود كه فضيلت انسانى است ولى اكنون جز خدا نمى خواهد سر منزل مقصود او خدا؛ زاد و توشه او ذلت و بندگى در پيشگاه الهى و راهنماى او شوق و محبت الهى است .(105)
معيار فضيلت اخلاقى
يكى از مسايل اساسى فلسفه اخلاق ، اين است كه ملاك ومعيار فضيلت اخلاقى چيست و چگونه مى توان فعل اخلاقى را از فعل طبيعى باز شناخت ؟ بعضى عملى را فعل اخلاقى دانسته اند كه به انگيزه ديگرخواهى صورت پذيرد و بعضى ديگر ملاك فعل اخلاقى را در اين دانسته اند كه از وجدان انسان سرچشمه گيرد وبرخى عقلى بودن فعل را لازم اخلاقى بودن آن معرفى كرده اند.
استاد شهيد مطهرى مى فرمايد: كارهايى كه ما به آن ها مى گوييم كار اخلاقى ؛ مى بينيم فرقشان با كار عادى اين است كه قابل ستايش و آفرين و تحسين اند. به عبارت ديگر: بشر براى اين گونه كارها ارزش قايل است . تفاوت كار اخلاقى با كار طبيعى در اين است كه كار اخلاقى در وجدان هر بشرى داراى ارزش است و يك كار ارزشمند و گران بهاست و بشر براى اين كار قيمت وارزش قايل است آن هم نه قيمت مادى بلكه مافوق ارزش هاى مادى .(106)
آنچه مسلم است اين است كه فعلى را مى توان اخلاقى ناميد كه انسان را در رسيدن به كمال يارى كند، يعنى فعلى و صفتى كه به هر اندازه كه انسان را در رسيدن به كمال نهايى ((قرب به خداوند)) يارى كند يا زمينه را براى رسيدن به مقام قرب الهى فراهم آورد به همان اندازه از ارزش اخلاقى برخوردار است . با توجه به اين كه كمال نهايى انسان ، رسيدن به مقام قرب الهى است . در نتيجه هر فعل و صفتى كه انسان را در رسيدن به اين مرتبه يارى كند و سبب ارتقاى انسان در مراتب قرب به پروردگار باشد فضيلت محسوب مى شود.(107)
اهمّيت تربيت اخلاقى
آن قدر كه قرآن كريم و روايات اسلامى به مساءله تربيت اخلاقى انسان ها اهميت قايل شده اند نسبت به كمتر موضوعى اين طور توجه كرده اند چون رعايت اين مساءله باعث يك زندگى آرامبخش در جامعه مى شود مساءله حسن خلق و ملاطفت در برخوردها و ترك خشونت در معاشرت و احترام افراد مختلف را در نظر گرفتن و به شخصيت و حقوق ديگران ارج قايل شدن ، از جمله صفات عالى و روحى هر انسان خود ساخته و تربيت شده است .
قرآن كريم دستورات فراوانى در زمينه عفو و بخشش ، مدارا كردن ، مهربان بودن و برادرى و اخوّت بين مؤمنين را توصيه فرموده و پيامبر اكرم را صاحب خلق عظيم معرفى نموده است ، تا رفتار و گفتار او سرمشق و الگوى همه مسلمان ها باشد. در روايات به مساءله تربيت اخلاقى عنايت خاصّى شده است .
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد: ما يوضع فى ميزان امرء يوم القيمة افضل من حسن خلق .(108) در روز قيامت چيزى برتر و بالاتر از حسن خلق در ترازوى عمل كسى نهاده نمى شود و نيز مى فرمايد: اكثر ما تلج به امتى الجنة تقوى اللّه و حسن الخلق .(109) بيشترين چيزى كه سبب مى شود امت من به خاطر آن وارد بهشت شوند تقواى الهى و حسن خلق است . و نيز مى فرمايد: حسن الاخلاق نصف الدين (110) اخلاق نيك نصف دين است .
حضرت على عليه السلام مى فرمايد: ربّ عزيز اذلّه خلقه و ذليل اعزّه خلقه (111) بسا انسان بلند پايه اى كه اخلاق وى موجب سقوط او گرديد و بسا انسان ضعيفى كه اخلاق او مايه عزت و سربلندى او مى شود.
104- بقره ، 165.
105- الميزان ، ج 1، ص 376 378.
106- فلسفه اخلاق ، شهيد مطهرى ، ص 13.
107- اخلاق اسلامى ، ص 53.
108- اصول كافى ، ج 2، ص 81.
109- بحارالانوار، ج 71، ص 375.
110- خصال ، ج 1، ص 30.
111- بحارالانوار، ج 71، ص 396.
برگرفته ازhttp://aosveh.blogfa.com
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
علي را دوست دارم بدان جهت كه بزرگترين آزاد انديش در تاريخ مي دانم</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه سياست مدارترين آدم مي دانم چرا كه با توطئه هاي رنگارنگي مواجه بود ولي به گونه اي با آنها روبه رو ميشد كه هر آدم عاقل ديگري روبه رو ميشد</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه با انسانها چه خوب و چه بد با يك ديد نگاه مي كرد</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه كه براي كوچكترين نيكي خود توقع تكريم از ديگران نداشت و تلاش مي كرد در اين راه گمنام بماند</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه مخالفانش را هيچ گاه از خود طرد نمي كرد تا وقتي كه آنها خود به ترك او اقدام مي كردند</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه حقيقت براي او مهمتر ازهر چيز ديگري بود خواه با رنگ دين خواه بدون رنگ و بويي از دين</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه در برابر هرگونه سختي خم بر ابرو نمي آورد و سرنوشت مردم برايش مهمتر از هر آنچهيزي بود كه ديگران بدان دل بسته بودند</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه مردم را براي خود نمي خواست و اما خود را براي مردم مي خواست</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه رهبر و پيشوا و والي و حاكم و ...نبود و او تنها يك انسان به تمام معنا انسان بود كه نه دوست ميداشت حكومت كند و نه بي تفاوت نسبت به سرنوشت مردم باشد</P>
<P>وعلی رابه خاطر بندگی عمیقش نسبت به خداوعدالتش نسبت به بندگان خدا دوست دارم.</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه سياست مدارترين آدم مي دانم چرا كه با توطئه هاي رنگارنگي مواجه بود ولي به گونه اي با آنها روبه رو ميشد كه هر آدم عاقل ديگري روبه رو ميشد</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه با انسانها چه خوب و چه بد با يك ديد نگاه مي كرد</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه كه براي كوچكترين نيكي خود توقع تكريم از ديگران نداشت و تلاش مي كرد در اين راه گمنام بماند</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه مخالفانش را هيچ گاه از خود طرد نمي كرد تا وقتي كه آنها خود به ترك او اقدام مي كردند</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه حقيقت براي او مهمتر ازهر چيز ديگري بود خواه با رنگ دين خواه بدون رنگ و بويي از دين</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه در برابر هرگونه سختي خم بر ابرو نمي آورد و سرنوشت مردم برايش مهمتر از هر آنچهيزي بود كه ديگران بدان دل بسته بودند</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه مردم را براي خود نمي خواست و اما خود را براي مردم مي خواست</P>
<P>علي را دوست دارم بدان جهت كه رهبر و پيشوا و والي و حاكم و ...نبود و او تنها يك انسان به تمام معنا انسان بود كه نه دوست ميداشت حكومت كند و نه بي تفاوت نسبت به سرنوشت مردم باشد</P>
<P>وعلی رابه خاطر بندگی عمیقش نسبت به خداوعدالتش نسبت به بندگان خدا دوست دارم.</P>
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

