تبليغاتX
پرسش مهر 7
نيروي محبت از نظر اجتماعي نيروي عظيم و مؤثري است . بهترين اجتماعها آن است كه با نيروي محبت اداره شود : محبت زعيم و زمامدار به مردم و محبت و ارادت مردم به زعيم و زمامدار . علاقه و محبت زمامدار عامل بزرگي است براي ثبات و ادامه حيات حكومت ، و تا عامل محبت نباشد

رهبر نمي تواند و يا بسيار دشوار است كه اجتماعي را رهبري كند و مردم را افرادي منضبط و قانوني تربيت كند ولو اينكه عدالت و مساوات را در آن اجتماع برقرار كند . مردم آنگاه قانوني خواهند بود كه از زمامدارشان علاقه ببينند و آن علاقه هاست كه مردم را به پيروي و اطاعت مي كشد
. قرآن خطاب به پيغمبر مي كند كه اي پيغمبر ! نيروي بزرگي را براي نفوذ در مردم و اداره اجتماع در دست داري : فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم
و شاورهم في الامر . " به موجب لطف و رحمت الهي ، تو برايشان نرمدل شدي كه اگر تندخوي سختدل بودي از پيرامونت پراكنده مي گشتند . پس ، از آنان در گذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار با آنان مشورت كن " . در اينجا علت گرايش مردم به پيغمبر اكرم را علاقه و مهري دانسته كه نبي اكرم نسبت
به آنان مبذول مي داشت . باز دستور مي دهد كه ببخششان و برايشان استغفار كن و با آنان مشورت نما . اينها همه از آثار محبت و دوستي است ،

و باز قرآن مي فرمايد : و لا تستوي الحسنة و لا السيئة ادفع بالتي هي أحسن فاذا الذي بينك و بينه عداوش كأنه ولي حميم . " نيك و بد يكسان نيست ، با اخلاق نكوتر دفع شر كن كه آنگاه آنكه بين تو و او دشمني است گويا دوستي خويشاوند است " .
جاذبه ودافعه علی (ع)-استادمطهری
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
و اين عشق است كه در آيات بسياري از قرآن ، با واژه " محبت " و احيانا " ود " يا " مودت " از آن ياد شده است . اين آيات در چند قسمت قرار گرفته اند : 1 - آياتي كه در وصف مؤمنان است و از دوستي و محبت عميق آنان نسبت به حضرت حق ، يا نسبت به مؤمنان سخن گفته است : و الذين آمنوا اشد حبا لله أ 2 : . 165 " آنان كه ايمان آورده اند در دوستي خدا سختترند " . و الذين تبوؤا الدار و الايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم

و لا يجدون في صدورهم حاجة مما اوتوا و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة . " و آنان كه پيش از مهاجران در خانه ( دار الهجرش ، خانه مسلمانان ) و در ايمان ( خانه روحي و معنوي مسلمانان ) جايگزين شده ، مهاجراني را كه به سوي ايشان مي آيند دوست دارند و در دل خودشان از آنچه به آنها داده شده است احساس ناراحتي نمي كنند و آنها را بر خويش مقدم مي دارند هر چند خود نيازمند بوده باشند " .

- آياتي كه از دوستي حضرت حق نسبت به مؤمنان سخن مي گويد : ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين . " خدا دوست دارد توبه كنندگان و پاكيزگان را " . و الله يحب المحسنين

. " خدا دوست دارد نيكوكاران را " . ان الله يحب المتقين . " خدا دوست دارد خود نگه داران را " . و الله يحب المطهرين " خدا دوست دارد پاكيزگان را " ان الله يحب المقسطين " خدا دوست دارد عدالت كنندگان را " .
3 - آياتي كه متضمن دوستيهاي دو طرفي و محبتهاي متبادل است :
دوستي حضرت حق نسبت به مؤمنين و دوستي مؤمنان نسبت به حضرت حق و دوستي مؤمنين يكديگر را : قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم

" بگو اگر دوست داريد خدا را ، از من پيروي كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهانتان را برايتان ببخشايد " . فسوف يأتي الله بقوم يحبهم و يحبونه " خدا بياورد قومي را كه دوستشان دارد و آنها او را دوست دارند " . محبت مؤمنان نسبت به يكديگر : ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا " آنان كه ايمان آورده اند و شايسته ها انجام داده اند
خداوند بخشايشگر برايشان دوستي قرار مي دهد " و جعل بينكم مودش و رحمة " در ميان شما با همسرانتان دوستي قرار داد و مهر افكند " . و همين علاقه و محبت است كه ابراهيم براي ذريه اش خواست ، و پيغمبر خاتم نيز به دستور خداوند براي خويشانش طلب كرد . و آنچنانكه از روايات بر مي آيد ،
روح و جوهر دين غير از محبت چيزي نيست .
جاذبه ودافعه علی (ع)-استادمطهری
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
عقبة‏بن عامر مى‏گويد: روزى پيامبر خدا صلى ‏الله‏ عليه ‏و آله را در راهى همراهى مى‏كردم. حضرت دستم را گرفتند و فرمودند: مى‏خواهى بهترين اخلاق دنيا و آخرت را براى تو بگويم؟
عرض كردم: بفرماييد يا رسول‏الله!
فرمودند: با فاميلى كه با تو قطع رابطه كرده، ارتباط برقرار كن؛ به كسى كه چيزى به تو نداده، كمك كن و از كسى كه به تو ستم روا داشته و بدى كرده، بگذر.

نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
. گوته، شاعر و نويسنده معروف آلمانى مى‏گويد: ساليان دراز كشيشان از خدا بى خبر، ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن دور نگه داشتند؛ امّا هر قدر كه ما قدم در جاده علم و دانش نهاديم و پرده تعصب را دريديم، عظمت احكام مقدس قرآن، بهت و حيرت عجيبى در ما ايجاد نمود. به زودى اين كتاب توصيف‏ناپذير، محور افكار مردم جهان مى‏گردد!
2. آلبرت انيشتاين كه نيازى به معرفى ندارد، مى‏گويد: قرآن كتاب جبر يا هندسه نيست؛ مجموعه‏اى از قوانين است كه بشر را به راه صحيح، راهى كه بزرگ‏ترين فلاسفه و دانشمندان دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مى‏كند.
3. ويل دورانت، دانشمند امريكايى شرق‏شناس، مى‏گويد: در قرآن، قانون و اخلاق يكى است. رفتار دينى در قرآن، شامل رفتار دنيوى هم مى‏شود و همه امور آن از جانب خداوند و به طريق وحى آمده است. قرآن در جان‏هاى ساده عقايدى آسان و دور از ابهام پديد مى‏آورد كه از رسوم و تشريفات ناروا آزاد است.
4. پروفسور آرتور آربرى كه يكى از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگليسى است، مى‏گويد: زمانى كه به پايان ترجمه قرآن نزديك مى‏شدم، سخت در پريشانى به سر مى‏بردم؛ اما قرآن آنچنان آرامش خاطرى به من مى‏بخشيد كه براى هميشه به خاطر خواهم داشت. من در حالى كه مسلمان نيستم، قرآن را خواندم تا آن را درك كنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگ‏هاى نافذ و مرتعش كننده‏اش شوم و تحت تأثير آهنگش قرار گيرم و به كيفيتى كه مسلمانان واقعى و نخستين داشتند، نزديك گردم تا آن را بفهمم .
5. لئوتولستوى، نويسنده معروف روسى مى‏گويد: هر كس كه بخواهد سادگى و بى پيرايگى اسلام را دريابد، بايد قرآن مجيد را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانين و تعليمات حقيقى و احكام آسان و ساده براى عموم بيان شده است. آيات قرآن به خوبى بر مقام عالى اسلام و پاكى روح آورنده‏اش گواهى مى‏دهد.
6. دكتر هانرى كُربن، اسلام شناس معروف فرانسوى، سخن جالبى درباره قرآن دارد. وى مى‏گويد: اگر قرآن خرافى بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمى‏كرد كه بشر را به علم و تعقل و تفكر دعوت كند. هيچ انديشه‏اى به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا كه نزديك به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فكر سخن رفته است.
7. ارنست رنان، فيلسوف معروف فرانسوى مى‏گويد: در كتابخانه من هزاران جلد كتاب سياسى ،اجتماعى، ادبى و... وجود دارد كه هر كدام را بيش از يك بار نخوانده‏ام؛ اما يك جلد كتاب هست كه هميشه مونس من است و هر وقت خسته مى‏شوم و مى‏خواهم درهايى از معانى و كمال به رويم باز شود، آن را مطالعه مى‏كنم. اين كتاب، قرآن - كتاب آسمانى مسلمانان است.
8. ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مى‏گويد: اميدوارم آن زمان دور نباشد كه من بتوانم همه دانشمندان جهان را با يكديگر متحد كنم تا نظامى يكنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجيد كه اصالت و حقيقت دارد و مى‏تواند مردم را به سعادت برساند، ترسيم كنم. قرآن به تنهايى عهده دار سعادت بشر است.
9. مهاتما گاندى، رهبر فقيد هند هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنى، هر كس به اسرار وحى و حكمت‏هاى دين، بدون داشتن هيچ خصوصيت ساختگى ديگرى پى مى‏برد. در قرآن هيچ اجبارى براى تغيير دين و مذهب انسان‏ها ديده نمى‏شود. قرآن به راحتى مى‏گويد: هيچ زور و اكراهى در دين وجود ندارد.
10. ژان ژاك روسو، متفكر و روان شناس مشهور فرانسوى، برداشت منحصر به فردى از قرآن دارد؛ او مى‏گويد: بعضى از مردم بعد از آن كه مقدار كمى عربى ياد گرفتند، قرآن را خوانده، امّا درست درك نمى‏كنند. اگر مى‏شنيدند كه محمّد(ص) با آن كلام فصيح و آهنگ رساى عربى آن را مى‏خواند، هر آينه به سجده مى‏افتادند و ندا مى‏كردند: اى محمّد عظيم! دست ما را بگير و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر يارى تو حاضريم كه جان خويش را فدا سازيم!!
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

مهر و محبت حاكمان ، علت جاري شدن رحمت حق به سوي مُلك خود مي شود حاكماني كه همة حالات مثبت به ويژه مهر و محبت و عشق ورزي را در سرزمين خود احياء كنند و قواي ملكوتي خود را زنده كنند نور رحمت پروردگار را از افق وجودش جلوه مي كند .

حضرت رسول اكرم مي فرمايد : من لايرحم الناس لايرحمه الله .كسي كه به مردم مهرباني نكند خداوند به او مهرباني نمي‌كند . درياي امواج رحمت حضرت حق با مهروزي همنوعان و زير دستان و حتي بي ارزش‌ترين حاكماني كه نسبت به امور ديگران بي تفاوت‌اند اگر از خدا توقع محبت و رحمت داشته باشند يقيناً توقع بي جا و بي موردي است ولي آنان كه دلي غرق محبت و مهر دارند پيوسته مهر و عشق خود را عملاً براي خلق خدا هزينه مي‌كنند اگر از خدا اميد محبت و رحمت داشته باشند اميدشان اميدي مثبت و توقعشان توقعي به جا و بر حق است .
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

امام علیه السلام فرمود:

در فتنه‏ها همچون شتر کم سن و سال باش!نه پشتى که سوار شوندو نه پستانى که بدوشند

هر کس‏«طمع‏»در درون داشته باشد خود را حقیر کرده.و کسیکه‏ناراحتیهایش را فاش کند بذلت‏خویش راضى شده.و کسى که زبانش رابر خود امیر کند شخصیت‏خود را پایمال کرده است.

«بخل‏»ننک است و«ترس‏»نقصان،و«فقر»شخص زیرک‏را از بیان دلیلش گنک مى‏سازد.و شخصى که فقیر است در شهرش نیز غریب‏است.

«ناتوانى‏»آفت است.و«شکیبائى‏»شجاعت.و«زهد»ثروت‏و«تقوى‏»سپر و بهترین همنشین، «رضایت‏»و خشنودى است.

«علم‏»میراث گرانبهائى است و«آداب‏»لباس فاحز و زینتى است‏و«فکر»آئینه‏اى است صاف.

«سینه شخص عاقل‏»صندوق اسرار او است،و«خوشروئى‏»دام محبت است و«تحمل ناراحتى‏ها»قبر عیوب است. و نقل شده که در این باره نیز چنین فرموده است:

سؤال و پرسش وسیله پوشاندن عیبها است.و آنکس که از خود راضى‏باشد خشمگین بر او زیاد خواهد بود.

«صدقه‏»و کمک به نیازمندان داروى مؤثرى است.و اعمال‏بندگان در این دنیا نصب العین آنها در آخرت خواهد بود.

تعجب کنید از این انسان که با یک قطعه پى میبیند،با قطعه گوشتى سخن‏مى‏گوید.و با استخوانى مى‏شنود،و از شکافى نفس مى‏کشد!!(و این‏کارهاى بزرک و حیاتى را با این وسائل کوچک انجام میدهد).

هنگامى که دنیا بکسى رو کند نیکیهاى غیر او را به او عاریت میدهدو هنگامى که دنیا بکسى پشت کند نیکیها و افتخاراتش را از او سلب مى-نماید.

با مردم آنچنان معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرک شما اشک ریزندو اگر زنده بمانید به شما عشق ورزند

هنگامى که بر دشمنت پیروز شدى عفو را شکرانه این پیروزى قرارده!

عاجزترین مردم کسى است که از بدست آوردن دوست عاجز بماندو از او عاجزتر کسى است که دوستان دست آورده را از دست‏بدهد!

هنگامى که مقدمات نعمتها بشمار مى‏رسد دنباله آن را به واسطه‏کمى شکر گزارى از خود دور نسازید.

کسى که نزدیکانش او را رها سازند،آنها که دورند او رامى‏برند(و یاریش مى‏کنند.)

هر شخص گرفتارى را نمى‏توان سرزنش کرد(چه بسا بى‏تقصیرباشد)

امور،تسلیم تقدیرها است تا آنجا که گاه مرک انسان در تدبیر وهوشیارى او است

ا

نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
زمانى بر مردم فرا مى‏رسد که مقرب نمى‏گردد مگر سخن چین،و جالب شمرده نشود مگر فاجر،و ضعیف شمرده نمى‏شود مگر افراد باانصاف،در آن زمان کمک به نیازمندان خسارت و ضرر محسوب میشود،و صله رحم منت،و عبادت وسیله برترى جوئى بر مردم،در آن زمان حکومت‏به‏شوراى زنان،و فرمانروائى کودکان و تدبیر خواجه‏ها است!
الکامل ج 1 صفحه‏177
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

«خطبه درخشان‏»«یکى از خطبه‏هائى است که امام(ع)ایراد فرموده است،از خطبه‏هاى شگفت‏انگیزى است که به نام خطبه‏«غراء»نامیده شده است‏».

صفات خداستایش مخصوص خداوندى است که علو مرتبه‏اش بخاطر قدرت او است، ونزدیکیش به مخلوقات به واسطه عطا و بخشش او،همو است‏بخشنده تمام نعمتها،و دفع‏کننده تمام شدائد و بلاها او را مى‏ستایم در برابر عواطف کریمانه و نعمتهاى وسیع و گسترده‏اش‏به او ایمان مى‏آورم چون مبدء هستى و ظاهر و آشکار است،و از او هدایت مى‏طلبم چون‏راهنما و نزدیک است،از او یارى مى‏جویم چون توانا و پیروز است،بر او توکل مى‏کنم چون‏تنها یاور و کفایت کننده است.

گواهى مى‏دهم که محمد(ص)بنده و فرستاده اوست،او را فرستاده تا فرمانهایش رااجرا کند و به مردم اتمام حجت نماید،و آنها را در برابر اعمال بد،بیم دهد.

توصیه به پرهیزکارى‏اى بندگان خدا!شما را به ترس از خدائى که براى بیدارى شما مثلها زده(و پندهاداده)سفارش مى‏کنم،خداوندى که اجل و سرآمد زندگى شما را معین کرده و لباسهاى‏فاخر را بر شما پوشانده،زندگى پر وسعت‏به شما بخشیده و با حساب دقیق خود به‏شما احاطه دارد،در برابر کارهاى نیک پاداش براى شما قرار داده و با نعمتهاى‏گسترده، و بخششهاى وسیع،گرامى داشته و به وسیله پیامبران و دستورات رسا و روشن ازمخالفت فرمانش بیم داده است.

تعداد شما را به خوبى مى‏داند و چند صباحى توقف،در این سراى آزمایش و عبرت‏برایتان مقرر داشته،در این دنیا آزمایش مى‏شوید،و در برابر اعمالتان محاسبه مى‏گردید.

دگرگونیهاى دنیا(آرى)آب این جهان همیشه تیره و همواره با گل و لاى توام بوده است، منظره‏اى‏دلفریب و سرانجامى خطرناک دارد،فریبنده و دل انگیز است اما دوامى ندارد، نورى‏است در حال غروب،سایه‏اى است زوال پذیر و ستونى است مشرف بر سقوط،و هنگامى‏که نفرت کنندگان به آن دل بستند و بیگانگان از آن،به آن اطمینان پیدا کردند، هماننداسبى که بطور غافلگیرانه پاهاى خود را بلند کرده و سوار را به زمین مى‏افکند،آنها را برزمین مى‏کوبد،و با دامهاى خود آنها را گرفتار مى‏سازد،و تیرهاى خود را بسوى آنان‏پرتاب مى‏کند.

طناب مرگ به گردن انسان مى‏افکند،و بسوى گورى تنگ و جایگاهى وحشتناک که‏از آنجا محل خویش را در بهشت و دوزخ مى‏بیند،و پاداش اعمال خود را مشاهده مى-کند،مى‏کشاند! .

همچنان آیندگان به دنبال گذشتگان گام مى‏نهند،نه مرگ از نابودى مردم دست مى-کشد،و نه مردم از گناه.

و همچنان تا پایان زندگى و سر منزل فنا و نیستى آزادانه پیش مى‏روند.

رستاخیزتا آنجا که امور پى در پى بگذرد و زمانها سپرى گردد،و رستاخیز بر پا شود در آن‏زمان آنها را از بیغوله‏هاى گور و لانه‏هاى پرندگان و جایگاه درندگان و میدانهاى جنگ‏بیرون مى‏آورد،با شتاب بسوى فرمان پروردگار روى مى‏آورند،به صورت دستجات‏خاموش و صفوف ایستاده حاضر مى‏شوند،گر چه جمع آنها بسیار است ولى از دیدگاه علم‏نافذ پروردگار مخفى نمى‏مانند و به خوبى صداى(فرشتگان)به گوش آنها مى‏رسد، لباس نیاز و خضوع به تن پوشیده‏اند،درهاى حیله و فریب بسته شده،آرزوها قطع گردیده، دلها ساکن،صداها(از اوج‏خویش افتاده)آهسته از گلو بیرون آید،عرق از گونه‏ها سرازیر، اضطراب و وحشت آنهارا فرا گرفته است،بانگى رعد آسا گوشها را به لرزه آورد و به سوى پیشگاه عدالت،براى دریافت کیفر و پاداش و بهره‏مند شدن از ثواب،فرا خوانده مى‏شوند.

بندگانى که با دست تواناى او آفریده شده‏اند و بى اراده خویش به وجود آمده وپرورش یافته‏اند،(و مالک خود نیستند)در چنگال مرگ قرار گرفته و در گهواره گور آرمیده‏از هم متلاشى مى‏شوند و به تنهائى سر از لحد برمى‏آورند،و براى درک پاداش قدم به صحنه‏قیامت مى‏گذارند،به دقت‏سرشمارى شده و بحسابشان رسیدگى مى‏گردد،این چند روزه‏به خاطر این مهلت‏یافته‏اند که در جستجوى راه صحیح برآیند،و راه نجات به آنها ارائه‏شده،این چند روز عمر(نه بخاطر این است که سرکشى کنند بلکه براى آن است)که رضایت‏خدا را جلب نمایند،ظلمت و تاریکیهاى شک و تردید از آنها کنار زده شده،آنها را آزادگذارده‏اند تا براى مسابقه(در قیامت)خود را آماده سازند،آنها را آزاد گذارده‏اند تافکر و اندیشه خود را براى یافتن حق به کار برند،و در کسب نور الهى در مدت زندگى تلاش‏و کوشش کنند.

چه مثلهاى رسائى‏اوه چه مثلهاى صائب و رسائى!و چه اندرزهائى دلنشین!ولى به شرط آنکه با قلبهاى‏پاک مواجه گردد و در گوشهاى شنوائى فرو رود،و به راى‏هائى جازم و عقلهاى کاملى‏دست‏یابد.

تقوا پیشه کنید،تقواى کسى که چون بشنود احساس مسئولیت کند،و چون گناه کنداعتراف نماید،و چون احساس مسئولیت نماید قیام به عمل کند،و چون بیمناک گردد به‏طاعت‏حق مبادرت ورزد،و(چون به مرگ و لقاى پروردگار)یقین کند نیکى نماید،وهر گاه درس عبرت به او دهند عبرت پذیرد.

و هر گاه او را بر حذر دارند قبول کند،و اگر منعش کردند از نافرمانى باز ایستد(دعوت‏خدا) را پاسخ گوید،و بسوى او باز گردد،و چون باز گردد توبه کند و چون تصمیم به پیروى از پیامبران گیرد دنبال آنان گام بردارد،چون نشانش دهندبه بیند و بسرعت‏به سوى حق حرکت کند،و از نافرمانیها فرار نماید،ذخیره‏اى بدست آوردو باطن خویش را پاکیزه و آخرت خود را آباد سازد،زاد و توشه‏اى براى روز حرکت وهنگام حاجت،و سر منزل نیاز،تهیه کند، همه اینها را پیش از خود،به منزلگاه جاویدانى، به فرستد.

اى بندگان خدا از نافرمانى او بپرهیزید،به خاطر هدفى که شما را براى آن آفریده،و آنچنانکه به شما هشدار داده،از مخالفتش بر حذر باشید تا استحقاق آن چه را به شما وعده‏داده پیدا کنید که وعده او مسلم،و تهدید او وحشتناک است.

یادآورى نعمتهاى گوناگون‏خداوند براى شما گوشهائى آفریده که آنچه را مى‏شنوند حفظ کنند،و چشمهائى که‏در تاریکى حقایق را به بینند،و هر عضوى را به نوبه خود اعضائى داد که در ترکیب بندى،ودوام،متناسب و هم آهنگ با یکدیگرند،بابد نهائى که با ساختمان موزون خود قائم و برقرارند،و با دلهائى که آماده پذیرش مواهب او هستند از نعمت‏هاى او برخوردار بوده، و موجبات امتنان وى آشکار است‏با وسائلى که تندرستى شما را حفظ مى‏کند.عمرهائى برایتان مقدر فرموده ولى مقدارآن از شما پنهان است.و از آثار گذشتگان برایتان عبرتها ذخیره کرده،لذتهائى که از دنیابردند،و موهبتهائى که قبل از گلو گیر شدن به مرگ از آن بهره‏مند مى‏گردیدند.سرانجام دست‏نیرومند مرگ گریبان آنها را گرفت،و بین آنها و آمالشان جدائى افکند،و با فرا رسیدن‏اجل به سرعت آنها را از آرزوها برید،آنها به هنگام تندرستى چیزى براى خود نیندوختندو در نخستین زمان زندگى عبرت نگرفتند،آیا کسى که جوان است جز پیرى انتظار دارد؟ و افرادى که برخوردار از نعمت تندرستى هستند،جز حوادث بیمارى را چشم براه مى‏باشند؟ و آیا کسیکه باقى است جز فنا را منتظر است؟با اینکه هنگام فراق و جدائى و لرزه اضط‏راب‏و ناراحتى مصیبت نزدیک شده که حتى فرو بردن آب دهان براى او مشکل شود و از فرزندان و بستگان یارى جوید!

آیا آنها مى‏توانند مرگ را از او دفع کنند؟و با ناله‏هاى آنان و فریادشان براى اوسودى دارد؟(نه) او به سرزمین مردگان سپرده مى‏شود،و در تنگناى قبر تنها مى‏ماند،حشرات پوستش را از هم مى‏شکافند،و سختیهاى گور او را مى‏پوساند،و از پاى در مى-آورد،تند بادهاى سخت آثار او را نابود مى‏کند،و گذشت‏شب و روز نشانه‏هاى او را از میان‏مى‏برد،اجساد،پس از طراوت و تازگى تغییر مى‏پذیرند،و استخوانها بعد از توانائى پوسیده‏مى‏گردند،ارواح،گروگان مسئولیت اعمال خویشند،و در آنجا به اسرار نهانى یقین‏حاصل مى‏کنند،نه بر اعمال صالحشان چیزى افزوده مى‏شود،و نه از اعمال زشتشان مى‏توانندتوبه کنند.

آیا شما فرزندان و پدران و برادران و بستگان همان مردم نیستید که گام جاى گام‏آنها نهادید؟ !و در همان جاده‏اى قدم مى‏نهید که آنها نهادند،و روش آنان را دنبال‏مى‏کنید؟

دلها از بهره گرفتن سخت‏شده،و از رشد معنوى باز مانده،و در غیر طریق حق راه‏پیمائى مى‏کنند،گویا آنها مقصود نیستند و گویا آنها نجات و رستگارى را در تحصیل‏دنیا مى‏دانند.

عبور بر صراط‏آگاه باشید عبور شما از صراط خواهد بود،گذرگاهى که عبور از آن خطرناک‏است،معبرى که قدم در آن لرزان مى‏شود و بارها مى‏لغزد.

اى بندگان خدا از خدا بترسید همچون ترس صاحب عقلى که فکر،قلبش را مشغول‏ساخته،و ترس بدنش را خسته کرده شب زنده‏دارى خواب او را هم از چشمش ربوده،امید به حمت‏خدا او را به تشنگى روزه روزهاى گرم واداشته،زهد در دنیا خواهشهاى‏نفس را از او گرفته،به سرعت زبانش به ذکر خدا مى‏گردد،براى ایمنى در قیامت ترس‏از مسئولیت را پیش فرستاده،از راههاى دیگر جز راه حق چشم پوشیده،در بهترین و راست‏ترین‏راهى سیر مى‏کند که آن راه مطلوب خدا است فریب آنچه انسان را مغرور مى‏کند و از راه منصرف مى‏سازد نخورده،امور مشتبه‏او را نابینا نساخته،مژده بهشت و زندگى کردن در آسایش و نعمت در بهترین جایگاه‏و ایمن‏ترین روزها او را خشنود ساخته است.

از گذرگاه زود گذر دنیا با پسندیده‏ترین طرز گذشته،توشه سعادت آخرت راپیش فرستاده،و از ترس آن روز به عمل صالح مبادرت ورزیده،ایام زندگى با سرعت‏مشغول بندگى بوده،در طلب خشنودى پروردگار رغبت و میل کامل داشته،از آنچه‏باید فرار کند بر کنار بوده،امروز رعایت فرداى خویش را نموده،آینده خویش رادیده است.

بهشت‏برین شایسته‏ترین پاداش نیکو کاران،و دوزخ مناسب‏ترین کیفر بدکاران‏است،خدا براى انتقام گرفتن و یارى کردن کافى است،و قرآن براى باز خواست کردن و داورى‏خواستن کفایت مى‏نماید.

توصیه به تقواتوصیه مى‏کنم شما را به تقوا و پرهیز از خدائى که با انذار خود،راه عذر را برشما مسدود ساخته،و با دلیل روشن حجت را تمام کرده،و شما را بر حذر داشته از دشمنى‏که مخفیانه در سینه‏هاى شما راه مى‏یابد و آهسته در گوشها مى‏دمد،گمراه و پست مى‏سازدنوید مى‏دهد و انسان را به خواهش وا مى‏دارد،گناهان و جرائم زشت را نیکو جلوه مى-دهد،و گناهان بزرگ را سبک مى‏شمرد و به تدریج پیروان خود را فریب داده،و در سعادت‏را بر وى گروگان خود مى‏بندد(در سراى آخرت)آنچه را که آراسته،انکار مى‏کند،و آنچه آسان جلوه داده بزرگ مى‏شمارد،و از آنچه آنها را ایمن کرده سخت‏مى‏ترساند...

قسمتى از این خطبه که درباره چگونگى آفرینش انسان است.

مگر این همان نطفه و خون نیم بند نیست،که خداوند او را در تاریکیهاى رحم وغلافهاى تو در توى(شکم مادر)آفرید،تا(بصورت)جنین در آمد،سپس کودکى‏شیر خوار شد،کم کم بزرگتر گردید تا نوجوانى(خوش منظر)گردید.و به او فکرى حافظو زبانى گویا بخشید،تا درک کند و عبرت گیرد،و از بدیها بپرهیزد،تا به حد کمال رسید وبر پاى خود ایستاد آغاز به تکبر کرد،رو گردانید،و بى پروا در بیراهه گام نهاد.

هوا و هوس را از اعماق وجود خود بیرون مى‏کشد،و براى بدست آوردن‏خواسته‏هاى دل و لذت بى حساب در دنیا خود را به رنج مى‏افکند،هرگز نمى‏پنداردمصیبتى برایش پیش مى‏آید.

پرهیز و خشوعى ندارد،در حال فتنه و فریب به سر مى‏برد،و در دل بدبختیها کمى‏زندگى کرده،در حالى که در برابر آنچه از دست داده بدل و عوضى بدست نیاورده و وظائف‏واجب خود را ترک نموده.

هنوز کوشش او در راه هوا و هوس و بدست آوردن آرزوهایش پایان نپذیرفته که‏ناراحتیهاى مرگ به او نزدیک مى‏شود،روزها متحیر و شبها در درون دردها و بیماریها تا به‏صبح بیدار است،در میان برادرى غمخوار و پدرى مهربان افتاده و صداى(همسرش)به‏گریه بلند است.

(و همسر یا مادرش)در کمال اضطراب و ناراحتى به سینه مى‏کوبد،اما او در حالت‏بیهوشى و سکرات مرگ،و غم و اندوه بسیار،و ناله دردناک،و جان دادن،و با حالت‏انتظارى رنج‏آور، ست‏به گریبان است،(و سرانجام جان مى‏سپارد)سپس او را مایوسانه در کفن مى‏پیچند و در حالى که آرام و تسلیم است‏بر مى‏دارند وبر روى چوبهاى تابوت مى‏افکنند،خسته و کوفته و لاغر به سفر آخرت که در پیش دارد مى-رود،دوستان و فرزندان و جمع برادران او را به دوش مى‏کشند و تا سر منزل غربت و خانه‏اى‏که هرگز از او نمى‏توان دیدن کرد،و در وحشت و تنهائى باید در آن بسر برد،او را پیش‏مى‏برند،(و در درون قبرش مى‏گذارند).

اما هنگامى که تشییع کنندگان و ناله سردهندگان برگردند،وى را در حفره گورمى‏نشانند.او از ترس و تحیر در سئوال و لغزش در امتحان آهسته سخن مى‏گوید،وبزرگترین بلا در آنجا آب سوزان آتش دوزخ و برافروختگى شعله‏ها و نعره‏هاى آتش‏است،نه لحظه‏اى مجازات او آرام مى‏گیرد که استراحت کند،و نه آرامشى وجود داردکه از درد او بکاهد،و نه قدرتى که مانع کیفر او شود،نه مرگى است که او را از اینهمه ناراحتى برهاند و نه خوابى که اندوهش را بر طرف سازد،میان مجازاتهاى گوناگون و کیفرهاى‏کشنده گرفتار است،از چنین سرنوشتى به خدا پناه مى‏بریم!

اى بندگان خدا کجا هستند آنان که در طول عمر از نعمت‏برخوردار بودند؟کجایندآنها که تعلیم یافتند و درک کردند اما مهلتشان دادند ولى آنها به لهو و لعب پرداختند،و آنهارا از آفات بدور داشتند اما آنان فراموش کردند؟

زمانى طولانى به آنها مهلت،و عطایاى نیکو داده شد،و آنها را از کیفر دردناک‏بر حذر داشتند، و به نعمتهاى بزرگ وعده دادند،و از گناهانى که انسان را در ورطه هلاکت‏مى‏افکند و از عیبهائیکه باعث‏خشم خدا مى‏شود بر حذر داشتند،(ولى آنها از تمام این امورپند نگرفتند).

اى دارندگان چشمها،گوشها،سلامت و متاع دنیا!هیچ راه گریز یا خلاص،و پناهگاه،و یا فرار،یا بازگشتى هست؟یا نه؟به کجا رو کرده و به کدام سو مى‏روید؟

و به چه چیز مغرور مى‏شوید؟

تنها بهره هر کدام شما از زمین به اندازه طول و عرض قامت‏شما است،در حالى که‏گونه‏ها بر خاک سائیده مى‏شود.

هم اکنون اى بندگان خدا!تا ریسمانهاى مرگ بر گلوى شما نیفتاده،و روح شمابراى بدست آوردن کمالات آزاد است و جسدها راحت،و در وضعى قرار دارید که مى-توانید با کمک یکدیگر مشکلات را حل کنید و هنوز مهلتى دارید،و جاى تصمیم و توبه وبازگشت از گناه باقى مانده(از فرصت استفاده کنید):

پیش از آنکه در شدت تنگناى وحشت و ترس و اضمحلال و نابودى قرار گیرید،و پیش‏از آنکه مرگى که در انتظار شما است‏شما را فرا گیرد و دست قدرت و تواناى عزیز مقتدرشما را اخذ کند(آرى پیش از همه اینها فرصت را غنیمت‏شمارید).

شریف رضى مى‏گوید:

در خبر است هنگامى که امام(ع)این خطبه را ایراد فرمود:بدنها بلرزه،اشکهاسرازیر،و دلها ترسان شد،و جمعى از مردم این خطبه را«غراء»نامیده‏اند.

نهج البلاغه


نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

به من درباره تو گزارشى رسیده که اگر درست‏باشد و این کار را انجام‏داده باشى پروردگارت را به خشم آورده،و امامت را عصیان کرده‏اى:

(گزارشى رسیده)که تو غنائم مربوط به مسلمانان که بوسیله اسلحه و اسبهایشان‏بدست آمده،و خونهایشان در این راه ریخته شده،در بین افرادى از بادیه‏نشینان قبیله‏ات که خود برگزیده‏اى تقسیم میکنى.

سوگند به کسى که دانه را در زیر خاک شکافت!و روح انسانى را آفرید!

اگر این گزارش درست‏باشد تو در نزد من خوار خواهى شد،و ارزش و مقدارت کم‏خواهد بود، حق پروردگارت را سبک مشمار و دنیایت را با نابودى دینت‏اصلاح مکن که از زیانکارترین افراد خواهى بود!

آگاه باش!حق مسلمانانى که نزد من و یا پیش تو هستند در تقسیم این‏اموال مساوى است، باید همه آنها به نزد من آیند و سهمیه خود را از من بگیرند.
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
فرمان مبارک امام علیه السلام به مالک اشتر.این فرمان راامام علیه السلام براى‏«اشتر نخعى‏»به هنگامى که او را فرماندار«مصر»قرار داد نوشته است.و این زمانى بود که وضع زمامدار مصر«محمد بن ابو بکر»در هم ریخته و متزلزل شده بود،این فرمان از طولانى‏ترین و جامعترین‏فرمانهاى امام علیه السلام مى‏باشد

بسم الله الرحمن الرحیم‏این دستورى است که بنده خدا على علیه السلام به‏«مالک بن حارث اشتر»...

در فرمانش باو صادر فرموده است.و این فرمان را هنگامى نوشت که‏وى را زمامدار و والى کشور مصر قرار داد تا:مالیاتهاى آن سرزمین راجمع آورى کند.با دشمنان آن کشور بجنگد. باصلاح اهل آن همت گمارد.

و به عمران و آبادى شهرها قصبات و روستاها و قریه‏هاى آن بپردازد.

(نخست)او را بتقوا و ترس از خداوند،ایثار و فداکارى در راه اطاعتش‏و متابعت از آنچه در کتاب خدا قرآن بآن امر شده است فرمان مى‏دهد:به‏متابعت اوامرى که در کتاب الله آمده، فرائض و واجبات و سنتها،همان‏دستوراتى که هیچکس جز با متابعت آنها روى سعادت نمى‏بیند و جز با انکارو ضایع ساختن آنها در شقاوت و بدبختى واقع نمى‏شود باو فرمان میدهد که(آئین)خدا را با قلب دست و زبان یارى کند چرا که خداوند متکفل یارى کسى شده‏که او را یارى نماید و عزت کسیکه او را عزیز دارد.

و نیز او فرمان مى‏دهد که خواسته‏هاى نابجاى خود را درهم بشکند.و به‏هنگام وسوسه‏هاى نفس خویشتن‏دارى را پیش گیرد زیرا که‏«نفس اماره‏»هم-واره انسان را به بدى وادار مى‏کند، مگر آنکه رحمت الهى شامل حال او شود.

اى مالک!بدان من تو را بسوى کشورى فرستادم که پیش از تو دولتهاى‏عادل و ستمگرى بر آن حکومت داشتند.و مردم بکارهاى تو همانگونه نظرمى‏کنند که تو در امور زمامداران پیش از خود،و همان را درباره تو خواهندگفت که تو درباره آنها مى‏گفتى.بدان!افراد شایسته را با آنچه خداوند برزبان بندگانش جارى مى‏سازد مى‏توان شناخت،بنا بر این باید محبوبترین‏ذخیره در پیش تو عمل صالح باشد،زمام هوا و هوس را در دست گیر.و آنچه برایت‏حلال نیست نسبت‏بخود بخل روا دار،زیرا بخل نسبت‏بخویشتن این است‏که راه انصاف را در آنچه محبوب و مکروه تو است پیش‏گیرى.قلب خویش‏را نسبت‏بملت‏خود مملو از رحمت و محبت و لطف کن،و همچون حیوان‏درنده‏اى نسبت‏بآنان مباش که خوردن آنان را نیمت‏شمارى!زیرا آنها دوگروه بیش نیستند:یا برادران دینى تواند،و یا انسانهائى همچون توگاه از آنها لغزش و خطا سر مى‏زند.ناراحتیهائى بآنان عارض میگرددبدست آنان عمدا یا بطور اشتباه کارهائى انجام مى‏شود(در این موارد)از عفوو گذشت‏خود آنمقدار بآنها عطا کن، که دوست دارى خداوند از عفوش بتوعنایت کند.زیرا تو مافوق آنها،و پیشوایت ما فوق تو و خداوند مافوق کسى است‏که ترا زمامدار قرارداده است!امور آنان را بتو واگذار کرده،و بوسیله‏آنها تو را آزمایش نموده است.هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار مده!

چرا که تو تاب کیفر او را ندارى.و از عفو و رحمت او بى‏نیاز نیستى.هرگز ازعفو و بخششى که نموده‏اى پشیمان مباش.و هیچگاه از کیفرى که نموده‏اى به‏خود مبال.و نیز هرگز سبت‏بکارى که پیش مى‏آید و راه چاره دارد سرعت‏بخرج مده.مگو من مامورم(و بر اوضاع مسلطم)،امر مى‏کنم و باید اطاعت‏شود که این موجب دخول فساد در قلب،و خرابى دین،و نزدیک شدن تغییر و تحول‏در قدرت است.آنگاه که در اثر موقعیت و قدرتى که در اختیار دارى،کبر وعجب و خودپسندى در تو پدید آید،به عظمت قدرت و ملک خداوند که مافوق‏تو است،نظر افکن!که این ترا از آن سر کشى پائین مى‏آورد و آن شدت وتندى را از تو باز مى‏دارد و آنچه از دستت رفته است‏یعنى نیروى عقل و اندیشه‏ات‏که تحت تاثیر این خود پسندى واقع شده،بتو باز مى‏گردد.از همتائى درعلو و بزرگى با خداوند بر حذر باش!و از تشبه باو در جبروتش خود را بر کنار دار!

چرا که خداوند هر جبارى را ذلیل و هر فرد خود پسند و متکبرى را خوار خواهدساخت.

نسبت‏بخداوند و نسبت‏بمردم از جانب خود،و از جانب افراد خاص‏خاندانت،و از جانب رعایائى که به آنها علاقمندى،انصاف بخرج ده!که‏اگر چنین نکنى ستم نموده‏اى!و کسى که به بندگان خدا ستم کند،خداوند پیش‏از بندگانش دشمن او خواهد بود.و کسى که خداوند دشمن او باشد دلیلش راباطل مى‏سازدو با او بجنگ مى‏پردازد تا دست از ظلم بردارد یا توبه کند.(و بدان!)هیچ جیزى در تغییر نعمتهاى خدا و تعجیل انتقام و کیفرش،از اصرار بر ستم سریعترو زودرس‏تر نیست.چرا که خداوند دعا و خواسته مظلومان را مى‏شنود و درکمین ستمگران است.

باید محبوبترین کارها نزد تو امورى باشند،که و حق با عدالت موافقتر وبا رضایت توده مردم هماهنگ‏تر است.چرا که خشم توده مردم،خشنودى‏خواص را بى‏اثر مى‏سازد،اما ناخشنودى خاصان با رضایت عموم،جبران پذیراست.(این را نیز بدان که)احدى از رعایا از نظر هزینه زندگى در حالت صلح‏و آسایش،بر والى سنگین‏تر و بهنگام بروز مشکلات در اعانت و همکارى‏کمتر،و در اجراى انصاف ناراحت‏تر،و بهنگام در خواست و سؤال پر اصرارترو پس از عطا و بخشش کم سپاس‏تر،و بهنگام منع خواسته‏ها دیر عذرپذیرتر،و درساعات رویاروئى با مشکلات کم استقامت‏تر،از«گروه خواص‏»نخواهند بودولى پایه دین و جمعیت مسلمانان و ذخیره دفاع از دشمنان تنها«توده ملت‏»هستند!بنابر این باید گوشت‏به آنها و میلت‏با آنان باشد.

باید آنها که نسبت‏برعیت عیبجوترند از تو دورتر باشند زیرا،مردم عیوبى‏دارند که والى در ستر و پوشاندن آن عیوب از همه سزاوارتر است.در صدد مباش‏که عیب پنهانى آنها را بدست آورى،بلکه وظیفه تو آن است که آنچه برایت‏ظاهر گشته اصلاح کنى.و آنچه از تو مخفى ست‏خدا درباره آن حکم مى‏کندبنابر این تا آنجا که توانائى دارى عیوب مردم را پنهان ساز!تا خداوند عیوبى راکه دوست دارى براى مردم فاش نشود،مستور دارد.(با برخورد خوب) عقده‏آنها را که کینه دارند بگشا و اسباب دشمنى و عداوت را قطع کن!و از آنچه‏برایت روشن نیست تغافل نما!بتصدیق سخن چینان تعجیل مکن!زیرا آنان گر چه در لباس ناصحین‏جلوه‏گر شوند خیانت مى‏کنند.

بخیل را در مشورت خود دخالت مده!زیرا که ترا از احسان منصرف،و از تهى دستى و فقر مى‏ترساند،و نیز با افراد ترسو مشورت مکن!زیرا درکارها روحیه‏ات را تضعیف مى‏نمایند. همچنین حریص را بمشاورت مگیرکه حرص را با ستم گرى در نظرت زینت مى‏دهد.(همه آنچه درباره این‏افراد گفتم)بخاطر این است که بخل و ترس و حرص و غرائز و تمایلات متعددى‏هستند که جامع آنها سوء ظن بخداى بزرگ است.

بدترین وزراء کسانى هستند که وزیر زمامداران بد و اشرار پیش ازتو بوده‏اند،کسى که با آن گناهکاران در کارها شرکت داشته نباید جز وصاحبان سر تو باشد آنها همکاران گناهکاران و برادران ستمکارانند،درحالیکه تو بهترین جانشین را از میان مردم بجاى آنها خواهى یافت:از کسانى‏که از نظر فکر و نفوذ اجتماعى کمتر از آنها نیستند،و در مقابل،بار گناهان آنها رابردوش ندارند،از کسانى هستند که با ستمکران در ستمشان همکارى نکرده ودر گناه شریک آنان نبوده‏اند.این افراد هزینه‏شان بر تو سبکتر،همکار-یشان با تو بهتر،محبتشان با تو بیشتر،و انس و الفتشان با بیگانگان کمتر است.

بنابر این آنها را از خواص و دوستان خود و راز داران خویش قرار ده!

سپس(از میان اینان)افرادى را که در گفتن حق از همه صریحتر،و درمساعدت و همراهى نسبت‏بآنچه خداوند براى اولیایش دوست نمى‏دارد،بتوکمتر کمک مى‏کند،مقدم دار،خواه موافق میل تو باشند یا نه،باهل ورع وصدق و راستى بپیوند،و آنان را طورى تربیت کن که ستایش بى حد از تو نکنندو تو را نسبت‏باعمال نادرستى که انجام نداده‏اى تمجید ننماید.زیرا مدح‏و ستایش بیش از حد عجب و خود پسندى ببار میآورد و انسان را بکبر و غرورنزدیک مى‏سازد.

هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظرت مساوى باشند زیرا این‏کار سبب مى‏شود که افراد نیکوکار در نیکیهایشان بى رغبت‏شوند،و بدکاران در عمل‏بدشان تشویق گردند،هر کدام از اینها را مطابق کارش پاداش ده!بدان که‏هیچ وسیله‏اى براى جلب اعتماد والى،بوفادارى رعیت، بهتر از احسان بآنهاو تخفیف هزینه‏ها بر آنان،و عدم اجبارشان بکارى که وظیفه ندارند نیست، در این راه آنقدر بکوش تا بوفادارى آنان خوشبین شوى(و بر آنان اعتماد کنى‏که)این خوشبینى بار رنج فراوانى را از دوشت‏برمى‏دارد.

سزاوار است‏بآنها که بیشتر مورد احسان تو قرار گرفته‏اند خوشبین تر باشى‏و بعکس آنها که مورد بدرفتارى تو واقع شده‏اند.بدبین‏تر.

هرگز سنت پسندیده‏اى را که پیشوایان این امت‏بآن عمل کرده‏اند،و ملت‏اسلام بآن انس و الفت گرفته و امور رعیت‏بوسیله آن اصلاح مى‏گردد،نقض‏مکن!و نیز سنت و روشى که به سنتهاى گذشته زیان وارد مى‏سازد احداث منماکه اجر،براى کسى خواهد بود که آن سنتها را بر قرار کرده،و گناهش بر تو که‏آنها را نقض نموده‏اى،«با دانشمندان زیاد بگفتگو بنشین‏»و با حکماء واندیشمندان نیز بسیار ببحث‏بپرداز این گفتگوها و بحثها باید در باره امورى‏باشد که بوسیله آن وضع کشورت را اصلاح مى‏کند و آنچه موجب قوام کار مردم‏پیش از تو بوده.

(اى مالک)بدان!مردم از گروههاى مختلف تشکیل یافته‏اند که‏هر کدام جز به وسیله دیگرى اصلاح و تکمیل نمى‏شوند،و هیچ‏کدام از دیگرى‏بى‏نیاز نیستند.(این گروهها عبارتند)از:

«لشکریان خدا»،«نویسندگان عمومى و خصوصى‏»،«قضات عالى‏و دادگستر»،«عاملان انصاف و مدارائى‏»(انتظامات داخلى)،«اهل جزیه و مالیات‏»اعم از کسانى که در پناه اسلامند و یا مسلمانند و«تجار و صنعتگران‏»و بالاخره‏«قشر پائین‏»یعنى نیازمندان و مستمندان،براى هر کدام از این‏گروهها خداوند سهمى را مقرر داشته و در کتاب خدا،یا سنت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم‏که بصورت عهد در نزد ما محفوظ است این سهم را مشخص و معین ساخته است.

اما«سپاهیان‏»با اذن پروردگار حافظان و پناهگاه رعیت،زینت‏زمامداران،عزت و شوکت دین و راههاى امنیتند.قوام رعیت جزبوسیله اینان ممکن نیست از طرفى برقرارى سپاه جز بوسیله خراج(مالیات‏اسلامى)امکان‏پذیر نمى‏باشد،زیرا با خراج براى جهاد با دشمن‏تقویت مى‏شوند، و براى اصلاح خود بآن تکیه مى‏نمایند.و با آن رفع‏نیازمندیهاى خویش را مى‏کنند.سپس این دو گروه(سپاهیان و مالیات‏دهندگان)جز با گروه سوم قوام و پایدارى نمى‏پذیرند و آنها عبارتند از:

«قضات‏»و«کارگزاران دولت‏»و منشى‏ها زیرا آنها قرار دادها و معاملات‏را استحکام مى‏بخشند.و مالیاتها را جمع آورى مى‏کنند.و در ضبط امورخصوصى و عمومى مورد اعتماد و اطمینان هستند.و این گروهها بدون‏«تجار»و«پیشه‏وران‏»و«صنعتگران‏»قوامى ندارند،زیرا آنها وسائل زندگى راجمع آورى مى‏کنند.و در بازارها عرضه مى‏نمایند.و وسائل و ابزارى را بادست‏خود مى‏سازند که در امکان دیگران نیست.

سپس‏«قشر پائین‏»نیازمندان و از کار افتادگان هستند که باید بآنهامساعدت و کمک نمود،و براى هر کدام بخاطر خدا سهمى مقرر داشت.و نیزهر یک از نیازمندان بمقدار اصلاح کارشان بر والى حق دارند.و هرگز والى ازاداى آنچه خداوند او را ملزم بآن ساخته خارج نخواهد شد، جز با اهتمام وکوشش و استعانت از خداوند،و مهیا ساختن خود بر ملازمت‏حق و شکیبائى‏و استقامت در برابر آن،خواه بر او سبک باشد یا سنگین.

فرمانده سپاهت را کسى قرار ده که در پیش تو نسبت‏بخدا و پیامبر و امام تو خیر-خواه‏تر از همه و پاک دل‏تر و عاقل‏تر باشد از کسانى که دیر خشم مى‏گیرند و عذر پذیرترند،نسبت‏به ضعفا رئوف‏و مهربان و در مقابل زورمندان قوى و پر قدرت،از کسانیکه مشکلات آنها رااز جاى بدر نمى‏برد،و ضعف همراهان آنها،را بزانو در نمى‏آورد سپس روابط خودرا با افراد با شخصیت و اصیل و خاندانهاى صالح و خوش سابقه بر قرار ساز!

و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و افراد بزرگوار،چرا که آنها کانون‏کرم و مراکز نیکى هستند.آنگاه از آنان آن گونه تفقد کن که پدر و مادر ازفرزندشان تفقد و دلجوئى مى‏کنند.و هرگز نباید چیزى را که بوسیله آن آنها رانیرو مى‏بخشى در نظر تو بزرگ آید.و نیز نباید لطف و محبتى که با بررسى وضع‏آنها مى‏نمائى هر چند اندک باشد،خرد و حقیر بشمارى،زیرا همین لطف ومحبتهاى کم آنان را وادار به خیر خواهى و حسن ظن نسبت‏بتو مى‏کند. هر-گزار بررسى جزئیات امور آنها بخاطر انجام کارهاى بزرک ایشان،چشم‏مپوش!زیرا همین الطاف و محبتهاى جزئى جائى براى خود دارد که از آن‏بهره‏بردارى مى‏کنند و کارهاى بزرک نیز موقعیتى دارد که خود را از آن بى‏نیازنمى‏دانند.

فرماندهان لشکر تو باید کسانى باشند که در کمک به سپاهیان بیش از همه‏مواسات کنند.و از امکانات خود بیشتر بآنان کمک نمایند،بحدى که هم‏نفرات سربازان،و هم کسانیکه تحت تکفل آنها هستند اداره شوند.بطورى‏که همه آنها تنها بیک چیز بیندیشند و آن جهاد با دشمن است،محبت و مهربانى تونسبت‏به آنان قلبهایشان را بتو متوجه مى‏سازد(بدان)برترین چیزى که موجب‏روشنائى چشم زمامداران مى‏شود،بر قرارى عدالت در همه بلاد و آشکارشدن علاقه رعایا نسبت‏بآنها است.اما مودت و محبت آنان جز با پاکى‏دلهایشان نسبت‏به والیان آشکار نمى‏گردد.و خیر خواهى آنها در صورتى مفیداست که با میل خود گرداگرد زمامداران را بگیرند،و حکومت آنها برایشان‏سنگینى نکند و طولانى شدن مدت زمامداریشان براى این رعایا ناگوار نباشد،میدان‏امید سران سپاهت را توسعه بخش و پى‏درپى آنها را تشویق کن!و کارهاى‏مهمى که انجام داده‏اند بر شمار.زیرا یاد آورى کارهاى نیک آنها شجاعانشان‏را بحرکت‏بیشتر،وادار مى‏کند.و آنان که در کار کندى مى‏ورزند بکار تشویق‏مى‏شوند انشاء الله.

سپس باید زحمات هر کدام از آنها را بدقت‏بدانى.و هرگز زحمت‏و تلاش کسى از آنان را بدیگرى نسبت ندهى.و ارزش خدمت او را کمتر از آنچه‏هست‏بحساب نیاورى،و از سوى دیگر شرافت و آبروى کسى موجب این نشودکه کار کوچکش را بزرک بشمارى.و همچنین حقارت و کوچکى کسى موجب‏نگردد که خدمت پر ارجش را کوچک بحساب آورى.مشکلاتى که در احکام‏برایت پیش مى‏آید،و امورى که بر تو مشتبه مى‏شود بخدا و پیامبرش ارجاع ده‏چرا که خداوند بزرگ بگروهى که علاقه داشته ارشادشان کند فرموده:

«اى کسانیکه ایمان آورده‏اید اطاعت‏خداوند کنید و اطاعت پیامبرش‏و اطاعت اولى الامرى که از خود شما هستند،و اگر در چیزى نزاع کردیدآنرا بخدا و رسولش باز گردانید»(سوره‏نساء(4)،آیه‏59).

باز گرداندن چیزى بخداوند متمسک شدن بقرآن کریم و یافتن دستور ازآیات محکم آن است و باز گرداندن به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم همان تمسک بسنت قطعى‏و مورد اتفاق آن حضرت است.

سپس از میان مردم،برترین فرد،در نزد خود را براى قضاوت برگزین‏از کسانیکه مراجعه فراوان آنها را در تنگنا قرار ندهد.و بر خورد مخالفان‏با یکدیگر او را بخشم و کج‏خلقى وا ندارد. در اشتباهاتش پافشارى نکند.

و باز گشت‏بحق،هنگامى که براى آنها روشن شد،بر آنها سخت نباشد.

طمع را از دل بیرون کرده،و در فهم مطالب باندک تحقیق،اکتفا نکند،ازکسانى که در شبهات از همه محتاطتر،و در یافتن و تمسک بحجت و دلیل از همه‏مصرتر باشند.با مراجعه مکرر شکایت کنندگان کمتر خسته شوند و در کشف امور شکیباتر،و بهنگام آشکار شدن حق در فصل خصومت ازهمه قاطعتر باشند.از کسانیکه ستایش فراوان آنها را فریب ندهد،و تمجیدهاى‏بسیار آنانرا متمایل بجانب مدح کننده نسازد،ولى البته این افراد بسیار کمند.

آنگاه با جدیت هر چه بیشتر قضاوتهاى قاضى خویش را بررسى کن و در بذل وبخشش به او سفره سخاوتت را بگستر،آنچنانکه نیازمندیش از بین برود وحاجت و نیازى بمردم پیدا نکند، و از نظر منزلت و مقام آنقدر مقامش را نزدخودت بالا ببر که هیچکدام از یاران نزدیکت،به نفوذ در او طمع نکند.واز توطئه این گونه افراد در نزد تو در امان باشد.

(و بداند که موقعیتش از اوبالاتر نیست که بخواهد از او شکایتى بکند)در آنچه گفتم با قت‏بنگر!چرا که‏این دین اسیر دست اشرار،و وسیله هوسرانى و دنیا طلبى گروهى بوده است.

سپس در کارهاى کارمندانت‏بنگر!و آنها را با آزمایش و امتحان بکاروادار!و از روى میل و استبداد آنها را بکارى و اندار،زیرا استبداد و تسلیم‏تمایل شدن،کانونى از شعبه‏هاى جور و خیانت است.و از میان آنها افرادى‏که با تجربه‏تر و پاکتر و پیشگامتر در اسلامند برگزین،زیرا اخلاق آنها بهتر وخانواده آنها پاکتر،و همچنین کم طمعتر و در سنجش عواقب کارها بیناترند.

سپس حقوق کافى بآنها بده زیرا این کار آنها را در اصلاح خویش تقویت‏مى‏کند،و از خیانت در اموالیکه زیر دست آنها است‏بى‏نیاز میسازد.

بعلاوه این حجتى در برابر آنها است اگر از دستورت سر پیچى کنند یا درامانت‏خیانت ورزند، سپس با فرستادن ماموران مخفى راستگو و با وفا،کارهاى آنان را زیر نظر بگیر!زیرا بازرسى مداوم پنهانى،سبب مى‏شود که آنهابامانت دارى و مداراکردن بزیردستان ترغیب شوند!اعوان و انصار خویش راسخت زیر نظر بگیر اگر یکى از آنها دست‏بخیانت زد و ماموران سرى تو متفقا چنین گزارشى را دادند،بهمین مقدار از شهادت قناعت کن.و اورا زیر تازیانه کیفر بگیر! و بمقدار خیانتى که انجام داده او را کیفر نما!سپس وى‏را در مقام خوارى و مذلت‏بنشان!و نشانه خیانت را بر او بنه!و گردن بندننک‏و تهمت را بگردنش بیفکن! (و او را بجامعه چنان معرفى کن که عبرت دیگران گردد)«خراج‏»و«مالیات‏»را دقیقا زیر نظر بگیر!بگونه‏اى که صلاح مالیات‏دهندگان باشد.زیرا در بهبودى وضع مالیات،و بهبودى حال مالیات‏دهندگان،بهبودى حال دیگران نیز نهفته است.و هرگز دیگران بصلاح و آسایش‏نمى‏رسند،جز اینکه خراج دهندگان در صلاح و بهبودى بسر برند،چرا که‏مردم همه عیال و نان خور خراج و خراج گذاران هستند.باید کوشش تو در آبادى‏زمین بیش از کوشش در جمع آورى خراج باشد زیرا که خراج جز با آبادانى‏بدست نمى‏آید.و آن کس که بخواهد مالیات را بدون عمران و آبادانى مطالبه‏کند شهرها را خراب،و بندگان خدا را نابود مى‏سازد.و حکومتش بیش ازمدت کمى دوام نخواهد داشت.اگر رعایا از سنگینى مالیات،و یا رسیدن‏آفات،یا خشک شدن آب چشمه‏ها،و یا کمى باران و یا دگرگونى زمین دراثر آب گرفتن و فساد بذرها،و یا تشنگى بسیار براى زراعت و فاسد شدن آن‏بتو شکایت آورند.مالیات را بمقدارى که حال آنها بهبود یابد تخفیف ده‏و هرگز این تخفیف بر تو گران نیاید،زیرا که آن ذخیره و گنجینه‏اى است که‏آنها بالاخره آنرا در عمران و آبادى کشورت بکار مى‏بندند و موجب عمران‏سرزمینهاى تو و ینت‏حکومت و ریاست تو خواهد بود و از تو بخوبى ستایش‏مى‏کنند و در گسترش عدالت از ناحیه تو با خرسندى سخن مى‏گویند.و تو نیز خوددر این میان مسرور و شادمان خواهى بود. بعلاوه تو مى‏توانى با تقویت آنها ازطریق ذخیره‏اى که بر ایشان نهاده‏اى اعتماد کنى.و نیز مى‏توانى با این عمل که‏آنها را بعدالت و مهربانى عادت داده‏اى،به آنان مطمئن باشى،چرا که گاهى‏براى تو گرفتاریهائى بیش مى‏آید که باید بر آنها تکیه کنى.و در این حال آنهابا طیب خاطر،پذیرا خواهند شد و عمران و آبادى تحمل همه اینها را دارد و اماویرانى زمین تنها باین علت است که کشاورزان و صاحبان زمین فقیر مى‏شوند.

و بیچارگى و فقر آنها بخاطر آن است که زمامداران به جمع اموال مى-پردازند و نسبت‏به بقاى حکومتشان بدگمانند،و از تاریخ زمامداران گذشته‏عبرت نمیگیرند.

سپس در وضع منشیان و کارمندانت دقت کن و کارهایت را به بهترین آنها بسپارو نامه‏هاى سرى و نقشه‏ها و طرحهاى مخفى خود را در اختیار کسى بگذارکه داراى اساسى‏ترین اصول اخلاقى باشد!از کسانى که موقعیت و مقام آنهارا مست و مغرور نسازد که در حضور بزرگان و سران مردم،نسبت‏بتو مخالفت‏و گستاخى کنند،و در اثر غفلت در رساندن نامه‏هاى کارمندانت،بتو و گرفتن‏جوابهاى صحیحش از تو،کوتاهى ننمایند،خواه در امورى باشد که از طرف تودریافت میدارند و یا از سوى تو میبخشند،باید قراردادهائى که براى تو تنظیم‏میکنند سست و آسیب پذیر نباشد،و هر گاه قرار دادى به زیان تو باشد از یافتن راه حل‏عاجز نمانند.و نسبت‏به ارزش و منزلت‏خویش نا آگاه و بى اطلاع نباشند که‏شخص نا آگاه از منزلت‏خویش،از ارزش و مقام دیگرى نا آگاهتر خواهد بود.

سپس در انتخاب این منشیان هرگز.به فراست و خوشبینى و خوش گمانى‏خود تکیه مکن، چرا که مردان زرنگ،طریقه جلب نظر و خوشبینى زمامداران‏را با ظاهر سازى و تظاهر به خوش خدمتى خوب مى‏دانند،در حالیکه در ماوراءاین ظاهر جالب هیچگونه امانت‏دارى و خیرخواهى وجود ندارد.بلکه آنهارا از طریق پستهائى که براى حکومتهاى صالح پیش از تو داشته‏اند بیازماى،بنابر این بر کسانى اعتماد کن که در میان مردم خوش سابقه‏تر و در امانت دارى‏معروفند،و این خود دلیل آنست که تو براى خدا و کسانى که والى بر آنان هستى‏خیر خواه مى‏باشى،باید براى هر نوعى از کارها یک رئیس انتخاب کنى!رئیسى‏که کارهاى مهم، وى را مغلوب و درمانده نسازد،و کثرت کارها او را پریشان‏و خسته نکند،و به خوبى باید بدانى هر عیبى در منشیان تو یافت‏شود که تو از آن‏بیخبر باشى شخصا مسؤل آن خواهى بود!به تجار و صاحبان صنایع توصیه کن!و آنها را به خیر و نیکى سفارش نما(و در این توصیه بین) بازرگانانى که در شهر و یا ده هستند (و داراى مرکز ثابت وتجارتخانه‏اند)و آنها که سیار و در گردشند،و نیز صنعتگرانى که با نیروى‏جسمانى خویش بکار صنعت میپردازند،تفاوت مگذار! چرا که آنها منابع اصلى‏منافع و اسباب آسایش جامعه به شمار میروند،آنها هستند که از سرزمینهاى‏دور دست،از پرتگاهها و کوهستانها و دریاها،و سرزمینهاى هموار و ناهموارمواد مورد نیاز را گرد میآورند،از مناطقى که عموم مردم با آن سر و کارى‏ندارند و جرئت رفتن به آن سامان را نمیکنند (توجه داشته باش)بازرگانان وپیشه‏وران و صنعتگران مردمى سالمند و از نیرنگ و شورش آنها بیمى نیست،آنها صلح دوست و آرامش طلبند.اما باید از وضع آنان،چه آنها که درمرکز فرماندارى تو زندگى میکنند و چه آنها که در گوشه و کنار هستند جستجو وبازرسى کنى،ولى بدان با همه آنچه گفتم در میان آنها گروهى تنگ نظر و بخیل‏آنهم به صورت قبیح و زشت آن،میباشند.که همواره در پى احتکار مواد موردنیاز مردم و تسلط یافتن بر تمام معاملات هستند!و این موجب زیان توده مردم‏و عیب و ننگ بر زمامداران است.از احتکار به شدت جلوگیرى کن که رسول‏خدا صلى الله علیه و آله و سلم از آن منع فرمود.باید معاملات با شرائط آسان صورت گیرد،با موازین عدل و نرخهائى که نه به فروشنده زیان رساند و نه به خریدار!و هرگاه کسى پس از نهى تو از احتکار به چنین کارى دست‏بزند،او را کیفر کن!ودر مجازات او بکوش ولى این مجازات نباید بیش از حد باشد.

خدا را!خدا را!در مورد طبقه پائین!آنها که راه چاره ندارند یعنى‏مستمندان و نیازمندان و تهیدستان و از کار افتادگان،در این طبقه هم کسانى هستندکه دست‏سؤال دارند و هم افرادى که باید بآنها بدون پرسش،بخشش شود،بنابر این به آنچه خداوند در مورد آنان بتو دستور داده عمل نما!قسمتى از بیت-المال و قسمتى از غلات خالصه‏جات اسلامى را در هر محل بآنها اختصاص ده،و بدان آنها که دورند به مقدار کسانى که نزدیکند سهم دارند و باید حق همه آنها را مراعات کنى،بنابر این هرگز نباید سرمستى زمامدارى‏تو را بخود مشغول سازد، (و بآنها رسیدگى نکنى)چرا که هرگز بخاطرکارهاى فراوان و مهمى که انجام مى‏دهى از انجام نشدن کارهاى کوچک‏معذور نیستى!نباید دل از آنها برگیرى و چهره بروى آنان درهم کشى!درامور آنها که بتو دسترسى ندارند و مردم بدیده تحقیر،بآنها مى‏نگرند بررسى‏کن،و براى این کار فرد مورد اطمینانى را که خدا ترس،و متواضع باشد برگزین‏تا وضع آنان را بتو گزارش دهد،سپس با آن گروه بطورى رفتار کن که به‏هنگام ملاقات پروردگار عذرت پذیرفته باشد،چرا که از میان رعایا این‏گروه از همه به احقاق حق محتاجترند.و باید در اداى حق تمام افراد در پیشگاه‏خداوند عذر و دلیل داشته باشى،درباره یتیمان و پیران از کارافتاده که هیچ‏راه چاره‏اى ندارند و نمى‏توانند دست نیاز خود را بسوى مردم دراز کنند،بررسى کن،البته این کار بر زمامداران سنگین است!ولى حق همه‏اش سنگین است!

و گاهى خداوند آن را بر اقوامى سبک مى‏سازد،اقوامى که طالب عاقبت‏نیکند،و خویش را به استقامت و بردبارى عادت داده و براستى وعده‏هاى‏خداوند اطمینان دارند.

براى مراجعان خود وقتى مقرر کن که بنیاز آنها شخصا رسیدگى کنى!

مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشکیل ده و درهاى آنرا بروى هیچکس نبندو بخاطر خداوندى که ترا آفریده تواضع کن و لشکریان و محافظان و پاسبانان‏را از این مجلس دور ساز! تا هر کس با صراحت و بدون ترس و لکنت‏سخنان‏خود را با تو بگوید،زیرا من بارها از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم این سخن را شنیدم‏«ملتى که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد،هرگز پاک‏و پاکیزه نمى‏شود و روى سعادت نمى‏بیند»سپس خشونت و کندى آنها رادر سخن تحمل کن،در مورد آنها هیچگونه محدودیت و استکبار روا مدار که خداوند بواسطه این کار،رحمت واسعش را بر تو گسترش خواهد دادو موجب ثواب اطاعت او براى تو خواهد شد.آنچه میبخشى بگونه‏اى ببخش‏که گوارا باشد (بى منت و بى خشونت).و خود دارى از بخشش را با لطف ومعذرت‏خواهى توام کن!بدان قسمتى از کارها است که شخصا باید آنها راانجام دهى، (و نباید بدیگران واگذار کنى).از جمله:پاسخ دادن به کارگزاران‏دولت میباشد،در آنجا که منشیان و دفتر داران از پاسخ عاجزند.و دیگر برآوردن نیازهاى مردم است در همان روز که احتیاجات گزارش میشود،و پاسخ‏آنها براى همکارانت مشکل و دردسر میآفریند. (بهوش باش!)کار هر روز را درهمان روز انجام ده زیرا هر روز کارى مخصوص بخود دارد.باید بهترین اوقات‏و بهترین ساعات عمرت را براى خلوت با خدا قرار دهى!هر چند اگر نیت‏خالص‏داشته باشى،و امور رعایا روبراه شود همه کارهایت عبادت و براى خدا است.

از جمله کارهائى که مخصوصا باید با اخلاص انجام دهى اقامه فرائض است‏که ویژه ذات پاک او است.بنابر این از بدنت‏شب و روز در اختیار فرمان خدابگذار!و آنچه موجب تقرب تو بخداوند میشود بطور کامل و بدون نقص بانجام‏رسان!اگر چه خستگى جسمى و ناراحتى پیدا کنى.و هنگامى که بنماز جماعت‏براى مردم مى‏ایستى باید نمازت نه نفرت‏آور و نه تضییع‏کننده باشد. (نه آنقدرآنرا طول بده که موجب تنفر مامومین شود و نه آنقدر سریع که نماز را ضایع کنى)چرا که در بین مردمى که با تو بنماز ایستاده‏اند،هم بیمار وجود دارد،و هم افرادى‏که کارهاى فوتى دارند،من از رسولخدا (ص)بهنگامى که مرا بسوى‏«یمن‏»فرستاد پرسیدم:چگونه با آنان نماز بخوانم؟در پاسخم فرمود:«نمازى بخوان‏همچون نمازى که ناتوانترین آنها میخواند،و نسبت‏به مؤمنان رحیم و مهربان‏باش!»

هیچگاه خود را در زمانى طولانى از رعیت پنهان مدار!چرا که دور بودن‏زمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعى محدودیت و بى اطلاعى نسبت‏به‏امور مملکت است،و این چهره پنهان داشتن زمامداران،آگاهى آنها را ازمسائل نهانى قطع میکند.در نتیجه،بزرگ در نزد آنان کوچک،و کوچک بزرک،کار نیک زشت،و کار بد نیکو،و حق با باطل آمیخته میشود.چرا که زمامداربهر حال بشر است،و امورى که از او پنهان است نمیداند.از طرفى حق همیشه‏علامت مشخصى ندارد تا بشود راست را از دروغ تشخیص داد از این گذشته تواز دو حال خارج نیستى یا مردى هستى که خود را آماده جانبازى در راه حق‏ساخته‏اى؟بنابر این نسبت‏بحق واجبى که باید بپردازى،یا کار نیکى که بایدانجام دهى،چرا خود را در اختفا نگهمیدارى؟!یا مردى هستى بخیل و تنگ‏نظر،در این صورت،مردم چون تو را ببینند مایوس میشوند و از حاجت‏خواستن‏صرفنظر میکنند!!بعلاوه بیشتر حوائج مراجعان براى تو چندان زحمتى ندارد،از قبیل شکایت از ستمى،یا در خواست انصاف در داد و ستدى.سپس بدان‏براى زمامدار، خاصان و صاحب اسرارى است که خود خواه و دست درازند،و در داد و ستد،با مردم عدالت و انصاف را رعایت نمیکنند،ریشه ستم آنان‏را با قطع وسائل از بیخ بر کن!و به هیچ یک از اطرافیان و بستگان خود زمینى‏از اراضى مسلمانان وامگذار،و باید طمع نکنند که قرار دادى بسود آنها منعقدسازى که مایه ضرر سایر مردم باشد،خواه در آبیارى و یا عمل مشترک دیگر، بطوریکه هزینه‏هاى آنرا بر دیگران تحمیل کنند که در این صورت سودش براى‏آنها است و عیب و ننگش براى تو در دنیا و آخرت.

حق را درباره آنها که خواهان حقند چه خویشاوند،و چه بیگانه رعایت‏کن،و در این باره صابر باش و به حساب خدا بگذار!(و پاداش این کار را ازاو بخواه) هر چند اینکار،موجب فشار بر یاران نزدیکت‏شود،و سنگینى اینراه رابخاطر سرانجام ستوده آن تحمل کن،و هرگاه رعایا نسبت‏به تو گمان بد ببرند،افشاگرى کن!و عذر خویش را در مورد آنچه موجب بدبینى شده آشکارا باآنان در میان گذار،و با صراحت‏بدبینى آنها را از خود بر طرف ساز،چه اینکه‏اینگونه صراحت،موجب تربیت اخلاقى تو،و ارفاق و ملاطفت‏براى رعیت‏است و این بیان عذر،تو را به مقصودت در وادارساختن آنها بحق میرساند.

هرگز صلحى را که از جانب دشمن پیشنهاد میشود و رضاى خدا در آن‏است رد مکن،که در صلح براى سپاهت آسایش و تجدید نیرو،و براى خودت‏آرامش از هم و غمها،و براى ملتت امنیت است.اما زنهار!زنهار!سخت‏از دشمنت پس از بستن پیمان صلح بر حذر باش!چرا که دشمن گاهى نزدیک میشودکه غافلگیر سازد،بنابر این دور اندیشى را بکار گیر،و در این موارد روح خوش-بینى را کنار بگذار،اگر پیمانى بین تو و دشمنت‏بسته شد،و یا تعهد پناه دادن‏را باو دادى،جامه وفاء را بر عهد خویش بپوشان،و تعهدات خود را محترم‏بشمار!و جان خود را سپر تعهدات خویش قرارده!زیرا هیچیک از فرائض الهى‏نیست که همچون وفاى بعهد و پیمان، مردم جهان با تمام اختلافاتى که دارند،نسبت‏بآن این چنین اتفاق نظر داشته باشند حتى مشرکان زمان جاهلیت،علاوه‏بر مسلمانان،آن را مراعات میکردند.چرا که عواقب پیمان شکنى را آزموده‏بودند.بنابر این هرگز پیمان شکنى مکن،و در عهد خود خیانت روا مدار، ودشمنت را مفریب،زیرا غیر از شخص جاهل و شقى،کسى گستاخى بر خداوندرا روا نمیدارد. خداوند عهد و پیمانى را که با نام او منعقد میشود با رحمت‏خود مایه آسایش بندگان،و حریم امنى برایشان قرار داده تا بآن پناه برند.و براى انجام کارهاى خود بجوار او متمسک میشوند. بنابر این،فساد،خیانت و فریب،در عهد و پیمان راه ندارد،هرگز پیمانى را مبند که در تعبیرات‏آن جاى گفتگو باقى بماند،و بعد از تاکید و عبارات محکم،عبارات سست‏و قابل توجیه بکار مبر(که اثر آنرا خنثى میکند).هرگز نباید قرار گرفتن در تنگنابخاطر الزامهاى الهى پیمانها،تو را وادار سازد که براى فسخ آن از راه ناحق‏اقدام کنى،زیرا شکیبائى تو در تنگناى پیمانها که امید گشایش و پیروزى درعاقبت آن دارى،بهتر است از پیمان شکنى و خیانتى که از مجازات آن میترسى‏همان پیمان شکنى که موجب مسؤلیتى از ناحیه خداوند میگردد که نه در دنیا و نه‏در آخرت نتوانى پاسخ گوى آن باشى.

زنهار!از ریختن خون بناحق بپرهیز،زیرا هیچ چیز در نزدیک ساختن کیفرانتقام،بزرک ساختن مجازات،سرعت زوال نعمت،و پایان بخشیدن به‏زمامدارى،همچون ریختن خون ناحق نیست،و خداوند سبحان در دادگاه‏قیامت قبل از هر چیز در میان بندگان خود،در مورد خونهائى که ریخته شده‏دادرسى خواهد کرد.بنابر این زمامداریت را با ریختن خون حرام تقویت‏مکن.چرا که آنرا تضعیف و سست میکند،بلکه بنیاد آنرا میکند.و آنرا به‏دیگران منتقل مینماید.و هیچگونه عذرى نزد خدا و نزد من در قتل عمد پذیرفته‏نیست.چرا که کیفر آن قصاص است.و اگر به قتل خطا مبتلا گشتى و شمشیر وتازیانه و دستت‏بناروا کسى را کیفر کرد،-چون ممکن است‏با یک مشت وبیشتر قتلى واقع گردد-،مبادا غرور زمامدارى مانع از آن شود که حق اولیاء مقتول‏را بپردازى و رضایت آنها را جلب کنى!.

خویشتن را از خودپسندى بر کنار دار و نسبت‏به نقاط قوت خویش خود بین‏مباش.مبادا تملق را.دوست‏بدارى زیرا که آن مطمئن‏ترین فرصت‏براى شیطان است،تا نیکوکارى نیکان‏را محو و نابود سازد.از منت‏بر رعیت‏بهنگام احسان،بپرهیز،و بیش از آنچه‏انجام داده‏اى کار خود را بزرگ مشمار،و از اینکه بآنها وعده دهى و سپس تخلف‏کنى برحذر باش،زیرا منت،احسان را باطل میسازد،و بزرک شمردن خدمت‏نور حق را میبرد و خلف وعده موجب خشم خدا و خلق است،خداوند میفرماید«این موجب خشم بزرک نزد خدا است که بگوئید و انجام ندهید»(سوره‏صف(61)،آیه‏3.

از عجله در مورد کارهائى که وقتشان نرسیده،یا سستى در کارهائى که‏امکان عمل آن فراهم شده،یا لجاجت در امورى که مبهم است،یا سستى درکارها هنگامى که واضح و روشن است‏بر حذر باش!و هر امرى را در جاى خویش‏و هر کارى را بموقع خود انجام ده.

از امتیاز خواهى براى خود در آنچه مردم در آن مساوى هستند بپرهیز،واز تغافل از آنچه مربوط بتواست و براى همه روشن است‏برحذر باش،چرا که‏بهر حال نسبت‏بآن در برابر مردم مسئولى و بزودى پرده از روى کارهایت‏بر کنارمیرود،و انتقام مظلوم از تو گرفته میشود باد دماغت را فرو بنشان حدت و شدت‏و قدرت دست،و تیزى زبانت را در اختیار خود گیر!،و براى جلوگیرى از این‏کار،مخصوصا توجه بزبانت داشته باش که(سخنى بدون فکر نگوئى)،و نیزدر بکار بستن قدرت تاخیر انداز تا خشمت فرو نشیند،و مالک خویشتن گردى،هرگز حاکم بر خویشتن نخواهى بود جز اینکه فراوان به یاد قیامت و باز گشت‏بسوى پروردگار باشى!

بر تو واجب است که همواره بیاد حکومتهاى عادلانه پیش از خود باشى،همچنین توجه خود را بر روشهاى خوب یا اثرى که از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رسیده،ویا فریضه‏اى که در کتاب خداوند آمده معطوف دار،بخطوطى از حکومت که‏در روش من مشاهده کرده‏اى اقتداء کن و براى پیروى از این عهد نامه که با آن‏حجت‏خود را بر تو تمام ساخته‏ام تلاش و کوشش نما!که اگر نفس سر کش برتو چیره شود،عذرى نزد من نداشته باشى.من از خداوند بزرک با آن رحمت‏وسیع و قدرت عظیمش بر انجام تمام خواسته‏ها،مسئلت دارم که:من و تورا موفق دارد تا رضاى او را جلب نمائیم،و کارى کنیم که نزد او و خلقش معذورباشیم،همراه با مدح و ثناى نیک در میان بندگان،و آثار خوب در شهرها وتمامیت نعمت و فزونى شخصیت در پیشگاه او،و نیز از او مسئلت دارم که زندگى‏من و تو را با«سعادت و شهادت‏»پایان بخشد. «که ما همه بسوى او باز میگردیم‏»(سوره‏بقره(2)،آیه‏156.

و سلام و درود،بر پیامبر خدا(ص)و دودمان پاکش باد،سلامى فراوان و بسیارو السلام.

توضیحها

[1]در اینجا چند مطلب را باید یادآور شوم:

1-مدارک این عهد نامه.

2-شرحهائى که بر آن نوشته شده.

3-شرح حال مختصرى از مالک اشترره.

اما مدارک این عهدنامه حسن ابن على ابن شعبة متوفاى سال 332 که پیش‏از شریف رضى مى‏زیسته آن را در کتاب تحف العقول باب ما روى عن امیر المؤمنین‏ص‏126 آورده.

قاضى نعمان در کتاب دعائم الاسلام ج 1 ص 350 آن را از کتاب مذکورنقل کرده است.

و نویرى در نهایة الارب ج‏6 ص‏19 آنرا نقل کرده. سند این عهدنامه چنانکه نجاشى در کتاب فهرست گفته به اصبغ ابن نباته‏مى‏رسد.

مرحوم شیخ طوسى نیز در کتاب فهرست ص 62 سند آن را به اصبغ ابن نباته‏مى‏رساند باین معنا که او این عهد نامه را از امیر مؤمنان(ع)نقل کرده است و بایدتوجه داشت که اصبغ از یاران خاص امیر مؤمنان على علیه السلام است.

و اما کتابهائى که در شرح این عهد نامه نوشته شده بسیارند که ما تعدادى‏از آنها را در اینجا مى‏آوریم.

1-آداب الملوک نوشته نظام العلماء میرزا رفیع الدین طباطبائى تبریزى‏متوفاى سال‏1326.

2-اساس السیاسة فی تاسیس الریاسة نوشته محمد ابن مولى اسماعیل‏کجورى ملقب به سلطان المتکلمین متوفاى 14 شعبان‏1353.

3-تحفة السلیمانیه نوشته سید ماجد بحرانى متوفاى بعد از سال‏1907.

4-الراعى و الرعیه نوشته علامه استاد توفیق فکیکى در عصر حاضر.

5-السیاسة العلویه نوشته علامه شیخ عبد الواحد آل مظفر.

براى آگاهى بیشتر به جلد سوم مصادر نهج البلاغه صفحه‏426 به بعدمراجعه فرمائید.

مالک اشتر فرماندار على(ع)در سر زمین یمن در قریه‏اى بنام‏«بیشه‏»فرزندى چشم بجهان گشود که نام اورا مالک گذاردند و بعدها به اشتر معروف شد این فرزند از قبیله مذحج است، همان قبیله‏اى که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم درباره‏اش فرمود:«افراد طائفه ذحج‏بیش ازهمه طوائف وارد بهشت‏خواهند شد»نام پدرش حارث فرزند عبد یغوث ابن‏مسلمة ابن ربیعة ابن خزیمة ابن سعد ابن مالک ابن نخع مى‏باشد و بهمین مناسبت او را نخعى نیز مى‏گویند،او مردى شجاع،رئیس قبیله،از بزرگان شیعه و سخت‏دوستار امیر مؤمنان و یاور او بود.

مالک پس از رحلت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم براى نبرد با سپاه رومیان که به‏مبارزه با اسلام برخاسته بودند وارد سپاه اسلام شد و همراه با آنها در یکى ازنواحى شام بنام یرموک با دشمن به نبرد پرداخت،در آنجا بود که برازندگى‏خود را آشکار ساخت.پس از پیروزى سپاه اسلام،مالک با ابو عبیده جراح درهمان شام ماند تا اگر بار دیگر دشمن شورش کند آنها را سرکوب نماید.

در سال 14 هجرى که عمر سپاه اسلام را به سرکردگى سعد ابن وقاص براى‏جنگ با ایرانیان به قادسیه فرستاده بود و سعد از عمر کمک خواسته بود،عمر به‏ابو عبیده جراج در شام دستور داد که براى او کمک بفرستد مالک اشتر در این نیروى‏کمکى و در صف اول به قادسیه وارد شد پس از پیروزى بر ایرانیان،سعد ابتداءدر شهر انبار مسکن گزید و سپس از آنجا بکوفه آمد و آن را محل سکونت و خانه‏هجرت مجاهدان اسلام قرار داد.

خاندان نخع نیز بسر پرستى مالک اشتر بهمراه سعد وارد کوفه شدند و در آنجامسکن گزیدند.

و بدین ترتیب مالک که در یکى از آبادى‏هاى یمن متولد شده بود ساکن‏کوفه شد.

مالک در عصر عثمان:

پس از مرک عمر و بخلافت رسیدن عثمان و گماردن فرمانداران فاسد وفاسق بر شهرها، سعید ابن عاص فرماندار کوفه شد.

درگیرى اشتر با این فرماندار،روزى آغاز مى‏گردد که سعید ابن عاص‏اظهار مى‏دارد:

«عراق بستان قریش و بنى امیه است‏»این درگیرى به زد و خورد مى‏انجامد، انتقاد و اعتراض مردم کوفه از فرماندار میگذرد و بعثمان سرایت مى‏کند،فرماندار کوفه با کسب اجازه از عثمان،اشتر و چند نفر دیگر از بزرگان و همفکران‏او را به شام تبعید مى‏نماید.در شام نیز بین این گروه و معاویه درگیرى بوجود میآیدکه بکتک زدن بمعاویه میانجامد،که بالاخره این گروه را از شام به‏«حمص‏»تبعیدمى‏کنند،این نیز نمى‏تواند بآرامش کوفه و مسلمین آنجا بینجامد، سرانجام‏مسلمانان با یکدیگر مکاتبه مى‏کنند و از بصره و مصر گروههائى بعنوان زیارت‏خانه خدا حرکت مى‏کنند،از کوفه نیز دو هزار نفر بهمراهى زید بن صوحان.

مالک اشتر و چند نفر دیگر نیز بآن ملحق مى‏شوند و مدینه را محاصره مى‏کنند و پس ازدرگیرى و رفت و آمد و قبول دادن و قبول فسخ کردن و بالاخره عثمان مقتول،وعلى علیه السلام را بخلافت‏برمى‏گزینند.

این دومین بخش زندگى مالک است که تنها به آن اشاره رفت.البته شمامى‏توانید توضیح بیشتر این جریان را در جلد اول نهج البلاغه ص‏316 ذیل شماره‏112 مطالعه فرمائید.

مالک اشتر در زمان خلافت امام(ع)مى‏دانیم پس از قتل عثمان مسلمانان همه با صداى بلند شعار میدادند،از امام(ع)میخواستند که زمام حکومت را بدست گیرد اما او حاضر بپذیرش‏آن نبود،میفرمود:

«ما آینده‏اى پر از فتنه و آشوب در پیش داریم که اجراى حق در آن موجب‏نارضایتیهاى بسیار خواهد شد»ولى مردم دست‏بردار نبودند،نخستین کسى که‏پیش آمد و اصرار داشت دست امام را ببیعت‏بفشارد و امام امتناع میکرد اشتربود اشتر با ناراحتى عرضکرد:آیا بعد از سه نفر هنوز هم حاضر نیستى زمام‏حکومت را بعهده گیرى(اگر این بار از دست‏برود کار اسلام به کجا خواهد انجامید؟).

بالاخره نخستین فردیکه بیعت کرد اشتر بود،پس از او طلحه و زبیرو عده‏اى دیگر،سپس قرار بر این شد که مردم فردا در مسجد با او بیعت کنند.

فردا اشتر بمیان مردم آمد و با صداى بلند فریاد زد:«اى مردم هذا وصى‏الاوصیاء و وراث علم الانبیاء العظیم البلاء الحسن العناء الذى شهد له کتاب الله‏بالایمان و رسوله بجنة رضوان من کملت فیه الفضائل و لم یشک فى سابقته و علمه‏الاواخر و الاوائل‏»:

این وصى پیامبران،وارث علم انبیاء،کسى که آزمایشش بزرک بوده،کتاب خداوند بایمان او،و رسولش ببهشت رضوان براى او شهادت داده‏اند.

کسى که فضائلش بمرحله کمال رسیده و در سابقه نیک و دانشش گذشتگان وآیندگان شک نکرده و نخواهند کرد.بیائید و بیعت کنید سپس خود بار دیگر با امام‏بیعت نمود و مردم پس از او بیعت کردند.

جریان بیعت و پیامدهاى آنرا مى‏گذاریم و بسوى حادثه جمل مى‏رویم‏تا در آنجا نکات دیگرى از اشتر باز گو کنیم.هنگامى که عایشه از مکه بسوى‏بصره حرکت کرد مالک اشتر بخدمت امام(ع)رسید،جریان را بآنحضرت‏در میان گذارد و از او دستور العمل خواست که در این راه چه کند؟...

بنابر این شد که امام بسوى بصره حرکت کند،از فرماندارانش کمک‏خواست از جمله از مردم کوفه که ابو موسى حاکم آنجا بود،ابو موسى مردم‏را از همراهى امام باز میداشت.

فرستادگان امام از جمله امام حسن و عمار که بکوفه رفته بودند موفق‏بتوافق ابو موسى نشدند و بالاخره بناچار اعلام کرده بودند،ما او را عزل کردیم‏و جریان را بامام گزارش کردند، امام اشتر را براى پایان دادن امر،بکوفه فرستاد اشتر بسرعت وارد کوفه شد،گروههاى مردم را دعوت کرد تا به دار الاماره بیایند،مردم گرد آمدند،ابو موسى در این هنگام در مسجد بود و از مردم مى‏خواست که‏بکمک امام نروند امام حسن به او اعلام مى‏کرد که باید از فرماندارى کناره-گیرى کند،همین هنگام بود که ماموران به ابو موسى گزارش دادند اشتر واردقصر شده،ما را زده از آنجا بیرون رانده است ابو موسى از منبر پائین آمدو به قصر رفت چشمش که به اشتر افتاد اشتر بر سرش فریاد کشید:«از دار الاماره ماخارج شو!خدا جانت را بگیرد تو از آغاز از منافقان بودى‏»ابو موسى بخودلرزید و گفت:

فقط امشب را بمن مهلت‏بده اشتر به او مهلت داد،خود به مسجد آمد ومردم را براى یارى امام آماده کرد،حدود دو هزار نفر بهمراهى امام حسن حرکت‏کردند و در سر منزل‏«ذى قار»به على علیه السلام ملحق شدند...

جنگ جمل شروع شد،شجاعت و شهامت مالک در این جنک در ضمن‏چند سطر نمیتوان آورد بلکه اگر بخواهیم باید جریان مفصل این جنگ رابخوانیم.

و نیز شهامت و شجاعت مالک اشتر و یارى و همکارى او با امیر مؤمنان(ع)و نقش حساس او در مبارزات جنگ صفین،مخصوصا در جریان لیلة الهریرمى‏توان مشاهده نمود که در جلد اول صفحه 330 به اندکى از آن اشاره رفته‏است.

اما نقش سیاسى مالک را مى‏توان از همین عهد نامه‏اى که مورد بحث است‏و نیز از نامه‏هاى امام به او فهمید که ببعضى از آنها اشاره خواهیم کرد و نیز از مراکزى‏که مالک،فرماندارى آنجا را بعهده داشته است.مالک قبل از فرماندارى مصر والى موصل،نصیبین،دارا،سنجار،آمد، هیت و آنات بوده است.

اشتر از دیدگاه امام(ع)و دیگران:

اشتر از دیدگاه دوست و دشمن مورد توجه و ستوده شده است.امام(ع)در ضمن نامه‏ها و سخنانش وى را سخت مى‏ستاید،در نامه‏اى که بمردم مصر نوشته‏است(نامه 38) چنین میفرماید:

«من یکى از بندگان خدا را بسوى شما فرستادم که بهنگام خوف بر سرزمینتان،خواب ندارد و در برابر دشمنان،سستى و ترس بخود راه نمى‏دهد،او نسبت‏به‏بدکاران همچون شعله آتش است هر چه مى‏گوید بشنوید و اطاعت کنید».

«فانه سیف من سیوف الله لا کلیل الظبة و لا نابى الضریبة‏»او از شمشیرهاى‏خدا است،نه کند مى‏شود و نه ضربتش بى اثر میماند و سرانجام میفرماید:اوچه پیشروى مى‏کند و چه عقب‏نشینى،همه بفرمان من است.

و نیز درباره‏اش فرموده است:

«کان الاشتر لى کما کنت لرسول الله‏»:«اشتر براى من،همانگونه بودکه من براى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم‏»در جاى دیگر امیر مؤمنان علیه السلام به اصحابش‏مى‏فرماید:

«و لیت فیکم مثله اثنان بل لیت فیکم مثله واحد،یرى فى عدوى مثل رایه‏»:

کاش!در میان شما دو نفر مثل او بود،بلکه کاش یک نفر بود که نظرش‏در مورد دشمنان من همچون نظر او بود».

عده‏اى از بزرگان قبیله‏«نخع‏»هنگامى که خبر شهادت اشتر شنیدند بخدمتش‏براى عرض تسلیت مشرف شدند،این عده حال امام را چنین توصیف کرده‏اند:

«فوجدناه یتلهف و یتاسف علیه،ثم قال لله در مالک و ما مالک لو کان من‏جبل لکان فندا و لو کان من حجر لکان صلدا اما و الله لیهدن موتک عالما و لیفرحن‏عالما الا مثل مالک فلتبک البواکى و هل مرجو کمالک و هل موجود کمالک؟»:

امام از شهادت او سخت ناراحت‏بود،تاسف مى‏خورد سپس فرمود:

پاداش مالک با خدا باد اما چه مالکى!!اگر از کوه ساخته شده بود نمونه بود،و اگر از سنک ساخته شده بود سخت محکم و ضربه ناپذیر بود،بخدا سوگندمرگ تو عالمى را در هم ریخت و جهانى را خوشحال ساخت،براى چون توئى‏باید گریه کنندگان بگریند،آیا شخص دیگرى همچون مالک بوجود خواهدآمد؟و آیا موجودى همچون مالک وجود دارد؟.

و طبق نقل دیگرى آمده که بدنبال این قسمت فرمود:

«انا لله و انا الیه راجعون اللهم انى احتسبه عندک فان موته من مصائب‏الدهر فرحم الله مالکا فقد وفى بعهده و قضى نحبه و لقى ربه مع انا قد و طنا انفسناان نصبر بعد مصابنا برسول الله، فانها من اعظم المصیبته‏».

خداوندا او را در راه تو حساب مى‏کنم،چرا که مرگ او از مصائب‏بزرک روزگار است،خداى مالک را رحمت کند،او به عهدش وفا کرد،براهى‏که بایست،رفت،و پروردگارش را ملاقات نمود.

ما با اینکه خود را آماده ساخته بودیم که پس از مصیبت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم‏صبر پیشه کنیم با این حال مرک مالک از بزرگترین مصیبتها است‏».

در روایتى رسیده که بامام عرض شد براى شهادت مالک سخت ناراحت‏شده‏اید و بى تابى میکنید(لشد ما جزعت)در پاسخ فرمود:

«اما و الله هلاکة قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق‏»:«بخدا سوگند!

مرگش اهل مغرب(شامیان)را قدرت بخشید،و اهل مشرق(عراقیان)را خوارساخت‏».

امام علیه السلام مدتى نسبت‏بمرک او سخت محزون بود و مى‏فرمود«هرگزمانند او را نخواهم دید».

«علقمة ابن قیس نخعى‏»مى‏گوید:باندازه‏اى امیر مؤمنان از مرک مالک‏ناراحت‏بود و متاسف و متاثر،که یقین کردم مصیبت دیده او هست نه ما! ابن ابى الحدید در توصیف اشتر مى‏گوید:

«کان شدید الباس جوادا رئیسا،حلیما فصیحا شاعرا و کان یجمع بین‏الین و العنف فیسطوا فى موضع السطوة و یرفق فى موضع الرفق‏»:

«مردى جنگجو،بخشنده،بزرک،بردبار،فصیح و شاعر بود،وشدت را با نرمش ى‏آمیخت‏بهنگام اظهار قدرت قدرت نشان مى‏داد و بهنگام‏مدارائى مدارا مى‏نمود».

و نیز گفته است:

«کان حارسا شجاعا رئیسا من اکابر الشیعه و عظمائها،شدید التحقق بولاءامیر المؤمنین و نصره‏»«پاسدار اسلام و شجاع و بزرک بود و از شخصیت‏هاى برجسته شیعه بحساب‏مى‏آمد و شدیدا بامیر مؤمنان و یارى او علاقه داشت‏»و نیز مى‏گوید:

لله ام قامت عن الاشتر لو ان انسانا یقسم ان الله تعالى،ما خلق فى العرب و لافى العجم اشجع منه الا استاذه على بن ابیطالب(ع)لما خشیت علیه الاثم:

«خدا بمادرى خیر دهد که اشتر را به دنیا آورد،اگر انسانى سوگند یاد کندکه خداوند در عرب و عجم-بجز استادش على ابن ابیطالب-شجاعتر از او نیافریده‏من بر او گناهى نمى‏بینم‏»و چه خوب گفته است آن گوینده،هنگامى که از او درباره اشتر سؤال شد:

ما اقول فى رجل هزمت‏حیاته اهل الشام و هزم موته اهل العراق:

«من چه بگویم درباره کسى که حیاتش شامیان را هزیمت داد و مرگش‏عراقیان را».

معاویه دشمن سرسخت اشتر هنگامى که خبر شهادت او را دریافت کردگفت:

«ان علیا کان له یمینان قطعت احدیهما بصفین-یعنى عمار-و الاخرى الیوم یعنى الاشتر»:

على علیه السلام داراى دو دست راست‏بود یکى در جنگ صفین قطع گردید و آن‏عمار بود و دیگرى امروز و او اشتر است.

و نیز هنگامى که خبر بمعاویه رسید که مالک بوسیله عسل شهید شده گفت:

«ان لله جنودا من العسل‏»:

«خدا سپاهیانى از عسل دارد»ملاحظه کنید برآورد معاویه این است که‏اشتر باندازه سپاهیانى قدرتمند است.

شهادت اشتردر سال 38 هجرى مالک اشتر،یگانه یار امیر مؤمنان(ع)که از جنبه‏هاى‏گونان کم نظیر بود به شهادت رسید،با شهادتش ضربه‏اى بر پیکر مبارزه امام(ع)راستین امیر مؤمنان بر ضد طغیان و ستم وارد شد.

همانطور که مى‏دانید مالک قبل از نبرد صفین از طرف امام فرماندارنصیبین و نواحى آن بود،هنگامى که امام(ع)آماده مبارزه صفین شداو را خواست تا در این جنگ همراهش باشد، پس از جریانات صفین و بازگشت‏امام(ع)از جنگ،بار دیگر اشتر بمرکز فرماندارى خود مراجعت کرد.

اما طولى نکشید که جریان حمله به مصر باعث‏شد که امام مالک را بکوفه‏فراخواند تا در جریان مصر از او کمک بخواهد،پس از آمدن مالک بکوفه و مشورت،قرار بر این شد که مالک بعنوان فرماندار سرزمین مصر بسوى آنجا حرکت کند،امام(ع)نامه‏اى بمردم مصر نوشت و همراه قاصدى براى آنها فرستاد و جریان‏فرماندارى مالک را بآنها خبر داد که همان نامه 38 نهج البلاغه است.

از طرف دیگر،دستور العملى همه جانبه براى مالک نوشت که همان عهدنامه‏معروف مالک اشتر است و نیز نامه‏اى بمردم مصر نوشت و با خود مالک فرستادکه همان نامه 62 نهج البلاغه است.

مالک آماده حرکت‏بسوى مصر شد جاسوسان معاویه در کوفه،جریان را باو گزارش دادند، معاویه که مى‏دانست‏با رسیدن اشتر به سرزمین مصر،براى‏همیشه باید از فکر مصر بیرون برود و هرگز بدست او نخواهد آمد در صدد حیله برآمدبلافاصله یکى از کدخدایان و دهقانان قلزم-یکى از آبادیهاى بین راه مصر-راخواست تا مالک را بهر وسیله‏اى مى‏تواند از بین ببرد،و باو قول داد که در صورت‏انجام این عمل مالیات آبادى او را بر او ببخشد و تا پایان عمر از او مالیات‏نستاند این از یک طرف.

از طرف دیگر مردم شام را بجلسه دعا دعوت کرد تا براى نابودى مالک‏دعا کنند و این براى آن بود که اگر دسیسه‏اش کارگر شد و مالک از بین رفت‏بتواندمردم را اغفال کند که دعاى شما این کار را کرد!

مالک بسوى مصر حرکت کرد تا به قلزم رسید(و یا به آبادى دیگرى چنان که بعضى‏دیگر از مورخان نوشته‏اند)شخص مامور بخدمت مالک رسید و از او دعوت‏کرد که خود و اصحابش بمنزل او وارد شوند،و میهمان او باشندو چون مى‏دانست اشتر فرماندار على و در خط امیر مؤمنان(ع)است وحاضر نمى‏شود از غذاى هر کس بخورد،و اصحاب و یارانش مایه زیان مالى‏براى کسى نمى‏شوند،لذا پیشنهاد کرد من آنچه را خرج مى‏کنم بحساب مالیات‏قرار مى‏دهم،اشتر پذیرفت و بمنزل او وارد شد،میزبان آنقدر از طرفدارى على(ع)و حکومت او صحبت کرد که اطمینان مالک را بخود جلب نمود و بالاخره سفره‏اى‏گسترد و در میان آن شربتى از عسل گذارد،مالک از آن شربت‏خورد،شربت‏باسمى سخت مهلک ممزوج بود بگونه‏اى که بفاصله بسیار کمى مالک را از پاى‏در آورد و زندگانى شخصیتى اینچنین را در هم پیچید،مرگى که على(ع)را سخت‏تکان داد و ناراحت‏ساخت،و معاویه را بسیار خوشحال کرد.

جملات على(ع)که دلیل حزن و اندوه فراوان او است،و همچنان گفته‏هاى‏معاویه که لامت‏خوشحالى او است قبلا گذشت. ختم این قسمت مختصر،از زندگى اشتر با این جمله، جالب به نظر مى‏رسدکه:بر اساس آنچه از بزرگان مذهب رسیده است.

اشتر کسى است که به هنگام ظهور حضرت ولى عصر زنده و در رکاب‏حضرتش جنک خواهد کرد.

نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
اما بعد!زمامدار اگر دنبال هوا و هوسهاى پى در پى خویش باشد غالبااو را از عدالت‏باز میدارد، بنابر این امور مردم از نظر حقوق باید نزد تو مساوى‏باشد،چرا که هیچگاه جور و ستم جانشین عدالت نخواهد شد،از آنچه براى‏خود نمیپسندى اجتناب کن،و نفس خویش را در برابر آنچه خداوند بر تو واجب‏ساخته به امید ثوابش و همچنین از ترس کیفرش بخضوع و تسلیم وادار!

و بدان که دنیا سراى آزمایش است که هر کس ساعتى در آن فراغت‏یابدو دست از کار بکشد، همین ساعت‏بیکارى موجب حسرت و پیشمانى او در قیامت‏خواهد شد.و بدان که هیچ چیز تو را از حق بینیاز نخواهد ساخت.از جمله حقوقى‏که بر تو فرض و واجب است کنترل هوسهاى خویش،مواظبت رعایا،ورسیدگى توام با تلاش بکارهاى آنهاست.در این راه آنچه از منافع عاید تومیشود،براى تو از مشکلات و ناراحتیهائى که متحمل مى‏گردى،به مراتب‏سودمندتر است و السلام.
نهج البلاغه
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
ـ قالَ الاْمامُ علىّ بن أبي طالِب أميرُ الْمُؤْمِنينَ (عَلَيْهِ السلام) :
إغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ خَمْسَةِ مَواطِنَ: عِنْدَ قِرائَةِ الْقُرْآنِ، وَ عِنْدَ الاْذانِ، وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَيْثِ، وَ عِنْدَ الْتِقاءِ الصَفَّيْنِ لِلشَّهادَةِ، وَ عِنْدَ دَعْوَةِ الْمَظْلُومِ، فَاِنَّهُ لَيْسَ لَها حِجابٌ دوُنَ الْعَرْشِ.([1])
حضرت امير المومنين امام علي (عليه السلام) فرمود: پنج موقع را براى دعا و حاجت خواستن غنيمت شماريد:
موقع تلاوت قرآن، موقع اذان، موقع بارش باران، موقع جنگ و جهاد ـ فى سبيل اللّه ـ موقع ناراحتى و آه كشيدن مظلوم. در چنين موقعيت ها مانعى براى استجابت دعا نيست.
2ـ قالَ(عليه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَةٌ كَريمَةٌ، وَ الاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَ الْفِكْرَةُ مِرآةٌ صافِيَةٌ، وَ الاْعْتِذارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ، وَ كَفى بِكَ أَدَباً تَرْكُكَ ما كَرِهْتَهُ مِنْ غَيْرِكَ.([2])
فرمود: علم; ارثيه اى با ارزش، و ادب; زيورى نيكو، و انديشه; آئينه اى صاف، و پوزش خواستن; هشدار دهنده اى دلسوز خواهد بود. و براى با أدب بودنت همين بس كه آنچه براى خود دوست ندارى، در حقّ ديگران روا نداشته باشى.
3ـ قالَ(عليه السلام): اَلـْحَقُّ جَديدٌ وَ إنْ طالَتِ الاْيّامُ، وَ الْباطِلُ مَخْذُولٌ وَ إنْ نَصَرَهُ أقْوامٌ.([3])
فرمود: حقّ و حقيقت در تمام حالات جديد و تازه است گر چه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل هميشه پست و بى أساس است گر چه افراد بسيارى از آن حمايت كنند.
4ـ قالَ(عليه السلام): اَلدُّنْيا تُطْلَبُ لِثَلاثَةِ أشْياء: اَلْغِنى، وَ الْعِزِّ، وَ الرّاحَةِ، فَمَنْ زَهِدَ فيها عَزَّ، وَ مَنْ قَنَعَ إسْتَغْنى، وَ مَنْ قَلَّ سَعْيُهُ إسْتَراحَ.([4])
فرمود: دنيا و اموال آن، براى سه هدف دنبال مى شود: بى نيازى، عزّت و شوكت، آسايش و آسوده بودن. هر كه زاهد باشد; عزيز و با شخصيّت است، هر كه قانع باشد; بى نياز و غنى گردد، هر كه كمتر خود را در تلاش و زحمت قرار دهد; هميشه آسوده و در آسايش است.
5ـ قالَ(عليه السلام): لَوْ لاَ الدّينُ وَ التُّقى، لَكُنْتُ أدْهَى الْعَرَبِ.([5])
فرمود: چنانچه دين دارى و تقواى الهى نمى بود، هر آينه سياستمدارترين افراد بودم ـ ولى دين و تقوا مانع سياست بازى مى شود ـ .
6ـ قالَ(عليه السلام): اَلْمُلُوكُ حُكّامٌ عَلَى النّاسِ، وَ الْعِلْمُ حاكِمٌ عَلَيْهِمْ، وَ حَسْبُكَ مِنَ الْعِلْمِ أنْ تَخْشَى اللّهَ، وَ حَسْبُكَ مِنَ الْجَهْلِ أنْ تَعْجِبَ بِعِلْمِكَ.([6])
فرمود: ملوك بر مردم حاكم هستند و علم بر تمامى ايشان حاكم خواهد بود، تو را در علم كافى است كه از خداوند ترسناك باشى; و به دانش و علم خود باليدن، بهترين نشانه نادانى است.
7ـ قالَ(عليه السلام): ما مِنْ يَوْم يَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَم إلاّ قالَ لَهُ ذلِكَ الْيَوْمُ: يَابْنَ آدَم أنَا يَوُمٌ جَديدٌ وَ أناَ عَلَيْكَ شَهيدٌ.
فَقُلْ فيَّ خَيْراً، وَ اعْمَلْ فيَّ خَيْرَاً، أشْهَدُ لَكَ بِهِ فِى الْقِيامَةِ، فَإنَّكَ لَنْ تَرانى بَعْدَهُ أبَداً.([7])
فرمود: هر روزى كه بر انسان وارد شود، گويد: من روز جديدى هستم، من بر اعمال و گفتار تو شاهد مى باشم. سعى كن سخن خوب و مفيد بگوئى، كار خوب و نيك انجام دهى. من در روز قيامت شاهد اعمال و گفتار تو خواهم بود. و بدان امروز كه پايان يابد ديگر مرا نخواهى ديد و قابل جبران نيست.
8ـ قالَ(عليه السلام): فِى الْمَرَضِ يُصيبُ الصَبيَّ، كَفّارَةٌ لِوالِدَيْهِ.([8])
فرمود: مريضى كودك، كفّاره گناهان پدر و مادرش مى باشد.
9ـ قالَ(عليه السلام): الزَّبيبُ يَشُدُّ الْقَلْبِ، وَ يُذْهِبُ بِالْمَرَضِ، وَ يُطْفِىءُ الْحَرارَةَ، وَ يُطيِّبُ النَّفْسَ.([9])
فرمود: خوردن مويز ـ كشمش سياه ـ قلب را تقويت، مرض ها را برطرف، و حرارت بدن را خاموش، و روان را پاك مى گرداند.
10ـ قالَ(عليه السلام): أطْعِمُوا صِبْيانَكُمُ الرُّمانَ، فَإنَّهُ اَسْرَعُ لاِلْسِنَتِهِمْ.([10])
فرمود: به كودكان خود أنار بخورانيد تا زبانشان بهتر و زودتر باز شود.
11ـ قالَ(عليه السلام): أطْرِقُوا أهاليكُمْ فى كُلِّ لَيْلَةِ جُمْعَة بِشَيْء مِنَ الْفاكِهَةِ، كَيْ يَفْرَحُوا بِالْجُمْعَةِ.([11])
فرمود: در هر شب جمعه همراه با مقدارى ميوه ـ يا شيرينى،... ـ بر اهل منزل و خانواده خود وارد شويد تا موجب شادمانى آن ها در جمعه گردد.
12ـ قالَ(عليه السلام): كُلُوا ما يَسْقُطُ مِنَ الْخوانِ فَإنَّهُ شِفاءٌ مِنْ كُلِّ داء بِإذْنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، لِمَنْ اَرادَ أنْ يَسْتَشْفِيَ بِهِ.([12])
فرمود: آنچه اطراف ظرف غذا و سفره مى ريزد جمع كنيد و بخوريد، كه همانا هركس آن ها را به قصد شفا ميل نمايد، به اذن حق تعالى شفاى تمام دردهاى او خواهد شد.
13ـ قالَ(عليه السلام):لا ينبغى للعبد ان يثق بخصلتين: العافية و الغنى، بَيْنا تَراهُ مُعافاً اِذْ سَقُمَ، وَ بَيْنا تَراهُ غنيّاً إذِ افْتَقَرَ.([13])
فرمود: سزاوار نيست كه بنده خدا، در دوران زندگى به دو خصوصيّت اعتماد كند و به آن دلبسته باشد: يكى عافيت و تندرستى و ديگرى ثروت و بى نيازى است. زيرا چه بسا در حال صحّت و سلامتى مى باشد ولى ناگهان انواع مريضى ها بر او عارض مى گردد و يا آن كه در موقعيّت و امكانات خوبى است، ناگهان فقير و بيچاره مى شود، ـ پس بدانيم كه دنيا و تمام امكانات آن بى ارزش و بىوفا خواهد بود و تنها عمل صالح مفيد و سودبخش مى باشد ـ .
14ـ قالَ(عليه السلام): لِلْمُرائى ثَلاثُ عَلامات: يَكْسِلُ إذا كانَ وَحْدَهُ، وَ يَنْشطُ إذاكانَ فِى النّاسِ، وَ يَزيدُ فِى الْعَمَلِ إذا أُثْنِىَ عَلَيْهِ، وَ يَنْقُصُ إذا ذُمَّ.([14])
فرمود: براى رياكار سه نشانه است: در تنهائى كسل و بى حال، در بين مردم سرحال و بانشاط مى باشد. هنگامى كه او را تمجيد و تعريف كنند خوب و زياد كار مى كند و اگر انتقاد شود سُستى و كم كارى مى كند.
15ـ قالَ(عليه السلام): اَوْحَى اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى إلى نَبيٍّ مِنَ الاْنْبياءِ: قُلْ لِقَوْمِكَ لا يَلْبِسُوا لِباسَ أعْدائى، وَ لا يَطْعَمُوا مَطاعِمَ أعْدائى، وَ لا يَتَشَكَّلُوا بِمَشاكِلِ أعْدائى، فَيَكُونُوا أعْدائى.([15])
فرمود: خداوند تبارك و تعالى بر يكى از پيامبرانش وحى فرستاد : به امّت خود بگو: لباس دشمنان مرا نپوشند و غذاى دشمنان مرا ميل نكنند و هم شكل دشمنان من نگردند، وگرنه ايشان هم دشمن من خواهند بود.
16ـ قالَ(عليه السلام): اَلْعُقُولُ أئِمَّةُ الأفْكارِ، وَ الاْفْكارُ أئِمَّةُ الْقُلُوبِ، وَ الْقُلُوبُ أئِمَّةُ الْحَواسِّ، وَ الْحَواسُّ أئِمَّةُ الاْعْضاءِ.([16])
فرمود: عقل هر انسانى پيشواى فكر و انديشه اوست; و فكر پيشواى قلب و درون او خواهد بود; و قلب پيشواى حوّاس پنج گانه مى باشد، و حوّاس پيشواى تمامى اعضاء و جوارح است.
17ـ قالَ(عليه السلام): تَفَضَّلْ عَلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أميرُهُ، وَ اسْتَغِْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَأنْتَ نَظيرُهُ، وَ افْتَقِرْ إلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أسيرُهُ.([17])
فرمود: بر هر كه خواهى نيكى و احسان نما، تا رئيس و سرور او گردى; و از هر كه خواهى بى نيازى جوى تا همانند او باشى. و خود را نيازمند هر كه خواهى بدان ـ و از او تقاضاى كمك نما ـ تا اسير او گردى.
18ـ قالَ(عليه السلام): أعَزُّ الْعِزِّ الْعِلْمُ، لاِنَّ بِهِ مَعْرِفَةُ الْمَعادِ وَ الْمَعاشِ، وَ أذَلُّ الذُّلِّ الْجَهْلُ، لاِنَّ صاحِبَهُ أصَمُّ، أبْكَمٌ، أعْمى، حَيْرانٌ.([18])
فرمود: عزيزترين عزّت ها علم و كمال است، براى اين كه شناخت معاد و تأمين معاشِ انسان، به وسيله آن انجام مى پذيرد. و پست ترين ذلّت ها جهل و نادانى است، زيرا كه صاحبش هميشه در كرى و لالى و كورى مى باشد و در تمام امور سرگردان خواهد بود.
19ـ قالَ(عليه السلام): جُلُوسُ ساعَة عِنْدَ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ عِبادَةِ ألْفِ سَنَة، وَ النَّظَرُ إلَى الْعالِمِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ إعْتِكافِ سَنَة فى بَيْتِ اللّهِ، وَ زيارَةُ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ تَعالى مِنْ سَبْعينَ طَوافاً حَوْلَ الْبَيْتِ، وَ أفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ حَجَّة وَ عُمْرَة مَبْرُورَة مَقْبُولَة، وَ رَفَعَ اللّهُ تَعالى لَهُ سَبْعينَ دَرَجَةً، وَ أنْزَلَ اللّهُ عَلَيْهِ الرَّحْمَةَ، وَ شَهِدَتْ لَهُ الْمَلائِكَةُ: أنَّ الْجَنَّةَ وَ جَبَتْ لَهُ.([19])
فرمود: يك ساعت در محضر علماء نشستن ـ كه انسان را به مبدأ و معاد آشنا سازند ـ از هزار سال عبادت نزد خداوند محبوب تر خواهد بود. توجّه و نگاه به عالِم از إعتكاف و يك سال عبادت ـ مستحبّى ـ در خانه خدا بهتر است. زيارت و ديدار علماء، نزد خداوند از هفتاد مرتبه طواف اطراف كعبه محبوب تر خواهد بود، و نيز افضل از هفتاد حجّ و عمره قبول شده مى باشد. همچنين خداوند او را هفتاد مرحله ترفيعِ درجه مى دهد و رحمت و بركت خود را بر او نازل مى گرداند، و ملائكه شهادت مى دهند به اين كه او اهل بهشت است.
20ـ قالَ(عليه السلام): يَا ابْنَ آدَم، لا تَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ الَّذى لَمْ يَأتِكَ عَلى يَوْمِكَ الَّذى أنْتَ فيهِ، فَإنْ يَكُنْ بَقِيَ مِنْ أجَلِكَ، فَإنَّ اللّهَ فيهِ يَرْزُقُكَ.([20]
[1] ـ أمالى صدوق : ص 97، بحارالأنوار: ج 90، ص 343، ح 1.
[2] ـ أمالى طوسى : ج 1، ص 114 ح 29، بحارالأنوار: ج 1، ص 169، ح 20.
[3] ـ وسائل الشّيعة: ج 25، ص 434، ح 32292.
[4] ـ وافى: ج 4، ص 402، س 3.
[5] ـ أعيان الشّيعة: ج 1، ص 350، بحارالأنوار: ج 41، ص 150، ضمن ح 40.
[6] ـ أمالى طوسى: ج 1، ص 55، بحارالأنوار: ج 2، ص 48، ح 7.
[7] ـ أمالى صدوق: ص 95، بحارالأنوار: ج 68، ص 181، ح 35.
[8] ـ بحار الأنوار: ج 5، ص 317، ح 16، به نقل از ثواب الأعمال.
[9] ـ أمالى طوسى : ج 1، ص 372، بحارالأنوار: ج 63، ص 152، ح 5.
[10] ـ أمالى طوسى: ج 1، ص 372، بحارالأنوار: ج 63، ص 155، ح 5.
[11] ـ عدّة الدّاعى: ص 85، ص 1، بحارالأنوار: ج 101، ص 73، ح 24.
[12] ـ مستدرك الوسائل : ج 16، ص 291، ح 19920.
[13] ـ بحارالأنوار: ج 69، ص 68، س 2، ضمن ح 28.
[14] ـ محبّة البيضاء: ج 5، ص 144، تنبيه الخواطر: ص 195، س 16.
[15] ـ مستدرك الوسائل: ج 3، ص 210، ح 3386.
[16] ـ بحارالأنوار: ج 1، ص 96، ح 40.
[17] ـ بحارالأنوار: ج 70، ص 13.
[18] ـ نزهة الناظر و تنبيه الخاطر حلوانى: ص 70، ح 65.
[19] ـ عدّة الدّاعى: ص 75، س 8، بحارالأنوار: ج 1، ص 205، ح 33.
[20] ـ نزهة الناظر و تنبيه الخاطر حلوانى: ص 52، ح 26.
به نقل ازسایت حوزه
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
حسن خلق دو معنا دارد: معناي عام ومعناي خاص.[1]
حسن خلق به معناي عام عبارت است از مجموعه خصلت هاي پسنديده اي كه لازم است انسان روح خود را به آنها بيارايد.
حسن خلق به معناي خاص عبارت است از خوشرويي، خوشرفتاري، حسن معاشرت و برخورد پسنديده با ديگران. امام صادق ـ عليه السلام ـ در بيان حسن خلق به معناي خاص فرمود:
«تُلَيِّنُ جانِبَكَ وَ تُطَيِّبُ كَلامَكَ وَ تَلْقي اَخاكَ بِبِِشرٍ حَسَنٍِ»[2]
حسن خلق آن است كه برخوردت را نرم كني و سخنت را پاكيزه سازي و برادرت را با خوشرويي ديدار نمايي.
در كتاب هاي اخلاق و روايات اسلامي هر جا سخن از حسن خلق است، اغلب مراد، همين معناي دوم است.
جايگاه حسن خلق در اسلام
دين مقدس اسلام، همواره پيروان خود را به نرمخويي و ملايمت در رفتار با ديگران دعوت مي كند و آنان را از درشتي و تندخويي باز مي دارد. قرآن كريم در ستايش پيغمبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ مي فرمايد:
«اِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٍ»[3]
بدرستي كه تو به اخلاق پسنديده و بزرگي آراسته شده اي.
حسن خلق و گشاده رويي از بارزترين صفاتي است كه در معاشرت هاي اجتماعي باعث نفوذ محبت شده و در تأثير سخن اثري شگفت انگيز دارد. به همين جهت خداي مهربان، پيامبران و سفيران خود را انسان هايي عطوف و نرمخو قرار داد تا بهتر بتوانند در مردم اثر گذارند و آنان را به سوي خود جذب نمايند. اين مردان بزرگ براي تحقّق بخشيدن به اهداف‌ الهي خود، با برخورداري از حسن خلق و شرح صدر، چنان با ملايمت و گشاده رويي با مردم رو به رو مي شدند كه نه تنها هر انسان حقيقت جويي را به آساني شيفته خود مي ساختند و او را از زلال هدايت سيراب مي كردند، بلكه گاهي دشمنان را نيز شرمنده و منقلب مي كردند.
مصداق كامل اين فضيلت، وجود مقدّس رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ است. قرآن كريم، اين مزيّت گرانبهاي اخلاقي را عنايتي بزرگ از سوي ذات مقدس خداوند دانسته، مي فرمايد:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ‌لَو كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لانْفَضوُا مِنْ حَولِكَ»[4]
در پرتو رحمت و لطف خدا با آنان مهربان و نرمخو شده اي و اگر خشن و سنگدل بودي، از گردت پراكنده مي شدند.
بسيار اتفاق مي افتاد كه افراد با قصد دشمني و به عنوان اهانت و اذيّت به حضور ايشان مي رفتند ولي در مراجعت مشاهده مي شد كه نه تنها اهانت نكرده اند بلكه با كمال صميميت اسلام را پذيرفته و پس از آن، رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ محبوب‌ترين فرد در نزد آنان به شمار مي رفت.
ارزشي كه اسلام براي انسان خوشرفتار قائل است، تنها به مؤمنان محدود نمي شود، بلكه غير آنان نيز اگر اين فضيلت را دارا باشند، از مزاياي ارزشي آن بهره مند مي شوند. در تاريخ چنين آمده است:
علي ـ عليه السلام ـ از سوي پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ مأمور شد تا با سه نفر كه براي كشتن ايشان هم پيمان شده بودند، پيكار كند. آن حضرت، يكي از سه نفر را كشت و دو نفر ديگر را اسير كرد و خدمت پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ آورد. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اسلام را بر آن دو عرضه كرد و چون نپذيرفتند، فرمان اعدام آنان را به جرم توطئه گري صادر كرد. در اين هنگام جبرئيل بر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نازل شد و عرض كرد: خداي متعال مي فرمايد، يكي از اين دو نفر را كه مردي خوش خلق و سخاوتمند است، عفو كن، پيامبر نيز از قتل او صرف نظر كرد، وقتي علّت عفو را به فرد مزبور اعلام كردند و دانست كه به خاطر داشتن اين دو صفت نيكو مورد عفو الهي واقع شده، شهادتين را گفت و اسلام آورد. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ درباره اش فرمود:
او از كساني است كه خوشخويي و سخاوتش او را به سمت بهشت كشانيد.[5]
حدود حسن خلق
از جمع بندي آيات و روايات و سيره معصومين ـ عليهم السّلام ـ به دست مي آيد. كه حسن خلق از نظر آيين مقدّس اسلام «ارزش ذاتي» دارد، چه در برخورد با مؤمن باشد و چه در برخورد با كافر، اكنون براي روشن شدن حدود حسن خلق، موضوع را از چند جهت بررسي مي كنيم:
الف ـ حسن خلق مؤمنان با يكديگر
بديهي است كه خوشرفتاري مؤمنان با يكديگر، يكي از ارزش هاي والاي اخلاقي به حساب مي آيد. قرآن كريم، ياران رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ را به اين صفت ستوده، مي فرمايد:
«مُحَمَّدٌ رَسوُلُ اللهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَي الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ...»[6]
محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ فرستاده خداست و كساني كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و در ميان خود مهربانند.
براساس اين آيه، مسلمانان بايد نسبت به عموم امّت، مهربان و دلسوز باشند، با آنان خوشرفتاري نمايند، به كمكشان بشتابند، در غم و شادي مردم سهيم باشند و با چهره اي متبسم، مؤدّب و خوشرويي با آنان رو به رو شوند و از اين راه سبب ترويج حسن خلق و پيوند با مردم شوند.
ب ـ با مجرمان و منحرفان
جرم و انحراف با روح شريعت، سر ناسازگاري دارد و از هر كس كه سر بزند زيانبار است و خردمندان موظند از آن جلوگيري كنند و عقل و شرع مي گويد؛ خنديدن به روي مجرم، كاري نابخردانه است. بنابراين مسلمانان ـ گرچه از خصلت زيباي حسن خلق برخوردارند ـ ولي مجرمان و منحرفان، شايسته چنين موهبتي نيستند و نبايد لبخند را تأييد اعمال ناشايست خود بدانند. بلكه در اين گونه موارد وظيفه اسلامي، عمل به نخستين مرحله نهي از منكر است كه رويگرداني و نشان دادن حالت تنفّر و انزجار از عمل خلاف است و اگر خلافكار با ترشرويي و گرفتگي چهره ما دست از خلاف نكشد، نوبت به امر و نهي زباني مي رسد كه البته در اين مقام بايد مستدّل، محكم، منطقي و در عين حال با خوش خلقي و ادب، خلافكار را نصيحت و موعظه كنيم چنان كه قرآن مجيد مي فرمايد:
«اُدْعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ و جادِلْهُم بالَّتي هيَ اَحْسَنُ...»[7]
با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت كن و با آنها با نيكوترين وجه، مناظره نما.
در چنين مواردي بايد به ذكر آيه يا روايت يا طرح قانون و مقررات يا بيان صلاح و مصلحت فرد و مملكت، همين طور بازگو كردن آثار ناهنجار گناه و خلاف و پيامدهاي زيانبار آن، خلافكار را به اشتباهي كه مرتكب شده واقف كرد تا آن را ترك گويد و بايد دانست كه حلاوت گفتار، خوشرويي، استدلال قوي و منطق در سخن و اخلاص و دلسوزي بيش از هر چيز ديگر برطرف مقابل تأثير مي گذارد و سبب اصلاح مي شود.
ج ـ خوش خلقي و پرهيز از چاپلوسي
متأسفانه بعضي به دليل عدم شناخت و آگاهي لازم، حسن خلق و رفتار نيكو را با تملّق و چاپلوسي اشتباه مي گيرند و به نا حقّ به مدح و ستايش صاحبان زور و زر مي پردازند و در برابر آنان كرنش و كوچكي مي كنند و شخصيت و ارزش والاي انساني خود را لگدكوب مي سازند و با كمال وقاحت نام اين رفتار ناشايست را حسن خلق و رفق و مدارا با مردم مي گذارند، نشانه چنين كساني آن است كه وقتي به افراد عادي و تهيدست مي رسند، گشاده رويي و نرمخويي را فراموش مي كنند و حتّي چهره اي عبوس و خشن به خود مي گيرند. اين صفت ناپسند نه تنها يك ارزش نيست، بلكه گناهي بزرگ است كه موجب خشم خداوند مي شود. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ در اين باره مي فرمايد:
«اِذا مُدِحَ الْفاجِرُ اهْتَزَّ الْعَرشُ وَ‌ غَضِبَ الرَّبُّ»[8]
هرگاه شخص فاجري ستايش شود، عرش الهي مي لرزد و خداوند خشمگين مي شود.
پس ضروري است كه در برخوردهاي اجتماعي خود، رفتار پسنديده را با چاپلوسي اشتباه نگيريم و افراد متخلّفي را كه گاه درصددند با چرب زباني و چاپلوسي، حق و باطل را بر ما مشتبه كنند، طرد كرده و خود را از نيرنگ آنان ايمن سازيم.
د ـ خوش خلقي و مزاح
يكي ديگر از موضوعات مرتبط با حسن خلق، بحث مزاح است. بايد دانست كه مزاح و شوخي در حدّي كه موجب زدودن غم و اندوه و شاد كردن مؤمن باشد و به گناه و افراط و جسارت و سخنان زشت و دور از ادب كشيده نشود، عملي پسنديده است. آنچه در اين باره از پيشوايان دين به ما رسيده، در همين محدوده است. پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود:
«اِنّي لَاَمْزَحُ وَ لا اَقوُلُ اِلّا حَقّاً»[9]
من شوخي مي كنم، ولي جز سخن حق نمي گويم.
شخصي به نام يونس شيباني مي گويد: حضرت صادق ـ عليه السلام ـ از من پرسيد: مزاح شما با يكديگر چگونه است؟ عرض كردم بسيار اندك! حضرت فرمود: «اين گونه نباشيد، چراكه مزاح كردن از حسن خلق است و تو مي تواني به وسيله آن برادر ديني ات را شادمان كني. پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز با افراد شوخي مي كرد و منظورش شادكردن آنان بود.»[10]
هـ ـ حسن خلق آري، بي تفاوتي نه!
از نظر اسلام، حسن خلق هرگز به اين معنا نيست كه اگر با منكري رو به رو شديم، در برابر آن سكوت كرده، لبخند بزنيم، يا در برابر اعمال زشت ديگران واكنش منفي نشان ندهيم. زيرا برخورد منفي و توأم با تندي و خشونت، زماني مذموم و ناپسند است كه پاي بي اعتنايي به دين و ارزش هاي والاي آن در ميان نباشد وگرنه رنجيدن نزديك ترين افراد به انسان نيز اگر به دليل حفظ ارزش ها و پايبندي به آن باشد، نه تنها زشت نيست، بلكه در رديف مهم ترين وظايف شرعي و از مراتب نهي از منكر است.
[1] . جامع السعادات، ج 1، ص 342 ـ 343.
[2] . بحارالانوار، ج 71، ص 389.
[3] . قلم (68)، آيه 4.
[4] . آل عمران (3)، آيه 159.
[5] . بحارالانوار، ج 71، ص 390.
[6] . فتح (48)، آيه 29.
[7] . نحل (16)، آيه 125.
[8] . بحارالانوار، ج 77، ص 152.
[9] . بحارالانوار، ج 16، ص 298.
[10] . اصول كافي، ج 2، ص 663.
به نقل ازسایت اندیشه قم
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

امروزه همگان از غربت ارزش‌ها و رواج برخي از رذايل اخلاقي در جامعه ي اسلامي ما نگرانند و حتي برخي از بزرگان و علماي اخلاق نسبت به وضعيت موجود هشدار داده و اعلام خطر كرده‌اند.تسميه‌ي سال جاري به نام نامي پيامبر بزرگوار اسلام، فرصت مناسبي است كه با تأمل در ابعاد مختلف شخصيت رسول اكرم(ص) و تأسي به سيره‌ي حضرت ختمي مرتبت از يك سو به درمان دردهاي فردي و اجتماعي خويش بپردازيم كه خداوند متعال رمز رستگاري بشريت را اسوه قرار دادن پيامبر اكرم(ص) معرفي كرده است و از سوي ديگر با معرفي درست اين پيامبر بزرگ الهي و آخرين واسطه‌ي آسمان و زمين به جهانيان بر تبليغات سوء دشمنان بشريت خط بطلان بكشيم.
امروز دو عامل معرفي نادرست برخي از پيروان رسول اكرم (ص) و تبليغات سوء دشمنان به مانند دو تيغه‌ي يك قيچي موجب مجهول ماندن شخصيت آن حضرت بر بشريت است كه بايد با مبارزه با اين دو عامل و معرفي صحيح شخصيت اين آخرين پيام آور الهي، زمينه‌ي گرايش بشريت به تعاليم آن حضرت را فراهم آورد.
يكي از مهم‌ترين ابعاد شخصيت پيامبر اكرم (ص) بعد اخلاقي و آراستگي آن حضرت به فضايل و پيراستگي او از كافه‌ي رذائل در حد طاقت بشري است.
اخلاق پيامبر اكرم (ص) تجسم عيني قرآن كريم بود و از اين روست كه خداوند متعال او را در قرآن كريم با عنوان «خلق عظيم» ستوده و خود آن حضرت نيز هدف بعثت خويش را «اتمام مكارم اخلاقي» معرفي كرده است.
سعد هشام گويد: «از عايشه پرسيدم كه اخلاق پيامبر چگونه بود؟» گفت: «آيا قرآن مي‌خواني؟»، گفتم: «آري»، گفت: «اخلاق پيامبر، قرآن بود».
خداوند متعال، رسول گراميش را با عالي‌ترين فضائل و مكارم اخلاقي تأديب كرد و بياراست و اين فضائل از سوي او به جامعه‌‌ي اسلامي سرازير شد و دنيايي از معنويت و ارزش هاي اخلاقي را پديد آورد.
برخلاف آن كه دشمنان اسلام و رسول خدا (ص) سعي مي كنند كه از آن حضرت چهره‌اي خشن معرفي كنند و از او با عنوان پيامبر شمشير نام مي برند، يكي از مهم ترين فضايل آن حضرت، اتصاف او به «رحمت» است كه در اين مقاله به تشريح گوشه‌اي از اقيانوس بي‌كران رحمت محمدي خواهيم پرداخت.
مفهوم «رحمت»
«رحمت» در لغت به معناي رقّت و مهرباني است. «ابن منظور» در «لسان العرب»،«رحمت» را اين گونه معنا مي كند: «الرحمه: الرقّه و التعطف و المرحمه مثله؛ رحمت به معناي رقت و مهرباني كردن است و به همين معناست، مرحمت». «ابن منظور» در بيان تفاوت معناي «رحمت»، زماني كه به عنوان صفت آدميان به كار رود با زماني كه كه صفت خداوند قرار بگيرد، مي‌ گويد: «و الرحمه في بني آدم عند العرب، رقه القلب و عطفه و رحمه الله، عطفه و احسانه و رزقه؛ و «رحمت» در نزد عرب، آن گاه كه براي انسان‌ها به كار رود به معناي رقت و مهرباني قلب است، اما رحمت خداوند به معناي مهرباني، احسان و رزق دادن است.
«رحمت»، در كاربرد قرآني نيز به همين معناست.
«راغب اصفهاني» زبان دان و قرآن شناس بزرگ، مي‌گويد: «رحمت»، مهرباني و رقّتي است كه مقتضي احسان نسبت به شخصي است كه مورد رحمت قرار گرفته است، از اين سبب گاه تنها در مهرباني [ملزوم] و گاه تنها در احسان [لازم] به كار مي‌رود؛ مانند: «رحم الله فلاناً» و چون خداوند با «رحمت»، وصف شود، مراد از آن فقط احسان است نه رقّت قلب، از اين روي روايت شده است كه: رحمت از خدا، انعام و تفضل و از آدميان، رقّت قلب و عاطفه است».
مؤلف تفسير گران سنگ «كشاف»، «جار الله زمخشري» با پذيرش اين مطلب كه رحمت در اصل معنا و مفهوم خويش به معناي عاطفه و مهرباني است، بر اين باور است كه كاربرد آن براي خداوند، مجازي و به مفهوم انعام خداوند بر بندگان مي‌باشد، بدان سان كه فرمانروا آن گاه كه به مردم مهربان باشد به آنان احسان و انعام مي‌كند.
«علامه طباطبايي» (ره) در تفسير قيّم «الميزان» توضيح بيشتري در باره‌ي مفهوم «رحمت» داده و گفته است: «رحمت، تأثر و انفعال مخصوصي است كه در وقت ديدن محتاج، عارض قلب مي‌شود و شخص را به رفع احتياج و نقيصه‌ي محتاج و نيازمند وادار مي‌كند، اين معنا به حسب تحليل، به عطا و فيض بر مي‌گردد و به همين معنا خداوند سبحان به صفت «رحمت»، توصيف مي‌شود، يعني، رحمت در خداوند به معناي عطا و احسان است نه تأثر و انفعال قلب؛ زيرا در ذات باري، انفعال نيست».
آنچه در توضيح «علامه طباطبايي» شايان توجه است، افزون بر اين كه منشأ رحمت (احتياج و نياز شخص مرحوم) را در تعريف و مفهوم رحمت گنجانده و در نتيجه، مهرباني و رقّت قلب ويژه‌اي را كه به منظور رفع نياز نيازمند بر شخص عارض مي‌گردد، «رحمت» ناميده، اين نكته است كه كاربرد «رحمت» در باره‌ي خداوند براساس تعريف و توضيح ايشان ـ آن گونه كه از زمخشري نقل شد ـ مجاز نيست به ويژه اين كه در كاربرد قرآن كريم، بيشترين استعمال «رحمت»، در خصوص ذات باري تعالي است، كه اگر توصيف خداوند را به اين صفت مجاز بشمريم، بيشترين موارد استعمال اين صفت در قرآن مجاز خواهد بود و اين گذشته از هر چيز ديگر با بلاغت قرآن سازگار نيست.
نتيجه: «رحمت» به معناي مهرباني و رقت قلب است كه از ديدن فرد نيازمند، عارض مي‌شود و شخص را به احسان وامي‌دارد؛ ولي در خداوند، «رحمت»، به معناي احسان و انعام است؛ زيرا او، به رقّت و انفعال ستوده نمي‌شود.
در كلامي از علي(ع) نيز همين خصوصيت در توصيف خداوند به «رحمت»، لحاظ شده؛ آن جا كه حضرت فرموده است: «رحيم لايوصف بالرقّة، صاحب رحمتي كه به رقت قلب توصيف نمي‌گردد».
در آن آيات قرآن كه خداوند به اين صفت ستايش شده است نيز همين خصوصيت ديده مي‌شود. با بررسي واژگان هم مفهوم با «رحمت» مي‌توان از دو واژه‌ي «لينت» و «مداراة» ياد كرد كه معنايي نزديك به رحمت را مي‌رسانند.
جايگاه رحمت در متون ديني
صفت«رحمت» و مهرباني(چه به مفهوم الهي و چه به معناي بشري آن) در انديشه‌ي اسلامي از جايگاهي رفيع برخوردار است، به طوري كه خداوند متعال، ذات بي‌بديل خويش و نيز قرآن، پيامبر(ص) و مؤمنان را مكرراً به اين صفت توصيف مي كند و مي ستايد و آن را از نمودهاي اخلاق نيك الهي در بشر و آرايه‌هاي مشترك ميان خدا و انسان برمي شمرد و اين كه به هر اندازه، فرد بتواند، خويشتن را بدان بيارايد، به همان ميزان، به خداي گونه شدن و تقرب به ذات اقدس الهي نائل مي‌گردد.
خداوند متعال، افزون بر اين‌كه كليد گشايش سوره‌هاي كتاب وحياني خويش قرآن را (جز در يك سوره آن هم به دلايل ويژه)، صفت «رحمت»(رحمن و رحيم) قرار داده، در آيات بسياري نيز، خود را به اين صفت، ستوده است كه برخي از آن آيات به شرح ذيل است:

1. «... و انا التواب الرحيم؛ و من توبه‌پذير و مهربانم». (بقره/160)

2. «وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ، لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ؛ و خداوند شما، خداوند يگانه‌اي است كه غير از او معبودي نيست. اوست بخشنده و مهربان (و داراي رحمت عام و خاص)». (بقره/163)


3. «... وَ اسْتَغْفِرُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ؛ و از خداوند آمرزش بطلبيد كه خداوند آمرزنده و مهربان است»(بقره/199)


4. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ، أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَهَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ؛ كساني كه ايمان آورده و كساني كه هجرت و در راه خدا جهاد كرده‌اند، آن‌ها اميد به رحمت پروردگار دارند و خداوند آمرزنده و مهربان است».(بقره/218)


5. «هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ؛ و او مهربان‌ترين مهربانان است».(يوسف/92)


برهمين سياق، خداوند متعال كتاب خويش، قرآن را «كتاب رحمت» و پيامبر خويش را «پيامبر رحمت»، و مؤمنان و گروندگان راستين به اسلام را «مهربانان» و «صاحبان رحمت» در تعامل با يكديگر معرفي مي‌كند:


1. «وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ؛ و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز و مايه‌ي هدايت و رحمت و بشارت براي مسلمانان است».(نـحـل/89)


2. «فَقَدْ جَاءَكُم بَيِّنَهٌ مِن رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَهٌ؛ اينك، آيات و دلايل روشن از جانب پروردگارتان و هدايت و رحمت براي شما آمد». (انعام/157)

3. «و انه لهدي و رحمهٌ للمؤمنين؛ اين قرآن، مايه‌ي هدايت و رحمت براي مؤمنان است». (نمل/77)

4. «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ، هدي و رحمه للمحسنين؛ اين آيات كتاب حكيم است (كتابي پر محتوا و استوار) مايه‌ي هدايت و رحمت براي نيكوكاران است».(لقمان/2)

آيات و نصوص ديني كه پيامبر اكرم (ص) را «رسول رحمت» و مهرباني معرفي مي‌كنند، در بخش‌هاي بعدي، ذكر مي‌كنيم.
رحمت نبوي تجلي رحمت الهي

خداوند متعال خود را به عنوان رحمان و رحيمي كه رحمتش برغضبش سبقت گرفته و رحمت را بر نفس خويش نوشته و واجب كرده است، معرفي مي كند.
پيامبر رحمت(ص) نيز وقتي به تصوير رحم و رحمت در خداوند متعال مي پردازد، او را مهربان تر از مادر نسبت به كودك معرفي مي كند.

پيامبر اكرم(ص) در تصوير رحمت الهي مي فرمايد: «خداوند رحمت را به صد جزء‌ تقسيم كرد، پس نود و نه جزء‌ آن را نزد خود نگاه داشت و يك جزء آن را به زمين فرو فرستاد و از بركت همين يك جزء‌ است كه خلايق در باره ي هم رحمت مي آورند، چنان كه چهار پايان سم خود را از بچه ي خود دور مي دارند تا مبادا به آن اصابت كند و صدمه اي به‌آن وارد سازد». آن گاه با بيان شدت علاقه ي مادر به كودك خود كه آن را به سينه ي خود فشرده است مي گويد: «آيا باور مي داريد كه اين مادر كودك خود را به آتش در افكند؟». و چون ياران مي گويند: «نه به خدا قسم يا رسول الله»، مي گويد: «به تحقيق، خداوند نسبت به بندگان خود از اين مادر نسبت به كودكش مهربان تر است!».

در بياني ديگر مي گويد: «خداوند شب هنگام دست لطف خود را مي گشايد تا توبه ي گناهكار روز را بپذيرد و به هنگام روز دست لطف خود را مي گشايد تا دست گناهكار شب را بگيرد».
مهرباني و رحمت بارزترين صفت رسول خدا(ص) در بيان خداوند

خداوند متعال در قرآن كريم، مهرباني و رحمت را به عنوان بارزترين صفت رسول خويش معرفي مي كند و مي گويد:« وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَه لِلْعَالَمِينَ؛ ما تو را نفرستاديم مگر اين كه رحمتي باشي براي همه ي جهانيان». (سوره ي 21، آية 70)

در صحيح مُسْلِم آورده است: أَبو هُرَيْرَه گفت: قِيلَ يَا رَسُول اللَّه اُدْعُ عَلَى الْمُشْرِكِينَ قَالَ: « إِنِّي لَمْ أُبْعَث لَعَّانًا وَ إِنَّمَا بُعِثْت رَحْمَة؛ گفته شد اي رسول خدا، مشركان را نفرين كن، فرمود: من براي لعنت مبعوث نشده‌ام، و ليكن فقط براي رحمت مبعوث شده‌ام».

مفسران در تفسيرآيه‌ي شريفه‌ي « لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رؤوفٌ رَحِيمٌ؛ پيامبري براي شما آمده است كه از مصيبت‌ها و گرفتاري‌هاي شما رنج مي‌برد و از هر كس به شما علاقمندتر و دلسوزتر است. او مهربان و رؤوف و رحمدل است.». (سوره ي 9، آية 128)، گفته‌اند: خداوند بر مؤمنان منت گذاشته است كه رسولي از جنس خودشان براي آنان فرستاده است كه سنگين است بر او آنچه كه امتش را به زحمت و مشقت مي اندازد و از اين رو است كه فرمود: من بر شريعت سهل و آسان، مبعوث شده‌ام و در حديث آمده است: «إِنَّ الدِّين يُسْر؛ دين آسان است»

در تفسير »حَرِيص عَلَيْكُمْ» گفته‌اند: «پيامبر حريص بر هدايت و رسيدن نفع دنيوي و اخروي به شما و ورود شما به بهشت و نسبت به مؤمنان، رؤوف و رحيم است».

خداوند پيامبرخويش را با عنوان «پيامبر رحمت» معرفي مي كند

قرآن كريم، در ترسيم سيماي پيامبراكرم (ص) مي گويد:

«فَبِمَا رَحْمَهٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ، إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ؛ به [بركت] رحمت الهي، در برابر آنان [مردم] نرم و [مهربان] شدي و اگر خشن و سنگدل بودي از اطراف تو پراكنده مي‌شدند، پس آن‌ها را ببخش و براي آن‌ها طلب آمرزش كن و در كارها با آنان مشورت كن، اما هنگامي كه تصميم گرفتي [قاطع باش] و بر خدا توكل كن؛ زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد». (آل عمران/159).
فخررازي در تفسير اين آيه‌ي مباركه مي‌گويد: «غرض از بعثت، آن است كه پيامبر(ص)، تكاليف الهي را به مردم ابلاغ كند و برساند و اين هدف محقق نمي‌شود مگر زماني كه دل‌ها به سوي پيامبر متمايل شوند و جان‌ها در نزد وي آرام گيرند، برآورده شدن چنين مقصدي در گرو آن است كه رسول داراي «رحمت» و «كرامت» باشد و از خطاهاي مردم بگذرد و برخوردهاي ناخوشايند آنان را ناديده بگيرد و با آنان با انواع نيكي، مكرمت و شفقت برخورد كند. به دليل آنچه آمد، پيامبر(ص) بايد كه پيراسته از بد خلقي باشد، همچنين بايد كه سخت دل نباشد، بلكه تمايل افزون به كمك ضعيفان و دستگيري فقيران داشته باشد و لغزش‌ها و رفتارهاي ناپسند آنان را ناديده بيانگارد».
خداوند پيامبر خويش را به رحمت و مهرباني سفارش كرده است

خداوند متعال همواره پيامبر خويش را به رحمت و مهرباني سفارش كرده است. پيامبر اسلام(ص) نيز تجلي رحمت الهي است و از اين روست كه همانند ذات اقدس الهي رحمت براي جهانيان است. خود آن حضرت فرمود: «اِنّما أَنَا رَحْمَهٌ مُهْداهٌ؛ همانا من هديه ي رحمتي از آسمان به سوي جهان و انسانم».
مأموريت پيامبراسلام(ص) به مشورت با مسلمانان و دعا كردن و طلب مغفرت و آمرزش براي آنان نيز تأكيدي است بر هم ضرورت نرم خويي، مهرباني و ملاطفت پيامبر و هم بر بيان واقعيت داشتن اتصاف آن حضرت به اين اوصاف در تعامل با مردم و پيروان خويش.
در آيه‌ي 199 سوره‌ي مباركه‌ي اعراف آمده است:

«خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ؛ عفو را پيشه كن و به نيكي فرمان ده و از جاهلان اعراض كن».
علامه سيد محمد حسين طباطبايي(ره) در تفسير اين آيه‌ي شريفه مي گويد: «اخذ» چيزي بدين معناست كه گيرنده‌، آن را هماره با خود داشته باشد و ترك نكند، از اين رو «اخذ عفو» يعني اين كه پيامبر(ص) بد رفتاري‌هاي نسبت به خويشتن را هماره بپوشاند و از انتقام‌گيري ـ كه عقل اجتماعي آن را در روابط و تعامل با يكديگر روا مي‌شمارد ـ چشم بپوشد. البته اين منش، نسبت به رفتار ناپسند ديگران در باره‌ي شخص پيامبر و ضايع كردن حقوق فردي وي است؛ اما زماني كه رفتار ناپسند با پيامبر(ص) سبب از ميان رفتن حقوق ديگران شود، گذشت و بخشش، هرگز روا نيست؛ زيرا، اين عمل، مايه‌ي فريب و گمراهي شخص بد رفتار و ضايع شدن حق غير و ابطال قوانين نگهدارنده‌ي جامعه مي‌شود كه تمامي آيات قرآني كه از ستم و فساد و ياري رساندن و تكيه كردن به ستمگران منع مي‌كند، چنين عفو و گذشتي را روا نمي‌شمارد».
علامه در ذيل فراز آخر آيه‌ي شريفه «وَأعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ»مي گويد:
«اين جمله، فرمان ديگري از خداوند براي مدارا با كساني است كه به آن حضرت، ستم شخصي مي‌كردند و اين نزديك‌ترين و زيباترين روش براي خنثي كردن آثار عمل جاهلانه و كاستن از فساد كردار آنان است؛ زيرا واكنش همسان در برابر عمل جاهلانه، سبب اغراي جاهلان و تداوم رفتار جاهلانه مي‌شود».
آيات ذيل نيز بخشي ديگر از نصوص تصوير كننده‌ي رحمت و مهرباني پيامبر بزرگوار اسلام است.

«لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ، حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ؛ به يقين، رسولي از خود شما به سوي‌تان آمد كه رنج‌هاي شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رؤف و مهربان است».(توبه/129)

از نكات در خور تأمل در اين آيه‌ي شريفه، اين است كه تركيب دو صفت «رأفت» و «رحمت»، از اوصاف ويژه‌ي الهي است و پيامبراكرم (ص) تنها انساني است كه اين دو صفت، توأمان در توصيف و ستايش از وي آمده است.


«وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَه لِلْعَالَمِينَ؛ ما تو را جز «رحمت» براي جهانيان نفرستاديم». (انبياء/107)


«مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ...؛ مـحـمـد پـيـامـبـر خداست و كساني كه با او هستند، با كافران سختگير و با يـكديگر مهربانند».(فتح/29)


روح مهرباني، عطوفت، رحمت و دگر دوستي پيامبراكرم (ص) را در مجموعه‌اي ديگر از آيات قرآني مي‌شود ديد كه دو نمونه از آن‌ها به شرح ذيل است:


1. «لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ؛ گويي مي‌خواهي جان خود را از شدّت اندوه از دست دهي، به خاطر اين كه آنان ايمان نمي‌آورند»!(شعراء/3)

2. «فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَصْنَعُونَ؛ پس جانت به خاطر شدت تأسف بر آنان از دست نرود، خداوند به آنچه انجام مي‌دهند داناست». (فاطر/8)
متون روايي در باره‌ي رحمت نبوي
متون روايي و سيره ‌ي نبوي، سرشار از رأفت و رحمت و مهرباني رسول اكرم (ص) است كه ذكر بخشي از آن‌ها مثنوي هفتاد من كاغذ مي‌شود و در اين مجال تنها به نمونه‌هايي از هريك (روايت و سيره) بسنده مي‌كنيم:
1. از خود پيامبر(ص) روايت شده است كه آن حضرت فرمود: «امرني ربي بمداراه الناس كما امرني باداء الفرائض؛ پروردگارم مرا به مدارا و نرمي با مردم فرمان داده است، همچنان كه به انجام واجبات، امر فرموده است».
2. انس بن مالك مي‌گويد: «خدمت النبي(ص) تسع سنين فما اعلمه قال لي قط: هلا فعلت كذا و كذا و لاعاب عليّ شيئاً قطّ؛ مدت 9 سال در محضر و خدمت پيامبر(ص) بودم و به ياد ندارم كه هرگز به من گفته باشد، چرا فلان و فلان كار را انجام ندادي و هرگز مرا بر كاري سرزنش نكرد»!
وقتي پيامبر(ص) در مكه دعوت خويش را علني كرد، قريش از هيچ گونه آزار و شكنجه، افترا و اهانت نسبت به او دريغ نورزيد. مشركان، او را فردي دروغگو، جادوگر و ديوانه معرفي كردند و حال اين كه واكنش پيامبر(ص) در برابر اين همه آزار و اذيت، اين گونه بود: «اللهم اغفر لقومي بانهم لايعلمون؛ بـار خـدايـا، قـوم مـرا مـورد رحـمـت و مـغـفـرت خـويـش قـرار ده؛ زيـرا آنـان حقيقت را نمي‌دانند»!
عفو و گذشت پيامبر اكرم(ص)
بر دسته‌ي شمشيرش نوشته شده بود:«از كسي كه بر تو ستم ورزيد، بگذر».
هم خود آراسته به عفو بود و هم ديگران را به گذشت سفارش مي كرد: «گذشت كنيد، همانا عفو ، جز بر ارج بنده نمي افزايد، پس يكديگر را عفو كنيد تا خداوند ارجمندتان كند».
سيره نويسان نوشته اند: در هر مجلسي به عفو ديگران فرمان مي داد.
هرگز به خاطر خويش، از كسي انتقام نگرفت، بلكه گذشت مي كرد.
فرمود: «مردي به خاطر خدا از ستمي كه بر او رفته نمي گذرد، جز آن كه روز رستاخيز پروردگار بر ارجمندي اش مي افزايد.
به همه سفارش مي كرد: «همديگر را ببخشيد تا كينه هايتان از ميان برخيزد».
لطف و مداراي پيامبر اكرم(ص) با مردم مكه به هنگام فتح آن
رفتار كريمانه‌ي پيامبر(ص) با مردم مكه در زمان قدرت بلامنازع خويش در روز فتح مكه، در تاريخ بشريت بي نظير است. آن روز كه پس از سال‌ها دوري و آوارگي از وطن و با خاطره‌هاي تلخ از برخورد مشركان قريش در روزگاران آغازين بعثت، همراه با سپاهي عظيم پيروزمندانه وارد مكه شد، مي‌توانست انتقام خويش را چند برابر از مشركان قريش و مكيان بگيرد و به سپاه خويش فرمان قتل و غارت صادر كند؛ اما پيامبر(ص) نه تنها چنين نكرد بلكه فرمان عفو عمومي صادر كرد و از تقصير همگان ـ جز چند نفر معدود كه از فرط پليدي و سياهي، شايستگي بخشش را از دست داده بودند و در شمار پيشاهنگان كفر و لجاجت به حساب مي‌آمدند ـ گذشت.
سعد بن معاذ كه يكي از فرماندهان سپاه اسلام بود در آن روز رجزهايي بدين مضمون خواند:
«امروز روز نبرد است».
«امروز جان و مال شما حلال شمرده مي‌شود».
پيامبر(ص) از شنيدن سخنان سعد، بسيار اندوهناك و غمگين شد و سعدبن معاذ را از مقام فرماندهي عزل كرد و پرچم را به پسر وي، قليل بن سعد سپرد، اين عفو و گذشت، عظمت انديشه، عطوفت و نسيم ملايم مهرباني جان‌هاي مكيان را نوازش داد و دل‌هاي آنان را به سوي اسلام و پذيرش دين پيامبر(ص)، متمايل ساخت.
اعلان عفو عمومي مكه و بخشش و مدارا با سران كفر و شرك و دشمنان ديرين خود، پس از فتح مكّه يكي از مهربانانه‌ترين، عالي ترين و بزرگ منشانه‌ترين برخورد پيامبر اكرم(ص)، بود.
با فتح مكه و تسلط پيامبر(ص) بر آن‌ها سكوت وحشت آفريني بر آن‌ها حكمفرما، نفس‌ها در سينه حبس شده بود و افكار مختلفي به اذهان شان خطور مي كرد. آنان با يادآوري ظلم هايي كه بر رسول خدا (ص)روا داشته بودند، مجازات سنگيني را انتظار مي كشيدند. در چنين وضعيتي پيامبر اكرم(ص) سكوت آنان را شكست و فرمود: « ماذا تقولون و ماذا تظنون؟؛ چه مي گوييد و چه گمان مي بريد؟»، مردم بهت زده و نگران، با صداي لرزان گفتند: «ما چيزي جز نيكي و خوبي در باره ‌ي تو نمي انديشيم...». پيامبر(ص) خطاب به آنان فرمود: «من نيز همان جمله‌اي را كه برادرم يوسف به برادران ستمگر خود گفت، امروز به شما مي گويم: «لاتثريب عليكم اليوم يغفرالله لكم وهو ارحم الراحمين؛ امروز برشما ملامتي نيست، خدا گناهان شما را مي آمرزد و او ارحم الراحمين است».
پيامبر مهر ورحمت با اين جملات اميدواركننده، پيام عفو عمومي خود را اعلان كرد و ادامه داد:«شما مردم هموطنان بسيار نامناسبي بوديد. رسالت مرا انكار كرديد، مرا از خانه ام بيرون ساختيد و در دور ترين نقطه كه پناهنده شده بودم، با من به نبرد برخاستيد؛ ولي من با اين همه جرائم، همه‌ي شما را مي بخشم و بند بندگي را از پاي شما باز واعلان مي كنم كه: «اِذهبوا فانتم الطُّلقاء...؛ برويد، همه‌‌ي شما آزاديد».
در آن روز جز موارد اندكي، همه مورد عفو و بخشش پيامبر اكرم(ص) قرار گرفتند. حتي كساني كه جرم مرتكب شده بودند، همانند وحشي قاتل حمزه سيد الشهدا، نيز بخشوده شدند. شعار پيامبر(ص) اين بود:
« الاسلام يجبُّ ما قبله؛ كسي كه اسلام را پذيرفت از گذشته اش چشم پوشي مي شود».

«صفوان بن اميه» از جمله سران مشركان مكه و آتش افروزان عليه پيامبر(ص) در جنگ‌هاي متعدد بود و يك نفر از مسلمانان را به جرم مسلماني در مكه به دار آويخته بود، از اين روي در شمار كساني قرار گرفت كه پيامبر از آن‌ها نگذشته و خون آنان را حلال اعلام كرده بود. او با شنيدن اين خبر از مكه به جده گريخت؛ ليكن «عمرو بن وهب»، پسر عموي او، نزد پيامبر(ص) شفاعت كرد و خواهان عفو او شد. رسول خدا(ص) نيز او را بخشيد. زماني كه خبر به خود او رسيد، باور نكرد تا اين كه پيامبر(ص) عمامه يا پيراهن خود را به نشانه‌ي بخشش براي او فرستاد، او باور كرد و به مكه بازگشت و از حضرت خواست تا به وي دو ماه مهلت دهد تا در باره‌ي اسلام تحقيق كند و اگر به نتيجه رسيد، اسلام بياورد. پيامبر(ص) به او چهار ماه مهلت داد تا تحقيق كند و اسلام بياورد!
«صفوان» بعدها مي‌گفت: «هيچ كس به اين نيك نفسي نمي‌تواند باشد مگر اين‌كه فرستاده‌ي خدا باشد، گواهي مي‌دهم كه خدايي جز خداي يكتا نيست و او رسول خداست.»

آنچه آمد، گوشه‌اي از رأفت و رحمت پيامبر(ص) بود، اما يادآوري اين مطلب بايسته است كه در زندگي انسان به ويژه پيشوايان و رهبران اجتماعي و سياسي، گاه صلابت و قاطعيت نه تنها شايسته و نيك، كه ضروري است؛ زيرا اگر سختگيري و صلابت در برخورد با بزهكاران، قانون شكنان و مجرمان نباشد، بزهكاران احساس امنيت مي‌كنند و فضاي عمومي جامعه دچار ترس، ناامني و وحشت و سلب آسايش مي‌گردد و هرج و مرج فراگير مي‌شود، همان طوركه اگر قاطعيت در برابر دشمنان بيروني نباشد، سلطه‌ طلبان و تجاوزگران، استقلال و حاكميت ملي را زير پا مي‌گذارند. از اين رو است كه هم خرد و عقل انساني و هم شريعت اسلامي، صلابت و قاطعيت را در مواردي بايسته و روا برشمرده و براي رهبران اجتماعي از بايدها و صلاحيت‌هاي لازم در عهده‌داري مقام و منصب زعامت دانسته است و پيامبر اسلام(ص) هم در عين كمال رأفت و مهرباني كه بر مردم داشت، از صلابت، قاطعيت و برخورد سخت با حق ستيزان نيز بي‌بهره نبود، افراد و گروه‌هايي كه رسول خدا در برابر آنان، نرمش و ملاميت نشان نمي‌داد عبارت بودند از: مشركان و كافران معاند و لجوج كه حق را نه از سر ناآگاهي و پي‌ نبردن به حقيقت كه از سر ستيز و دشمني نمي‌پذيرفتند و منافقان، مجرمان و بزهكاران، هرچند كه در جمع مسلمانان و ظاهر اسلامي مي‌زيستند.
كسانى كه مورد عفو قرار نگرفتند
رسـول خدا(ص ) در فتح مكه، فرماندهان خود را فرمود كه حتى الامكان از جنگ و خونريزى پرهيز كنند، مگر در مقابل كسانى كه در مقابل مسلمانان ايستادگى كنند، اما درعين حال كسانى را نام برد كه در هر كجا آن‌ها را ديدند بكشند.
1 . عـبـداللّه بـن سـعـد بـن ابـى سـرح كه قبلا اسلام آورده بود و سپس مرتد و مشرك شد و پنهان مى زيست و از رسول خدا امان خواست و بعد اسلام آورد و در خلافت عمر و عثمان به كار گماشته شد!

2. عبداللّه بن خطل.
3. فرتنى و قرينه؛ دو كنيز خواننده كه بر هجو رسول خدا آوازه خوانى مى كردند.
4. حـويرث بن نقيذ كه رسول خدا را در مكه آزار مى داد و شتر دختران رسول خدا(فاطمه و ام كلثوم ) را را رم داد و آن‌ها از بالاى شتر به زمين افتادند. وى به دست على (ع ) در روز فتح مكه كشته شد.
5 . مقيس بن صبابه كه به دست «نميله بن عبداللّه» در روز فتح مكه كشته شد.
6. ساره كه در مكه رسول خدا را آزار مى داد و پيش از فتح مكه هم نامه‌ي«حاطب» رابه مكه برد.
7. عكرمه بن ابى جهل كه زنش «ام حكيم»، اسلام آورد و براى شوهرش از رسول خدا امان گرفت.
8. هـبـار بـن اسـود كـه نيزه اى به كجاوه‌ي «زينب» دختر رسول خدا فرو برده بود و زينب سخت تـرسـيد و بچه اى را كه در رحم داشت سقط كرد، ولى او نزد رسول خدا آمد و عذرخواهى و اظهار ندامت كرد و شهادتين بر زبان جارى ساخت. رسول خدا فرمود: تو را بخشيدم و اسلام، گذشته را از ميان مى برد.
9. هند يكى از چهار زنى كه روز فتح مكه دستور كشتن آن ها داده شد؛ اين زن در ُاحُد گستاخى و هـرزگـى را از حد گذراند، ولى نزد رسول خدا آمد و تقاضاى بخشش كرد، رسول خدا (ص) هم از وى درگذشت و اسلام و بيعت او را پذيرفت.
10. وحـشـى كـشنده‌ي حمزه سيدالشهدا كه به طائف گريخته بود، به مدينه آمد و اسلام آورد، رسول خدا (ص) از او هم در گذشت، اما به او گفت: «پيوسته روى خود را از من پنهان دار».
در فتح مكه، «ام هـانـى» خواهر امام علي(ع) دو نفر ازخويشان شوهرش، به نام «حـارث بـن هـشـام » و «زهـيـربـن ابـى امـيـه» را كه گـريـخـتـه و بـه خـانـه اش پناه آورده بودند، پناه داد. «على بن ابى طالب(ع)» به خانه‌ي وي رفت و گفت: به خدا قسم كه اينان را مى‌كشم، اما ام هاني در خـانـه را بـسـت و مانع از كشتن آن‌ها شد. سپس نزد رسول خدا(ص) رفت، جريان را به اطلاع آن‌ حضرت رساند و از آن دو امان خواست، رسول خدا(ص) نيز در خواست ام هاني را پذيرفت و فرمود: « ما هم به هر كسي كه تو پناه داده اى، پناه داديم و هر كس را امان داده اى در امان است.».
ترحم ودلسوزى
1. رسول خدا (ص) لشكرى براى سركوبى قبيله طىّ فرستاد. فرماندهى آن را على بن ابي طالب (ص) بر عهده داشت، عدى بن حاتم طائى كه از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود، به شام فرار كرد.
على (ع) بامدادان بر آن قبيله حمله كرد، آن‌ها را شكست داد و مردان و زنان و اسباب و چهارپايان آن‌ها را به مدينه آورد.
وقتى كه اسيران را به حضرت رسول (ص) نشان دادند، «سفانه» دختر حاتم طائى برخاست و گفت: « يا محمد، پدرم از دنيا رفت، برادرم از قبيله‏ام ناپديد شد، اگر مصلحت بدانى مرا آزاد كن، مرا به شماتت قبائل عرب مگذار. پدر من پيشواى قبيله بود، اسيران را آزاد مى‏كرد، جانيان را مى‏كشت، به هر كه پناه مى‏داد حمايتش مى‏كرد، از حريم دفاع مى‏نمود، از مبتلايان دستگيرى مى‏كرد، مردم را طعام مى‏داد، سلام را آشكار مى‏ساخت، يتيم و فقير را بى نياز مى‏كرد، در پيشامدها مددكار مردم بود، كسى نبود كه حاجت پيش او آورد نا اميد بر گردد، من دختر حاتم طائى هستم».
رسول خدا (ص) از سخن او در عجب شد فرمود: «اى دختر، اين‌ها كه گفتى، صفات مؤمنان است، اگر پدرت مسلمان بود، از خدا برايش رحمت مى‏خواستم». آن گاه فرمود: «اين دختر را آزاد كنيد كه پدرش اخلاق خوب را دوست مى‏داشته است». سپس فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيا افتقر و عالماً ضاع بين جهّال؛ رحم كنيد عزيزى را كه ذليل گشته و توانگرى را كه فقير شده و عالمى را كه ميان نادانان ضايع گرديده است». و نيز در اثر گفتار آن زن فرمود: «همه‌ي اسيران را آزاد كنند». دختر حاتم كه چنين ديد، گفت: «اجازه بدهيد شما را دعا كنم»، حضرت اجازه فرمود و به ياران گفت كه به دعاى او گوش فرا دهند. دختر گفت: «خدا احسان تو را در جاى خود قرار دهد، تو را به هيچ آدم لئيم محتاج نكند، نعمت هيچ بزرگ قومى را از دستش نگيرد، مگر آن‌كه تو را وسيله‌ي برگرداندن آن قرار دهد».
دختر چون آزاد شد، به نزد برادرش عدى بن حاتم كه در «دومه الجندل» بود، رفت و گفت: «برادرم، پيش از آن‌كه نيروهاى اين مرد تو را گرفتار كنند، پيش او برو، من در او هدايت و دقت رأى ديدم، حتما بر ديگران پيروز خواهد شد، در او خصلت‌هايى ديدم كه به تعجبم وا داشت، او فقير را دوست مى‏دارد، اسير را آزاد مى‏كند، به صغير رحم مى‏كند، قدر آدم بزرگ را مى‏داند، من سخى‏تر و بزرگوارتر از او نديده‏ام، اگر پيامبر باشد، تو پيش از ديگران، ايمان آورده و برترى يافته‏اى و اگر پادشاه باشد در حكومت او پيوسته با عزت زندگى مى‏كنى».
اين سخنان در عدى بن حاتم مؤثر واقع شد، لذا به مدينه آمد و به دست رسول خدا (ص) اسلام آورد و خواهرش سفانه نيز مسلمان شد.
عدى بن حاتم مى‏گويد: «به مدينه آمدم، داخل مسجد رسول الله (ص) شدم، سلام كردم»، فرمود: «تو كيستى؟»، گفتم: «عدى بن حاتم»، فورى برخاست و مرا به خانه‏اش برد. او متوجه من بود، ناگاه پيرزنى ضعيف پيش آمد و گفت: «حاجتى دارم»، حضرت مفصل ايستاد و در باره‌ي نياز آن زن صحبت كرد.
من در دلم گفتم: «به خدا اين شخص پادشاه نيست وگر نه با ضعفا چنين نمى‏كرد، اين قدر اهميت دادن به يك پيرزن كار شاهان نيست»، چون به خانه‏اش رسيديم، وساده‏اى كه از ليف خرما داشت به طرف من انداخت و فرمود: «روى آن بنشين»، گفتم: «نه شما روى آن بنشينيد»، فرمود: «نه تو بنشين»، من روى وساده نشستم و او به زمين نشست.
باز در دلم گفتم: «والله اين پادشاه نيست»، آن‌گاه فرمود: «اى عدى، آيا تو ركوسى نبودى؟»، گفتم: «آرى»، فرمود: «آيا از قوم خويش ماليات مرباع نمى‏گرفتى؟» گفتم: «آرى»، فرمود: «آن در دين تو جايز نبود»، گفتم: «آرى به خدا حرام بود»، دانستم كه او پيامبر است كه غيب را مى‏داند.
بدين طريق مى‏بينيم كه اخلاق نيكو كار خود را مى‏كند تا جايى كه انسان‌ها در مقابل آن از اعتقادات خود دست بر مى‏دارند.
2. در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم هجرت، ‏رخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديان ‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، «صفيه» دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود. بلال حبشى، «صفيه» را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آن‏ها را به حضور پيامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و آن‏ها را از كنار جنازه‏هاى كشته‏شدگان يهود حركت‏داد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پاره‌ي يهوديان را ديد، بسيار ناراحت ‏شد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سخت‏گريه كرد.
هنگامى كه بلال آن‌ها را نزد پيامبر (ص) آورد،‌ پيامبر (ص) از «صفيه» پرسيد: «چرا صورتت را خراشيده‏اى و اين‏گونه خاك‏آلود و افسرده هستى؟! » «صفيه»، ماجراى عبورش از كنارجنازه‏ها را بيان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلاف‏ اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏ شد و بلال را سرزنش كرد و فرمود:« َانُزعت مِنكَ الرَحمه يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلى ‏رجالهما، اى بلال، آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت ‏بربسته است كه دو زن را از كنار كشته ‏شدگانشان عبور مى‏دهى؟!»
جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏هاى‏ «صفيه»، با او ازدواج و سپس او را آزاد و بار ديگر باپيشنهاد صفيه با او ازدواج كرد و به اين ترتيب، ناراحتى‏هاى او را به طور كلى از قلبش زدود.
3. در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماءدختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش ‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه شيماء را در ميان اسيران ديد، به ياد محبت‏هاى او و مادرش در دوران‏شيرخوارگى، احترام و محبت‏شايانى به شيماء كرد. پيش روى او برخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آن‏نشانيد و با مهربانى مخصوصى از او احوال پرسى كرد، و به او فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبت‏كردى..» و اين در حالي بود كه از آن زمان، حدود شصت‏سال گذشته بود.
شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد كه اسيران طايفه‏اش را آزادسازد، پيامبر (ص) به او فرمود:«من سهم خودم را بخشيدم، و در مورد سهم ساير مسلمانان، به تو پيشنهاد مى‏كنم كه بعد از نماز ظهر برخيزي و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسيله‌ي خود قرار بدهي تا آن‌ها نيز سهم خود را ببخشند».
شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز به‏پيروى از پيامبر (ص) سهم خود را بخشيديم.»
سيره‌ ‏نويس معروف ‏ابن هشام مى‏نويسد: «پيامبر (ص) به شيماء فرمود: «اگر بخواهى با كمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏خود بازگرد؟» شيماء گفت: «مى‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم.» پيامبر (ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با هم‏ازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه‌ي شيماء به زندگى خود ادامه دادند».
4. مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع) فرمود: «روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏خواند، مردم بسيارى به‏او اقتدا كردند، ولى آن‏ها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمول‏دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد. مردم از خود مى ‏پرسيدند، به راستى چه حادثه‌ي مهمى رخ داده است كه پيامبر (ص) نمازش را با شتاب تمام كرد؟! پس از نماز از پيامبر (ص)پرسيدند: «مگر چه شده است كه شما اين گونه نماز را [با حذف‏مستحبات] به پايان بردى؟». پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى؛ آيا شما صداى گريه‌ي كودك را نشنيديد؟»! معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزاران‏گريه مى‏كرده، و كسى نبوده است كه او را آرام كند، صداى گريه‌ي او دل‏مهربان پيامبر (ص) را به درد آورد، از اين رو نماز را با شتاب‏تمام كرد تا كودك را از آن وضع بيرون آورد، و نوازش كند.
مهرباني کردن

پيامبر اكرم روزي در حضور يكي از اشراف ، يكي از فرزند زادگان‏ خويش حضرت مجتبي ( ع ) را مي‏بوسيد، آن مرد گفت: من دو پسر دارم و هنوز حتي يك بار هيچ كدام از آن‌ها را نبوسيده‏ام»! فرمود: «من لا يرحم لا يرحم؛ كسي كه مهرباني نكند رحمت خدا شامل حالش نمي‏شود».
نسبت به فرزندان مسلمين نيز مهرباني مي‏كرد، آن ها را روي زانوي خويش‏ مي نشاند، دست محبت بر سر آن‌ها مي‏كشيد، گاه مادران، كودكان خردسال خويش‏ را به او مي‏دادند كه براي آن ها دعا كند اتفاق مي‏افتاد كه احيانا آن‏ كودكان روي جامه اش ادرار مي‏كردند، مادران ناراحت و شرمنده مي‏شدند و مي‏خواستند مانع ادامه‌ي ادرار بچه شوند، او آن‌ها را از اين كار به شدت منع‏ مي‏كرد و مي‏گفت: «مانع ادامه‌ي ادرار كودك نشويد، اين‌كه جامه‌ي من نجس‏ بشود، اهميت ندارد، تطهير مي‏كنم».
رقت قلب و شدت رحم پيامبر اكرم(ص) از جزئي ترين مسائل و امور روزمره ي زندگي داخلي آغاز و سراسر زندگي اجتماعي و سياسي او را فرا مي گيرد. او خود مي فرمايد: «من به نماز مي ايستم و مي خواهم كه آن را طولاني سازم، پس بانگ گريه ي كودكي را مي شنوم و چون خوش نمي دارم كه بر مادر او سختگيري كنم،‌ نماز را سبك برگزار مي كنم».
مردي شتابان به سوي رسول خدا(ص) آمد تا آمادگي خود را براي جهاد در ركاب آن حضرت اعلام كند كه گفت و گويي بين او و آن حضرت روي داد:

«آيا هيچ يك از والدينت زنده هستند؟».

«آري،‌هر دو زنده اند».

«اكنون به جست و جوي مزد از سوي خدا آمده اي؟ ».

«آري يا رسول الله.».

«پس هم اكنون به سوي والدينت برگرد و در مصاحبتشان شرط احسان را به جاي آر»!

در ماجرايي ديگر مردي نزد پيامبر(ص) آمد و گفت: «يا رسول الله، من به اين جا آمده ام تا به منظور هجرت با تو بيعت كنم و پدر و مادرم را گريان پشت سر نهاده ام...».

پيامبر(ص) فرمود: «هم اكنون به سوي آنان بازگرد و همان گونه كه آنان را گريان ساخته بودي، خندانشان ساز...»!
مرد ديگري به سوي پيامبر آمد و گفت: «من مردي جوان و پرتوانم و جهاد را دوست مي دارم ولي مادري دارم كه آن را خوش نمي دارد»
پيامبر (ص) فرمود: «برگرد و در صحبت مادر بمان؛ زيرا سوگند به آن كه مرا مبعوث كرده ،هر آينه آرامش يك شب او دركنار تو از يك سال جهاد در راه خدا بهتر است.»!
مردي ديگر نزد پيامبر(ص) آمد و گفت: «يا رسول الله، من شوق جهاد دارم ولي قدرت آن را نمي يابم». پيامبر(ص) پرسيد: «آيا هيچ يك از والدينت به جاي مانده اند؟»،‌ مرد گفت: «آري»، پيامبر(ص) فرمود: «خداي را در حال احسان در باره ي آنان ديدار كن ... كه هر گاه چنين كني هم به جا آورنده ي حج و هم انجام دهنده ي عمره و هم مجاهد خواهي بود... ».
رسول خدا(ص) از مردم مي خواهد كه رحمت و مهرباني را در درون خويش نهادينه و بدين وسيله جا را براي تندي و غضب و خشونت تنگ كنند.
«بدترين شما كسي است كه زود خشم گيرد و دير از خشم باز آيد و بهترين شما كسي است كه دير خشم گيرد و زود از خشم باز آيد...».
و در پاسخ به يكي از ياران كه او را از عملي مي پرسد كه به بهشتش درآورد، مي گويد: «خشم مگير و بهشت تو را». و در تشويق به نرم خويي و سازگاري مي گويد: «آيا با شما باز نگويم از آن كس كه دوزخ بر او حرام است؟ دوزخ بر هر فرد سازگار نرم خوي آسان گيرنده حرام است».
پيامبر اكرم(ص) از لعن و دشنام به يكديگر نهي مي كند و مي فرمايد: «دو كس كه در كار سبّ و لعن يكديگرند،‌ دو شيطانند كه سخنان زشت و دروغ را مبادله مي كنند». و مي فرمايد: « همانا از بزرگ ترين گناهان كبيره اين است كه كسي پدر و مادر خود را لعنت كند... »، گفتند: «يا رسول الله چگونه شخص پدر و مادر خود را لعنت مي كند؟!»، فرمود: «پدر ديگري را لعنت مي كند، پس آن ديگر نيز پدر او را لعنت مي كند و مادر آن ديگري را مورد لعنت قرار مي دهد، پس او نيز به مادر او لعنت مي فرستد»!
همچنين پيامبر اكرم(ص) از اين كه كسي برادر ديني خويش را تهديد كند به شدّت نهي مي كند و مي فرمايد: «مبادا يكي از شما سلاح خود را به سوي برادر خود بگيرد؛ زيرا ممكن است كه شيطان بدون علم و اراده ي او دستش را به حركت درآورد و او به گودالي از دوزخ درافتد»!
و مي فرمايد: «هر آن كس كه با آهن پاره اي به سوي برادر خود اشاره كند،‌ فرشتگان همواره او را لعنت مي كنند تا از آن كار باز آيد». پيامبر اكرم(ص) به منظور جلوگيري از بروز كينه و دشمني در ميان مسلمانان از تمامي عوامل آن نهي مي كند و ما را از سخن چيني،‌ غيبت و بهتان كه از مهم ترين عوامل اين رذيله ي بزرگ اخلاقي است باز مي دارد و مي فرمايد:
* «بدترين بندگان خدا،‌ پويندگان راه سخن چيني و تفرقه افكنان ميان دوستان وعيبجويان براي پاكدامنانند».
* «غيبت و سخن چيني، ايمان را فرو مي ريزند، همان گونه كه چوپان، برگ درختان را براي گوسفندانش فرو مي ريزد».

* «آيا مي دانيد كه مفلس كيست؟»،‌ گفتند: «مفلس در عرف ما كسي است كه درهمي و كالايي ندارد»، ‌پيامبر (ص) فرمود: «مفلس از امت من كسي است كه به روز قيامت، نماز و روزه و زكات را با خود مي آورد ولي در حالتي مي آيد كه اين يك را دشنام داده و آن يك را تهمت بر بسته و مال اين را خورده و خون آن را ريخته و آن ديگري را زده است؛ از اين رو سرمايه ي اعمال خيرش را ميان اين و آن قسمت مي كنند، پس اگر پيش از آن كه ديون خود را ادا كند،‌ سرمايه اش پايان پذيرد، از گناهان آنان بگيرند و به حساب او بگذارند»!
رحمت اله بيگدلي به نقل ازاموزش نیوز
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

بخشی از آیات تولی و تبری است‏بخوبی استفاده می‏شود که مساله پیوند با ذات پاک خداوند و اولیاءالله، و بریدن از ظالمان و فاسدان و طاغوتها، و در یک کلمه «حب فی الله و بغض فی الله‏» از اساسی‏ترین و اصولی‏ترین تعلیمات قرآن است، که اثر عمیقی در مسائل اخلاقی دارد.

این اصل قرآنی و اسلامی، در تمام مسایل زندگی انسان تاثیر مستقیم دارد اعم از مسائل فردی و اجتماعی و دنیایی و آخرتی. و از جمله در مسائل اخلاقی که مورد بحث ما است، نیز اثر فوق‏العاده‏ای دارد.

مؤمنان را می‏سازد; آنها را تهذیب می‏کند; و به آنها تعلیم می‏دهد که در هر قدم، نیکان و پاکان مخصوصا پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم: را اسوه و قدوه و سرمشق خود قرار دهند; و این از گامهای‏مؤثر برای وصول به هدف آفرینش انسان یعنی تهذیب نفس و پرورش فضائل اخلاقی است.
تولی و تبری در روایات اسلامی

احادیث‏بسیار فراوانی در کتب اسلامی اعم از شیعه و اهل سنت در زمینه حب فی الله و بغض فی الله و تولی و تبری آمده است، و به قدری در این باره اهمیت داده شده که در کمتر چیزی نظیر آن دیده می‏شود.

بی شک این اهمیت‏به خاطر آثار مثبتی است که پیوند دوستی با اولیاء الله و دوستان خدا، و بیزاری از دشمنان حق، دارد; این آثار مثبت هم در قدرت ایمان ظاهر می‏شود و هم در تهذیب اخلاق، و هم در پاکی اعمال و تقوا.

این احادیث نشان می‏دهد که باید در طریق تهذیب نفس و سیر و سلوک الی الله، هر کس پیشوا و مقتدایی را برگزیند.

در اینجا به بخشی از این احادیث که از کتب مختلف گلچین شده است اشاره می‏شود:

1- در خطبه قاصعه تعبیرجالبی درباره پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام دیده می‏شود; می‏فرماید: «و لقد قرن الله به صلی الله علیه و آله من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم، و محاسن اخلاق العالم، لیله و نهاره و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما و یامرنی بالاقتداء به; از همان زمان که رسول‏خدا صلی الله علیه و آله از شیر باز گرفته شد، خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگان خویش را مامور ساخت تا شب و روز او را به راههای مکارم اخلاق و صفات خوب انسانی سوق دهد; و من (هنگامی که به حد رشد رسیدم نیز) همچون سایه به دنبال آن حضرت حرکت می‏کردم، و او هر روز نکته تازه‏ای از اخلاق نیک خود را برای من آشکار می‏ساخت; و به من فرمان می‏داد تا به او اقتدا کنم.» (1)

این حدیث‏شریف که بخشی از خطبه قاصعه را تشکیل می‏دهد، این حقیقت را روشن می‏سازد که حتی پیغمبرگرامی اسلام در آغاز کارش مقتدا و پیشوایی داشته که بزرگترین فرشتگان الهی بوده است.

علی علیه السلام نیز پیامبر صلی الله علیه و آله را مقتدا و پیشوای خود قرار داده بود و سایه به سایه او حرکت می‏کرد; و این مقتدای بزرگوار هر روز درس تازه‏ای به علی علیه السلام می‏آموخت و چهره نوینی از اخلاق انسانی را به او نشان می‏داد.

آنجا که پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام در آغاز کارشان در برنامه سیر الی‏الله نیاز به پیشوا و مقتدا داشته باشند، تکلیف دیگران پیداست.

2- در روایت معروف «بنی‏الاسلام ...» که با طرق متعدد با تفاوت مختصری از معصومین(ع) نقل شده است این موضوع بخوبی منعکس شده است; از جمله در حدیثی که یار وفادار امام باقر علیه السلام «زراره‏» از آن حضرت نقل کرده، می‏خوانیم: «بنی‏الاسلام علی خمسة اشیاء، علی الصلوة و الزکاة و الحج و الصوم والولایة، قال زرارة: فقلت: وای شی‏ء من ذلک افضل؟ فقال: الولایة افضل لانها مفتاحهن و الوالی هو الدلیل علیهن; اسلام بر پنج پایه بنا شده: بر نماز و زکات و حج و روزه و ولایت (رهبری معصومین)، زراره می‏گوید: عرض کردم: کدامیک از اینها افضل است؟ فرمود: ولایت افضل است، زیرا کلید همه آنها است، و والی و رهبر الهی راهنما به سوی چهار اصل دیگر است.» (2)

از این تعبیر بخوبی استفاده می‏شود که ولایت و اقتدا به اولیاء الله سبب احیاء سایر برنامه‏های دینی و مسایل عبادی و فردی و اجتماعی است; و این اشاره روشنی به تاثیر مساله ولایت در امر تهذیب نفوس و تحصیل مکارم اخلاق می‏باشد.

3- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می‏خوانیم: روزی پیامبر صلی الله علیه و آله به یارانش فرمود: «ای عری الایمان اوثق؟ فقالوا: الله و رسوله اعلم و قال بعضهم الصلوة، و قال بعضهم الزکاة، و قال بعضهم الصیام، و قال بعضهم الحج و العمرة، و قال بعضهم الجهاد، فقال رسول‏الله صلی الله علیه و آله لکل ما قلتم فضل و لیس به، ولکن اوثق عری الایمان الحب فی الله و البعض فی الله و تولی اولیاء الله و التبری من اعداء الله; کدامیک از دستگیره‏های ایمان محکمتر و مطمئن‏تر است؟ یاران عرض کردند خدا و رسولش آگاهتر است، و بعضی گفتند نماز، و بعضی گفتند زکات و بعضی روزه، و بعضی حج و عمره، و بعضی جهاد! رسول‏خدا صلی الله علیه و آله فرمود: همه آنچه را گفتید دارای فضیلت است ولی پاسخ سؤال من نیست; محکمترین و مطمئن‏ترین دستگیره‏های ایمان، دوستی برای خدا و دشمنی برای خداست، و دوست داشتن اولیاء الله و تبری از دشمنان خدا.» (3)

پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله‏نخست‏بااین سؤال مهم،افکار مخاطبان را در این مساله سرنوشت‏ساز به جنب و جوش در آورد - و این کاری بود که پیامبر صلی الله علیه و آله گاه قبل از القاء مسایل مهم انجام می‏داد - گروهی اظهار بی‏اطلاعی کردند، و گروهی با شمردن یکی از ارکان مهم اسلام پاسخ‏گفتند; ولی‏پیامبر صلی الله علیه و آله‏درعین تاکید براهمیت آن برنامه‏های مهم‏اسلامی،سخنان آنها را نفی‏کرد،سپس‏افزود: مطمئن‏ترین دستگیره ایمان، حب‏فی‏الله و بعض‏فی‏الله است!

تعبیر به «دستگیره‏» در اینجا گویا اشاره به این است که مردم برای وصول به مقام قرب الی الله، باید به وسیله‏ای چنگ بزنند و بالا بروند، که از همه مهمتر و مطمئن‏تر، دستگیره حب فی الله و بغض فی الله است.

این به خاطر آن است که پیوند محبت‏با دوستان خدا و اقتدا و تاسی به اولیاءعاملی است‏برای حرکت در تمام زمینه‏های اعمال خیر و صفات نیک.

بنابراین، با احیاء این اصل، اصول دیگر نیز زنده می‏شود; و با ترک این اصل، بقیه تضعیف یا نابود می‏گردد.

4- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می‏خوانیم که خطاب به یکی از یارانش به نام جابر کرد و فرمود: «اذا اردت ان تعلم ان فیک خیرا فانظرالی قلبک فان کان یحب اهل طاعة الله و یبغض اهل معصیته، ففیک خیر، و الله یحبک; و ان کان یبغض اهل طاعة الله و یحب اهل معصیته، فلیس فیک خیر، و الله یبغضک و المرء مع من احب; هرگاه بخواهی بدانی در تو خیر و نیکی وجود دارد یا نه؟ نگاهی به قلبت کن! اگر اهل اطاعت الهی را دوست می‏دارد و اهل معصیت را دشمن می‏شمرد، تو انسان خوبی هستی، و خدا تو را دوست دارد; و اگر اهل اطاعت الهی را دشمن می‏دارد و اهل معصیتش را دوست می‏دارد، نیکی در تو نیست، و خدا تو را دشمن می‏دارد; و انسان با کسی است که او را دوست می‏دارد!» (4)

جمله «والمرء مع من احب‏» اشاره لطیفی به این واقعیت است که هر انسانی از نظر خط و ربط اجتماعی و خلق و خو و صفات انسانی و همچنین سرنوشت نهایی در روز رستاخیز، با کسانی خواهد بود که به آنها عشق می‏ورزد و پیوند محبت دارد; و این نشان می‏دهد که مساله «ولایت‏» در مباحث اخلاقی سرنوشت‏ساز است.

5- در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام می‏خوانیم که رسول‏خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ود المؤمن للمؤمن فی الله من اعظم شعب الایمان، الا و من احب فی الله وابغض فی الله و اعطی فی الله و منع فی الله فهو من اصفیاء الله; محبت مؤمن نسبت‏به مؤمن به خاطر خدا از بزرگترین شاخه‏های ایمان است; (5) آگاه باشید کسی که به خاطر خدا دوست‏بدارد و به خاطر خدا دشمن بدارد، به خاطر خدا ببخشد و به خاطر خدا خود داری از بخشش کند، او از برگزیدگان خداست!» (6)

6- در حدیث دیگری از امام علی‏بن‏الحسین علیه السلام می‏خوانیم: اذا جمع الله عزوجل الاولین و الآخرین قام مناد فنادی یسمع الناس فیقول: این المتحابون فی الله قال: فیقوم عنق من الناس فیقال لهم اذهبوا الی الجنة بغیر حساب قال: فتلقاهم الملائکة فیقولون الی این؟ فیقولون الی الجنة بغیر حساب! قال فیقولون فای ضرب انتم من الناس؟ فیقولون نحن المتحابون فی الله، قال فیقولون وای شی‏ء کانت اعمالکم؟ قالوا کنا نحب فی الله و نبغض فی الله، قال فیقولون نعم اجر العاملین!; هنگامی که خداوند متعال اقوام اولین و آخرین را(در قیامت) جمع کند، ندا دهنده‏ای ندا می‏دهد، به گونه‏ای که به گوش همه مردم برسد، می‏گوید کجا هستند آنهایی که به خاطر خدا همدیگر را دوست داشتند، فرمود در این هنگام گروهی از مردم بر می‏خیزند و به آنها گفته می‏شود، بدون حساب به سوی بهشت‏بروید! فرمود: در این موقع فرشتگان الهی از آنها استقبال می‏کنند، می‏گویند به کجا می‏روید؟ می‏گویند: به بهشت‏بدون حساب! می‏گویند شما از کدام گروه مردم هستید؟ می‏گویند ما کسانی هستیم که به خاطر خدا یکدیگر را دوست می‏داشتیم، می‏گویند، اعمال شما چه بود؟ می‏گویند ما به خاطر خدا گروهی را دوست می‏داشتیم و به خاطر خدا گروهی را دشمن می‏داشتیم، فرشتگان می‏گویند: چه خوب است پاداش عمل کنندگان!» (7)

تعبیر «نعم اجرالعاملین‏» نشان می‏دهد که محبت‏با اولیاء الله و دشمنی با اعداءالله سرچشمه اعمال نیک و پرهیز از اعمال بد است.

7- در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین آمده است: «ان حول العرش منابر من نور علیها قوم لباسهم و وجوههم نور لیسوا بانبیاء یغبطهم الانبیاء و الشهداء قالوا یا رسول‏الله حل لنا قال: هم المتحابون فی الله و المتجالسون فی الله و المتزاورون فی الله; در اطراف عرش الهی منبرهایی از نور است که بر آنها گروهی هستند که لباسها و صورتهایشان از نور است; آنها پیامبر نیستند ولی پیامبران و شهداء به حال آنها غبطه می‏خورند! عرض کردند: ای رسول‏خدا! این مساله را ما برای حل کن (آنها چه کسانی هستند؟) فرمود: آنها کسانی هستند که به خاطر خدا یکدیگر را دوست دارند و برای خدا با یکدیگر مجالست می‏کنند، و برای خدا به دیدار هم می‏روند!» (8)

8- در حدیث دیگری (یا در ادامه حدیث‏بالا) می‏خوانیم: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «لو ان عبدین تحابا فی الله احدهما بالمشرق و الآخر بالمغرب لجمع الله بینهما یوم القیامة و قال النبی صلی الله علیه و آله افضل الاعمال الحب فی الله و البغض فی‏الله; اگر دو بنده (از بندگان خدا) یکدیگر را به خاطر خدا دوست دارند، یکی در مشرق باشد و دیگری در مغرب، خداوند آن دو را در قیامت در بهشت کنار هم قرار می‏دهد، و فرمود: برترین اعمال حب فی الله و بغض فی الله است.» (9)

این حدیث نشان می‏دهد که محکمترین پیوند در میان انسانها، پیوند مکتبی است، که سبب همگونی در اخلاق و رفتارهای انسانی می‏شود; بدیهی است آنها که یکدیگر را به خاطر خدا دوست دارند، صفات و افعال خداپسندانه را در یکدیگر می‏بینند، و همین حب فی الله و بغض فی الله گام‏مؤثری برای تربیت نفوس آنها است.

9- در حدیث قدسی می‏خوانیم: خداوند به موسی علیه السلام فرمود: «هل عملت لی عملا؟! قال صلیت لک و صمت و تصدقت و ذکرت لک، قال الله تبارک و تعالی، و اما الصلوة فلک برهان، و الصوم جنة و الصدقة ظل، و الذکر نور، فای عمل عملت لی؟! قال موسی: دلنی علی العمل الذی هو لک، قال یا موسی هل والیت لی ولیا و هل عادیت لی عدوا قط فعلم موسی ان افضل الاعمال الحب فی الله و البغض فی الله; آیا هرگز عملی برای من انجام داده‏ای؟ موسی عرض کرد: آری! برای تو نماز خوانده‏ام، روزه گرفته‏ام، انفاق کرده‏ام و به یاد تو بوده‏ام; فرمود: اما نماز برای تو نشانه (ایمان) است، و روزه سپر آتش، و انفاق سایه‏ای در محشر، و ذکر خدا نور است; کدام عمل را برای من به جا آورده‏ای ای موسی! عرض کرد خداوندا! خودت مرا در این مورد راهنمایی فرما! فرمود: آیا هرگز به خاطر من کسی را دوست داشته‏ای، و به خاطر من کسی را دشمن داشته‏ای؟ (در اینجا بود که) موسی علیه السلام دانست‏برترین اعمال حب فی الله و بغض فی الله (دوستی برای خدا و دشمنی برای خدا) است.» (10)

10- این بحث را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان می‏دهیم (هر چند احادیث در این زمینه، بسیار فراوان است.) فرمود: «من احب لله و ابغض لله و اعطی لله و منع لله فهو ممن کمل ایمانه; کسی که به خاطر خدا دوست‏بدارد و به خاطر خدا دشمن بدارد، و به خاطر خدا ببخشد، و به خاطر خدا ترک بخشش کند، او از کسانی است که ایمانش کامل شده است!» (11)

از احادیث دهگانه بالا استفاده می‏شود که در اسلام حساب مهمی برای حب فی الله و بغض فی الله باز شده است; تا آنجا که به عنوان افضل اعمال، و نشانه کمال ایمان، و برتر از نماز و روزه و حج و جهاد، و انفاق فی سبیل الله معرفی شده و صاحبان این صفت، پیشگامان در بهشتند، و مقاماتی دارند که انبیاء و شهداء به حال آنها غبطه می‏خورند.

این تعبیرات، پرده از نقش مهم مساله ولایت و تولی و تبری، در تمام برنامه‏های دینی و الهی بر می‏دارد; دلیل آن هم روشن است; زیرا انسان پیشوایان بزرگ را به خاطر ایمان و تقوا و فضائل اخلاقی و اعمال صالحه دیگر، دوست می‏دارد; با این حال، چگونه ممکن است‏به آنان تاسی نکند، و همگام و همدل و همرنگ نشود!

این همان است که علمای اخلاق از آن به عنوان یک اصل اساسی در تهذیب نفوس یاد کرده‏اند; و پیروی و اقتدا کردن به انسان کاملی را شرط موفقیت در سیر و سلوک الی الله می‏دانند.

یکی از دلایل مهمی که قرآن مجید در هر مورد و در هر مناسبت از انبیای الهی سخن می‏گوید و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و مسلمانان را دستور می‏دهد که به یاد آنها و تاریخ و زندگانی‏شان باشند، همین است که از آنان الگو بگیرند و راه موفقیت و نجات را در تاریخ زندگی آنها بجویند.

این نکته شایان توجه است که انسانها معمولا دارای روح قهرمان پروری هستند; یعنی، هرکس می‏خواهد به شخص بزرگی عشق بورزد، و او را در زندگی خود الگو قرار دهد; و در ابعاد مختلف زندگی به او اقتدا کند.

انتخاب چنین قهرمانی در سرنوشت انسان و شکل دادن به زندگی او تاثیر فراوانی دارد; و با تغییر شناخت این قهرمانها، زندگی ممکن است دگرگون شود.

بسیاری از افراد یا ملتها که دستشان به دامان قهرمانان واقعی نرسیده، قهرمانان خیالی و افسانه‏ای برای خود ساخته‏اند، و در ادبیات و فرهنگ خود جایگاه مهمی برای آنها قائل‏شده‏اند.

محیط زندگی اجتماعی و تبلیغات مطلوب و نامطلوب در گزینش قهرمانها مؤثر است.

این قهرمانها ممکن است مردان الهی، رجال سیاسی، چهره‏های ورزشی و یا حتی بازیگران فیلمها بوده باشند.

هدایت این تمایل فطری بشر به سوی قهرمانان واقعی و الگوهای والای انسانی می‏تواند کمک‏مؤثری به پرورش فضائل اخلاقی در فرد و جامعه بنماید.

مساله ولایت اولیاء الله در حقیقت در همین راستا است; و به همین دلیل، آیات و روایات اسلامی - چنان‏که دیدیم - اهمیت فوق‏العاده‏ای برای آن قائل شده است، و بدون آن، بقیه برنامه‏ها را ناقص و حتی در خطر می‏شمرد.
داستان موسی و خضر

مساله انتخاب معلم و استاد و دلیل راه در مسیر تربیت نفوس و سیر و سلوک الی‏الله به حدی اهمیت دارد که گاه انبیای الهی، در مقطع خاصی نیز مامور به این انتخاب می‏شدند.

داستان خضر و موسی علیه السلام در سوره کهف در قرآن مجید که داستانی بسیار پر معنی و پرمحتوا است، چهره‏ای از این انتخاب است.

موسی علیه السلام مامور می‏شود که برای فرا گرفتن علومی - که جنبه نظری نداشت‏بلکه بیشتر جنبه عملی و اخلاقی داشت - نزد پیامبر و عالم بزرگ زمانش که قرآن از او به عنوان «عبد من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما; بنده‏ای از بندگان ما که او را مشمول رحمت‏خود ساخته و از سوی خود علم فراوانی به او تعلیم داده بودیم.» یاد کرده‏است.

او بار سفر را بست و به سوی جایگاه خضر با یکی از یارانش به راه افتاد; حوادث اثناء راه بماند، هنگامی که به خضر رسید، پیشنهاد خود را به آن معلم بزرگ، مطرح کرد; او نگاهی به موسی علیه السلام افکند و گفت: «باور نمی‏کنم در برابر تعلیمات من، صبر و شکیبایی داشته باشی!» ولی موسی علیه السلام قول شکیبایی داد.

سپس سه حادثه مهم یکی بعد از دیگری اتفاق افتاد; نخست‏سوار بر کشتی شدند و «خضر» اقدام به سوراخ کردن کشتی کرد که بانگ اعتراض موسی بر خاست، و خطر غرق شدن کشتی و اهلش را به خضر گوشزد نمود; ولی هنگامی که خضر به او گفت: «من می‏دانستم تو، توان شکیبائی نداری! موسی از اعتراض خود پشیمان گشت و سکوت اختیار کرد، چرا که قرار گذاشته بود لب به اعتراض نگشاید تا خضر خودش توضیح دهد.

چیزی نگذشت در مسیر خود به نوجوانی برخورد کردند «خضر» بی‏مقدمه اقدام به قتل او کرد! منظره وحشتناک کشتن این جوان ظاهرا بی‏گناه، موسی علیه السلام را سخت از کوره به در برد، و بار دیگر تعهد خود را فراموش کرد و زبان به اعتراض گشود، اعتراض شدیدتر و رساتر از اعتراض نخستین، که چرا انسان بی‏گناه و پاکی را بی آن‏که مرتکب قتلی شده باشد کشتی؟ به یقین این کار بسیار زشتی است!

برای دومین بار، خضر پیمان خود را با موسی علیه السلام یاد آور شد و به او گفت اگر بار سوم تکرار کنی همیشه از تو جدا خواهم شد; موسی فهمید که در این مورد سر مهمی نهفته است و سکوت اختیار کرد تا خضر خودش بموقع توضیح دهد.

چیزی نگذشت که سومین حادثه رخ داد; آن دو وارد شهری شدند، مردم شهر حتی حاضر به پذیرایی مختصر از آنان نشدند، ولی خضر علیه السلام به کنار دیواری که در حال فرو ریختن بود رسید، آستین بالا زد و از موسی نیز کمک خواست تا دیوار را مرمت کند، و از فرو ریختن آن مانع شود; باز موسی علیه السلام پیمان خود را به فراموشی سپرد و به معلم خویش اعتراض کرد که آیا این دلسوزی در برابر آن بی‏مهری منطقی است؟ اینجا بود که خضر اعلام جدایی از موسی علیه السلام نمود، چرا که سه بار پیمان شکیبایی را که با خضر داشت‏شکسته بود; ولی پیش از آن که جدا شوند، اسرار کارهای سه‏گانه خود را برای او برشمرد و پرده از آن برداشت.

در مورد کشتی گفت: پادشاهی ظالم و جبار، کشتیهای سالم را غصب می‏کرد و من کشتی را معیوب ساختم تا مورد توجه او قرار نگیرد; زیرا کشتی تعلق به گروهی از مستضعفان داشت و وسیله ارتزاق آنها را تشکیل می‏داد.

جوان مقتول فردی کافر و مرتد و اغواگر بود و مستحق اعدام، و بیم آن می‏رفت که پدر و مادرش را تحت فشار قرار دهد و از دین خدا بیرون برد.

و اما آن دیوار متعلق به دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، و زیر آن گنجی متعلق به آنهانهفته بود; و چون پدرشان مرد صالحی بود، خدا می‏خواست این گنج را برای آنها حفظ کند; سپس به او حالی کرد که من این کارها را خود سرانه نکردم; همه به فرمان پروردگاربود! (12)

در اینجا موسی علیه السلام از خضر جدا شد، در حالی که کوله‏باری از علم و آگاهی و اخلاق را همراه خود می‏برد.

او بخوبی درسهای زیر را از مکتب آن معلم بزرگ و مربی اخلاق فرا گرفت:

1- پیدا کردن رهبری آگاه و فرزانه، و بهره گیری از علم و اخلاق او تا آن حد اهمیت دارد که پیامبر اولوالعزمی همچون موسی - بطور نمادین - مامور می‏شود که راه دور و درازی را برای حضور در محضر او، و اقتباس از چراغ پر فروغش، بپیماید.

2- در کارها نباید عجله کرد، چرا که بسیاری از امور، نیاز به فرصت مناسب دارد; گفته‏اند: «الامور مرهونة باوقاتها!»

3- حوادثی که در اطراف ما رخ می‏دهد ممکن است چهره‏ای در ظاهر و چهره‏ای در باطن داشته باشند; هرگز نباید به چهره ظاهری رویدادهای ناخوش آیند قناعت کرد و عجولانه قضاوت نمود; بلکه باید ماورای چهره‏های ظاهری را نیز از نظر دور نداشت.

4- شکستن پیمانهای معنوی بطور مکرر، ممکن است انسان را برای همیشه از فوائد و برکاتی محروم سازد!

5- حمایت از مستضعفان، خیرخواهی یتیمان و مبارزه با ظالمان و کافران اغواگر، وظیفه‏ای است که هر بهائی را می‏توان در برابر آن پرداخت.

6- انسان هر قدر عالم و آگاه باشد، نباید به علم و دانش خویش مغرور گردد و تصور کند ماورای علوم او علوم دیگری نیست; چرا که این تصور او را از رسیدن به کمالات بیشتر باز می‏دارد.

7- خداوند بزرگ در این عالم هستی، ماموران ویژه‏ای دارد که آنها را بی‏سروصدا به یاری بندگان مظلوم و با اخلاص می‏فرستد، تا از طرق مختلف آنان را یاری کنند، و اینها از الطاف خفیه الهیه است که هر انسان با ایمانی می‏تواند در انتظار آن باشد

و فوائد و برکات دیگر.

این داستان خواه جنبه آموزش واقعی برای موسی علیه السلام داشته باشد و یا جنبه سرمشق برای دیگران، هر چه باشد، در مورد مطلبی که ما به دنبال آن هستیم تفاوتی نمی‏کند.

کوتاه سخن این که: نیاز به رهبر و دلیل راه در طریق افزایش علم و تهذیب نفوس نیازی ست‏حتمی و غیر قابل انکار!

پی‏نوشتها:

1- نهج البلاغه، خطبه 192.

2- اصول کافی، جلد 2، صفحه 18.

3- اصول کافی، جلد 2، صفحه 125، حدیث‏6.

4- اصول کافی، جلد 2، صفحه‏126.

5- در مصباح اللغه آمده است که شعبه به معنی شاخه درخت است و جمع آن شعب می‏باشد.

6- بحار، جلد66، صفحه‏240، حدیث 14.

7- همان مدرک، صفحه 245،حدیث‏19 - اصول کافی، جلد 2، صفحه‏126.

8- بحار، جلد66، صفحه 352، حدیث 32.

9- همان مدرک.

10- بحار، جلد66، صفحه 252، حدیث‏33.

11- همان مدرک صفحه 238، حدیث 10.

12- مضمون آیات 60 تا 82 سوره کهف و روایات اسلامی (با تلخیص).

کتاب: اخلاق در قرآن، ج 1، ص 375

نویسنده: آیت الله مکارم شیرازی
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
مقدمه: لزوم مودت و دوستی اهل بیت پیامبر گرامی اسلام در قرآن مجید و در روایات بیان شده است در این مقاله به برخی از آیات و روایات اشاره شده و همچنین برخی از روش‏های ابراز محبت‏بیان گردیده است.

مهر ورزیدن و دوست داشتن پیامبر و خاندانش یکی از اصول اسلام است که قرآن و سنت بر آن تاکید دارند. قرآن کریم در این باره می‏فرماید: (قل ان کان آباؤکم و ابناؤکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله بامره و الله لا یهدی القوم الفاسقین) (توبه / 24): بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و بستگان شما و اموالی که بدست آورده‏اید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و مسکن‏های مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوب‏تر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند، و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمی‏کند.

و در آیه دیگر می‏فرماید: (الذین آمنوا به و عزروه و نصروه واتبعوا النور الذی انزل معه اولئک هم المفلحون) (اعراف / 157) : کسانی که به او ایمان آورده‏اند و او را تکریم کرده و کمک نموده‏اند و از نوری که بر وی فرود آمده پیروی کرده‏اند، رستگارانند.

خدا در این آیه برای رستگاران چهار ویژگی می‏شمارد:

1 . ایمان به پیامبر: (آمنوا به).

2 . تعزیز و تکریم او: (عزروه).

3 . یاری کردن او:(نصروه).

4 . پیروی از نوری (قرآن) که نازل شده است (واتبعوا النور الذی انزل معه).

با توجه به اینکه یاری کردن پیامبر در ویژگی سوم آمده است، قطعا مراد از (عزروه) در ویژگی دوم همان تکریم و تعظیم پیامبر است، و مسلما تکریم پیامبر مخصوص دوران حیات او نیست،همچنانکه ایمان به وی که در آیه وارد شده، چنین محدودیتی ندارد.

درباره محبت به خاندان رسالت کافی است که قرآن آن را به صورت پاداش رسالت (البته به صورت پاداش نه پاداش واقعی) ذکر کرده و می‏فرماید: (قل لا اسالکم علیه اجرا الا المودة فی القربی) (شوری / 23): بگو من برای ادای سالت‏خدا از شما پاداشی نمی‏طلبم، جز محبت ورزیدن به بستگان و نزدیکانم.

محبت و تکریم نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و سلم نه تنها در قرآن آمده، بلکه در احادیث اسلامی نیز بر آن تاکید شده است، که دو نمونه آن را یادآور می‏شویم:

: هرگز یک نفر از شما مؤمن واقعی نخواهدبود، مگر اینکه من برای او از فرزندانش و همه مردم محبوب‏تر باشم.

2 . در حدیث دیگر می‏فرماید: ثلاث من کن فیه ذاق طعم الایمان: من کان لا شی‏ء احب الیه من الله و رسوله، و من کان لئن یحرق بالنار احب الیه من ان یرتد عن دینه، و من کان یحب لله و یبغض لله‏» :سه چیز است که هر کس دارای آن باشد، مزه ایمان را چشیده است:1 . آن کس که چیزی برای او از خدا و رسولش گرامی‏تر نباشد.2 . آن کس که سوخته شدن در آتش برای او محبوبتر از خروج از دین باشد. 3. آن کس که برای خدا، دوست‏یا دشمن بدارد.

محبت‏خاندان پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم نیز در احادیث اسلامی مورد تاکید واقع شده است که برخی را یادآور می‏شویم:

1 . پیامبر گرامی صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: «لا یؤمن عبد حتی اکون احب الیه من نفسه و تکون عترتی احب الیه من عترته، و یکون اهلی احب الیه من اهله‏» : مؤمن به شمار نمی‏رود بنده‏ای مگر اینکه مرا بیش از خود دوست بدارد، و فرزندان مرا بیش از فرزندان، و خاندان مرا فزون از خاندان خود، دوست بدارد.

2 . در حدیث دیگر درباره خود می‏فرماید: «من احبهم احبه الله و من ابغضهم ابغضه الله‏» : هر کس آنها را دوست بدارد، خدا را دوست داشته و هر کس آنها را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است.

تا این جا با دلایل این اصل (مهر ورزیدن به پیامبر و عترتش) آشنا شدیم، اکنون سؤال می شود:

1 . سودی که امت از مهر ورزیدن به پیامبر و عترت او می‏برد چیست؟!

2 . شیوه و تکریم نسبت به پیامبر و خاندان او چیست؟!

درباره مطلب نخست‏یادآور می‏شویم: محبت به انسان با کمال و با فضیلت، خود نردبان صعود به سوی کمال است، هر گاه انسانی فردی را از صمیم دل دوست بدارد، کوشش می‏کند خود را با او همگون سازد و آنچه که مایه خرسندی او است انجام داده، و آنچه او را آزار می‏دهد ترک نماید.

ناگفته پیداست وجود چنین روحیه‏ای در انسان مایه تحول بوده و سبب می‏شود که پیوسته راه اطاعت را در پیش گیرد و از گناه بپرهیزد. کسانی که در زبان اظهار علاقه کرده ولی عملا با محبوب خود مخالفت می‏ورزند، فاقد محبت واقعی می‏باشند، در دو بیتی که به امام صادق علیه السلام نسبت داده شده است به این نکته اشاره شده آنجا که می‏فرماید:

تعصی الاله و انت تظهر حبه هذا لعمری فی الفعال بدیع لو کان حبک صادقا لاطعته ان المحب لمن یحب مطیع

«خدا را نافرمانی می‏کنی و اظهار دوستی می‏نمایی،به جانم سوگند،این کار شگفتی است.

اگر در ادعای خود راستگو بودی او را اطاعت می‏کردی، حقا که مرید پیوسته مطیع محبوب خود می‏باشد».

اکنون که برخی از ثمرات مهرورزی به پیامبر و خاندان او روشن شد، باید به شیوه ابراز آن بپردازیم: مسلما مقصود حب درونی بدون هیچ گونه بازتاب عملی نیست، بلکه مقصود مهری است که در گفتار و رفتار انسان بازتاب مناسبی داشته باشد.

شکی نیست که یکی از بازتابهای محبت به پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم و خاندان او پیروی عملی از آنان است، چنان که اشاره شد، ولی سخن در دیگر بازتابهای این حالت درونی است، و اجمال آن این است که هر گفتار یا رفتاری که در نظر مردم نشانه محبت و وسیله گرامی داشت افراد به شمار می‏رود، مشمول این قاعده می‏باشد، مشروط بر اینکه، با عمل مشروع او را تکریم کند، نه با عمل حرام.

بنابراین، گرامی داشت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و خاندان او در هر زمان خصوصا در سالروز ولادت یا وفات - یکی از شیوه‏های ابراز محبت و گرامی داشت مقام و منزلت آنان است و آزین بندی در روزهای ولادت و روشن کردن چراغ و برافراشتن پرچم و تشکیل مجلس برای ذکر فضایل و مناقب پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم یا خاندان او، نشانه محبت به آنان و وسیله ابراز آن به شمار می‏رود و به این خاطر تجلیل پیامبر در ایام ولادت یک سنت مستمر، در میان مسلمانان بوده است. دیار بکری در کتاب «تاریخ الخمیس‏»می‏نویسد: مسلمانان پیوسته ماه ولادت پیامبر را گرامی داشته و جشن می‏گیرند و اطعام می‏کنند و به فقرا صدقه می‏دهند، اظهار شادمانی می‏نمایند و سرگذشت ولادت او را بیان می‏کنند، چه بسا کراماتی برای آنان ظاهر می‏شود. عین این سخن را عالم دیگری به نام ابن حجر قسطلانی در کتاب خود آورده است.

از بیان گذشته فلسفه سوگواری برای پیشوایان دینی روشن می‏گردد، زیرا هر نوع ترتیب مجلس برای ذکر مصائب و مشکلات آنان نوعی اظهار محبت و مهر ورزیدن است، اگر یعقوب سالیان درازی برای فقدان عزیزش یوسف گریه کرد اشک ریخت ریشه آن، علاقه باطنی او به فرزندش بود، هرگاه علاقمندان به خاندان رسالت در پرتو مهری که به آنان دارند، در روزهای درگذشت آنان، اشگ بریزند و گریه کنند، در حقیقت از یعقوب پیامبر پیروی کرده‏اند.

اصولا تشکیل مجلس برای فقدان عزیزان کاری است که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم آن را در جنگ احد پی‏ریزی کرد آنگاه که از گریه زنان انصار برای شهدای احد آگاه گشت، به یاد عموی بزرگوار خود افتاد و فرمود: «ولکن حمزة لا بواکی له‏» : «ولی کسی بر حمزة گریه نمی‏کند». وقتی یاران پیامبر علاقه رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را به برپایی مجلس عزا بر عموی خویش احساس کردند، به زنان خود دستور دادند تا مجلسی برپا کرده و بر عموی پیامبر سوگواری کنند. مجلس تشکیل شد، و رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم از ابراز عواطف آنان تقدیر، و در حق آنان دعا کرد، و فرمود: «رحم الله الانصار»، سپس از سران انصار خواست به زنان دستور دهند تا به خانه‏های خود بازگردند.

گذشته از این، سوگواری برای شهیدان راه حق، فلسفه دیگری نیز دارد و آن اینکه بزرگداشت‏یاد آنان مایه حفظ مکتب آنهاست، مکتبی که اساس آن را فداکاری در راه دین و تن ندادن به ذلت و خواری تشکیل می‏دهد. و منطق آنان این است که «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است‏» و در هر عاشورای حسینی این منطق احیاء می‏گردد و ملت‏ها از نهضت او، درس آموخته و می‏آموزند.

نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

پیامبر اسلام برای بنیانگذاری یک جامعه جاوید و امت واحد به عنوان بزرگترین و قدسی ترین معمار کاخ اجتماع به پی افکنی بنای برومند و استواری پرداخت که در سایه آن روشن ترین، اصیل ترین و جاویدترین تمدنها به وجود آمد و بشر را از همه مزایای یک تمدن عالی انسانی که هرگز دستخوش توفان روزگار نخواهد شد، برخوردار ساخت.


تمدن چیزی جز تشکیل هیئت اجتماعیه با معتقدات و مقررات حکومتی و آداب مربوطه نیست. تمدن و اجتماع بشری از قدیمی ترین مراحل خود زاییده مذهب و تحت تأثیر شدید آن بوده است.

اداره هیئت اجتماعیه یا تمدن از یک طرف و مذهب از طرف دیگر پا به پای هم پیش رفته اند. توسعه، تمدن و هیئت اجتماعیه ناگزیر احتیاج به معتقدات مذهبی مشترک و متکامل دارند.

در سایه اشتراک در عقیده و توحید در پرستش است که رفع دشمنی و ایجاد ائتلاف و اتحاد از طریق تأسیس دولتی که تمام افراد بشر بتواند در سایه آن زیست کند، امکان پذیر می شود .

امیرالمؤمنین علی(ع) درباره پیامبران می فرماید: « فبعث فیهم رسله لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیرولهم دفائن العقول ویردهم الآیات المقدره.» « پس خداوند، پیامبران خود را بین مردمان برانگیخت تا پیمان خدا را از آنها بخواهند و نعمت فراموش شده حق را یادآوری کنند و از راه تبلیغ با آنان سخن گویند و خردهای پنهان شده را برانگیزند و به کار اندازند و شانه های قدرت را به آنان بنمایانند.»

پس وظیفه پیامبران برانگیختن خردها و روشنگری اندیشه هاست در پرتو پیوستگی عقول به مبدأ حکمت الهی و برانداختن پرده های جهل و خرافه و گسستن زنجیرهای بردگی و همین است رمز اوج فکری انسان و چرخش مولد خرد آدمی که موجب بروز دانشها و ایجاد تمدنها و اخلاقیات و فرهنگهاست.

اساس دعوت محمد(ص):

پیامبر اسلام برای بنیانگذاری یک جامعه جاوید و امت واحد به عنوان بزرگترین و قدسی ترین معمار کاخ اجتماع به پی افکنی بنای برومند و استواری پرداخت که در سایه آن روشن ترین، اصیل ترین و جاوید ترین تمدنها به وجود آمد و بشر را از همه مزایای یک تمدن عالی انسانی که هرگز دستخوش توفان روزگار نخواهد شد برخوردار ساخت و اساس چنین دعوت جاوید را برچنین مبانی مقدس و عالی استوار کرد:

وحدت بشریت

عقیده وحدت بشریت یکی از کمکهای بی مانندی است که پیامبر اسلام در راه تمدن بشر انجام داد و این وحدت در حقیقت یکی از ثمرات طبیعی اعتقاد به یگانگی خداوند است که اساس تعلیمات اسلامی است.

قرآن مجید از بیان پروردگار چنین می فرماید: «شما مردمی یگانه اید و من خدای یکتای شما هستم، پس از نافرمانی من بپرهیزید.»

وحدت بشریت یک امر عملی واقعی بود که با تمام شئونش در مراتب علمی و عملی وحی و رفتار پیامبر مورد عنایت قرار گرفت. بنابراین افراد بشر در هر کشوری زندگی کنند و با هر زبانی سخن بگویند و هر رنگی که داشته باشند، همه آنها یک خانواده شناخته شده اند چنانکه خداوند فرمود: «ای مردم از نافرمانی خدایی که شما را از یک پدر آفرید، بپرهیزید.» زندگی بر اساس این افکار چهره جدیدی به خود گرفت و نتیجه طبیعی، آن شد که بردگان سیاه و شریف ترین مردان قریش در جامعه اسلامی در یک رتبه شناخته می شدند و این بزرگترین قدم اساسی بود که در راه ایجاد وحدت بشریت و پی ریزی اساسی ترین مراحل تمدن بشر برداشته شده است.

شأن زندگی انسان و مقام خالق هستی

دیگر گام بلندی که از سوی پیامبر به جهت تمدن بشر برداشته شده است اندیشه بزرگی و شرافت انسان بود و آن نیز یکی از نتایج طبیعی اعتقاد به یگانگی مبدأ آفرینش است که پیامبر اسلام در تعلیمات خود اهمیت فراوانی به آن می داد و بر حسب گفته اش انسان اشرف آفریدگان خداست و جز خدا هیچکس شایسته پرستش او نیست.

خدمتگذاری بشر

برای تشکیل جامعه واحد و متمدن، بایستی همه افراد جامعه به یکدیگر بپیوندند، توانایان به ناتوانان خدمت کنند و همگی حلقه های کبیر به هم پیوسته و گسست ناپذیری را تشکیل دهند و همین همگامی و حس همکاری است که تحت عنوان زکات یکی از بزرگ ترین فرامین اسلامی را تشکیل می دهد و همه جا مرادف فریضه صلوة که رمز بقاء روحی بشر است قرار می گیرد و در این صورت حلقه برادری دینی به وجود می آید. « اگر توبه آوردند و نماز کردند و زکات دادند در این دین برادران شمایند.»

بشر دوستی

بشردوستی و مهرورزی در جان و طبیعت پیامبر جای داشت. او نه تنها برای دردهای مادی و نیازهای دنیایی مردم نگران بود، بلکه برای فسادهای اخلاقی و انحرافهای روحی بشری بیشتر نگران بود. تا آنجا که خداوند به او فرمود: «شاید از غصه ایمان نیاوردن آنان خود را هلاک کنی.» پیامبر می فرمایند: « افراد مسلمان در دلسوزی و مهربانی با یکدیگر مانند اندامهای یک پیکر هستند که هر گاه عضوی به درد آید دیگر عضوها نیز دردناک می شوند.» و این بهترین دستورالعمل حیات، مدلی برای ایجاد یک ملت زنده، بیدار، پیشرو و متمدن است.
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

حديث اسلامي: هل الدين الاالحب. آيا دين غير از محبت چيزي است

حافظ: نهال دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد درخت دشمني بركن كه رنج ببشمار آرد

بودائيسم ـ دهاماپادا: يك عقل صحيح و درست خدمتي را خواهد كرد كه نه يك پدر و نه يك مادر و نه يك خويش مي كنند.

انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است؛ و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است. کنفسيوس


كنفوسيوس ـ آنالكتها‌1: يك جوان هنگامي كه در خانه است بايد نسبت به پدر و مادر و در خارج نسبت به بزرگتران با محبت و احترام باشد، بايستي مشتاق و درستكار باشد. بايستي محبت او نسبت به همه جوشان بوده و دوستي نيكو را در خود پرورش دهد.

دين كنفوسيوس: لائوتان از كنفوسيوس پرسيد: منظور شما از نيكوكاري و درستي چيست‌؟ كنفوسيوس گفت: «منظور اين است كه در عميق ترين باطن قلب خود نسبت به همه چيز محبت روا داريم، همة مردمان را دوست بداريم و سخت از افكار خودخواهانه بپرهيزيم. اين است ماهيت نيكوكاري و درستي» در جائيكه محبت باشد جدائي نيست.

دين تائو «كان ينگ يين»: با همه به مدارا و حسن سلوك و محبت رفتار كن

كتاب امثال سليمان نبي 15: خوان به قول درجائي كه محبت باشد بهتر است از گاوپرواري كه با آن عدوات باشد.

رساله اول يوحناي رسول باب چهارم: اي حبيبان يكديگر را محبت بنمائيم زيرا كه محبت از خداست و هر كه محبت مي نمايد از خدا مولود شده است و خدا را مي شناسد و كسي كه محبت نمي نمايد خدا را نمي شناسد زيرا خدا محبت است.

امانوئل كانت: فرق است ميان آن كسي كه عملي از روي تمايل طبيعت انجام مي دهد و آن كه براي اداي تكليف احترام به قانون مي كند، اولي حظ نفس برده و دومي اداي وظيفه كرده است.


‌يوهان گتليپ فيخته: ظهور نيكي در اشخاص تجلي و نمايش ذات حق است و ذات حق منشاء درستي اخلاق و كردار است.

شوپنهاور: شفقت بسيار خوب و بنياد اخلاق مي باشد، اما سعادت و آزادي تام در سلب كلي اراده و خواهش است.


اگوست كنت: ترقي نوع انسان بسته به ميزان غلبه جنبة انساني بر جنبة حيواني است. هنوز حس خودپرستي در مردم غالب است و مدار امر برزد و خورد و جنگ و جدال است.

چارلز داروين: بزرگترين كمال كه موجودات جاندار در سير تحولي و تكاملي به آن رسيده اند پديد آمدن عواطف و احساسات قلبي است كه در انسان بوجود آمده است و انسان اگر مي خواهد حيوان نباشد بايد رحم و مروت و كرم و شجاعت و نوع پرستي و خير خواهي را در خود بپرورد.

هربرت اسپنسر: چون در تكامل زندگي بايد كثرت به وحدت برسد مردم بايد به معاشرت زندگي كنند و تا حدي دست از خود خواهي بردارند و رعايت حال ديگران را كنند. هر فردي بايد خوشي ديگران را هم بخواهد.

فردريش نيچه: خودپرستي حق است و شفقت ضعف نفس و عيب است. حالا كه خوب يا بد بدنيا آمده ام بايد از دنيا متمتع شوم هر چه بيشتر بهتر. براي حصول اين امر اگر هم بيرحمي و مكرو فريب و جدال و جنگ لازم آيد انجام ميدهم . آنچه مزاحم و مخالف اين فرض است اگر چه راستي و مهرباني و فضيلت و تقوي باشد بد است.

ارسطو: خودخواهي ازآن جهت بداست كه غالب مردم برتري كه براي خودنسبت بديگران قائلند در تحصيل مال يا جاه يا لذتها است.
ولتـر: علم انسان را دانشمند ميكند ولي آدم نمي كند.
برگرفته ازhttp://aosveh.blogfa.com/
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

ريشه تمام مسايل اخلاقى را سه قوّه تشكيل مى دهد:شهوت ، غضب و تفكر. اين سه نيرو نفس را به اّتخاذ علوم وادارمى كند كه افعال مناسب آن قوه از آن سرچشمه مى گيرد

توضيح اين كه : كليه افعال انسانى يا به جلب منفعت بازگشت مى كند، مانند خوردن و آشاميدن و لباس پوشيدن و امثال اين ها. يا به دفع ضرر باز مى گردد مانند دفاع از جان و مال و حيثيت و مانند آن و يا از قبيل افعالى است كه به تصور و تصديق فكرى مربوط است ، مانند تشكيل قياس و اقامه دليل براى مطالب گوناگون . قسم اول از قوّه شهويّه و قسم دوم از قوّه غضبيّه و قسم سوم از قوه فكريه سرچشمه مى گيرد و چون ذات انسان از تركيب و اّتحاد اين قواى سه گانه حاصل شده وبر اثر اين تركيب مى تواند مبداء افعال خاصى شود ودر سايه آن به سعادتى كه اين تركيب به خاطر آن قرار داده شده نايل گردد لذا همواره بايد مواظب باشد هيچ يك از اين سه قوه از مسير اعتدال خارج نشود زيرا اگر افراط و تفريطى در يكى از اين ها رخ دهد سعادت حاصل نمى شود.
در علم اخلاق حد اعتدال هر يك از قواى سه گانه را روشن كردند به اين ترتيب كه حد اعتدال قوه شهويه عفت و حد افراط و تفريط آن حرص و تنبلى است حد اعتدال قوه غضبيه شجاعت و افراط و تفريط آن تهور و ترس ‍است حد اعتدال قوه فكريه حكمت و افراط و تفريط آن جربزه و كودن بودن است از مجموع اين ملكات معتدله در نفس ملكه چهارمى به وجود مى آيد كه عدالت ناميده مى شود.


مرحوم علامه طباطبايى مى فرمايد: مجموعه اين چهار اصل (عفت ، شجاعت ، حكمت ، عدالت ) اصول اخلاق فاضله را تشكيل مى دهد كه دانشمندان ذكر كردند و لكن سه مكتب و مسلك در اينجا وجود دارد:
1. مكتبى كه مى گويد: انسان بايد حد اعتدال اين قوا و نيروهاى سه گانه را بشناسد و رعايت كند تا بتواند صفات فاضله را كسب كرده و از رذايل بپرهيزد و بدين وسيله سعادت علمى خود را تكميل نموده و اعمالى از او سر زند كه موجب ستايش اجتماع و محبوبيت جامعه گردد.


2. مكتب پيامبران الهى : اين مكتب نيز از جهاتى شبيه مكتب اول است ولى فرقى كه در ميان اين دو وجود دارد از نظر هدف ونتيجه است ؛ چون در مكتب انبيا هدف سعادت حقيقى انسان ، يعنى تكميل ايمان به خدا وآيات او وآسايش اخروى است كه يك سعادت حقيقى وواقعى باشد نه اين كه فقط از نظر مردم سعادت است ولى در مكتب اول ، هدف از اصلاح اخلاق كسب محبوبيت در نظر مردم ودارا بودن صفاتى كه مورد ستايش جامعه است مى باشد.


3. مكتب اخلاقى قران ؛ كه با دو مكتب سابق يك فرق اساسى دارد و آن اين كه هدف در اين جا ذات خداوند است نه كسب فضيلت انسانى و به همين دليل بسا مى شود كه طرز مشى آن با دو مكتب سابق فرق مى كند.
توضيح اين كه هنگامى كه انسان رو به كمال مى رود و ترقياتى در اين زمينه نصيب وى مى شود دل او مجذوب تفكر درباره خدا و توجه به اسما و صفات عاليه حق كه از هر نقصى منزه و مبر است مى گردد و اين حالت جذبه و كشش ‍روز به روز زيادتر و شديدتر و توجه به خداوند عميق تر مى گردد و به آنجا مى رسد كه خدا را چنان عبادت مى كند كه گويا او را مى بيند و خداوند او را مى بيند همواره جلوه او را در تجليات جذبه و شوق و توجه مشاهده مى كند. در اين هنگام محبت و شوق او روز افزون مى گردد زيرا عشق به كمال و جمال جزء فطرت انسان و خميره اوست قرآن مى فرمايد: والذين امنوا اشدّ حبّا للّه (104)

آن ها كه به خدا ايمان دارند محبتشان به خداوند شديدتر است .


همين معنى او را به پيروى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در تمام افعال و حركات وادار مى كند زيرا عشق به يك چيز، مستلزم عشق به آثار آن است و پيامبر هم از آثار و آيات اوست چنان كه جهان و آن چه در جهان است از آثار و آيات اوست . آتش اين شوق و محبت باز تيزتر مى گردد و به جايى مى رسد كه از همه چيز صرف نظر كرده ، تمام توجهش به ذات او مى شود فقط او را دوست مى دارد دلش تنها براى او خاضع است ... در اين حال طرز تفكر و عمل او با سايرين فرق مى كند هيچ چيز را نمى بيند مگر آن كه خدا را پيش از آن و با آن مشاهده مى كند همه چيز در نظر او از درجه استقلال ساقط شود. بنابراين جز او نمى خواهد و جز او نمى جويد و از غير او طلب نمى كند و از غير او نمى ترسد فعل و ترك و انس و وحشت و خشنودى او فقط به خاطر خداست ؛ تاكنون دنبال هر كار و فضيلتى مى رفت به خاطر اين بود كه فضيلت انسانى است ولى اكنون جز خدا نمى خواهد سر منزل مقصود او خدا؛ زاد و توشه او ذلت و بندگى در پيشگاه الهى و راهنماى او شوق و محبت الهى است .(105)


معيار فضيلت اخلاقى


يكى از مسايل اساسى فلسفه اخلاق ، اين است كه ملاك ومعيار فضيلت اخلاقى چيست و چگونه مى توان فعل اخلاقى را از فعل طبيعى باز شناخت ؟ بعضى عملى را فعل اخلاقى دانسته اند كه به انگيزه ديگرخواهى صورت پذيرد و بعضى ديگر ملاك فعل اخلاقى را در اين دانسته اند كه از وجدان انسان سرچشمه گيرد وبرخى عقلى بودن فعل را لازم اخلاقى بودن آن معرفى كرده اند.


استاد شهيد مطهرى مى فرمايد: كارهايى كه ما به آن ها مى گوييم كار اخلاقى ؛ مى بينيم فرقشان با كار عادى اين است كه قابل ستايش و آفرين و تحسين اند. به عبارت ديگر: بشر براى اين گونه كارها ارزش قايل است . تفاوت كار اخلاقى با كار طبيعى در اين است كه كار اخلاقى در وجدان هر بشرى داراى ارزش است و يك كار ارزشمند و گران بهاست و بشر براى اين كار قيمت وارزش قايل است آن هم نه قيمت مادى بلكه مافوق ارزش هاى مادى .(106)
آنچه مسلم است اين است كه فعلى را مى توان اخلاقى ناميد كه انسان را در رسيدن به كمال يارى كند، يعنى فعلى و صفتى كه به هر اندازه كه انسان را در رسيدن به كمال نهايى ((قرب به خداوند)) يارى كند يا زمينه را براى رسيدن به مقام قرب الهى فراهم آورد به همان اندازه از ارزش اخلاقى برخوردار است . با توجه به اين كه كمال نهايى انسان ، رسيدن به مقام قرب الهى است . در نتيجه هر فعل و صفتى كه انسان را در رسيدن به اين مرتبه يارى كند و سبب ارتقاى انسان در مراتب قرب به پروردگار باشد فضيلت محسوب مى شود.(107)
اهمّيت تربيت اخلاقى


آن قدر كه قرآن كريم و روايات اسلامى به مساءله تربيت اخلاقى انسان ها اهميت قايل شده اند نسبت به كمتر موضوعى اين طور توجه كرده اند چون رعايت اين مساءله باعث يك زندگى آرامبخش در جامعه مى شود مساءله حسن خلق و ملاطفت در برخوردها و ترك خشونت در معاشرت و احترام افراد مختلف را در نظر گرفتن و به شخصيت و حقوق ديگران ارج قايل شدن ، از جمله صفات عالى و روحى هر انسان خود ساخته و تربيت شده است .
قرآن كريم دستورات فراوانى در زمينه عفو و بخشش ، مدارا كردن ، مهربان بودن و برادرى و اخوّت بين مؤمنين را توصيه فرموده و پيامبر اكرم را صاحب خلق عظيم معرفى نموده است ، تا رفتار و گفتار او سرمشق و الگوى همه مسلمان ها باشد. در روايات به مساءله تربيت اخلاقى عنايت خاصّى شده است .
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد: ما يوضع فى ميزان امرء يوم القيمة افضل من حسن خلق .(108) در روز قيامت چيزى برتر و بالاتر از حسن خلق در ترازوى عمل كسى نهاده نمى شود و نيز مى فرمايد: اكثر ما تلج به امتى الجنة تقوى اللّه و حسن الخلق .(109) بيشترين چيزى كه سبب مى شود امت من به خاطر آن وارد بهشت شوند تقواى الهى و حسن خلق است . و نيز مى فرمايد: حسن الاخلاق نصف الدين (110) اخلاق نيك نصف دين است .
حضرت على عليه السلام مى فرمايد: ربّ عزيز اذلّه خلقه و ذليل اعزّه خلقه (111) بسا انسان بلند پايه اى كه اخلاق وى موجب سقوط او گرديد و بسا انسان ضعيفى كه اخلاق او مايه عزت و سربلندى او مى شود.
104- بقره ، 165.
105- الميزان ، ج 1، ص 376 378.
106- فلسفه اخلاق ، شهيد مطهرى ، ص 13.
107- اخلاق اسلامى ، ص 53.
108- اصول كافى ، ج 2، ص 81.
109- بحارالانوار، ج 71، ص 375.
110- خصال ، ج 1، ص 30.
111- بحارالانوار، ج 71، ص 396.
برگرفته ازhttp://aosveh.blogfa.com
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
 
business article