نيروي محبت از نظر اجتماعي نيروي عظيم و مؤثري است . بهترين اجتماعها آن است كه با نيروي محبت اداره شود : محبت زعيم و زمامدار به مردم و محبت و ارادت مردم به زعيم و زمامدار . علاقه و محبت زمامدار عامل بزرگي است براي ثبات و ادامه حيات حكومت ، و تا عامل محبت نباشد
رهبر نمي تواند و يا بسيار دشوار است كه اجتماعي را رهبري كند و مردم را افرادي منضبط و قانوني تربيت كند ولو اينكه عدالت و مساوات را در آن اجتماع برقرار كند . مردم آنگاه قانوني خواهند بود كه از زمامدارشان علاقه ببينند و آن علاقه هاست كه مردم را به پيروي و اطاعت مي كشد
. قرآن خطاب به پيغمبر مي كند كه اي پيغمبر ! نيروي بزرگي را براي نفوذ در مردم و اداره اجتماع در دست داري : فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم
و شاورهم في الامر . " به موجب لطف و رحمت الهي ، تو برايشان نرمدل شدي كه اگر تندخوي سختدل بودي از پيرامونت پراكنده مي گشتند . پس ، از آنان در گذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار با آنان مشورت كن " . در اينجا علت گرايش مردم به پيغمبر اكرم را علاقه و مهري دانسته كه نبي اكرم نسبت
به آنان مبذول مي داشت . باز دستور مي دهد كه ببخششان و برايشان استغفار كن و با آنان مشورت نما . اينها همه از آثار محبت و دوستي است ،
و باز قرآن مي فرمايد : و لا تستوي الحسنة و لا السيئة ادفع بالتي هي أحسن فاذا الذي بينك و بينه عداوش كأنه ولي حميم . " نيك و بد يكسان نيست ، با اخلاق نكوتر دفع شر كن كه آنگاه آنكه بين تو و او دشمني است گويا دوستي خويشاوند است " .
جاذبه ودافعه علی (ع)-استادمطهری
رهبر نمي تواند و يا بسيار دشوار است كه اجتماعي را رهبري كند و مردم را افرادي منضبط و قانوني تربيت كند ولو اينكه عدالت و مساوات را در آن اجتماع برقرار كند . مردم آنگاه قانوني خواهند بود كه از زمامدارشان علاقه ببينند و آن علاقه هاست كه مردم را به پيروي و اطاعت مي كشد
. قرآن خطاب به پيغمبر مي كند كه اي پيغمبر ! نيروي بزرگي را براي نفوذ در مردم و اداره اجتماع در دست داري : فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم
و شاورهم في الامر . " به موجب لطف و رحمت الهي ، تو برايشان نرمدل شدي كه اگر تندخوي سختدل بودي از پيرامونت پراكنده مي گشتند . پس ، از آنان در گذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار با آنان مشورت كن " . در اينجا علت گرايش مردم به پيغمبر اكرم را علاقه و مهري دانسته كه نبي اكرم نسبت
به آنان مبذول مي داشت . باز دستور مي دهد كه ببخششان و برايشان استغفار كن و با آنان مشورت نما . اينها همه از آثار محبت و دوستي است ،
و باز قرآن مي فرمايد : و لا تستوي الحسنة و لا السيئة ادفع بالتي هي أحسن فاذا الذي بينك و بينه عداوش كأنه ولي حميم . " نيك و بد يكسان نيست ، با اخلاق نكوتر دفع شر كن كه آنگاه آنكه بين تو و او دشمني است گويا دوستي خويشاوند است " .
جاذبه ودافعه علی (ع)-استادمطهری
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
و اين عشق است كه در آيات بسياري از قرآن ، با واژه " محبت " و احيانا " ود " يا " مودت " از آن ياد شده است . اين آيات در چند قسمت قرار گرفته اند : 1 - آياتي كه در وصف مؤمنان است و از دوستي و محبت عميق آنان نسبت به حضرت حق ، يا نسبت به مؤمنان سخن گفته است : و الذين آمنوا اشد حبا لله أ 2 : . 165 " آنان كه ايمان آورده اند در دوستي خدا سختترند " . و الذين تبوؤا الدار و الايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم
و لا يجدون في صدورهم حاجة مما اوتوا و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة . " و آنان كه پيش از مهاجران در خانه ( دار الهجرش ، خانه مسلمانان ) و در ايمان ( خانه روحي و معنوي مسلمانان ) جايگزين شده ، مهاجراني را كه به سوي ايشان مي آيند دوست دارند و در دل خودشان از آنچه به آنها داده شده است احساس ناراحتي نمي كنند و آنها را بر خويش مقدم مي دارند هر چند خود نيازمند بوده باشند " .
- آياتي كه از دوستي حضرت حق نسبت به مؤمنان سخن مي گويد : ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين . " خدا دوست دارد توبه كنندگان و پاكيزگان را " . و الله يحب المحسنين
. " خدا دوست دارد نيكوكاران را " . ان الله يحب المتقين . " خدا دوست دارد خود نگه داران را " . و الله يحب المطهرين " خدا دوست دارد پاكيزگان را " ان الله يحب المقسطين " خدا دوست دارد عدالت كنندگان را " .
3 - آياتي كه متضمن دوستيهاي دو طرفي و محبتهاي متبادل است :
دوستي حضرت حق نسبت به مؤمنين و دوستي مؤمنان نسبت به حضرت حق و دوستي مؤمنين يكديگر را : قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم
" بگو اگر دوست داريد خدا را ، از من پيروي كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهانتان را برايتان ببخشايد " . فسوف يأتي الله بقوم يحبهم و يحبونه " خدا بياورد قومي را كه دوستشان دارد و آنها او را دوست دارند " . محبت مؤمنان نسبت به يكديگر : ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا " آنان كه ايمان آورده اند و شايسته ها انجام داده اند
خداوند بخشايشگر برايشان دوستي قرار مي دهد " و جعل بينكم مودش و رحمة " در ميان شما با همسرانتان دوستي قرار داد و مهر افكند " . و همين علاقه و محبت است كه ابراهيم براي ذريه اش خواست ، و پيغمبر خاتم نيز به دستور خداوند براي خويشانش طلب كرد . و آنچنانكه از روايات بر مي آيد ،
روح و جوهر دين غير از محبت چيزي نيست .
جاذبه ودافعه علی (ع)-استادمطهری
و لا يجدون في صدورهم حاجة مما اوتوا و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة . " و آنان كه پيش از مهاجران در خانه ( دار الهجرش ، خانه مسلمانان ) و در ايمان ( خانه روحي و معنوي مسلمانان ) جايگزين شده ، مهاجراني را كه به سوي ايشان مي آيند دوست دارند و در دل خودشان از آنچه به آنها داده شده است احساس ناراحتي نمي كنند و آنها را بر خويش مقدم مي دارند هر چند خود نيازمند بوده باشند " .
- آياتي كه از دوستي حضرت حق نسبت به مؤمنان سخن مي گويد : ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين . " خدا دوست دارد توبه كنندگان و پاكيزگان را " . و الله يحب المحسنين
. " خدا دوست دارد نيكوكاران را " . ان الله يحب المتقين . " خدا دوست دارد خود نگه داران را " . و الله يحب المطهرين " خدا دوست دارد پاكيزگان را " ان الله يحب المقسطين " خدا دوست دارد عدالت كنندگان را " .
3 - آياتي كه متضمن دوستيهاي دو طرفي و محبتهاي متبادل است :
دوستي حضرت حق نسبت به مؤمنين و دوستي مؤمنان نسبت به حضرت حق و دوستي مؤمنين يكديگر را : قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم
" بگو اگر دوست داريد خدا را ، از من پيروي كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهانتان را برايتان ببخشايد " . فسوف يأتي الله بقوم يحبهم و يحبونه " خدا بياورد قومي را كه دوستشان دارد و آنها او را دوست دارند " . محبت مؤمنان نسبت به يكديگر : ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا " آنان كه ايمان آورده اند و شايسته ها انجام داده اند
خداوند بخشايشگر برايشان دوستي قرار مي دهد " و جعل بينكم مودش و رحمة " در ميان شما با همسرانتان دوستي قرار داد و مهر افكند " . و همين علاقه و محبت است كه ابراهيم براي ذريه اش خواست ، و پيغمبر خاتم نيز به دستور خداوند براي خويشانش طلب كرد . و آنچنانكه از روايات بر مي آيد ،
روح و جوهر دين غير از محبت چيزي نيست .
جاذبه ودافعه علی (ع)-استادمطهری
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
عقبةبن عامر مىگويد: روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در راهى همراهى مىكردم. حضرت دستم را گرفتند و فرمودند: مىخواهى بهترين اخلاق دنيا و آخرت را براى تو بگويم؟
عرض كردم: بفرماييد يا رسولالله!
فرمودند: با فاميلى كه با تو قطع رابطه كرده، ارتباط برقرار كن؛ به كسى كه چيزى به تو نداده، كمك كن و از كسى كه به تو ستم روا داشته و بدى كرده، بگذر.
عرض كردم: بفرماييد يا رسولالله!
فرمودند: با فاميلى كه با تو قطع رابطه كرده، ارتباط برقرار كن؛ به كسى كه چيزى به تو نداده، كمك كن و از كسى كه به تو ستم روا داشته و بدى كرده، بگذر.
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
. گوته، شاعر و نويسنده معروف آلمانى مىگويد: ساليان دراز كشيشان از خدا بى خبر، ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن دور نگه داشتند؛ امّا هر قدر كه ما قدم در جاده علم و دانش نهاديم و پرده تعصب را دريديم، عظمت احكام مقدس قرآن، بهت و حيرت عجيبى در ما ايجاد نمود. به زودى اين كتاب توصيفناپذير، محور افكار مردم جهان مىگردد!
2. آلبرت انيشتاين كه نيازى به معرفى ندارد، مىگويد: قرآن كتاب جبر يا هندسه نيست؛ مجموعهاى از قوانين است كه بشر را به راه صحيح، راهى كه بزرگترين فلاسفه و دانشمندان دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مىكند.
3. ويل دورانت، دانشمند امريكايى شرقشناس، مىگويد: در قرآن، قانون و اخلاق يكى است. رفتار دينى در قرآن، شامل رفتار دنيوى هم مىشود و همه امور آن از جانب خداوند و به طريق وحى آمده است. قرآن در جانهاى ساده عقايدى آسان و دور از ابهام پديد مىآورد كه از رسوم و تشريفات ناروا آزاد است.
4. پروفسور آرتور آربرى كه يكى از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگليسى است، مىگويد: زمانى كه به پايان ترجمه قرآن نزديك مىشدم، سخت در پريشانى به سر مىبردم؛ اما قرآن آنچنان آرامش خاطرى به من مىبخشيد كه براى هميشه به خاطر خواهم داشت. من در حالى كه مسلمان نيستم، قرآن را خواندم تا آن را درك كنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگهاى نافذ و مرتعش كنندهاش شوم و تحت تأثير آهنگش قرار گيرم و به كيفيتى كه مسلمانان واقعى و نخستين داشتند، نزديك گردم تا آن را بفهمم .
5. لئوتولستوى، نويسنده معروف روسى مىگويد: هر كس كه بخواهد سادگى و بى پيرايگى اسلام را دريابد، بايد قرآن مجيد را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانين و تعليمات حقيقى و احكام آسان و ساده براى عموم بيان شده است. آيات قرآن به خوبى بر مقام عالى اسلام و پاكى روح آورندهاش گواهى مىدهد.
6. دكتر هانرى كُربن، اسلام شناس معروف فرانسوى، سخن جالبى درباره قرآن دارد. وى مىگويد: اگر قرآن خرافى بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمىكرد كه بشر را به علم و تعقل و تفكر دعوت كند. هيچ انديشهاى به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا كه نزديك به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فكر سخن رفته است.
7. ارنست رنان، فيلسوف معروف فرانسوى مىگويد: در كتابخانه من هزاران جلد كتاب سياسى ،اجتماعى، ادبى و... وجود دارد كه هر كدام را بيش از يك بار نخواندهام؛ اما يك جلد كتاب هست كه هميشه مونس من است و هر وقت خسته مىشوم و مىخواهم درهايى از معانى و كمال به رويم باز شود، آن را مطالعه مىكنم. اين كتاب، قرآن - كتاب آسمانى مسلمانان است.
8. ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مىگويد: اميدوارم آن زمان دور نباشد كه من بتوانم همه دانشمندان جهان را با يكديگر متحد كنم تا نظامى يكنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجيد كه اصالت و حقيقت دارد و مىتواند مردم را به سعادت برساند، ترسيم كنم. قرآن به تنهايى عهده دار سعادت بشر است.
9. مهاتما گاندى، رهبر فقيد هند هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنى، هر كس به اسرار وحى و حكمتهاى دين، بدون داشتن هيچ خصوصيت ساختگى ديگرى پى مىبرد. در قرآن هيچ اجبارى براى تغيير دين و مذهب انسانها ديده نمىشود. قرآن به راحتى مىگويد: هيچ زور و اكراهى در دين وجود ندارد.
10. ژان ژاك روسو، متفكر و روان شناس مشهور فرانسوى، برداشت منحصر به فردى از قرآن دارد؛ او مىگويد: بعضى از مردم بعد از آن كه مقدار كمى عربى ياد گرفتند، قرآن را خوانده، امّا درست درك نمىكنند. اگر مىشنيدند كه محمّد(ص) با آن كلام فصيح و آهنگ رساى عربى آن را مىخواند، هر آينه به سجده مىافتادند و ندا مىكردند: اى محمّد عظيم! دست ما را بگير و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر يارى تو حاضريم كه جان خويش را فدا سازيم!!
2. آلبرت انيشتاين كه نيازى به معرفى ندارد، مىگويد: قرآن كتاب جبر يا هندسه نيست؛ مجموعهاى از قوانين است كه بشر را به راه صحيح، راهى كه بزرگترين فلاسفه و دانشمندان دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مىكند.
3. ويل دورانت، دانشمند امريكايى شرقشناس، مىگويد: در قرآن، قانون و اخلاق يكى است. رفتار دينى در قرآن، شامل رفتار دنيوى هم مىشود و همه امور آن از جانب خداوند و به طريق وحى آمده است. قرآن در جانهاى ساده عقايدى آسان و دور از ابهام پديد مىآورد كه از رسوم و تشريفات ناروا آزاد است.
4. پروفسور آرتور آربرى كه يكى از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگليسى است، مىگويد: زمانى كه به پايان ترجمه قرآن نزديك مىشدم، سخت در پريشانى به سر مىبردم؛ اما قرآن آنچنان آرامش خاطرى به من مىبخشيد كه براى هميشه به خاطر خواهم داشت. من در حالى كه مسلمان نيستم، قرآن را خواندم تا آن را درك كنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگهاى نافذ و مرتعش كنندهاش شوم و تحت تأثير آهنگش قرار گيرم و به كيفيتى كه مسلمانان واقعى و نخستين داشتند، نزديك گردم تا آن را بفهمم .
5. لئوتولستوى، نويسنده معروف روسى مىگويد: هر كس كه بخواهد سادگى و بى پيرايگى اسلام را دريابد، بايد قرآن مجيد را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانين و تعليمات حقيقى و احكام آسان و ساده براى عموم بيان شده است. آيات قرآن به خوبى بر مقام عالى اسلام و پاكى روح آورندهاش گواهى مىدهد.
6. دكتر هانرى كُربن، اسلام شناس معروف فرانسوى، سخن جالبى درباره قرآن دارد. وى مىگويد: اگر قرآن خرافى بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمىكرد كه بشر را به علم و تعقل و تفكر دعوت كند. هيچ انديشهاى به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا كه نزديك به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فكر سخن رفته است.
7. ارنست رنان، فيلسوف معروف فرانسوى مىگويد: در كتابخانه من هزاران جلد كتاب سياسى ،اجتماعى، ادبى و... وجود دارد كه هر كدام را بيش از يك بار نخواندهام؛ اما يك جلد كتاب هست كه هميشه مونس من است و هر وقت خسته مىشوم و مىخواهم درهايى از معانى و كمال به رويم باز شود، آن را مطالعه مىكنم. اين كتاب، قرآن - كتاب آسمانى مسلمانان است.
8. ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مىگويد: اميدوارم آن زمان دور نباشد كه من بتوانم همه دانشمندان جهان را با يكديگر متحد كنم تا نظامى يكنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجيد كه اصالت و حقيقت دارد و مىتواند مردم را به سعادت برساند، ترسيم كنم. قرآن به تنهايى عهده دار سعادت بشر است.
9. مهاتما گاندى، رهبر فقيد هند هم اعتقاد داشت: از راه آموختن علم قرآنى، هر كس به اسرار وحى و حكمتهاى دين، بدون داشتن هيچ خصوصيت ساختگى ديگرى پى مىبرد. در قرآن هيچ اجبارى براى تغيير دين و مذهب انسانها ديده نمىشود. قرآن به راحتى مىگويد: هيچ زور و اكراهى در دين وجود ندارد.
10. ژان ژاك روسو، متفكر و روان شناس مشهور فرانسوى، برداشت منحصر به فردى از قرآن دارد؛ او مىگويد: بعضى از مردم بعد از آن كه مقدار كمى عربى ياد گرفتند، قرآن را خوانده، امّا درست درك نمىكنند. اگر مىشنيدند كه محمّد(ص) با آن كلام فصيح و آهنگ رساى عربى آن را مىخواند، هر آينه به سجده مىافتادند و ندا مىكردند: اى محمّد عظيم! دست ما را بگير و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر يارى تو حاضريم كه جان خويش را فدا سازيم!!
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
مهر و محبت حاكمان ، علت جاري شدن رحمت حق به سوي مُلك خود مي شود حاكماني كه همة حالات مثبت به ويژه مهر و محبت و عشق ورزي را در سرزمين خود احياء كنند و قواي ملكوتي خود را زنده كنند نور رحمت پروردگار را از افق وجودش جلوه مي كند .
حضرت رسول اكرم مي فرمايد : من لايرحم الناس لايرحمه الله .كسي كه به مردم مهرباني نكند خداوند به او مهرباني نميكند . درياي امواج رحمت حضرت حق با مهروزي همنوعان و زير دستان و حتي بي ارزشترين حاكماني كه نسبت به امور ديگران بي تفاوتاند اگر از خدا توقع محبت و رحمت داشته باشند يقيناً توقع بي جا و بي موردي است ولي آنان كه دلي غرق محبت و مهر دارند پيوسته مهر و عشق خود را عملاً براي خلق خدا هزينه ميكنند اگر از خدا اميد محبت و رحمت داشته باشند اميدشان اميدي مثبت و توقعشان توقعي به جا و بر حق است .
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
امام علیه السلام فرمود:
در فتنهها همچون شتر کم سن و سال باش!نه پشتى که سوار شوندو نه پستانى که بدوشند
هر کس«طمع»در درون داشته باشد خود را حقیر کرده.و کسیکهناراحتیهایش را فاش کند بذلتخویش راضى شده.و کسى که زبانش رابر خود امیر کند شخصیتخود را پایمال کرده است.
«بخل»ننک است و«ترس»نقصان،و«فقر»شخص زیرکرا از بیان دلیلش گنک مىسازد.و شخصى که فقیر است در شهرش نیز غریباست.
«ناتوانى»آفت است.و«شکیبائى»شجاعت.و«زهد»ثروتو«تقوى»سپر و بهترین همنشین، «رضایت»و خشنودى است.
«علم»میراث گرانبهائى است و«آداب»لباس فاحز و زینتى استو«فکر»آئینهاى است صاف.
«سینه شخص عاقل»صندوق اسرار او است،و«خوشروئى»دام محبت است و«تحمل ناراحتىها»قبر عیوب است. و نقل شده که در این باره نیز چنین فرموده است:
سؤال و پرسش وسیله پوشاندن عیبها است.و آنکس که از خود راضىباشد خشمگین بر او زیاد خواهد بود.
«صدقه»و کمک به نیازمندان داروى مؤثرى است.و اعمالبندگان در این دنیا نصب العین آنها در آخرت خواهد بود.
تعجب کنید از این انسان که با یک قطعه پى میبیند،با قطعه گوشتى سخنمىگوید.و با استخوانى مىشنود،و از شکافى نفس مىکشد!!(و اینکارهاى بزرک و حیاتى را با این وسائل کوچک انجام میدهد).
هنگامى که دنیا بکسى رو کند نیکیهاى غیر او را به او عاریت میدهدو هنگامى که دنیا بکسى پشت کند نیکیها و افتخاراتش را از او سلب مى-نماید.
با مردم آنچنان معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرک شما اشک ریزندو اگر زنده بمانید به شما عشق ورزند
هنگامى که بر دشمنت پیروز شدى عفو را شکرانه این پیروزى قرارده!
عاجزترین مردم کسى است که از بدست آوردن دوست عاجز بماندو از او عاجزتر کسى است که دوستان دست آورده را از دستبدهد!
هنگامى که مقدمات نعمتها بشمار مىرسد دنباله آن را به واسطهکمى شکر گزارى از خود دور نسازید.
کسى که نزدیکانش او را رها سازند،آنها که دورند او رامىبرند(و یاریش مىکنند.)
هر شخص گرفتارى را نمىتوان سرزنش کرد(چه بسا بىتقصیرباشد)
امور،تسلیم تقدیرها است تا آنجا که گاه مرک انسان در تدبیر وهوشیارى او است
ا
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
زمانى بر مردم فرا مىرسد که مقرب نمىگردد مگر سخن چین،و جالب شمرده نشود مگر فاجر،و ضعیف شمرده نمىشود مگر افراد باانصاف،در آن زمان کمک به نیازمندان خسارت و ضرر محسوب میشود،و صله رحم منت،و عبادت وسیله برترى جوئى بر مردم،در آن زمان حکومتبهشوراى زنان،و فرمانروائى کودکان و تدبیر خواجهها است!
الکامل ج 1 صفحه177
الکامل ج 1 صفحه177
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
«خطبه درخشان»«یکى از خطبههائى است که امام(ع)ایراد فرموده است،از خطبههاى شگفتانگیزى است که به نام خطبه«غراء»نامیده شده است».
صفات خداستایش مخصوص خداوندى است که علو مرتبهاش بخاطر قدرت او است، ونزدیکیش به مخلوقات به واسطه عطا و بخشش او،همو استبخشنده تمام نعمتها،و دفعکننده تمام شدائد و بلاها او را مىستایم در برابر عواطف کریمانه و نعمتهاى وسیع و گستردهاشبه او ایمان مىآورم چون مبدء هستى و ظاهر و آشکار است،و از او هدایت مىطلبم چونراهنما و نزدیک است،از او یارى مىجویم چون توانا و پیروز است،بر او توکل مىکنم چونتنها یاور و کفایت کننده است.
گواهى مىدهم که محمد(ص)بنده و فرستاده اوست،او را فرستاده تا فرمانهایش رااجرا کند و به مردم اتمام حجت نماید،و آنها را در برابر اعمال بد،بیم دهد.
توصیه به پرهیزکارىاى بندگان خدا!شما را به ترس از خدائى که براى بیدارى شما مثلها زده(و پندهاداده)سفارش مىکنم،خداوندى که اجل و سرآمد زندگى شما را معین کرده و لباسهاىفاخر را بر شما پوشانده،زندگى پر وسعتبه شما بخشیده و با حساب دقیق خود بهشما احاطه دارد،در برابر کارهاى نیک پاداش براى شما قرار داده و با نعمتهاىگسترده، و بخششهاى وسیع،گرامى داشته و به وسیله پیامبران و دستورات رسا و روشن ازمخالفت فرمانش بیم داده است.
تعداد شما را به خوبى مىداند و چند صباحى توقف،در این سراى آزمایش و عبرتبرایتان مقرر داشته،در این دنیا آزمایش مىشوید،و در برابر اعمالتان محاسبه مىگردید.
دگرگونیهاى دنیا(آرى)آب این جهان همیشه تیره و همواره با گل و لاى توام بوده است، منظرهاىدلفریب و سرانجامى خطرناک دارد،فریبنده و دل انگیز است اما دوامى ندارد، نورىاست در حال غروب،سایهاى است زوال پذیر و ستونى است مشرف بر سقوط،و هنگامىکه نفرت کنندگان به آن دل بستند و بیگانگان از آن،به آن اطمینان پیدا کردند، هماننداسبى که بطور غافلگیرانه پاهاى خود را بلند کرده و سوار را به زمین مىافکند،آنها را برزمین مىکوبد،و با دامهاى خود آنها را گرفتار مىسازد،و تیرهاى خود را بسوى آنانپرتاب مىکند.
طناب مرگ به گردن انسان مىافکند،و بسوى گورى تنگ و جایگاهى وحشتناک کهاز آنجا محل خویش را در بهشت و دوزخ مىبیند،و پاداش اعمال خود را مشاهده مى-کند،مىکشاند! .
همچنان آیندگان به دنبال گذشتگان گام مىنهند،نه مرگ از نابودى مردم دست مى-کشد،و نه مردم از گناه.
و همچنان تا پایان زندگى و سر منزل فنا و نیستى آزادانه پیش مىروند.
رستاخیزتا آنجا که امور پى در پى بگذرد و زمانها سپرى گردد،و رستاخیز بر پا شود در آنزمان آنها را از بیغولههاى گور و لانههاى پرندگان و جایگاه درندگان و میدانهاى جنگبیرون مىآورد،با شتاب بسوى فرمان پروردگار روى مىآورند،به صورت دستجاتخاموش و صفوف ایستاده حاضر مىشوند،گر چه جمع آنها بسیار است ولى از دیدگاه علمنافذ پروردگار مخفى نمىمانند و به خوبى صداى(فرشتگان)به گوش آنها مىرسد، لباس نیاز و خضوع به تن پوشیدهاند،درهاى حیله و فریب بسته شده،آرزوها قطع گردیده، دلها ساکن،صداها(از اوجخویش افتاده)آهسته از گلو بیرون آید،عرق از گونهها سرازیر، اضطراب و وحشت آنهارا فرا گرفته است،بانگى رعد آسا گوشها را به لرزه آورد و به سوى پیشگاه عدالت،براى دریافت کیفر و پاداش و بهرهمند شدن از ثواب،فرا خوانده مىشوند.
بندگانى که با دست تواناى او آفریده شدهاند و بى اراده خویش به وجود آمده وپرورش یافتهاند،(و مالک خود نیستند)در چنگال مرگ قرار گرفته و در گهواره گور آرمیدهاز هم متلاشى مىشوند و به تنهائى سر از لحد برمىآورند،و براى درک پاداش قدم به صحنهقیامت مىگذارند،به دقتسرشمارى شده و بحسابشان رسیدگى مىگردد،این چند روزهبه خاطر این مهلتیافتهاند که در جستجوى راه صحیح برآیند،و راه نجات به آنها ارائهشده،این چند روز عمر(نه بخاطر این است که سرکشى کنند بلکه براى آن است)که رضایتخدا را جلب نمایند،ظلمت و تاریکیهاى شک و تردید از آنها کنار زده شده،آنها را آزادگذاردهاند تا براى مسابقه(در قیامت)خود را آماده سازند،آنها را آزاد گذاردهاند تافکر و اندیشه خود را براى یافتن حق به کار برند،و در کسب نور الهى در مدت زندگى تلاشو کوشش کنند.
چه مثلهاى رسائىاوه چه مثلهاى صائب و رسائى!و چه اندرزهائى دلنشین!ولى به شرط آنکه با قلبهاىپاک مواجه گردد و در گوشهاى شنوائى فرو رود،و به راىهائى جازم و عقلهاى کاملىدستیابد.
تقوا پیشه کنید،تقواى کسى که چون بشنود احساس مسئولیت کند،و چون گناه کنداعتراف نماید،و چون احساس مسئولیت نماید قیام به عمل کند،و چون بیمناک گردد بهطاعتحق مبادرت ورزد،و(چون به مرگ و لقاى پروردگار)یقین کند نیکى نماید،وهر گاه درس عبرت به او دهند عبرت پذیرد.
و هر گاه او را بر حذر دارند قبول کند،و اگر منعش کردند از نافرمانى باز ایستد(دعوتخدا) را پاسخ گوید،و بسوى او باز گردد،و چون باز گردد توبه کند و چون تصمیم به پیروى از پیامبران گیرد دنبال آنان گام بردارد،چون نشانش دهندبه بیند و بسرعتبه سوى حق حرکت کند،و از نافرمانیها فرار نماید،ذخیرهاى بدست آوردو باطن خویش را پاکیزه و آخرت خود را آباد سازد،زاد و توشهاى براى روز حرکت وهنگام حاجت،و سر منزل نیاز،تهیه کند، همه اینها را پیش از خود،به منزلگاه جاویدانى، به فرستد.
اى بندگان خدا از نافرمانى او بپرهیزید،به خاطر هدفى که شما را براى آن آفریده،و آنچنانکه به شما هشدار داده،از مخالفتش بر حذر باشید تا استحقاق آن چه را به شما وعدهداده پیدا کنید که وعده او مسلم،و تهدید او وحشتناک است.
یادآورى نعمتهاى گوناگونخداوند براى شما گوشهائى آفریده که آنچه را مىشنوند حفظ کنند،و چشمهائى کهدر تاریکى حقایق را به بینند،و هر عضوى را به نوبه خود اعضائى داد که در ترکیب بندى،ودوام،متناسب و هم آهنگ با یکدیگرند،بابد نهائى که با ساختمان موزون خود قائم و برقرارند،و با دلهائى که آماده پذیرش مواهب او هستند از نعمتهاى او برخوردار بوده، و موجبات امتنان وى آشکار استبا وسائلى که تندرستى شما را حفظ مىکند.عمرهائى برایتان مقدر فرموده ولى مقدارآن از شما پنهان است.و از آثار گذشتگان برایتان عبرتها ذخیره کرده،لذتهائى که از دنیابردند،و موهبتهائى که قبل از گلو گیر شدن به مرگ از آن بهرهمند مىگردیدند.سرانجام دستنیرومند مرگ گریبان آنها را گرفت،و بین آنها و آمالشان جدائى افکند،و با فرا رسیدناجل به سرعت آنها را از آرزوها برید،آنها به هنگام تندرستى چیزى براى خود نیندوختندو در نخستین زمان زندگى عبرت نگرفتند،آیا کسى که جوان است جز پیرى انتظار دارد؟ و افرادى که برخوردار از نعمت تندرستى هستند،جز حوادث بیمارى را چشم براه مىباشند؟ و آیا کسیکه باقى است جز فنا را منتظر است؟با اینکه هنگام فراق و جدائى و لرزه اضطرابو ناراحتى مصیبت نزدیک شده که حتى فرو بردن آب دهان براى او مشکل شود و از فرزندان و بستگان یارى جوید!
آیا آنها مىتوانند مرگ را از او دفع کنند؟و با نالههاى آنان و فریادشان براى اوسودى دارد؟(نه) او به سرزمین مردگان سپرده مىشود،و در تنگناى قبر تنها مىماند،حشرات پوستش را از هم مىشکافند،و سختیهاى گور او را مىپوساند،و از پاى در مى-آورد،تند بادهاى سخت آثار او را نابود مىکند،و گذشتشب و روز نشانههاى او را از میانمىبرد،اجساد،پس از طراوت و تازگى تغییر مىپذیرند،و استخوانها بعد از توانائى پوسیدهمىگردند،ارواح،گروگان مسئولیت اعمال خویشند،و در آنجا به اسرار نهانى یقینحاصل مىکنند،نه بر اعمال صالحشان چیزى افزوده مىشود،و نه از اعمال زشتشان مىتوانندتوبه کنند.
آیا شما فرزندان و پدران و برادران و بستگان همان مردم نیستید که گام جاى گامآنها نهادید؟ !و در همان جادهاى قدم مىنهید که آنها نهادند،و روش آنان را دنبالمىکنید؟
دلها از بهره گرفتن سختشده،و از رشد معنوى باز مانده،و در غیر طریق حق راهپیمائى مىکنند،گویا آنها مقصود نیستند و گویا آنها نجات و رستگارى را در تحصیلدنیا مىدانند.
عبور بر صراطآگاه باشید عبور شما از صراط خواهد بود،گذرگاهى که عبور از آن خطرناکاست،معبرى که قدم در آن لرزان مىشود و بارها مىلغزد.
اى بندگان خدا از خدا بترسید همچون ترس صاحب عقلى که فکر،قلبش را مشغولساخته،و ترس بدنش را خسته کرده شب زندهدارى خواب او را هم از چشمش ربوده،امید به حمتخدا او را به تشنگى روزه روزهاى گرم واداشته،زهد در دنیا خواهشهاىنفس را از او گرفته،به سرعت زبانش به ذکر خدا مىگردد،براى ایمنى در قیامت ترساز مسئولیت را پیش فرستاده،از راههاى دیگر جز راه حق چشم پوشیده،در بهترین و راستترینراهى سیر مىکند که آن راه مطلوب خدا است فریب آنچه انسان را مغرور مىکند و از راه منصرف مىسازد نخورده،امور مشتبهاو را نابینا نساخته،مژده بهشت و زندگى کردن در آسایش و نعمت در بهترین جایگاهو ایمنترین روزها او را خشنود ساخته است.
از گذرگاه زود گذر دنیا با پسندیدهترین طرز گذشته،توشه سعادت آخرت راپیش فرستاده،و از ترس آن روز به عمل صالح مبادرت ورزیده،ایام زندگى با سرعتمشغول بندگى بوده،در طلب خشنودى پروردگار رغبت و میل کامل داشته،از آنچهباید فرار کند بر کنار بوده،امروز رعایت فرداى خویش را نموده،آینده خویش رادیده است.
بهشتبرین شایستهترین پاداش نیکو کاران،و دوزخ مناسبترین کیفر بدکاراناست،خدا براى انتقام گرفتن و یارى کردن کافى است،و قرآن براى باز خواست کردن و داورىخواستن کفایت مىنماید.
توصیه به تقواتوصیه مىکنم شما را به تقوا و پرهیز از خدائى که با انذار خود،راه عذر را برشما مسدود ساخته،و با دلیل روشن حجت را تمام کرده،و شما را بر حذر داشته از دشمنىکه مخفیانه در سینههاى شما راه مىیابد و آهسته در گوشها مىدمد،گمراه و پست مىسازدنوید مىدهد و انسان را به خواهش وا مىدارد،گناهان و جرائم زشت را نیکو جلوه مى-دهد،و گناهان بزرگ را سبک مىشمرد و به تدریج پیروان خود را فریب داده،و در سعادترا بر وى گروگان خود مىبندد(در سراى آخرت)آنچه را که آراسته،انکار مىکند،و آنچه آسان جلوه داده بزرگ مىشمارد،و از آنچه آنها را ایمن کرده سختمىترساند...
قسمتى از این خطبه که درباره چگونگى آفرینش انسان است.
مگر این همان نطفه و خون نیم بند نیست،که خداوند او را در تاریکیهاى رحم وغلافهاى تو در توى(شکم مادر)آفرید،تا(بصورت)جنین در آمد،سپس کودکىشیر خوار شد،کم کم بزرگتر گردید تا نوجوانى(خوش منظر)گردید.و به او فکرى حافظو زبانى گویا بخشید،تا درک کند و عبرت گیرد،و از بدیها بپرهیزد،تا به حد کمال رسید وبر پاى خود ایستاد آغاز به تکبر کرد،رو گردانید،و بى پروا در بیراهه گام نهاد.
هوا و هوس را از اعماق وجود خود بیرون مىکشد،و براى بدست آوردنخواستههاى دل و لذت بى حساب در دنیا خود را به رنج مىافکند،هرگز نمىپنداردمصیبتى برایش پیش مىآید.
پرهیز و خشوعى ندارد،در حال فتنه و فریب به سر مىبرد،و در دل بدبختیها کمىزندگى کرده،در حالى که در برابر آنچه از دست داده بدل و عوضى بدست نیاورده و وظائفواجب خود را ترک نموده.
هنوز کوشش او در راه هوا و هوس و بدست آوردن آرزوهایش پایان نپذیرفته کهناراحتیهاى مرگ به او نزدیک مىشود،روزها متحیر و شبها در درون دردها و بیماریها تا بهصبح بیدار است،در میان برادرى غمخوار و پدرى مهربان افتاده و صداى(همسرش)بهگریه بلند است.
(و همسر یا مادرش)در کمال اضطراب و ناراحتى به سینه مىکوبد،اما او در حالتبیهوشى و سکرات مرگ،و غم و اندوه بسیار،و ناله دردناک،و جان دادن،و با حالتانتظارى رنجآور، ستبه گریبان است،(و سرانجام جان مىسپارد)سپس او را مایوسانه در کفن مىپیچند و در حالى که آرام و تسلیم استبر مىدارند وبر روى چوبهاى تابوت مىافکنند،خسته و کوفته و لاغر به سفر آخرت که در پیش دارد مى-رود،دوستان و فرزندان و جمع برادران او را به دوش مىکشند و تا سر منزل غربت و خانهاىکه هرگز از او نمىتوان دیدن کرد،و در وحشت و تنهائى باید در آن بسر برد،او را پیشمىبرند،(و در درون قبرش مىگذارند).
اما هنگامى که تشییع کنندگان و ناله سردهندگان برگردند،وى را در حفره گورمىنشانند.او از ترس و تحیر در سئوال و لغزش در امتحان آهسته سخن مىگوید،وبزرگترین بلا در آنجا آب سوزان آتش دوزخ و برافروختگى شعلهها و نعرههاى آتشاست،نه لحظهاى مجازات او آرام مىگیرد که استراحت کند،و نه آرامشى وجود داردکه از درد او بکاهد،و نه قدرتى که مانع کیفر او شود،نه مرگى است که او را از اینهمه ناراحتى برهاند و نه خوابى که اندوهش را بر طرف سازد،میان مجازاتهاى گوناگون و کیفرهاىکشنده گرفتار است،از چنین سرنوشتى به خدا پناه مىبریم!
اى بندگان خدا کجا هستند آنان که در طول عمر از نعمتبرخوردار بودند؟کجایندآنها که تعلیم یافتند و درک کردند اما مهلتشان دادند ولى آنها به لهو و لعب پرداختند،و آنهارا از آفات بدور داشتند اما آنان فراموش کردند؟
زمانى طولانى به آنها مهلت،و عطایاى نیکو داده شد،و آنها را از کیفر دردناکبر حذر داشتند، و به نعمتهاى بزرگ وعده دادند،و از گناهانى که انسان را در ورطه هلاکتمىافکند و از عیبهائیکه باعثخشم خدا مىشود بر حذر داشتند،(ولى آنها از تمام این امورپند نگرفتند).
اى دارندگان چشمها،گوشها،سلامت و متاع دنیا!هیچ راه گریز یا خلاص،و پناهگاه،و یا فرار،یا بازگشتى هست؟یا نه؟به کجا رو کرده و به کدام سو مىروید؟
و به چه چیز مغرور مىشوید؟
تنها بهره هر کدام شما از زمین به اندازه طول و عرض قامتشما است،در حالى کهگونهها بر خاک سائیده مىشود.
هم اکنون اى بندگان خدا!تا ریسمانهاى مرگ بر گلوى شما نیفتاده،و روح شمابراى بدست آوردن کمالات آزاد است و جسدها راحت،و در وضعى قرار دارید که مى-توانید با کمک یکدیگر مشکلات را حل کنید و هنوز مهلتى دارید،و جاى تصمیم و توبه وبازگشت از گناه باقى مانده(از فرصت استفاده کنید):
پیش از آنکه در شدت تنگناى وحشت و ترس و اضمحلال و نابودى قرار گیرید،و پیشاز آنکه مرگى که در انتظار شما استشما را فرا گیرد و دست قدرت و تواناى عزیز مقتدرشما را اخذ کند(آرى پیش از همه اینها فرصت را غنیمتشمارید).
شریف رضى مىگوید:
در خبر است هنگامى که امام(ع)این خطبه را ایراد فرمود:بدنها بلرزه،اشکهاسرازیر،و دلها ترسان شد،و جمعى از مردم این خطبه را«غراء»نامیدهاند.
نهج البلاغه
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
به من درباره تو گزارشى رسیده که اگر درستباشد و این کار را انجامداده باشى پروردگارت را به خشم آورده،و امامت را عصیان کردهاى:
(گزارشى رسیده)که تو غنائم مربوط به مسلمانان که بوسیله اسلحه و اسبهایشانبدست آمده،و خونهایشان در این راه ریخته شده،در بین افرادى از بادیهنشینان قبیلهات که خود برگزیدهاى تقسیم میکنى.
سوگند به کسى که دانه را در زیر خاک شکافت!و روح انسانى را آفرید!
اگر این گزارش درستباشد تو در نزد من خوار خواهى شد،و ارزش و مقدارت کمخواهد بود، حق پروردگارت را سبک مشمار و دنیایت را با نابودى دینتاصلاح مکن که از زیانکارترین افراد خواهى بود!
آگاه باش!حق مسلمانانى که نزد من و یا پیش تو هستند در تقسیم ایناموال مساوى است، باید همه آنها به نزد من آیند و سهمیه خود را از من بگیرند.
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
فرمان مبارک امام علیه السلام به مالک اشتر.این فرمان راامام علیه السلام براى«اشتر نخعى»به هنگامى که او را فرماندار«مصر»قرار داد نوشته است.و این زمانى بود که وضع زمامدار مصر«محمد بن ابو بکر»در هم ریخته و متزلزل شده بود،این فرمان از طولانىترین و جامعترینفرمانهاى امام علیه السلام مىباشد
بسم الله الرحمن الرحیماین دستورى است که بنده خدا على علیه السلام به«مالک بن حارث اشتر»...
در فرمانش باو صادر فرموده است.و این فرمان را هنگامى نوشت کهوى را زمامدار و والى کشور مصر قرار داد تا:مالیاتهاى آن سرزمین راجمع آورى کند.با دشمنان آن کشور بجنگد. باصلاح اهل آن همت گمارد.
و به عمران و آبادى شهرها قصبات و روستاها و قریههاى آن بپردازد.
(نخست)او را بتقوا و ترس از خداوند،ایثار و فداکارى در راه اطاعتشو متابعت از آنچه در کتاب خدا قرآن بآن امر شده است فرمان مىدهد:بهمتابعت اوامرى که در کتاب الله آمده، فرائض و واجبات و سنتها،هماندستوراتى که هیچکس جز با متابعت آنها روى سعادت نمىبیند و جز با انکارو ضایع ساختن آنها در شقاوت و بدبختى واقع نمىشود باو فرمان میدهد که(آئین)خدا را با قلب دست و زبان یارى کند چرا که خداوند متکفل یارى کسى شدهکه او را یارى نماید و عزت کسیکه او را عزیز دارد.
و نیز او فرمان مىدهد که خواستههاى نابجاى خود را درهم بشکند.و بههنگام وسوسههاى نفس خویشتندارى را پیش گیرد زیرا که«نفس اماره»هم-واره انسان را به بدى وادار مىکند، مگر آنکه رحمت الهى شامل حال او شود.
اى مالک!بدان من تو را بسوى کشورى فرستادم که پیش از تو دولتهاىعادل و ستمگرى بر آن حکومت داشتند.و مردم بکارهاى تو همانگونه نظرمىکنند که تو در امور زمامداران پیش از خود،و همان را درباره تو خواهندگفت که تو درباره آنها مىگفتى.بدان!افراد شایسته را با آنچه خداوند برزبان بندگانش جارى مىسازد مىتوان شناخت،بنا بر این باید محبوبترینذخیره در پیش تو عمل صالح باشد،زمام هوا و هوس را در دست گیر.و آنچه برایتحلال نیست نسبتبخود بخل روا دار،زیرا بخل نسبتبخویشتن این استکه راه انصاف را در آنچه محبوب و مکروه تو است پیشگیرى.قلب خویشرا نسبتبملتخود مملو از رحمت و محبت و لطف کن،و همچون حیواندرندهاى نسبتبآنان مباش که خوردن آنان را نیمتشمارى!زیرا آنها دوگروه بیش نیستند:یا برادران دینى تواند،و یا انسانهائى همچون توگاه از آنها لغزش و خطا سر مىزند.ناراحتیهائى بآنان عارض میگرددبدست آنان عمدا یا بطور اشتباه کارهائى انجام مىشود(در این موارد)از عفوو گذشتخود آنمقدار بآنها عطا کن، که دوست دارى خداوند از عفوش بتوعنایت کند.زیرا تو مافوق آنها،و پیشوایت ما فوق تو و خداوند مافوق کسى استکه ترا زمامدار قرارداده است!امور آنان را بتو واگذار کرده،و بوسیلهآنها تو را آزمایش نموده است.هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار مده!
چرا که تو تاب کیفر او را ندارى.و از عفو و رحمت او بىنیاز نیستى.هرگز ازعفو و بخششى که نمودهاى پشیمان مباش.و هیچگاه از کیفرى که نمودهاى بهخود مبال.و نیز هرگز سبتبکارى که پیش مىآید و راه چاره دارد سرعتبخرج مده.مگو من مامورم(و بر اوضاع مسلطم)،امر مىکنم و باید اطاعتشود که این موجب دخول فساد در قلب،و خرابى دین،و نزدیک شدن تغییر و تحولدر قدرت است.آنگاه که در اثر موقعیت و قدرتى که در اختیار دارى،کبر وعجب و خودپسندى در تو پدید آید،به عظمت قدرت و ملک خداوند که مافوقتو است،نظر افکن!که این ترا از آن سر کشى پائین مىآورد و آن شدت وتندى را از تو باز مىدارد و آنچه از دستت رفته استیعنى نیروى عقل و اندیشهاتکه تحت تاثیر این خود پسندى واقع شده،بتو باز مىگردد.از همتائى درعلو و بزرگى با خداوند بر حذر باش!و از تشبه باو در جبروتش خود را بر کنار دار!
چرا که خداوند هر جبارى را ذلیل و هر فرد خود پسند و متکبرى را خوار خواهدساخت.
نسبتبخداوند و نسبتبمردم از جانب خود،و از جانب افراد خاصخاندانت،و از جانب رعایائى که به آنها علاقمندى،انصاف بخرج ده!کهاگر چنین نکنى ستم نمودهاى!و کسى که به بندگان خدا ستم کند،خداوند پیشاز بندگانش دشمن او خواهد بود.و کسى که خداوند دشمن او باشد دلیلش راباطل مىسازدو با او بجنگ مىپردازد تا دست از ظلم بردارد یا توبه کند.(و بدان!)هیچ جیزى در تغییر نعمتهاى خدا و تعجیل انتقام و کیفرش،از اصرار بر ستم سریعترو زودرستر نیست.چرا که خداوند دعا و خواسته مظلومان را مىشنود و درکمین ستمگران است.
باید محبوبترین کارها نزد تو امورى باشند،که و حق با عدالت موافقتر وبا رضایت توده مردم هماهنگتر است.چرا که خشم توده مردم،خشنودىخواص را بىاثر مىسازد،اما ناخشنودى خاصان با رضایت عموم،جبران پذیراست.(این را نیز بدان که)احدى از رعایا از نظر هزینه زندگى در حالت صلحو آسایش،بر والى سنگینتر و بهنگام بروز مشکلات در اعانت و همکارىکمتر،و در اجراى انصاف ناراحتتر،و بهنگام در خواست و سؤال پر اصرارترو پس از عطا و بخشش کم سپاستر،و بهنگام منع خواستهها دیر عذرپذیرتر،و درساعات رویاروئى با مشکلات کم استقامتتر،از«گروه خواص»نخواهند بودولى پایه دین و جمعیت مسلمانان و ذخیره دفاع از دشمنان تنها«توده ملت»هستند!بنابر این باید گوشتبه آنها و میلتبا آنان باشد.
باید آنها که نسبتبرعیت عیبجوترند از تو دورتر باشند زیرا،مردم عیوبىدارند که والى در ستر و پوشاندن آن عیوب از همه سزاوارتر است.در صدد مباشکه عیب پنهانى آنها را بدست آورى،بلکه وظیفه تو آن است که آنچه برایتظاهر گشته اصلاح کنى.و آنچه از تو مخفى ستخدا درباره آن حکم مىکندبنابر این تا آنجا که توانائى دارى عیوب مردم را پنهان ساز!تا خداوند عیوبى راکه دوست دارى براى مردم فاش نشود،مستور دارد.(با برخورد خوب) عقدهآنها را که کینه دارند بگشا و اسباب دشمنى و عداوت را قطع کن!و از آنچهبرایت روشن نیست تغافل نما!بتصدیق سخن چینان تعجیل مکن!زیرا آنان گر چه در لباس ناصحینجلوهگر شوند خیانت مىکنند.
بخیل را در مشورت خود دخالت مده!زیرا که ترا از احسان منصرف،و از تهى دستى و فقر مىترساند،و نیز با افراد ترسو مشورت مکن!زیرا درکارها روحیهات را تضعیف مىنمایند. همچنین حریص را بمشاورت مگیرکه حرص را با ستم گرى در نظرت زینت مىدهد.(همه آنچه درباره اینافراد گفتم)بخاطر این است که بخل و ترس و حرص و غرائز و تمایلات متعددىهستند که جامع آنها سوء ظن بخداى بزرگ است.
بدترین وزراء کسانى هستند که وزیر زمامداران بد و اشرار پیش ازتو بودهاند،کسى که با آن گناهکاران در کارها شرکت داشته نباید جز وصاحبان سر تو باشد آنها همکاران گناهکاران و برادران ستمکارانند،درحالیکه تو بهترین جانشین را از میان مردم بجاى آنها خواهى یافت:از کسانىکه از نظر فکر و نفوذ اجتماعى کمتر از آنها نیستند،و در مقابل،بار گناهان آنها رابردوش ندارند،از کسانى هستند که با ستمکران در ستمشان همکارى نکرده ودر گناه شریک آنان نبودهاند.این افراد هزینهشان بر تو سبکتر،همکار-یشان با تو بهتر،محبتشان با تو بیشتر،و انس و الفتشان با بیگانگان کمتر است.
بنابر این آنها را از خواص و دوستان خود و راز داران خویش قرار ده!
سپس(از میان اینان)افرادى را که در گفتن حق از همه صریحتر،و درمساعدت و همراهى نسبتبآنچه خداوند براى اولیایش دوست نمىدارد،بتوکمتر کمک مىکند،مقدم دار،خواه موافق میل تو باشند یا نه،باهل ورع وصدق و راستى بپیوند،و آنان را طورى تربیت کن که ستایش بى حد از تو نکنندو تو را نسبتباعمال نادرستى که انجام ندادهاى تمجید ننماید.زیرا مدحو ستایش بیش از حد عجب و خود پسندى ببار میآورد و انسان را بکبر و غرورنزدیک مىسازد.
هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظرت مساوى باشند زیرا اینکار سبب مىشود که افراد نیکوکار در نیکیهایشان بى رغبتشوند،و بدکاران در عملبدشان تشویق گردند،هر کدام از اینها را مطابق کارش پاداش ده!بدان کههیچ وسیلهاى براى جلب اعتماد والى،بوفادارى رعیت، بهتر از احسان بآنهاو تخفیف هزینهها بر آنان،و عدم اجبارشان بکارى که وظیفه ندارند نیست، در این راه آنقدر بکوش تا بوفادارى آنان خوشبین شوى(و بر آنان اعتماد کنىکه)این خوشبینى بار رنج فراوانى را از دوشتبرمىدارد.
سزاوار استبآنها که بیشتر مورد احسان تو قرار گرفتهاند خوشبین تر باشىو بعکس آنها که مورد بدرفتارى تو واقع شدهاند.بدبینتر.
هرگز سنت پسندیدهاى را که پیشوایان این امتبآن عمل کردهاند،و ملتاسلام بآن انس و الفت گرفته و امور رعیتبوسیله آن اصلاح مىگردد،نقضمکن!و نیز سنت و روشى که به سنتهاى گذشته زیان وارد مىسازد احداث منماکه اجر،براى کسى خواهد بود که آن سنتها را بر قرار کرده،و گناهش بر تو کهآنها را نقض نمودهاى،«با دانشمندان زیاد بگفتگو بنشین»و با حکماء واندیشمندان نیز بسیار ببحثبپرداز این گفتگوها و بحثها باید در باره امورىباشد که بوسیله آن وضع کشورت را اصلاح مىکند و آنچه موجب قوام کار مردمپیش از تو بوده.
(اى مالک)بدان!مردم از گروههاى مختلف تشکیل یافتهاند کههر کدام جز به وسیله دیگرى اصلاح و تکمیل نمىشوند،و هیچکدام از دیگرىبىنیاز نیستند.(این گروهها عبارتند)از:
«لشکریان خدا»،«نویسندگان عمومى و خصوصى»،«قضات عالىو دادگستر»،«عاملان انصاف و مدارائى»(انتظامات داخلى)،«اهل جزیه و مالیات»اعم از کسانى که در پناه اسلامند و یا مسلمانند و«تجار و صنعتگران»و بالاخره«قشر پائین»یعنى نیازمندان و مستمندان،براى هر کدام از اینگروهها خداوند سهمى را مقرر داشته و در کتاب خدا،یا سنت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلمکه بصورت عهد در نزد ما محفوظ است این سهم را مشخص و معین ساخته است.
اما«سپاهیان»با اذن پروردگار حافظان و پناهگاه رعیت،زینتزمامداران،عزت و شوکت دین و راههاى امنیتند.قوام رعیت جزبوسیله اینان ممکن نیست از طرفى برقرارى سپاه جز بوسیله خراج(مالیاتاسلامى)امکانپذیر نمىباشد،زیرا با خراج براى جهاد با دشمنتقویت مىشوند، و براى اصلاح خود بآن تکیه مىنمایند.و با آن رفعنیازمندیهاى خویش را مىکنند.سپس این دو گروه(سپاهیان و مالیاتدهندگان)جز با گروه سوم قوام و پایدارى نمىپذیرند و آنها عبارتند از:
«قضات»و«کارگزاران دولت»و منشىها زیرا آنها قرار دادها و معاملاترا استحکام مىبخشند.و مالیاتها را جمع آورى مىکنند.و در ضبط امورخصوصى و عمومى مورد اعتماد و اطمینان هستند.و این گروهها بدون«تجار»و«پیشهوران»و«صنعتگران»قوامى ندارند،زیرا آنها وسائل زندگى راجمع آورى مىکنند.و در بازارها عرضه مىنمایند.و وسائل و ابزارى را بادستخود مىسازند که در امکان دیگران نیست.
سپس«قشر پائین»نیازمندان و از کار افتادگان هستند که باید بآنهامساعدت و کمک نمود،و براى هر کدام بخاطر خدا سهمى مقرر داشت.و نیزهر یک از نیازمندان بمقدار اصلاح کارشان بر والى حق دارند.و هرگز والى ازاداى آنچه خداوند او را ملزم بآن ساخته خارج نخواهد شد، جز با اهتمام وکوشش و استعانت از خداوند،و مهیا ساختن خود بر ملازمتحق و شکیبائىو استقامت در برابر آن،خواه بر او سبک باشد یا سنگین.
فرمانده سپاهت را کسى قرار ده که در پیش تو نسبتبخدا و پیامبر و امام تو خیر-خواهتر از همه و پاک دلتر و عاقلتر باشد از کسانى که دیر خشم مىگیرند و عذر پذیرترند،نسبتبه ضعفا رئوفو مهربان و در مقابل زورمندان قوى و پر قدرت،از کسانیکه مشکلات آنها رااز جاى بدر نمىبرد،و ضعف همراهان آنها،را بزانو در نمىآورد سپس روابط خودرا با افراد با شخصیت و اصیل و خاندانهاى صالح و خوش سابقه بر قرار ساز!
و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و افراد بزرگوار،چرا که آنها کانونکرم و مراکز نیکى هستند.آنگاه از آنان آن گونه تفقد کن که پدر و مادر ازفرزندشان تفقد و دلجوئى مىکنند.و هرگز نباید چیزى را که بوسیله آن آنها رانیرو مىبخشى در نظر تو بزرگ آید.و نیز نباید لطف و محبتى که با بررسى وضعآنها مىنمائى هر چند اندک باشد،خرد و حقیر بشمارى،زیرا همین لطف ومحبتهاى کم آنان را وادار به خیر خواهى و حسن ظن نسبتبتو مىکند. هر-گزار بررسى جزئیات امور آنها بخاطر انجام کارهاى بزرک ایشان،چشممپوش!زیرا همین الطاف و محبتهاى جزئى جائى براى خود دارد که از آنبهرهبردارى مىکنند و کارهاى بزرک نیز موقعیتى دارد که خود را از آن بىنیازنمىدانند.
فرماندهان لشکر تو باید کسانى باشند که در کمک به سپاهیان بیش از همهمواسات کنند.و از امکانات خود بیشتر بآنان کمک نمایند،بحدى که همنفرات سربازان،و هم کسانیکه تحت تکفل آنها هستند اداره شوند.بطورىکه همه آنها تنها بیک چیز بیندیشند و آن جهاد با دشمن است،محبت و مهربانى تونسبتبه آنان قلبهایشان را بتو متوجه مىسازد(بدان)برترین چیزى که موجبروشنائى چشم زمامداران مىشود،بر قرارى عدالت در همه بلاد و آشکارشدن علاقه رعایا نسبتبآنها است.اما مودت و محبت آنان جز با پاکىدلهایشان نسبتبه والیان آشکار نمىگردد.و خیر خواهى آنها در صورتى مفیداست که با میل خود گرداگرد زمامداران را بگیرند،و حکومت آنها برایشانسنگینى نکند و طولانى شدن مدت زمامداریشان براى این رعایا ناگوار نباشد،میدانامید سران سپاهت را توسعه بخش و پىدرپى آنها را تشویق کن!و کارهاىمهمى که انجام دادهاند بر شمار.زیرا یاد آورى کارهاى نیک آنها شجاعانشانرا بحرکتبیشتر،وادار مىکند.و آنان که در کار کندى مىورزند بکار تشویقمىشوند انشاء الله.
سپس باید زحمات هر کدام از آنها را بدقتبدانى.و هرگز زحمتو تلاش کسى از آنان را بدیگرى نسبت ندهى.و ارزش خدمت او را کمتر از آنچههستبحساب نیاورى،و از سوى دیگر شرافت و آبروى کسى موجب این نشودکه کار کوچکش را بزرک بشمارى.و همچنین حقارت و کوچکى کسى موجبنگردد که خدمت پر ارجش را کوچک بحساب آورى.مشکلاتى که در احکامبرایت پیش مىآید،و امورى که بر تو مشتبه مىشود بخدا و پیامبرش ارجاع دهچرا که خداوند بزرگ بگروهى که علاقه داشته ارشادشان کند فرموده:
«اى کسانیکه ایمان آوردهاید اطاعتخداوند کنید و اطاعت پیامبرشو اطاعت اولى الامرى که از خود شما هستند،و اگر در چیزى نزاع کردیدآنرا بخدا و رسولش باز گردانید»(سورهنساء(4)،آیه59).
باز گرداندن چیزى بخداوند متمسک شدن بقرآن کریم و یافتن دستور ازآیات محکم آن است و باز گرداندن به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم همان تمسک بسنت قطعىو مورد اتفاق آن حضرت است.
سپس از میان مردم،برترین فرد،در نزد خود را براى قضاوت برگزیناز کسانیکه مراجعه فراوان آنها را در تنگنا قرار ندهد.و بر خورد مخالفانبا یکدیگر او را بخشم و کجخلقى وا ندارد. در اشتباهاتش پافشارى نکند.
و باز گشتبحق،هنگامى که براى آنها روشن شد،بر آنها سخت نباشد.
طمع را از دل بیرون کرده،و در فهم مطالب باندک تحقیق،اکتفا نکند،ازکسانى که در شبهات از همه محتاطتر،و در یافتن و تمسک بحجت و دلیل از همهمصرتر باشند.با مراجعه مکرر شکایت کنندگان کمتر خسته شوند و در کشف امور شکیباتر،و بهنگام آشکار شدن حق در فصل خصومت ازهمه قاطعتر باشند.از کسانیکه ستایش فراوان آنها را فریب ندهد،و تمجیدهاىبسیار آنانرا متمایل بجانب مدح کننده نسازد،ولى البته این افراد بسیار کمند.
آنگاه با جدیت هر چه بیشتر قضاوتهاى قاضى خویش را بررسى کن و در بذل وبخشش به او سفره سخاوتت را بگستر،آنچنانکه نیازمندیش از بین برود وحاجت و نیازى بمردم پیدا نکند، و از نظر منزلت و مقام آنقدر مقامش را نزدخودت بالا ببر که هیچکدام از یاران نزدیکت،به نفوذ در او طمع نکند.واز توطئه این گونه افراد در نزد تو در امان باشد.
(و بداند که موقعیتش از اوبالاتر نیست که بخواهد از او شکایتى بکند)در آنچه گفتم با قتبنگر!چرا کهاین دین اسیر دست اشرار،و وسیله هوسرانى و دنیا طلبى گروهى بوده است.
سپس در کارهاى کارمندانتبنگر!و آنها را با آزمایش و امتحان بکاروادار!و از روى میل و استبداد آنها را بکارى و اندار،زیرا استبداد و تسلیمتمایل شدن،کانونى از شعبههاى جور و خیانت است.و از میان آنها افرادىکه با تجربهتر و پاکتر و پیشگامتر در اسلامند برگزین،زیرا اخلاق آنها بهتر وخانواده آنها پاکتر،و همچنین کم طمعتر و در سنجش عواقب کارها بیناترند.
سپس حقوق کافى بآنها بده زیرا این کار آنها را در اصلاح خویش تقویتمىکند،و از خیانت در اموالیکه زیر دست آنها استبىنیاز میسازد.
بعلاوه این حجتى در برابر آنها است اگر از دستورت سر پیچى کنند یا درامانتخیانت ورزند، سپس با فرستادن ماموران مخفى راستگو و با وفا،کارهاى آنان را زیر نظر بگیر!زیرا بازرسى مداوم پنهانى،سبب مىشود که آنهابامانت دارى و مداراکردن بزیردستان ترغیب شوند!اعوان و انصار خویش راسخت زیر نظر بگیر اگر یکى از آنها دستبخیانت زد و ماموران سرى تو متفقا چنین گزارشى را دادند،بهمین مقدار از شهادت قناعت کن.و اورا زیر تازیانه کیفر بگیر! و بمقدار خیانتى که انجام داده او را کیفر نما!سپس وىرا در مقام خوارى و مذلتبنشان!و نشانه خیانت را بر او بنه!و گردن بندننکو تهمت را بگردنش بیفکن! (و او را بجامعه چنان معرفى کن که عبرت دیگران گردد)«خراج»و«مالیات»را دقیقا زیر نظر بگیر!بگونهاى که صلاح مالیاتدهندگان باشد.زیرا در بهبودى وضع مالیات،و بهبودى حال مالیاتدهندگان،بهبودى حال دیگران نیز نهفته است.و هرگز دیگران بصلاح و آسایشنمىرسند،جز اینکه خراج دهندگان در صلاح و بهبودى بسر برند،چرا کهمردم همه عیال و نان خور خراج و خراج گذاران هستند.باید کوشش تو در آبادىزمین بیش از کوشش در جمع آورى خراج باشد زیرا که خراج جز با آبادانىبدست نمىآید.و آن کس که بخواهد مالیات را بدون عمران و آبادانى مطالبهکند شهرها را خراب،و بندگان خدا را نابود مىسازد.و حکومتش بیش ازمدت کمى دوام نخواهد داشت.اگر رعایا از سنگینى مالیات،و یا رسیدنآفات،یا خشک شدن آب چشمهها،و یا کمى باران و یا دگرگونى زمین دراثر آب گرفتن و فساد بذرها،و یا تشنگى بسیار براى زراعت و فاسد شدن آنبتو شکایت آورند.مالیات را بمقدارى که حال آنها بهبود یابد تخفیف دهو هرگز این تخفیف بر تو گران نیاید،زیرا که آن ذخیره و گنجینهاى است کهآنها بالاخره آنرا در عمران و آبادى کشورت بکار مىبندند و موجب عمرانسرزمینهاى تو و ینتحکومت و ریاست تو خواهد بود و از تو بخوبى ستایشمىکنند و در گسترش عدالت از ناحیه تو با خرسندى سخن مىگویند.و تو نیز خوددر این میان مسرور و شادمان خواهى بود. بعلاوه تو مىتوانى با تقویت آنها ازطریق ذخیرهاى که بر ایشان نهادهاى اعتماد کنى.و نیز مىتوانى با این عمل کهآنها را بعدالت و مهربانى عادت دادهاى،به آنان مطمئن باشى،چرا که گاهىبراى تو گرفتاریهائى بیش مىآید که باید بر آنها تکیه کنى.و در این حال آنهابا طیب خاطر،پذیرا خواهند شد و عمران و آبادى تحمل همه اینها را دارد و اماویرانى زمین تنها باین علت است که کشاورزان و صاحبان زمین فقیر مىشوند.
و بیچارگى و فقر آنها بخاطر آن است که زمامداران به جمع اموال مى-پردازند و نسبتبه بقاى حکومتشان بدگمانند،و از تاریخ زمامداران گذشتهعبرت نمیگیرند.
سپس در وضع منشیان و کارمندانت دقت کن و کارهایت را به بهترین آنها بسپارو نامههاى سرى و نقشهها و طرحهاى مخفى خود را در اختیار کسى بگذارکه داراى اساسىترین اصول اخلاقى باشد!از کسانى که موقعیت و مقام آنهارا مست و مغرور نسازد که در حضور بزرگان و سران مردم،نسبتبتو مخالفتو گستاخى کنند،و در اثر غفلت در رساندن نامههاى کارمندانت،بتو و گرفتنجوابهاى صحیحش از تو،کوتاهى ننمایند،خواه در امورى باشد که از طرف تودریافت میدارند و یا از سوى تو میبخشند،باید قراردادهائى که براى تو تنظیممیکنند سست و آسیب پذیر نباشد،و هر گاه قرار دادى به زیان تو باشد از یافتن راه حلعاجز نمانند.و نسبتبه ارزش و منزلتخویش نا آگاه و بى اطلاع نباشند کهشخص نا آگاه از منزلتخویش،از ارزش و مقام دیگرى نا آگاهتر خواهد بود.
سپس در انتخاب این منشیان هرگز.به فراست و خوشبینى و خوش گمانىخود تکیه مکن، چرا که مردان زرنگ،طریقه جلب نظر و خوشبینى زمامدارانرا با ظاهر سازى و تظاهر به خوش خدمتى خوب مىدانند،در حالیکه در ماوراءاین ظاهر جالب هیچگونه امانتدارى و خیرخواهى وجود ندارد.بلکه آنهارا از طریق پستهائى که براى حکومتهاى صالح پیش از تو داشتهاند بیازماى،بنابر این بر کسانى اعتماد کن که در میان مردم خوش سابقهتر و در امانت دارىمعروفند،و این خود دلیل آنست که تو براى خدا و کسانى که والى بر آنان هستىخیر خواه مىباشى،باید براى هر نوعى از کارها یک رئیس انتخاب کنى!رئیسىکه کارهاى مهم، وى را مغلوب و درمانده نسازد،و کثرت کارها او را پریشانو خسته نکند،و به خوبى باید بدانى هر عیبى در منشیان تو یافتشود که تو از آنبیخبر باشى شخصا مسؤل آن خواهى بود!به تجار و صاحبان صنایع توصیه کن!و آنها را به خیر و نیکى سفارش نما(و در این توصیه بین) بازرگانانى که در شهر و یا ده هستند (و داراى مرکز ثابت وتجارتخانهاند)و آنها که سیار و در گردشند،و نیز صنعتگرانى که با نیروىجسمانى خویش بکار صنعت میپردازند،تفاوت مگذار! چرا که آنها منابع اصلىمنافع و اسباب آسایش جامعه به شمار میروند،آنها هستند که از سرزمینهاىدور دست،از پرتگاهها و کوهستانها و دریاها،و سرزمینهاى هموار و ناهموارمواد مورد نیاز را گرد میآورند،از مناطقى که عموم مردم با آن سر و کارىندارند و جرئت رفتن به آن سامان را نمیکنند (توجه داشته باش)بازرگانان وپیشهوران و صنعتگران مردمى سالمند و از نیرنگ و شورش آنها بیمى نیست،آنها صلح دوست و آرامش طلبند.اما باید از وضع آنان،چه آنها که درمرکز فرماندارى تو زندگى میکنند و چه آنها که در گوشه و کنار هستند جستجو وبازرسى کنى،ولى بدان با همه آنچه گفتم در میان آنها گروهى تنگ نظر و بخیلآنهم به صورت قبیح و زشت آن،میباشند.که همواره در پى احتکار مواد موردنیاز مردم و تسلط یافتن بر تمام معاملات هستند!و این موجب زیان توده مردمو عیب و ننگ بر زمامداران است.از احتکار به شدت جلوگیرى کن که رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم از آن منع فرمود.باید معاملات با شرائط آسان صورت گیرد،با موازین عدل و نرخهائى که نه به فروشنده زیان رساند و نه به خریدار!و هرگاه کسى پس از نهى تو از احتکار به چنین کارى دستبزند،او را کیفر کن!ودر مجازات او بکوش ولى این مجازات نباید بیش از حد باشد.
خدا را!خدا را!در مورد طبقه پائین!آنها که راه چاره ندارند یعنىمستمندان و نیازمندان و تهیدستان و از کار افتادگان،در این طبقه هم کسانى هستندکه دستسؤال دارند و هم افرادى که باید بآنها بدون پرسش،بخشش شود،بنابر این به آنچه خداوند در مورد آنان بتو دستور داده عمل نما!قسمتى از بیت-المال و قسمتى از غلات خالصهجات اسلامى را در هر محل بآنها اختصاص ده،و بدان آنها که دورند به مقدار کسانى که نزدیکند سهم دارند و باید حق همه آنها را مراعات کنى،بنابر این هرگز نباید سرمستى زمامدارىتو را بخود مشغول سازد، (و بآنها رسیدگى نکنى)چرا که هرگز بخاطرکارهاى فراوان و مهمى که انجام مىدهى از انجام نشدن کارهاى کوچکمعذور نیستى!نباید دل از آنها برگیرى و چهره بروى آنان درهم کشى!درامور آنها که بتو دسترسى ندارند و مردم بدیده تحقیر،بآنها مىنگرند بررسىکن،و براى این کار فرد مورد اطمینانى را که خدا ترس،و متواضع باشد برگزینتا وضع آنان را بتو گزارش دهد،سپس با آن گروه بطورى رفتار کن که بههنگام ملاقات پروردگار عذرت پذیرفته باشد،چرا که از میان رعایا اینگروه از همه به احقاق حق محتاجترند.و باید در اداى حق تمام افراد در پیشگاهخداوند عذر و دلیل داشته باشى،درباره یتیمان و پیران از کارافتاده که هیچراه چارهاى ندارند و نمىتوانند دست نیاز خود را بسوى مردم دراز کنند،بررسى کن،البته این کار بر زمامداران سنگین است!ولى حق همهاش سنگین است!
و گاهى خداوند آن را بر اقوامى سبک مىسازد،اقوامى که طالب عاقبتنیکند،و خویش را به استقامت و بردبارى عادت داده و براستى وعدههاىخداوند اطمینان دارند.
براى مراجعان خود وقتى مقرر کن که بنیاز آنها شخصا رسیدگى کنى!
مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشکیل ده و درهاى آنرا بروى هیچکس نبندو بخاطر خداوندى که ترا آفریده تواضع کن و لشکریان و محافظان و پاسبانانرا از این مجلس دور ساز! تا هر کس با صراحت و بدون ترس و لکنتسخنانخود را با تو بگوید،زیرا من بارها از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم این سخن را شنیدم«ملتى که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد،هرگز پاکو پاکیزه نمىشود و روى سعادت نمىبیند»سپس خشونت و کندى آنها رادر سخن تحمل کن،در مورد آنها هیچگونه محدودیت و استکبار روا مدار که خداوند بواسطه این کار،رحمت واسعش را بر تو گسترش خواهد دادو موجب ثواب اطاعت او براى تو خواهد شد.آنچه میبخشى بگونهاى ببخشکه گوارا باشد (بى منت و بى خشونت).و خود دارى از بخشش را با لطف ومعذرتخواهى توام کن!بدان قسمتى از کارها است که شخصا باید آنها راانجام دهى، (و نباید بدیگران واگذار کنى).از جمله:پاسخ دادن به کارگزاراندولت میباشد،در آنجا که منشیان و دفتر داران از پاسخ عاجزند.و دیگر برآوردن نیازهاى مردم است در همان روز که احتیاجات گزارش میشود،و پاسخآنها براى همکارانت مشکل و دردسر میآفریند. (بهوش باش!)کار هر روز را درهمان روز انجام ده زیرا هر روز کارى مخصوص بخود دارد.باید بهترین اوقاتو بهترین ساعات عمرت را براى خلوت با خدا قرار دهى!هر چند اگر نیتخالصداشته باشى،و امور رعایا روبراه شود همه کارهایت عبادت و براى خدا است.
از جمله کارهائى که مخصوصا باید با اخلاص انجام دهى اقامه فرائض استکه ویژه ذات پاک او است.بنابر این از بدنتشب و روز در اختیار فرمان خدابگذار!و آنچه موجب تقرب تو بخداوند میشود بطور کامل و بدون نقص بانجامرسان!اگر چه خستگى جسمى و ناراحتى پیدا کنى.و هنگامى که بنماز جماعتبراى مردم مىایستى باید نمازت نه نفرتآور و نه تضییعکننده باشد. (نه آنقدرآنرا طول بده که موجب تنفر مامومین شود و نه آنقدر سریع که نماز را ضایع کنى)چرا که در بین مردمى که با تو بنماز ایستادهاند،هم بیمار وجود دارد،و هم افرادىکه کارهاى فوتى دارند،من از رسولخدا (ص)بهنگامى که مرا بسوى«یمن»فرستاد پرسیدم:چگونه با آنان نماز بخوانم؟در پاسخم فرمود:«نمازى بخوانهمچون نمازى که ناتوانترین آنها میخواند،و نسبتبه مؤمنان رحیم و مهربانباش!»
هیچگاه خود را در زمانى طولانى از رعیت پنهان مدار!چرا که دور بودنزمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعى محدودیت و بى اطلاعى نسبتبهامور مملکت است،و این چهره پنهان داشتن زمامداران،آگاهى آنها را ازمسائل نهانى قطع میکند.در نتیجه،بزرگ در نزد آنان کوچک،و کوچک بزرک،کار نیک زشت،و کار بد نیکو،و حق با باطل آمیخته میشود.چرا که زمامداربهر حال بشر است،و امورى که از او پنهان است نمیداند.از طرفى حق همیشهعلامت مشخصى ندارد تا بشود راست را از دروغ تشخیص داد از این گذشته تواز دو حال خارج نیستى یا مردى هستى که خود را آماده جانبازى در راه حقساختهاى؟بنابر این نسبتبحق واجبى که باید بپردازى،یا کار نیکى که بایدانجام دهى،چرا خود را در اختفا نگهمیدارى؟!یا مردى هستى بخیل و تنگنظر،در این صورت،مردم چون تو را ببینند مایوس میشوند و از حاجتخواستنصرفنظر میکنند!!بعلاوه بیشتر حوائج مراجعان براى تو چندان زحمتى ندارد،از قبیل شکایت از ستمى،یا در خواست انصاف در داد و ستدى.سپس بدانبراى زمامدار، خاصان و صاحب اسرارى است که خود خواه و دست درازند،و در داد و ستد،با مردم عدالت و انصاف را رعایت نمیکنند،ریشه ستم آنانرا با قطع وسائل از بیخ بر کن!و به هیچ یک از اطرافیان و بستگان خود زمینىاز اراضى مسلمانان وامگذار،و باید طمع نکنند که قرار دادى بسود آنها منعقدسازى که مایه ضرر سایر مردم باشد،خواه در آبیارى و یا عمل مشترک دیگر، بطوریکه هزینههاى آنرا بر دیگران تحمیل کنند که در این صورت سودش براىآنها است و عیب و ننگش براى تو در دنیا و آخرت.
حق را درباره آنها که خواهان حقند چه خویشاوند،و چه بیگانه رعایتکن،و در این باره صابر باش و به حساب خدا بگذار!(و پاداش این کار را ازاو بخواه) هر چند اینکار،موجب فشار بر یاران نزدیکتشود،و سنگینى اینراه رابخاطر سرانجام ستوده آن تحمل کن،و هرگاه رعایا نسبتبه تو گمان بد ببرند،افشاگرى کن!و عذر خویش را در مورد آنچه موجب بدبینى شده آشکارا باآنان در میان گذار،و با صراحتبدبینى آنها را از خود بر طرف ساز،چه اینکهاینگونه صراحت،موجب تربیت اخلاقى تو،و ارفاق و ملاطفتبراى رعیتاست و این بیان عذر،تو را به مقصودت در وادارساختن آنها بحق میرساند.
هرگز صلحى را که از جانب دشمن پیشنهاد میشود و رضاى خدا در آناست رد مکن،که در صلح براى سپاهت آسایش و تجدید نیرو،و براى خودتآرامش از هم و غمها،و براى ملتت امنیت است.اما زنهار!زنهار!سختاز دشمنت پس از بستن پیمان صلح بر حذر باش!چرا که دشمن گاهى نزدیک میشودکه غافلگیر سازد،بنابر این دور اندیشى را بکار گیر،و در این موارد روح خوش-بینى را کنار بگذار،اگر پیمانى بین تو و دشمنتبسته شد،و یا تعهد پناه دادنرا باو دادى،جامه وفاء را بر عهد خویش بپوشان،و تعهدات خود را محترمبشمار!و جان خود را سپر تعهدات خویش قرارده!زیرا هیچیک از فرائض الهىنیست که همچون وفاى بعهد و پیمان، مردم جهان با تمام اختلافاتى که دارند،نسبتبآن این چنین اتفاق نظر داشته باشند حتى مشرکان زمان جاهلیت،علاوهبر مسلمانان،آن را مراعات میکردند.چرا که عواقب پیمان شکنى را آزمودهبودند.بنابر این هرگز پیمان شکنى مکن،و در عهد خود خیانت روا مدار، ودشمنت را مفریب،زیرا غیر از شخص جاهل و شقى،کسى گستاخى بر خداوندرا روا نمیدارد. خداوند عهد و پیمانى را که با نام او منعقد میشود با رحمتخود مایه آسایش بندگان،و حریم امنى برایشان قرار داده تا بآن پناه برند.و براى انجام کارهاى خود بجوار او متمسک میشوند. بنابر این،فساد،خیانت و فریب،در عهد و پیمان راه ندارد،هرگز پیمانى را مبند که در تعبیراتآن جاى گفتگو باقى بماند،و بعد از تاکید و عبارات محکم،عبارات سستو قابل توجیه بکار مبر(که اثر آنرا خنثى میکند).هرگز نباید قرار گرفتن در تنگنابخاطر الزامهاى الهى پیمانها،تو را وادار سازد که براى فسخ آن از راه ناحقاقدام کنى،زیرا شکیبائى تو در تنگناى پیمانها که امید گشایش و پیروزى درعاقبت آن دارى،بهتر است از پیمان شکنى و خیانتى که از مجازات آن میترسىهمان پیمان شکنى که موجب مسؤلیتى از ناحیه خداوند میگردد که نه در دنیا و نهدر آخرت نتوانى پاسخ گوى آن باشى.
زنهار!از ریختن خون بناحق بپرهیز،زیرا هیچ چیز در نزدیک ساختن کیفرانتقام،بزرک ساختن مجازات،سرعت زوال نعمت،و پایان بخشیدن بهزمامدارى،همچون ریختن خون ناحق نیست،و خداوند سبحان در دادگاهقیامت قبل از هر چیز در میان بندگان خود،در مورد خونهائى که ریخته شدهدادرسى خواهد کرد.بنابر این زمامداریت را با ریختن خون حرام تقویتمکن.چرا که آنرا تضعیف و سست میکند،بلکه بنیاد آنرا میکند.و آنرا بهدیگران منتقل مینماید.و هیچگونه عذرى نزد خدا و نزد من در قتل عمد پذیرفتهنیست.چرا که کیفر آن قصاص است.و اگر به قتل خطا مبتلا گشتى و شمشیر وتازیانه و دستتبناروا کسى را کیفر کرد،-چون ممکن استبا یک مشت وبیشتر قتلى واقع گردد-،مبادا غرور زمامدارى مانع از آن شود که حق اولیاء مقتولرا بپردازى و رضایت آنها را جلب کنى!.
خویشتن را از خودپسندى بر کنار دار و نسبتبه نقاط قوت خویش خود بینمباش.مبادا تملق را.دوستبدارى زیرا که آن مطمئنترین فرصتبراى شیطان است،تا نیکوکارى نیکانرا محو و نابود سازد.از منتبر رعیتبهنگام احسان،بپرهیز،و بیش از آنچهانجام دادهاى کار خود را بزرگ مشمار،و از اینکه بآنها وعده دهى و سپس تخلفکنى برحذر باش،زیرا منت،احسان را باطل میسازد،و بزرک شمردن خدمتنور حق را میبرد و خلف وعده موجب خشم خدا و خلق است،خداوند میفرماید«این موجب خشم بزرک نزد خدا است که بگوئید و انجام ندهید»(سورهصف(61)،آیه3.
از عجله در مورد کارهائى که وقتشان نرسیده،یا سستى در کارهائى کهامکان عمل آن فراهم شده،یا لجاجت در امورى که مبهم است،یا سستى درکارها هنگامى که واضح و روشن استبر حذر باش!و هر امرى را در جاى خویشو هر کارى را بموقع خود انجام ده.
از امتیاز خواهى براى خود در آنچه مردم در آن مساوى هستند بپرهیز،واز تغافل از آنچه مربوط بتواست و براى همه روشن استبرحذر باش،چرا کهبهر حال نسبتبآن در برابر مردم مسئولى و بزودى پرده از روى کارهایتبر کنارمیرود،و انتقام مظلوم از تو گرفته میشود باد دماغت را فرو بنشان حدت و شدتو قدرت دست،و تیزى زبانت را در اختیار خود گیر!،و براى جلوگیرى از اینکار،مخصوصا توجه بزبانت داشته باش که(سخنى بدون فکر نگوئى)،و نیزدر بکار بستن قدرت تاخیر انداز تا خشمت فرو نشیند،و مالک خویشتن گردى،هرگز حاکم بر خویشتن نخواهى بود جز اینکه فراوان به یاد قیامت و باز گشتبسوى پروردگار باشى!
بر تو واجب است که همواره بیاد حکومتهاى عادلانه پیش از خود باشى،همچنین توجه خود را بر روشهاى خوب یا اثرى که از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رسیده،ویا فریضهاى که در کتاب خداوند آمده معطوف دار،بخطوطى از حکومت کهدر روش من مشاهده کردهاى اقتداء کن و براى پیروى از این عهد نامه که با آنحجتخود را بر تو تمام ساختهام تلاش و کوشش نما!که اگر نفس سر کش برتو چیره شود،عذرى نزد من نداشته باشى.من از خداوند بزرک با آن رحمتوسیع و قدرت عظیمش بر انجام تمام خواستهها،مسئلت دارم که:من و تورا موفق دارد تا رضاى او را جلب نمائیم،و کارى کنیم که نزد او و خلقش معذورباشیم،همراه با مدح و ثناى نیک در میان بندگان،و آثار خوب در شهرها وتمامیت نعمت و فزونى شخصیت در پیشگاه او،و نیز از او مسئلت دارم که زندگىمن و تو را با«سعادت و شهادت»پایان بخشد. «که ما همه بسوى او باز میگردیم»(سورهبقره(2)،آیه156.
و سلام و درود،بر پیامبر خدا(ص)و دودمان پاکش باد،سلامى فراوان و بسیارو السلام.
توضیحها
[1]در اینجا چند مطلب را باید یادآور شوم:
1-مدارک این عهد نامه.
2-شرحهائى که بر آن نوشته شده.
3-شرح حال مختصرى از مالک اشترره.
اما مدارک این عهدنامه حسن ابن على ابن شعبة متوفاى سال 332 که پیشاز شریف رضى مىزیسته آن را در کتاب تحف العقول باب ما روى عن امیر المؤمنینص126 آورده.
قاضى نعمان در کتاب دعائم الاسلام ج 1 ص 350 آن را از کتاب مذکورنقل کرده است.
و نویرى در نهایة الارب ج6 ص19 آنرا نقل کرده. سند این عهدنامه چنانکه نجاشى در کتاب فهرست گفته به اصبغ ابن نباتهمىرسد.
مرحوم شیخ طوسى نیز در کتاب فهرست ص 62 سند آن را به اصبغ ابن نباتهمىرساند باین معنا که او این عهد نامه را از امیر مؤمنان(ع)نقل کرده است و بایدتوجه داشت که اصبغ از یاران خاص امیر مؤمنان على علیه السلام است.
و اما کتابهائى که در شرح این عهد نامه نوشته شده بسیارند که ما تعدادىاز آنها را در اینجا مىآوریم.
1-آداب الملوک نوشته نظام العلماء میرزا رفیع الدین طباطبائى تبریزىمتوفاى سال1326.
2-اساس السیاسة فی تاسیس الریاسة نوشته محمد ابن مولى اسماعیلکجورى ملقب به سلطان المتکلمین متوفاى 14 شعبان1353.
3-تحفة السلیمانیه نوشته سید ماجد بحرانى متوفاى بعد از سال1907.
4-الراعى و الرعیه نوشته علامه استاد توفیق فکیکى در عصر حاضر.
5-السیاسة العلویه نوشته علامه شیخ عبد الواحد آل مظفر.
براى آگاهى بیشتر به جلد سوم مصادر نهج البلاغه صفحه426 به بعدمراجعه فرمائید.
مالک اشتر فرماندار على(ع)در سر زمین یمن در قریهاى بنام«بیشه»فرزندى چشم بجهان گشود که نام اورا مالک گذاردند و بعدها به اشتر معروف شد این فرزند از قبیله مذحج است، همان قبیلهاى که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم دربارهاش فرمود:«افراد طائفه ذحجبیش ازهمه طوائف وارد بهشتخواهند شد»نام پدرش حارث فرزند عبد یغوث ابنمسلمة ابن ربیعة ابن خزیمة ابن سعد ابن مالک ابن نخع مىباشد و بهمین مناسبت او را نخعى نیز مىگویند،او مردى شجاع،رئیس قبیله،از بزرگان شیعه و سختدوستار امیر مؤمنان و یاور او بود.
مالک پس از رحلت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم براى نبرد با سپاه رومیان که بهمبارزه با اسلام برخاسته بودند وارد سپاه اسلام شد و همراه با آنها در یکى ازنواحى شام بنام یرموک با دشمن به نبرد پرداخت،در آنجا بود که برازندگىخود را آشکار ساخت.پس از پیروزى سپاه اسلام،مالک با ابو عبیده جراح درهمان شام ماند تا اگر بار دیگر دشمن شورش کند آنها را سرکوب نماید.
در سال 14 هجرى که عمر سپاه اسلام را به سرکردگى سعد ابن وقاص براىجنگ با ایرانیان به قادسیه فرستاده بود و سعد از عمر کمک خواسته بود،عمر بهابو عبیده جراج در شام دستور داد که براى او کمک بفرستد مالک اشتر در این نیروىکمکى و در صف اول به قادسیه وارد شد پس از پیروزى بر ایرانیان،سعد ابتداءدر شهر انبار مسکن گزید و سپس از آنجا بکوفه آمد و آن را محل سکونت و خانههجرت مجاهدان اسلام قرار داد.
خاندان نخع نیز بسر پرستى مالک اشتر بهمراه سعد وارد کوفه شدند و در آنجامسکن گزیدند.
و بدین ترتیب مالک که در یکى از آبادىهاى یمن متولد شده بود ساکنکوفه شد.
مالک در عصر عثمان:
پس از مرک عمر و بخلافت رسیدن عثمان و گماردن فرمانداران فاسد وفاسق بر شهرها، سعید ابن عاص فرماندار کوفه شد.
درگیرى اشتر با این فرماندار،روزى آغاز مىگردد که سعید ابن عاصاظهار مىدارد:
«عراق بستان قریش و بنى امیه است»این درگیرى به زد و خورد مىانجامد، انتقاد و اعتراض مردم کوفه از فرماندار میگذرد و بعثمان سرایت مىکند،فرماندار کوفه با کسب اجازه از عثمان،اشتر و چند نفر دیگر از بزرگان و همفکراناو را به شام تبعید مىنماید.در شام نیز بین این گروه و معاویه درگیرى بوجود میآیدکه بکتک زدن بمعاویه میانجامد،که بالاخره این گروه را از شام به«حمص»تبعیدمىکنند،این نیز نمىتواند بآرامش کوفه و مسلمین آنجا بینجامد، سرانجاممسلمانان با یکدیگر مکاتبه مىکنند و از بصره و مصر گروههائى بعنوان زیارتخانه خدا حرکت مىکنند،از کوفه نیز دو هزار نفر بهمراهى زید بن صوحان.
مالک اشتر و چند نفر دیگر نیز بآن ملحق مىشوند و مدینه را محاصره مىکنند و پس ازدرگیرى و رفت و آمد و قبول دادن و قبول فسخ کردن و بالاخره عثمان مقتول،وعلى علیه السلام را بخلافتبرمىگزینند.
این دومین بخش زندگى مالک است که تنها به آن اشاره رفت.البته شمامىتوانید توضیح بیشتر این جریان را در جلد اول نهج البلاغه ص316 ذیل شماره112 مطالعه فرمائید.
مالک اشتر در زمان خلافت امام(ع)مىدانیم پس از قتل عثمان مسلمانان همه با صداى بلند شعار میدادند،از امام(ع)میخواستند که زمام حکومت را بدست گیرد اما او حاضر بپذیرشآن نبود،میفرمود:
«ما آیندهاى پر از فتنه و آشوب در پیش داریم که اجراى حق در آن موجبنارضایتیهاى بسیار خواهد شد»ولى مردم دستبردار نبودند،نخستین کسى کهپیش آمد و اصرار داشت دست امام را ببیعتبفشارد و امام امتناع میکرد اشتربود اشتر با ناراحتى عرضکرد:آیا بعد از سه نفر هنوز هم حاضر نیستى زمامحکومت را بعهده گیرى(اگر این بار از دستبرود کار اسلام به کجا خواهد انجامید؟).
بالاخره نخستین فردیکه بیعت کرد اشتر بود،پس از او طلحه و زبیرو عدهاى دیگر،سپس قرار بر این شد که مردم فردا در مسجد با او بیعت کنند.
فردا اشتر بمیان مردم آمد و با صداى بلند فریاد زد:«اى مردم هذا وصىالاوصیاء و وراث علم الانبیاء العظیم البلاء الحسن العناء الذى شهد له کتاب اللهبالایمان و رسوله بجنة رضوان من کملت فیه الفضائل و لم یشک فى سابقته و علمهالاواخر و الاوائل»:
این وصى پیامبران،وارث علم انبیاء،کسى که آزمایشش بزرک بوده،کتاب خداوند بایمان او،و رسولش ببهشت رضوان براى او شهادت دادهاند.
کسى که فضائلش بمرحله کمال رسیده و در سابقه نیک و دانشش گذشتگان وآیندگان شک نکرده و نخواهند کرد.بیائید و بیعت کنید سپس خود بار دیگر با امامبیعت نمود و مردم پس از او بیعت کردند.
جریان بیعت و پیامدهاى آنرا مىگذاریم و بسوى حادثه جمل مىرویمتا در آنجا نکات دیگرى از اشتر باز گو کنیم.هنگامى که عایشه از مکه بسوىبصره حرکت کرد مالک اشتر بخدمت امام(ع)رسید،جریان را بآنحضرتدر میان گذارد و از او دستور العمل خواست که در این راه چه کند؟...
بنابر این شد که امام بسوى بصره حرکت کند،از فرماندارانش کمکخواست از جمله از مردم کوفه که ابو موسى حاکم آنجا بود،ابو موسى مردمرا از همراهى امام باز میداشت.
فرستادگان امام از جمله امام حسن و عمار که بکوفه رفته بودند موفقبتوافق ابو موسى نشدند و بالاخره بناچار اعلام کرده بودند،ما او را عزل کردیمو جریان را بامام گزارش کردند، امام اشتر را براى پایان دادن امر،بکوفه فرستاد اشتر بسرعت وارد کوفه شد،گروههاى مردم را دعوت کرد تا به دار الاماره بیایند،مردم گرد آمدند،ابو موسى در این هنگام در مسجد بود و از مردم مىخواست کهبکمک امام نروند امام حسن به او اعلام مىکرد که باید از فرماندارى کناره-گیرى کند،همین هنگام بود که ماموران به ابو موسى گزارش دادند اشتر واردقصر شده،ما را زده از آنجا بیرون رانده است ابو موسى از منبر پائین آمدو به قصر رفت چشمش که به اشتر افتاد اشتر بر سرش فریاد کشید:«از دار الاماره ماخارج شو!خدا جانت را بگیرد تو از آغاز از منافقان بودى»ابو موسى بخودلرزید و گفت:
فقط امشب را بمن مهلتبده اشتر به او مهلت داد،خود به مسجد آمد ومردم را براى یارى امام آماده کرد،حدود دو هزار نفر بهمراهى امام حسن حرکتکردند و در سر منزل«ذى قار»به على علیه السلام ملحق شدند...
جنگ جمل شروع شد،شجاعت و شهامت مالک در این جنک در ضمنچند سطر نمیتوان آورد بلکه اگر بخواهیم باید جریان مفصل این جنگ رابخوانیم.
و نیز شهامت و شجاعت مالک اشتر و یارى و همکارى او با امیر مؤمنان(ع)و نقش حساس او در مبارزات جنگ صفین،مخصوصا در جریان لیلة الهریرمىتوان مشاهده نمود که در جلد اول صفحه 330 به اندکى از آن اشاره رفتهاست.
اما نقش سیاسى مالک را مىتوان از همین عهد نامهاى که مورد بحث استو نیز از نامههاى امام به او فهمید که ببعضى از آنها اشاره خواهیم کرد و نیز از مراکزىکه مالک،فرماندارى آنجا را بعهده داشته است.مالک قبل از فرماندارى مصر والى موصل،نصیبین،دارا،سنجار،آمد، هیت و آنات بوده است.
اشتر از دیدگاه امام(ع)و دیگران:
اشتر از دیدگاه دوست و دشمن مورد توجه و ستوده شده است.امام(ع)در ضمن نامهها و سخنانش وى را سخت مىستاید،در نامهاى که بمردم مصر نوشتهاست(نامه 38) چنین میفرماید:
«من یکى از بندگان خدا را بسوى شما فرستادم که بهنگام خوف بر سرزمینتان،خواب ندارد و در برابر دشمنان،سستى و ترس بخود راه نمىدهد،او نسبتبهبدکاران همچون شعله آتش است هر چه مىگوید بشنوید و اطاعت کنید».
«فانه سیف من سیوف الله لا کلیل الظبة و لا نابى الضریبة»او از شمشیرهاىخدا است،نه کند مىشود و نه ضربتش بى اثر میماند و سرانجام میفرماید:اوچه پیشروى مىکند و چه عقبنشینى،همه بفرمان من است.
و نیز دربارهاش فرموده است:
«کان الاشتر لى کما کنت لرسول الله»:«اشتر براى من،همانگونه بودکه من براى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم»در جاى دیگر امیر مؤمنان علیه السلام به اصحابشمىفرماید:
«و لیت فیکم مثله اثنان بل لیت فیکم مثله واحد،یرى فى عدوى مثل رایه»:
کاش!در میان شما دو نفر مثل او بود،بلکه کاش یک نفر بود که نظرشدر مورد دشمنان من همچون نظر او بود».
عدهاى از بزرگان قبیله«نخع»هنگامى که خبر شهادت اشتر شنیدند بخدمتشبراى عرض تسلیت مشرف شدند،این عده حال امام را چنین توصیف کردهاند:
«فوجدناه یتلهف و یتاسف علیه،ثم قال لله در مالک و ما مالک لو کان منجبل لکان فندا و لو کان من حجر لکان صلدا اما و الله لیهدن موتک عالما و لیفرحنعالما الا مثل مالک فلتبک البواکى و هل مرجو کمالک و هل موجود کمالک؟»:
امام از شهادت او سخت ناراحتبود،تاسف مىخورد سپس فرمود:
پاداش مالک با خدا باد اما چه مالکى!!اگر از کوه ساخته شده بود نمونه بود،و اگر از سنک ساخته شده بود سخت محکم و ضربه ناپذیر بود،بخدا سوگندمرگ تو عالمى را در هم ریخت و جهانى را خوشحال ساخت،براى چون توئىباید گریه کنندگان بگریند،آیا شخص دیگرى همچون مالک بوجود خواهدآمد؟و آیا موجودى همچون مالک وجود دارد؟.
و طبق نقل دیگرى آمده که بدنبال این قسمت فرمود:
«انا لله و انا الیه راجعون اللهم انى احتسبه عندک فان موته من مصائبالدهر فرحم الله مالکا فقد وفى بعهده و قضى نحبه و لقى ربه مع انا قد و طنا انفسناان نصبر بعد مصابنا برسول الله، فانها من اعظم المصیبته».
خداوندا او را در راه تو حساب مىکنم،چرا که مرگ او از مصائببزرک روزگار است،خداى مالک را رحمت کند،او به عهدش وفا کرد،براهىکه بایست،رفت،و پروردگارش را ملاقات نمود.
ما با اینکه خود را آماده ساخته بودیم که پس از مصیبت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلمصبر پیشه کنیم با این حال مرک مالک از بزرگترین مصیبتها است».
در روایتى رسیده که بامام عرض شد براى شهادت مالک سخت ناراحتشدهاید و بى تابى میکنید(لشد ما جزعت)در پاسخ فرمود:
«اما و الله هلاکة قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق»:«بخدا سوگند!
مرگش اهل مغرب(شامیان)را قدرت بخشید،و اهل مشرق(عراقیان)را خوارساخت».
امام علیه السلام مدتى نسبتبمرک او سخت محزون بود و مىفرمود«هرگزمانند او را نخواهم دید».
«علقمة ابن قیس نخعى»مىگوید:باندازهاى امیر مؤمنان از مرک مالکناراحتبود و متاسف و متاثر،که یقین کردم مصیبت دیده او هست نه ما! ابن ابى الحدید در توصیف اشتر مىگوید:
«کان شدید الباس جوادا رئیسا،حلیما فصیحا شاعرا و کان یجمع بینالین و العنف فیسطوا فى موضع السطوة و یرفق فى موضع الرفق»:
«مردى جنگجو،بخشنده،بزرک،بردبار،فصیح و شاعر بود،وشدت را با نرمش ىآمیختبهنگام اظهار قدرت قدرت نشان مىداد و بهنگاممدارائى مدارا مىنمود».
و نیز گفته است:
«کان حارسا شجاعا رئیسا من اکابر الشیعه و عظمائها،شدید التحقق بولاءامیر المؤمنین و نصره»«پاسدار اسلام و شجاع و بزرک بود و از شخصیتهاى برجسته شیعه بحسابمىآمد و شدیدا بامیر مؤمنان و یارى او علاقه داشت»و نیز مىگوید:
لله ام قامت عن الاشتر لو ان انسانا یقسم ان الله تعالى،ما خلق فى العرب و لافى العجم اشجع منه الا استاذه على بن ابیطالب(ع)لما خشیت علیه الاثم:
«خدا بمادرى خیر دهد که اشتر را به دنیا آورد،اگر انسانى سوگند یاد کندکه خداوند در عرب و عجم-بجز استادش على ابن ابیطالب-شجاعتر از او نیافریدهمن بر او گناهى نمىبینم»و چه خوب گفته است آن گوینده،هنگامى که از او درباره اشتر سؤال شد:
ما اقول فى رجل هزمتحیاته اهل الشام و هزم موته اهل العراق:
«من چه بگویم درباره کسى که حیاتش شامیان را هزیمت داد و مرگشعراقیان را».
معاویه دشمن سرسخت اشتر هنگامى که خبر شهادت او را دریافت کردگفت:
«ان علیا کان له یمینان قطعت احدیهما بصفین-یعنى عمار-و الاخرى الیوم یعنى الاشتر»:
على علیه السلام داراى دو دست راستبود یکى در جنگ صفین قطع گردید و آنعمار بود و دیگرى امروز و او اشتر است.
و نیز هنگامى که خبر بمعاویه رسید که مالک بوسیله عسل شهید شده گفت:
«ان لله جنودا من العسل»:
«خدا سپاهیانى از عسل دارد»ملاحظه کنید برآورد معاویه این است کهاشتر باندازه سپاهیانى قدرتمند است.
شهادت اشتردر سال 38 هجرى مالک اشتر،یگانه یار امیر مؤمنان(ع)که از جنبههاىگونان کم نظیر بود به شهادت رسید،با شهادتش ضربهاى بر پیکر مبارزه امام(ع)راستین امیر مؤمنان بر ضد طغیان و ستم وارد شد.
همانطور که مىدانید مالک قبل از نبرد صفین از طرف امام فرماندارنصیبین و نواحى آن بود،هنگامى که امام(ع)آماده مبارزه صفین شداو را خواست تا در این جنگ همراهش باشد، پس از جریانات صفین و بازگشتامام(ع)از جنگ،بار دیگر اشتر بمرکز فرماندارى خود مراجعت کرد.
اما طولى نکشید که جریان حمله به مصر باعثشد که امام مالک را بکوفهفراخواند تا در جریان مصر از او کمک بخواهد،پس از آمدن مالک بکوفه و مشورت،قرار بر این شد که مالک بعنوان فرماندار سرزمین مصر بسوى آنجا حرکت کند،امام(ع)نامهاى بمردم مصر نوشت و همراه قاصدى براى آنها فرستاد و جریانفرماندارى مالک را بآنها خبر داد که همان نامه 38 نهج البلاغه است.
از طرف دیگر،دستور العملى همه جانبه براى مالک نوشت که همان عهدنامهمعروف مالک اشتر است و نیز نامهاى بمردم مصر نوشت و با خود مالک فرستادکه همان نامه 62 نهج البلاغه است.
مالک آماده حرکتبسوى مصر شد جاسوسان معاویه در کوفه،جریان را باو گزارش دادند، معاویه که مىدانستبا رسیدن اشتر به سرزمین مصر،براىهمیشه باید از فکر مصر بیرون برود و هرگز بدست او نخواهد آمد در صدد حیله برآمدبلافاصله یکى از کدخدایان و دهقانان قلزم-یکى از آبادیهاى بین راه مصر-راخواست تا مالک را بهر وسیلهاى مىتواند از بین ببرد،و باو قول داد که در صورتانجام این عمل مالیات آبادى او را بر او ببخشد و تا پایان عمر از او مالیاتنستاند این از یک طرف.
از طرف دیگر مردم شام را بجلسه دعا دعوت کرد تا براى نابودى مالکدعا کنند و این براى آن بود که اگر دسیسهاش کارگر شد و مالک از بین رفتبتواندمردم را اغفال کند که دعاى شما این کار را کرد!
مالک بسوى مصر حرکت کرد تا به قلزم رسید(و یا به آبادى دیگرى چنان که بعضىدیگر از مورخان نوشتهاند)شخص مامور بخدمت مالک رسید و از او دعوتکرد که خود و اصحابش بمنزل او وارد شوند،و میهمان او باشندو چون مىدانست اشتر فرماندار على و در خط امیر مؤمنان(ع)است وحاضر نمىشود از غذاى هر کس بخورد،و اصحاب و یارانش مایه زیان مالىبراى کسى نمىشوند،لذا پیشنهاد کرد من آنچه را خرج مىکنم بحساب مالیاتقرار مىدهم،اشتر پذیرفت و بمنزل او وارد شد،میزبان آنقدر از طرفدارى على(ع)و حکومت او صحبت کرد که اطمینان مالک را بخود جلب نمود و بالاخره سفرهاىگسترد و در میان آن شربتى از عسل گذارد،مالک از آن شربتخورد،شربتباسمى سخت مهلک ممزوج بود بگونهاى که بفاصله بسیار کمى مالک را از پاىدر آورد و زندگانى شخصیتى اینچنین را در هم پیچید،مرگى که على(ع)را سختتکان داد و ناراحتساخت،و معاویه را بسیار خوشحال کرد.
جملات على(ع)که دلیل حزن و اندوه فراوان او است،و همچنان گفتههاىمعاویه که لامتخوشحالى او است قبلا گذشت. ختم این قسمت مختصر،از زندگى اشتر با این جمله، جالب به نظر مىرسدکه:بر اساس آنچه از بزرگان مذهب رسیده است.
اشتر کسى است که به هنگام ظهور حضرت ولى عصر زنده و در رکابحضرتش جنک خواهد کرد.
بسم الله الرحمن الرحیماین دستورى است که بنده خدا على علیه السلام به«مالک بن حارث اشتر»...
در فرمانش باو صادر فرموده است.و این فرمان را هنگامى نوشت کهوى را زمامدار و والى کشور مصر قرار داد تا:مالیاتهاى آن سرزمین راجمع آورى کند.با دشمنان آن کشور بجنگد. باصلاح اهل آن همت گمارد.
و به عمران و آبادى شهرها قصبات و روستاها و قریههاى آن بپردازد.
(نخست)او را بتقوا و ترس از خداوند،ایثار و فداکارى در راه اطاعتشو متابعت از آنچه در کتاب خدا قرآن بآن امر شده است فرمان مىدهد:بهمتابعت اوامرى که در کتاب الله آمده، فرائض و واجبات و سنتها،هماندستوراتى که هیچکس جز با متابعت آنها روى سعادت نمىبیند و جز با انکارو ضایع ساختن آنها در شقاوت و بدبختى واقع نمىشود باو فرمان میدهد که(آئین)خدا را با قلب دست و زبان یارى کند چرا که خداوند متکفل یارى کسى شدهکه او را یارى نماید و عزت کسیکه او را عزیز دارد.
و نیز او فرمان مىدهد که خواستههاى نابجاى خود را درهم بشکند.و بههنگام وسوسههاى نفس خویشتندارى را پیش گیرد زیرا که«نفس اماره»هم-واره انسان را به بدى وادار مىکند، مگر آنکه رحمت الهى شامل حال او شود.
اى مالک!بدان من تو را بسوى کشورى فرستادم که پیش از تو دولتهاىعادل و ستمگرى بر آن حکومت داشتند.و مردم بکارهاى تو همانگونه نظرمىکنند که تو در امور زمامداران پیش از خود،و همان را درباره تو خواهندگفت که تو درباره آنها مىگفتى.بدان!افراد شایسته را با آنچه خداوند برزبان بندگانش جارى مىسازد مىتوان شناخت،بنا بر این باید محبوبترینذخیره در پیش تو عمل صالح باشد،زمام هوا و هوس را در دست گیر.و آنچه برایتحلال نیست نسبتبخود بخل روا دار،زیرا بخل نسبتبخویشتن این استکه راه انصاف را در آنچه محبوب و مکروه تو است پیشگیرى.قلب خویشرا نسبتبملتخود مملو از رحمت و محبت و لطف کن،و همچون حیواندرندهاى نسبتبآنان مباش که خوردن آنان را نیمتشمارى!زیرا آنها دوگروه بیش نیستند:یا برادران دینى تواند،و یا انسانهائى همچون توگاه از آنها لغزش و خطا سر مىزند.ناراحتیهائى بآنان عارض میگرددبدست آنان عمدا یا بطور اشتباه کارهائى انجام مىشود(در این موارد)از عفوو گذشتخود آنمقدار بآنها عطا کن، که دوست دارى خداوند از عفوش بتوعنایت کند.زیرا تو مافوق آنها،و پیشوایت ما فوق تو و خداوند مافوق کسى استکه ترا زمامدار قرارداده است!امور آنان را بتو واگذار کرده،و بوسیلهآنها تو را آزمایش نموده است.هرگز خود را در مقام نبرد با خدا قرار مده!
چرا که تو تاب کیفر او را ندارى.و از عفو و رحمت او بىنیاز نیستى.هرگز ازعفو و بخششى که نمودهاى پشیمان مباش.و هیچگاه از کیفرى که نمودهاى بهخود مبال.و نیز هرگز سبتبکارى که پیش مىآید و راه چاره دارد سرعتبخرج مده.مگو من مامورم(و بر اوضاع مسلطم)،امر مىکنم و باید اطاعتشود که این موجب دخول فساد در قلب،و خرابى دین،و نزدیک شدن تغییر و تحولدر قدرت است.آنگاه که در اثر موقعیت و قدرتى که در اختیار دارى،کبر وعجب و خودپسندى در تو پدید آید،به عظمت قدرت و ملک خداوند که مافوقتو است،نظر افکن!که این ترا از آن سر کشى پائین مىآورد و آن شدت وتندى را از تو باز مىدارد و آنچه از دستت رفته استیعنى نیروى عقل و اندیشهاتکه تحت تاثیر این خود پسندى واقع شده،بتو باز مىگردد.از همتائى درعلو و بزرگى با خداوند بر حذر باش!و از تشبه باو در جبروتش خود را بر کنار دار!
چرا که خداوند هر جبارى را ذلیل و هر فرد خود پسند و متکبرى را خوار خواهدساخت.
نسبتبخداوند و نسبتبمردم از جانب خود،و از جانب افراد خاصخاندانت،و از جانب رعایائى که به آنها علاقمندى،انصاف بخرج ده!کهاگر چنین نکنى ستم نمودهاى!و کسى که به بندگان خدا ستم کند،خداوند پیشاز بندگانش دشمن او خواهد بود.و کسى که خداوند دشمن او باشد دلیلش راباطل مىسازدو با او بجنگ مىپردازد تا دست از ظلم بردارد یا توبه کند.(و بدان!)هیچ جیزى در تغییر نعمتهاى خدا و تعجیل انتقام و کیفرش،از اصرار بر ستم سریعترو زودرستر نیست.چرا که خداوند دعا و خواسته مظلومان را مىشنود و درکمین ستمگران است.
باید محبوبترین کارها نزد تو امورى باشند،که و حق با عدالت موافقتر وبا رضایت توده مردم هماهنگتر است.چرا که خشم توده مردم،خشنودىخواص را بىاثر مىسازد،اما ناخشنودى خاصان با رضایت عموم،جبران پذیراست.(این را نیز بدان که)احدى از رعایا از نظر هزینه زندگى در حالت صلحو آسایش،بر والى سنگینتر و بهنگام بروز مشکلات در اعانت و همکارىکمتر،و در اجراى انصاف ناراحتتر،و بهنگام در خواست و سؤال پر اصرارترو پس از عطا و بخشش کم سپاستر،و بهنگام منع خواستهها دیر عذرپذیرتر،و درساعات رویاروئى با مشکلات کم استقامتتر،از«گروه خواص»نخواهند بودولى پایه دین و جمعیت مسلمانان و ذخیره دفاع از دشمنان تنها«توده ملت»هستند!بنابر این باید گوشتبه آنها و میلتبا آنان باشد.
باید آنها که نسبتبرعیت عیبجوترند از تو دورتر باشند زیرا،مردم عیوبىدارند که والى در ستر و پوشاندن آن عیوب از همه سزاوارتر است.در صدد مباشکه عیب پنهانى آنها را بدست آورى،بلکه وظیفه تو آن است که آنچه برایتظاهر گشته اصلاح کنى.و آنچه از تو مخفى ستخدا درباره آن حکم مىکندبنابر این تا آنجا که توانائى دارى عیوب مردم را پنهان ساز!تا خداوند عیوبى راکه دوست دارى براى مردم فاش نشود،مستور دارد.(با برخورد خوب) عقدهآنها را که کینه دارند بگشا و اسباب دشمنى و عداوت را قطع کن!و از آنچهبرایت روشن نیست تغافل نما!بتصدیق سخن چینان تعجیل مکن!زیرا آنان گر چه در لباس ناصحینجلوهگر شوند خیانت مىکنند.
بخیل را در مشورت خود دخالت مده!زیرا که ترا از احسان منصرف،و از تهى دستى و فقر مىترساند،و نیز با افراد ترسو مشورت مکن!زیرا درکارها روحیهات را تضعیف مىنمایند. همچنین حریص را بمشاورت مگیرکه حرص را با ستم گرى در نظرت زینت مىدهد.(همه آنچه درباره اینافراد گفتم)بخاطر این است که بخل و ترس و حرص و غرائز و تمایلات متعددىهستند که جامع آنها سوء ظن بخداى بزرگ است.
بدترین وزراء کسانى هستند که وزیر زمامداران بد و اشرار پیش ازتو بودهاند،کسى که با آن گناهکاران در کارها شرکت داشته نباید جز وصاحبان سر تو باشد آنها همکاران گناهکاران و برادران ستمکارانند،درحالیکه تو بهترین جانشین را از میان مردم بجاى آنها خواهى یافت:از کسانىکه از نظر فکر و نفوذ اجتماعى کمتر از آنها نیستند،و در مقابل،بار گناهان آنها رابردوش ندارند،از کسانى هستند که با ستمکران در ستمشان همکارى نکرده ودر گناه شریک آنان نبودهاند.این افراد هزینهشان بر تو سبکتر،همکار-یشان با تو بهتر،محبتشان با تو بیشتر،و انس و الفتشان با بیگانگان کمتر است.
بنابر این آنها را از خواص و دوستان خود و راز داران خویش قرار ده!
سپس(از میان اینان)افرادى را که در گفتن حق از همه صریحتر،و درمساعدت و همراهى نسبتبآنچه خداوند براى اولیایش دوست نمىدارد،بتوکمتر کمک مىکند،مقدم دار،خواه موافق میل تو باشند یا نه،باهل ورع وصدق و راستى بپیوند،و آنان را طورى تربیت کن که ستایش بى حد از تو نکنندو تو را نسبتباعمال نادرستى که انجام ندادهاى تمجید ننماید.زیرا مدحو ستایش بیش از حد عجب و خود پسندى ببار میآورد و انسان را بکبر و غرورنزدیک مىسازد.
هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظرت مساوى باشند زیرا اینکار سبب مىشود که افراد نیکوکار در نیکیهایشان بى رغبتشوند،و بدکاران در عملبدشان تشویق گردند،هر کدام از اینها را مطابق کارش پاداش ده!بدان کههیچ وسیلهاى براى جلب اعتماد والى،بوفادارى رعیت، بهتر از احسان بآنهاو تخفیف هزینهها بر آنان،و عدم اجبارشان بکارى که وظیفه ندارند نیست، در این راه آنقدر بکوش تا بوفادارى آنان خوشبین شوى(و بر آنان اعتماد کنىکه)این خوشبینى بار رنج فراوانى را از دوشتبرمىدارد.
سزاوار استبآنها که بیشتر مورد احسان تو قرار گرفتهاند خوشبین تر باشىو بعکس آنها که مورد بدرفتارى تو واقع شدهاند.بدبینتر.
هرگز سنت پسندیدهاى را که پیشوایان این امتبآن عمل کردهاند،و ملتاسلام بآن انس و الفت گرفته و امور رعیتبوسیله آن اصلاح مىگردد،نقضمکن!و نیز سنت و روشى که به سنتهاى گذشته زیان وارد مىسازد احداث منماکه اجر،براى کسى خواهد بود که آن سنتها را بر قرار کرده،و گناهش بر تو کهآنها را نقض نمودهاى،«با دانشمندان زیاد بگفتگو بنشین»و با حکماء واندیشمندان نیز بسیار ببحثبپرداز این گفتگوها و بحثها باید در باره امورىباشد که بوسیله آن وضع کشورت را اصلاح مىکند و آنچه موجب قوام کار مردمپیش از تو بوده.
(اى مالک)بدان!مردم از گروههاى مختلف تشکیل یافتهاند کههر کدام جز به وسیله دیگرى اصلاح و تکمیل نمىشوند،و هیچکدام از دیگرىبىنیاز نیستند.(این گروهها عبارتند)از:
«لشکریان خدا»،«نویسندگان عمومى و خصوصى»،«قضات عالىو دادگستر»،«عاملان انصاف و مدارائى»(انتظامات داخلى)،«اهل جزیه و مالیات»اعم از کسانى که در پناه اسلامند و یا مسلمانند و«تجار و صنعتگران»و بالاخره«قشر پائین»یعنى نیازمندان و مستمندان،براى هر کدام از اینگروهها خداوند سهمى را مقرر داشته و در کتاب خدا،یا سنت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلمکه بصورت عهد در نزد ما محفوظ است این سهم را مشخص و معین ساخته است.
اما«سپاهیان»با اذن پروردگار حافظان و پناهگاه رعیت،زینتزمامداران،عزت و شوکت دین و راههاى امنیتند.قوام رعیت جزبوسیله اینان ممکن نیست از طرفى برقرارى سپاه جز بوسیله خراج(مالیاتاسلامى)امکانپذیر نمىباشد،زیرا با خراج براى جهاد با دشمنتقویت مىشوند، و براى اصلاح خود بآن تکیه مىنمایند.و با آن رفعنیازمندیهاى خویش را مىکنند.سپس این دو گروه(سپاهیان و مالیاتدهندگان)جز با گروه سوم قوام و پایدارى نمىپذیرند و آنها عبارتند از:
«قضات»و«کارگزاران دولت»و منشىها زیرا آنها قرار دادها و معاملاترا استحکام مىبخشند.و مالیاتها را جمع آورى مىکنند.و در ضبط امورخصوصى و عمومى مورد اعتماد و اطمینان هستند.و این گروهها بدون«تجار»و«پیشهوران»و«صنعتگران»قوامى ندارند،زیرا آنها وسائل زندگى راجمع آورى مىکنند.و در بازارها عرضه مىنمایند.و وسائل و ابزارى را بادستخود مىسازند که در امکان دیگران نیست.
سپس«قشر پائین»نیازمندان و از کار افتادگان هستند که باید بآنهامساعدت و کمک نمود،و براى هر کدام بخاطر خدا سهمى مقرر داشت.و نیزهر یک از نیازمندان بمقدار اصلاح کارشان بر والى حق دارند.و هرگز والى ازاداى آنچه خداوند او را ملزم بآن ساخته خارج نخواهد شد، جز با اهتمام وکوشش و استعانت از خداوند،و مهیا ساختن خود بر ملازمتحق و شکیبائىو استقامت در برابر آن،خواه بر او سبک باشد یا سنگین.
فرمانده سپاهت را کسى قرار ده که در پیش تو نسبتبخدا و پیامبر و امام تو خیر-خواهتر از همه و پاک دلتر و عاقلتر باشد از کسانى که دیر خشم مىگیرند و عذر پذیرترند،نسبتبه ضعفا رئوفو مهربان و در مقابل زورمندان قوى و پر قدرت،از کسانیکه مشکلات آنها رااز جاى بدر نمىبرد،و ضعف همراهان آنها،را بزانو در نمىآورد سپس روابط خودرا با افراد با شخصیت و اصیل و خاندانهاى صالح و خوش سابقه بر قرار ساز!
و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و افراد بزرگوار،چرا که آنها کانونکرم و مراکز نیکى هستند.آنگاه از آنان آن گونه تفقد کن که پدر و مادر ازفرزندشان تفقد و دلجوئى مىکنند.و هرگز نباید چیزى را که بوسیله آن آنها رانیرو مىبخشى در نظر تو بزرگ آید.و نیز نباید لطف و محبتى که با بررسى وضعآنها مىنمائى هر چند اندک باشد،خرد و حقیر بشمارى،زیرا همین لطف ومحبتهاى کم آنان را وادار به خیر خواهى و حسن ظن نسبتبتو مىکند. هر-گزار بررسى جزئیات امور آنها بخاطر انجام کارهاى بزرک ایشان،چشممپوش!زیرا همین الطاف و محبتهاى جزئى جائى براى خود دارد که از آنبهرهبردارى مىکنند و کارهاى بزرک نیز موقعیتى دارد که خود را از آن بىنیازنمىدانند.
فرماندهان لشکر تو باید کسانى باشند که در کمک به سپاهیان بیش از همهمواسات کنند.و از امکانات خود بیشتر بآنان کمک نمایند،بحدى که همنفرات سربازان،و هم کسانیکه تحت تکفل آنها هستند اداره شوند.بطورىکه همه آنها تنها بیک چیز بیندیشند و آن جهاد با دشمن است،محبت و مهربانى تونسبتبه آنان قلبهایشان را بتو متوجه مىسازد(بدان)برترین چیزى که موجبروشنائى چشم زمامداران مىشود،بر قرارى عدالت در همه بلاد و آشکارشدن علاقه رعایا نسبتبآنها است.اما مودت و محبت آنان جز با پاکىدلهایشان نسبتبه والیان آشکار نمىگردد.و خیر خواهى آنها در صورتى مفیداست که با میل خود گرداگرد زمامداران را بگیرند،و حکومت آنها برایشانسنگینى نکند و طولانى شدن مدت زمامداریشان براى این رعایا ناگوار نباشد،میدانامید سران سپاهت را توسعه بخش و پىدرپى آنها را تشویق کن!و کارهاىمهمى که انجام دادهاند بر شمار.زیرا یاد آورى کارهاى نیک آنها شجاعانشانرا بحرکتبیشتر،وادار مىکند.و آنان که در کار کندى مىورزند بکار تشویقمىشوند انشاء الله.
سپس باید زحمات هر کدام از آنها را بدقتبدانى.و هرگز زحمتو تلاش کسى از آنان را بدیگرى نسبت ندهى.و ارزش خدمت او را کمتر از آنچههستبحساب نیاورى،و از سوى دیگر شرافت و آبروى کسى موجب این نشودکه کار کوچکش را بزرک بشمارى.و همچنین حقارت و کوچکى کسى موجبنگردد که خدمت پر ارجش را کوچک بحساب آورى.مشکلاتى که در احکامبرایت پیش مىآید،و امورى که بر تو مشتبه مىشود بخدا و پیامبرش ارجاع دهچرا که خداوند بزرگ بگروهى که علاقه داشته ارشادشان کند فرموده:
«اى کسانیکه ایمان آوردهاید اطاعتخداوند کنید و اطاعت پیامبرشو اطاعت اولى الامرى که از خود شما هستند،و اگر در چیزى نزاع کردیدآنرا بخدا و رسولش باز گردانید»(سورهنساء(4)،آیه59).
باز گرداندن چیزى بخداوند متمسک شدن بقرآن کریم و یافتن دستور ازآیات محکم آن است و باز گرداندن به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم همان تمسک بسنت قطعىو مورد اتفاق آن حضرت است.
سپس از میان مردم،برترین فرد،در نزد خود را براى قضاوت برگزیناز کسانیکه مراجعه فراوان آنها را در تنگنا قرار ندهد.و بر خورد مخالفانبا یکدیگر او را بخشم و کجخلقى وا ندارد. در اشتباهاتش پافشارى نکند.
و باز گشتبحق،هنگامى که براى آنها روشن شد،بر آنها سخت نباشد.
طمع را از دل بیرون کرده،و در فهم مطالب باندک تحقیق،اکتفا نکند،ازکسانى که در شبهات از همه محتاطتر،و در یافتن و تمسک بحجت و دلیل از همهمصرتر باشند.با مراجعه مکرر شکایت کنندگان کمتر خسته شوند و در کشف امور شکیباتر،و بهنگام آشکار شدن حق در فصل خصومت ازهمه قاطعتر باشند.از کسانیکه ستایش فراوان آنها را فریب ندهد،و تمجیدهاىبسیار آنانرا متمایل بجانب مدح کننده نسازد،ولى البته این افراد بسیار کمند.
آنگاه با جدیت هر چه بیشتر قضاوتهاى قاضى خویش را بررسى کن و در بذل وبخشش به او سفره سخاوتت را بگستر،آنچنانکه نیازمندیش از بین برود وحاجت و نیازى بمردم پیدا نکند، و از نظر منزلت و مقام آنقدر مقامش را نزدخودت بالا ببر که هیچکدام از یاران نزدیکت،به نفوذ در او طمع نکند.واز توطئه این گونه افراد در نزد تو در امان باشد.
(و بداند که موقعیتش از اوبالاتر نیست که بخواهد از او شکایتى بکند)در آنچه گفتم با قتبنگر!چرا کهاین دین اسیر دست اشرار،و وسیله هوسرانى و دنیا طلبى گروهى بوده است.
سپس در کارهاى کارمندانتبنگر!و آنها را با آزمایش و امتحان بکاروادار!و از روى میل و استبداد آنها را بکارى و اندار،زیرا استبداد و تسلیمتمایل شدن،کانونى از شعبههاى جور و خیانت است.و از میان آنها افرادىکه با تجربهتر و پاکتر و پیشگامتر در اسلامند برگزین،زیرا اخلاق آنها بهتر وخانواده آنها پاکتر،و همچنین کم طمعتر و در سنجش عواقب کارها بیناترند.
سپس حقوق کافى بآنها بده زیرا این کار آنها را در اصلاح خویش تقویتمىکند،و از خیانت در اموالیکه زیر دست آنها استبىنیاز میسازد.
بعلاوه این حجتى در برابر آنها است اگر از دستورت سر پیچى کنند یا درامانتخیانت ورزند، سپس با فرستادن ماموران مخفى راستگو و با وفا،کارهاى آنان را زیر نظر بگیر!زیرا بازرسى مداوم پنهانى،سبب مىشود که آنهابامانت دارى و مداراکردن بزیردستان ترغیب شوند!اعوان و انصار خویش راسخت زیر نظر بگیر اگر یکى از آنها دستبخیانت زد و ماموران سرى تو متفقا چنین گزارشى را دادند،بهمین مقدار از شهادت قناعت کن.و اورا زیر تازیانه کیفر بگیر! و بمقدار خیانتى که انجام داده او را کیفر نما!سپس وىرا در مقام خوارى و مذلتبنشان!و نشانه خیانت را بر او بنه!و گردن بندننکو تهمت را بگردنش بیفکن! (و او را بجامعه چنان معرفى کن که عبرت دیگران گردد)«خراج»و«مالیات»را دقیقا زیر نظر بگیر!بگونهاى که صلاح مالیاتدهندگان باشد.زیرا در بهبودى وضع مالیات،و بهبودى حال مالیاتدهندگان،بهبودى حال دیگران نیز نهفته است.و هرگز دیگران بصلاح و آسایشنمىرسند،جز اینکه خراج دهندگان در صلاح و بهبودى بسر برند،چرا کهمردم همه عیال و نان خور خراج و خراج گذاران هستند.باید کوشش تو در آبادىزمین بیش از کوشش در جمع آورى خراج باشد زیرا که خراج جز با آبادانىبدست نمىآید.و آن کس که بخواهد مالیات را بدون عمران و آبادانى مطالبهکند شهرها را خراب،و بندگان خدا را نابود مىسازد.و حکومتش بیش ازمدت کمى دوام نخواهد داشت.اگر رعایا از سنگینى مالیات،و یا رسیدنآفات،یا خشک شدن آب چشمهها،و یا کمى باران و یا دگرگونى زمین دراثر آب گرفتن و فساد بذرها،و یا تشنگى بسیار براى زراعت و فاسد شدن آنبتو شکایت آورند.مالیات را بمقدارى که حال آنها بهبود یابد تخفیف دهو هرگز این تخفیف بر تو گران نیاید،زیرا که آن ذخیره و گنجینهاى است کهآنها بالاخره آنرا در عمران و آبادى کشورت بکار مىبندند و موجب عمرانسرزمینهاى تو و ینتحکومت و ریاست تو خواهد بود و از تو بخوبى ستایشمىکنند و در گسترش عدالت از ناحیه تو با خرسندى سخن مىگویند.و تو نیز خوددر این میان مسرور و شادمان خواهى بود. بعلاوه تو مىتوانى با تقویت آنها ازطریق ذخیرهاى که بر ایشان نهادهاى اعتماد کنى.و نیز مىتوانى با این عمل کهآنها را بعدالت و مهربانى عادت دادهاى،به آنان مطمئن باشى،چرا که گاهىبراى تو گرفتاریهائى بیش مىآید که باید بر آنها تکیه کنى.و در این حال آنهابا طیب خاطر،پذیرا خواهند شد و عمران و آبادى تحمل همه اینها را دارد و اماویرانى زمین تنها باین علت است که کشاورزان و صاحبان زمین فقیر مىشوند.
و بیچارگى و فقر آنها بخاطر آن است که زمامداران به جمع اموال مى-پردازند و نسبتبه بقاى حکومتشان بدگمانند،و از تاریخ زمامداران گذشتهعبرت نمیگیرند.
سپس در وضع منشیان و کارمندانت دقت کن و کارهایت را به بهترین آنها بسپارو نامههاى سرى و نقشهها و طرحهاى مخفى خود را در اختیار کسى بگذارکه داراى اساسىترین اصول اخلاقى باشد!از کسانى که موقعیت و مقام آنهارا مست و مغرور نسازد که در حضور بزرگان و سران مردم،نسبتبتو مخالفتو گستاخى کنند،و در اثر غفلت در رساندن نامههاى کارمندانت،بتو و گرفتنجوابهاى صحیحش از تو،کوتاهى ننمایند،خواه در امورى باشد که از طرف تودریافت میدارند و یا از سوى تو میبخشند،باید قراردادهائى که براى تو تنظیممیکنند سست و آسیب پذیر نباشد،و هر گاه قرار دادى به زیان تو باشد از یافتن راه حلعاجز نمانند.و نسبتبه ارزش و منزلتخویش نا آگاه و بى اطلاع نباشند کهشخص نا آگاه از منزلتخویش،از ارزش و مقام دیگرى نا آگاهتر خواهد بود.
سپس در انتخاب این منشیان هرگز.به فراست و خوشبینى و خوش گمانىخود تکیه مکن، چرا که مردان زرنگ،طریقه جلب نظر و خوشبینى زمامدارانرا با ظاهر سازى و تظاهر به خوش خدمتى خوب مىدانند،در حالیکه در ماوراءاین ظاهر جالب هیچگونه امانتدارى و خیرخواهى وجود ندارد.بلکه آنهارا از طریق پستهائى که براى حکومتهاى صالح پیش از تو داشتهاند بیازماى،بنابر این بر کسانى اعتماد کن که در میان مردم خوش سابقهتر و در امانت دارىمعروفند،و این خود دلیل آنست که تو براى خدا و کسانى که والى بر آنان هستىخیر خواه مىباشى،باید براى هر نوعى از کارها یک رئیس انتخاب کنى!رئیسىکه کارهاى مهم، وى را مغلوب و درمانده نسازد،و کثرت کارها او را پریشانو خسته نکند،و به خوبى باید بدانى هر عیبى در منشیان تو یافتشود که تو از آنبیخبر باشى شخصا مسؤل آن خواهى بود!به تجار و صاحبان صنایع توصیه کن!و آنها را به خیر و نیکى سفارش نما(و در این توصیه بین) بازرگانانى که در شهر و یا ده هستند (و داراى مرکز ثابت وتجارتخانهاند)و آنها که سیار و در گردشند،و نیز صنعتگرانى که با نیروىجسمانى خویش بکار صنعت میپردازند،تفاوت مگذار! چرا که آنها منابع اصلىمنافع و اسباب آسایش جامعه به شمار میروند،آنها هستند که از سرزمینهاىدور دست،از پرتگاهها و کوهستانها و دریاها،و سرزمینهاى هموار و ناهموارمواد مورد نیاز را گرد میآورند،از مناطقى که عموم مردم با آن سر و کارىندارند و جرئت رفتن به آن سامان را نمیکنند (توجه داشته باش)بازرگانان وپیشهوران و صنعتگران مردمى سالمند و از نیرنگ و شورش آنها بیمى نیست،آنها صلح دوست و آرامش طلبند.اما باید از وضع آنان،چه آنها که درمرکز فرماندارى تو زندگى میکنند و چه آنها که در گوشه و کنار هستند جستجو وبازرسى کنى،ولى بدان با همه آنچه گفتم در میان آنها گروهى تنگ نظر و بخیلآنهم به صورت قبیح و زشت آن،میباشند.که همواره در پى احتکار مواد موردنیاز مردم و تسلط یافتن بر تمام معاملات هستند!و این موجب زیان توده مردمو عیب و ننگ بر زمامداران است.از احتکار به شدت جلوگیرى کن که رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم از آن منع فرمود.باید معاملات با شرائط آسان صورت گیرد،با موازین عدل و نرخهائى که نه به فروشنده زیان رساند و نه به خریدار!و هرگاه کسى پس از نهى تو از احتکار به چنین کارى دستبزند،او را کیفر کن!ودر مجازات او بکوش ولى این مجازات نباید بیش از حد باشد.
خدا را!خدا را!در مورد طبقه پائین!آنها که راه چاره ندارند یعنىمستمندان و نیازمندان و تهیدستان و از کار افتادگان،در این طبقه هم کسانى هستندکه دستسؤال دارند و هم افرادى که باید بآنها بدون پرسش،بخشش شود،بنابر این به آنچه خداوند در مورد آنان بتو دستور داده عمل نما!قسمتى از بیت-المال و قسمتى از غلات خالصهجات اسلامى را در هر محل بآنها اختصاص ده،و بدان آنها که دورند به مقدار کسانى که نزدیکند سهم دارند و باید حق همه آنها را مراعات کنى،بنابر این هرگز نباید سرمستى زمامدارىتو را بخود مشغول سازد، (و بآنها رسیدگى نکنى)چرا که هرگز بخاطرکارهاى فراوان و مهمى که انجام مىدهى از انجام نشدن کارهاى کوچکمعذور نیستى!نباید دل از آنها برگیرى و چهره بروى آنان درهم کشى!درامور آنها که بتو دسترسى ندارند و مردم بدیده تحقیر،بآنها مىنگرند بررسىکن،و براى این کار فرد مورد اطمینانى را که خدا ترس،و متواضع باشد برگزینتا وضع آنان را بتو گزارش دهد،سپس با آن گروه بطورى رفتار کن که بههنگام ملاقات پروردگار عذرت پذیرفته باشد،چرا که از میان رعایا اینگروه از همه به احقاق حق محتاجترند.و باید در اداى حق تمام افراد در پیشگاهخداوند عذر و دلیل داشته باشى،درباره یتیمان و پیران از کارافتاده که هیچراه چارهاى ندارند و نمىتوانند دست نیاز خود را بسوى مردم دراز کنند،بررسى کن،البته این کار بر زمامداران سنگین است!ولى حق همهاش سنگین است!
و گاهى خداوند آن را بر اقوامى سبک مىسازد،اقوامى که طالب عاقبتنیکند،و خویش را به استقامت و بردبارى عادت داده و براستى وعدههاىخداوند اطمینان دارند.
براى مراجعان خود وقتى مقرر کن که بنیاز آنها شخصا رسیدگى کنى!
مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشکیل ده و درهاى آنرا بروى هیچکس نبندو بخاطر خداوندى که ترا آفریده تواضع کن و لشکریان و محافظان و پاسبانانرا از این مجلس دور ساز! تا هر کس با صراحت و بدون ترس و لکنتسخنانخود را با تو بگوید،زیرا من بارها از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم این سخن را شنیدم«ملتى که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد،هرگز پاکو پاکیزه نمىشود و روى سعادت نمىبیند»سپس خشونت و کندى آنها رادر سخن تحمل کن،در مورد آنها هیچگونه محدودیت و استکبار روا مدار که خداوند بواسطه این کار،رحمت واسعش را بر تو گسترش خواهد دادو موجب ثواب اطاعت او براى تو خواهد شد.آنچه میبخشى بگونهاى ببخشکه گوارا باشد (بى منت و بى خشونت).و خود دارى از بخشش را با لطف ومعذرتخواهى توام کن!بدان قسمتى از کارها است که شخصا باید آنها راانجام دهى، (و نباید بدیگران واگذار کنى).از جمله:پاسخ دادن به کارگزاراندولت میباشد،در آنجا که منشیان و دفتر داران از پاسخ عاجزند.و دیگر برآوردن نیازهاى مردم است در همان روز که احتیاجات گزارش میشود،و پاسخآنها براى همکارانت مشکل و دردسر میآفریند. (بهوش باش!)کار هر روز را درهمان روز انجام ده زیرا هر روز کارى مخصوص بخود دارد.باید بهترین اوقاتو بهترین ساعات عمرت را براى خلوت با خدا قرار دهى!هر چند اگر نیتخالصداشته باشى،و امور رعایا روبراه شود همه کارهایت عبادت و براى خدا است.
از جمله کارهائى که مخصوصا باید با اخلاص انجام دهى اقامه فرائض استکه ویژه ذات پاک او است.بنابر این از بدنتشب و روز در اختیار فرمان خدابگذار!و آنچه موجب تقرب تو بخداوند میشود بطور کامل و بدون نقص بانجامرسان!اگر چه خستگى جسمى و ناراحتى پیدا کنى.و هنگامى که بنماز جماعتبراى مردم مىایستى باید نمازت نه نفرتآور و نه تضییعکننده باشد. (نه آنقدرآنرا طول بده که موجب تنفر مامومین شود و نه آنقدر سریع که نماز را ضایع کنى)چرا که در بین مردمى که با تو بنماز ایستادهاند،هم بیمار وجود دارد،و هم افرادىکه کارهاى فوتى دارند،من از رسولخدا (ص)بهنگامى که مرا بسوى«یمن»فرستاد پرسیدم:چگونه با آنان نماز بخوانم؟در پاسخم فرمود:«نمازى بخوانهمچون نمازى که ناتوانترین آنها میخواند،و نسبتبه مؤمنان رحیم و مهربانباش!»
هیچگاه خود را در زمانى طولانى از رعیت پنهان مدار!چرا که دور بودنزمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعى محدودیت و بى اطلاعى نسبتبهامور مملکت است،و این چهره پنهان داشتن زمامداران،آگاهى آنها را ازمسائل نهانى قطع میکند.در نتیجه،بزرگ در نزد آنان کوچک،و کوچک بزرک،کار نیک زشت،و کار بد نیکو،و حق با باطل آمیخته میشود.چرا که زمامداربهر حال بشر است،و امورى که از او پنهان است نمیداند.از طرفى حق همیشهعلامت مشخصى ندارد تا بشود راست را از دروغ تشخیص داد از این گذشته تواز دو حال خارج نیستى یا مردى هستى که خود را آماده جانبازى در راه حقساختهاى؟بنابر این نسبتبحق واجبى که باید بپردازى،یا کار نیکى که بایدانجام دهى،چرا خود را در اختفا نگهمیدارى؟!یا مردى هستى بخیل و تنگنظر،در این صورت،مردم چون تو را ببینند مایوس میشوند و از حاجتخواستنصرفنظر میکنند!!بعلاوه بیشتر حوائج مراجعان براى تو چندان زحمتى ندارد،از قبیل شکایت از ستمى،یا در خواست انصاف در داد و ستدى.سپس بدانبراى زمامدار، خاصان و صاحب اسرارى است که خود خواه و دست درازند،و در داد و ستد،با مردم عدالت و انصاف را رعایت نمیکنند،ریشه ستم آنانرا با قطع وسائل از بیخ بر کن!و به هیچ یک از اطرافیان و بستگان خود زمینىاز اراضى مسلمانان وامگذار،و باید طمع نکنند که قرار دادى بسود آنها منعقدسازى که مایه ضرر سایر مردم باشد،خواه در آبیارى و یا عمل مشترک دیگر، بطوریکه هزینههاى آنرا بر دیگران تحمیل کنند که در این صورت سودش براىآنها است و عیب و ننگش براى تو در دنیا و آخرت.
حق را درباره آنها که خواهان حقند چه خویشاوند،و چه بیگانه رعایتکن،و در این باره صابر باش و به حساب خدا بگذار!(و پاداش این کار را ازاو بخواه) هر چند اینکار،موجب فشار بر یاران نزدیکتشود،و سنگینى اینراه رابخاطر سرانجام ستوده آن تحمل کن،و هرگاه رعایا نسبتبه تو گمان بد ببرند،افشاگرى کن!و عذر خویش را در مورد آنچه موجب بدبینى شده آشکارا باآنان در میان گذار،و با صراحتبدبینى آنها را از خود بر طرف ساز،چه اینکهاینگونه صراحت،موجب تربیت اخلاقى تو،و ارفاق و ملاطفتبراى رعیتاست و این بیان عذر،تو را به مقصودت در وادارساختن آنها بحق میرساند.
هرگز صلحى را که از جانب دشمن پیشنهاد میشود و رضاى خدا در آناست رد مکن،که در صلح براى سپاهت آسایش و تجدید نیرو،و براى خودتآرامش از هم و غمها،و براى ملتت امنیت است.اما زنهار!زنهار!سختاز دشمنت پس از بستن پیمان صلح بر حذر باش!چرا که دشمن گاهى نزدیک میشودکه غافلگیر سازد،بنابر این دور اندیشى را بکار گیر،و در این موارد روح خوش-بینى را کنار بگذار،اگر پیمانى بین تو و دشمنتبسته شد،و یا تعهد پناه دادنرا باو دادى،جامه وفاء را بر عهد خویش بپوشان،و تعهدات خود را محترمبشمار!و جان خود را سپر تعهدات خویش قرارده!زیرا هیچیک از فرائض الهىنیست که همچون وفاى بعهد و پیمان، مردم جهان با تمام اختلافاتى که دارند،نسبتبآن این چنین اتفاق نظر داشته باشند حتى مشرکان زمان جاهلیت،علاوهبر مسلمانان،آن را مراعات میکردند.چرا که عواقب پیمان شکنى را آزمودهبودند.بنابر این هرگز پیمان شکنى مکن،و در عهد خود خیانت روا مدار، ودشمنت را مفریب،زیرا غیر از شخص جاهل و شقى،کسى گستاخى بر خداوندرا روا نمیدارد. خداوند عهد و پیمانى را که با نام او منعقد میشود با رحمتخود مایه آسایش بندگان،و حریم امنى برایشان قرار داده تا بآن پناه برند.و براى انجام کارهاى خود بجوار او متمسک میشوند. بنابر این،فساد،خیانت و فریب،در عهد و پیمان راه ندارد،هرگز پیمانى را مبند که در تعبیراتآن جاى گفتگو باقى بماند،و بعد از تاکید و عبارات محکم،عبارات سستو قابل توجیه بکار مبر(که اثر آنرا خنثى میکند).هرگز نباید قرار گرفتن در تنگنابخاطر الزامهاى الهى پیمانها،تو را وادار سازد که براى فسخ آن از راه ناحقاقدام کنى،زیرا شکیبائى تو در تنگناى پیمانها که امید گشایش و پیروزى درعاقبت آن دارى،بهتر است از پیمان شکنى و خیانتى که از مجازات آن میترسىهمان پیمان شکنى که موجب مسؤلیتى از ناحیه خداوند میگردد که نه در دنیا و نهدر آخرت نتوانى پاسخ گوى آن باشى.
زنهار!از ریختن خون بناحق بپرهیز،زیرا هیچ چیز در نزدیک ساختن کیفرانتقام،بزرک ساختن مجازات،سرعت زوال نعمت،و پایان بخشیدن بهزمامدارى،همچون ریختن خون ناحق نیست،و خداوند سبحان در دادگاهقیامت قبل از هر چیز در میان بندگان خود،در مورد خونهائى که ریخته شدهدادرسى خواهد کرد.بنابر این زمامداریت را با ریختن خون حرام تقویتمکن.چرا که آنرا تضعیف و سست میکند،بلکه بنیاد آنرا میکند.و آنرا بهدیگران منتقل مینماید.و هیچگونه عذرى نزد خدا و نزد من در قتل عمد پذیرفتهنیست.چرا که کیفر آن قصاص است.و اگر به قتل خطا مبتلا گشتى و شمشیر وتازیانه و دستتبناروا کسى را کیفر کرد،-چون ممکن استبا یک مشت وبیشتر قتلى واقع گردد-،مبادا غرور زمامدارى مانع از آن شود که حق اولیاء مقتولرا بپردازى و رضایت آنها را جلب کنى!.
خویشتن را از خودپسندى بر کنار دار و نسبتبه نقاط قوت خویش خود بینمباش.مبادا تملق را.دوستبدارى زیرا که آن مطمئنترین فرصتبراى شیطان است،تا نیکوکارى نیکانرا محو و نابود سازد.از منتبر رعیتبهنگام احسان،بپرهیز،و بیش از آنچهانجام دادهاى کار خود را بزرگ مشمار،و از اینکه بآنها وعده دهى و سپس تخلفکنى برحذر باش،زیرا منت،احسان را باطل میسازد،و بزرک شمردن خدمتنور حق را میبرد و خلف وعده موجب خشم خدا و خلق است،خداوند میفرماید«این موجب خشم بزرک نزد خدا است که بگوئید و انجام ندهید»(سورهصف(61)،آیه3.
از عجله در مورد کارهائى که وقتشان نرسیده،یا سستى در کارهائى کهامکان عمل آن فراهم شده،یا لجاجت در امورى که مبهم است،یا سستى درکارها هنگامى که واضح و روشن استبر حذر باش!و هر امرى را در جاى خویشو هر کارى را بموقع خود انجام ده.
از امتیاز خواهى براى خود در آنچه مردم در آن مساوى هستند بپرهیز،واز تغافل از آنچه مربوط بتواست و براى همه روشن استبرحذر باش،چرا کهبهر حال نسبتبآن در برابر مردم مسئولى و بزودى پرده از روى کارهایتبر کنارمیرود،و انتقام مظلوم از تو گرفته میشود باد دماغت را فرو بنشان حدت و شدتو قدرت دست،و تیزى زبانت را در اختیار خود گیر!،و براى جلوگیرى از اینکار،مخصوصا توجه بزبانت داشته باش که(سخنى بدون فکر نگوئى)،و نیزدر بکار بستن قدرت تاخیر انداز تا خشمت فرو نشیند،و مالک خویشتن گردى،هرگز حاکم بر خویشتن نخواهى بود جز اینکه فراوان به یاد قیامت و باز گشتبسوى پروردگار باشى!
بر تو واجب است که همواره بیاد حکومتهاى عادلانه پیش از خود باشى،همچنین توجه خود را بر روشهاى خوب یا اثرى که از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رسیده،ویا فریضهاى که در کتاب خداوند آمده معطوف دار،بخطوطى از حکومت کهدر روش من مشاهده کردهاى اقتداء کن و براى پیروى از این عهد نامه که با آنحجتخود را بر تو تمام ساختهام تلاش و کوشش نما!که اگر نفس سر کش برتو چیره شود،عذرى نزد من نداشته باشى.من از خداوند بزرک با آن رحمتوسیع و قدرت عظیمش بر انجام تمام خواستهها،مسئلت دارم که:من و تورا موفق دارد تا رضاى او را جلب نمائیم،و کارى کنیم که نزد او و خلقش معذورباشیم،همراه با مدح و ثناى نیک در میان بندگان،و آثار خوب در شهرها وتمامیت نعمت و فزونى شخصیت در پیشگاه او،و نیز از او مسئلت دارم که زندگىمن و تو را با«سعادت و شهادت»پایان بخشد. «که ما همه بسوى او باز میگردیم»(سورهبقره(2)،آیه156.
و سلام و درود،بر پیامبر خدا(ص)و دودمان پاکش باد،سلامى فراوان و بسیارو السلام.
توضیحها
[1]در اینجا چند مطلب را باید یادآور شوم:
1-مدارک این عهد نامه.
2-شرحهائى که بر آن نوشته شده.
3-شرح حال مختصرى از مالک اشترره.
اما مدارک این عهدنامه حسن ابن على ابن شعبة متوفاى سال 332 که پیشاز شریف رضى مىزیسته آن را در کتاب تحف العقول باب ما روى عن امیر المؤمنینص126 آورده.
قاضى نعمان در کتاب دعائم الاسلام ج 1 ص 350 آن را از کتاب مذکورنقل کرده است.
و نویرى در نهایة الارب ج6 ص19 آنرا نقل کرده. سند این عهدنامه چنانکه نجاشى در کتاب فهرست گفته به اصبغ ابن نباتهمىرسد.
مرحوم شیخ طوسى نیز در کتاب فهرست ص 62 سند آن را به اصبغ ابن نباتهمىرساند باین معنا که او این عهد نامه را از امیر مؤمنان(ع)نقل کرده است و بایدتوجه داشت که اصبغ از یاران خاص امیر مؤمنان على علیه السلام است.
و اما کتابهائى که در شرح این عهد نامه نوشته شده بسیارند که ما تعدادىاز آنها را در اینجا مىآوریم.
1-آداب الملوک نوشته نظام العلماء میرزا رفیع الدین طباطبائى تبریزىمتوفاى سال1326.
2-اساس السیاسة فی تاسیس الریاسة نوشته محمد ابن مولى اسماعیلکجورى ملقب به سلطان المتکلمین متوفاى 14 شعبان1353.
3-تحفة السلیمانیه نوشته سید ماجد بحرانى متوفاى بعد از سال1907.
4-الراعى و الرعیه نوشته علامه استاد توفیق فکیکى در عصر حاضر.
5-السیاسة العلویه نوشته علامه شیخ عبد الواحد آل مظفر.
براى آگاهى بیشتر به جلد سوم مصادر نهج البلاغه صفحه426 به بعدمراجعه فرمائید.
مالک اشتر فرماندار على(ع)در سر زمین یمن در قریهاى بنام«بیشه»فرزندى چشم بجهان گشود که نام اورا مالک گذاردند و بعدها به اشتر معروف شد این فرزند از قبیله مذحج است، همان قبیلهاى که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم دربارهاش فرمود:«افراد طائفه ذحجبیش ازهمه طوائف وارد بهشتخواهند شد»نام پدرش حارث فرزند عبد یغوث ابنمسلمة ابن ربیعة ابن خزیمة ابن سعد ابن مالک ابن نخع مىباشد و بهمین مناسبت او را نخعى نیز مىگویند،او مردى شجاع،رئیس قبیله،از بزرگان شیعه و سختدوستار امیر مؤمنان و یاور او بود.
مالک پس از رحلت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم براى نبرد با سپاه رومیان که بهمبارزه با اسلام برخاسته بودند وارد سپاه اسلام شد و همراه با آنها در یکى ازنواحى شام بنام یرموک با دشمن به نبرد پرداخت،در آنجا بود که برازندگىخود را آشکار ساخت.پس از پیروزى سپاه اسلام،مالک با ابو عبیده جراح درهمان شام ماند تا اگر بار دیگر دشمن شورش کند آنها را سرکوب نماید.
در سال 14 هجرى که عمر سپاه اسلام را به سرکردگى سعد ابن وقاص براىجنگ با ایرانیان به قادسیه فرستاده بود و سعد از عمر کمک خواسته بود،عمر بهابو عبیده جراج در شام دستور داد که براى او کمک بفرستد مالک اشتر در این نیروىکمکى و در صف اول به قادسیه وارد شد پس از پیروزى بر ایرانیان،سعد ابتداءدر شهر انبار مسکن گزید و سپس از آنجا بکوفه آمد و آن را محل سکونت و خانههجرت مجاهدان اسلام قرار داد.
خاندان نخع نیز بسر پرستى مالک اشتر بهمراه سعد وارد کوفه شدند و در آنجامسکن گزیدند.
و بدین ترتیب مالک که در یکى از آبادىهاى یمن متولد شده بود ساکنکوفه شد.
مالک در عصر عثمان:
پس از مرک عمر و بخلافت رسیدن عثمان و گماردن فرمانداران فاسد وفاسق بر شهرها، سعید ابن عاص فرماندار کوفه شد.
درگیرى اشتر با این فرماندار،روزى آغاز مىگردد که سعید ابن عاصاظهار مىدارد:
«عراق بستان قریش و بنى امیه است»این درگیرى به زد و خورد مىانجامد، انتقاد و اعتراض مردم کوفه از فرماندار میگذرد و بعثمان سرایت مىکند،فرماندار کوفه با کسب اجازه از عثمان،اشتر و چند نفر دیگر از بزرگان و همفکراناو را به شام تبعید مىنماید.در شام نیز بین این گروه و معاویه درگیرى بوجود میآیدکه بکتک زدن بمعاویه میانجامد،که بالاخره این گروه را از شام به«حمص»تبعیدمىکنند،این نیز نمىتواند بآرامش کوفه و مسلمین آنجا بینجامد، سرانجاممسلمانان با یکدیگر مکاتبه مىکنند و از بصره و مصر گروههائى بعنوان زیارتخانه خدا حرکت مىکنند،از کوفه نیز دو هزار نفر بهمراهى زید بن صوحان.
مالک اشتر و چند نفر دیگر نیز بآن ملحق مىشوند و مدینه را محاصره مىکنند و پس ازدرگیرى و رفت و آمد و قبول دادن و قبول فسخ کردن و بالاخره عثمان مقتول،وعلى علیه السلام را بخلافتبرمىگزینند.
این دومین بخش زندگى مالک است که تنها به آن اشاره رفت.البته شمامىتوانید توضیح بیشتر این جریان را در جلد اول نهج البلاغه ص316 ذیل شماره112 مطالعه فرمائید.
مالک اشتر در زمان خلافت امام(ع)مىدانیم پس از قتل عثمان مسلمانان همه با صداى بلند شعار میدادند،از امام(ع)میخواستند که زمام حکومت را بدست گیرد اما او حاضر بپذیرشآن نبود،میفرمود:
«ما آیندهاى پر از فتنه و آشوب در پیش داریم که اجراى حق در آن موجبنارضایتیهاى بسیار خواهد شد»ولى مردم دستبردار نبودند،نخستین کسى کهپیش آمد و اصرار داشت دست امام را ببیعتبفشارد و امام امتناع میکرد اشتربود اشتر با ناراحتى عرضکرد:آیا بعد از سه نفر هنوز هم حاضر نیستى زمامحکومت را بعهده گیرى(اگر این بار از دستبرود کار اسلام به کجا خواهد انجامید؟).
بالاخره نخستین فردیکه بیعت کرد اشتر بود،پس از او طلحه و زبیرو عدهاى دیگر،سپس قرار بر این شد که مردم فردا در مسجد با او بیعت کنند.
فردا اشتر بمیان مردم آمد و با صداى بلند فریاد زد:«اى مردم هذا وصىالاوصیاء و وراث علم الانبیاء العظیم البلاء الحسن العناء الذى شهد له کتاب اللهبالایمان و رسوله بجنة رضوان من کملت فیه الفضائل و لم یشک فى سابقته و علمهالاواخر و الاوائل»:
این وصى پیامبران،وارث علم انبیاء،کسى که آزمایشش بزرک بوده،کتاب خداوند بایمان او،و رسولش ببهشت رضوان براى او شهادت دادهاند.
کسى که فضائلش بمرحله کمال رسیده و در سابقه نیک و دانشش گذشتگان وآیندگان شک نکرده و نخواهند کرد.بیائید و بیعت کنید سپس خود بار دیگر با امامبیعت نمود و مردم پس از او بیعت کردند.
جریان بیعت و پیامدهاى آنرا مىگذاریم و بسوى حادثه جمل مىرویمتا در آنجا نکات دیگرى از اشتر باز گو کنیم.هنگامى که عایشه از مکه بسوىبصره حرکت کرد مالک اشتر بخدمت امام(ع)رسید،جریان را بآنحضرتدر میان گذارد و از او دستور العمل خواست که در این راه چه کند؟...
بنابر این شد که امام بسوى بصره حرکت کند،از فرماندارانش کمکخواست از جمله از مردم کوفه که ابو موسى حاکم آنجا بود،ابو موسى مردمرا از همراهى امام باز میداشت.
فرستادگان امام از جمله امام حسن و عمار که بکوفه رفته بودند موفقبتوافق ابو موسى نشدند و بالاخره بناچار اعلام کرده بودند،ما او را عزل کردیمو جریان را بامام گزارش کردند، امام اشتر را براى پایان دادن امر،بکوفه فرستاد اشتر بسرعت وارد کوفه شد،گروههاى مردم را دعوت کرد تا به دار الاماره بیایند،مردم گرد آمدند،ابو موسى در این هنگام در مسجد بود و از مردم مىخواست کهبکمک امام نروند امام حسن به او اعلام مىکرد که باید از فرماندارى کناره-گیرى کند،همین هنگام بود که ماموران به ابو موسى گزارش دادند اشتر واردقصر شده،ما را زده از آنجا بیرون رانده است ابو موسى از منبر پائین آمدو به قصر رفت چشمش که به اشتر افتاد اشتر بر سرش فریاد کشید:«از دار الاماره ماخارج شو!خدا جانت را بگیرد تو از آغاز از منافقان بودى»ابو موسى بخودلرزید و گفت:
فقط امشب را بمن مهلتبده اشتر به او مهلت داد،خود به مسجد آمد ومردم را براى یارى امام آماده کرد،حدود دو هزار نفر بهمراهى امام حسن حرکتکردند و در سر منزل«ذى قار»به على علیه السلام ملحق شدند...
جنگ جمل شروع شد،شجاعت و شهامت مالک در این جنک در ضمنچند سطر نمیتوان آورد بلکه اگر بخواهیم باید جریان مفصل این جنگ رابخوانیم.
و نیز شهامت و شجاعت مالک اشتر و یارى و همکارى او با امیر مؤمنان(ع)و نقش حساس او در مبارزات جنگ صفین،مخصوصا در جریان لیلة الهریرمىتوان مشاهده نمود که در جلد اول صفحه 330 به اندکى از آن اشاره رفتهاست.
اما نقش سیاسى مالک را مىتوان از همین عهد نامهاى که مورد بحث استو نیز از نامههاى امام به او فهمید که ببعضى از آنها اشاره خواهیم کرد و نیز از مراکزىکه مالک،فرماندارى آنجا را بعهده داشته است.مالک قبل از فرماندارى مصر والى موصل،نصیبین،دارا،سنجار،آمد، هیت و آنات بوده است.
اشتر از دیدگاه امام(ع)و دیگران:
اشتر از دیدگاه دوست و دشمن مورد توجه و ستوده شده است.امام(ع)در ضمن نامهها و سخنانش وى را سخت مىستاید،در نامهاى که بمردم مصر نوشتهاست(نامه 38) چنین میفرماید:
«من یکى از بندگان خدا را بسوى شما فرستادم که بهنگام خوف بر سرزمینتان،خواب ندارد و در برابر دشمنان،سستى و ترس بخود راه نمىدهد،او نسبتبهبدکاران همچون شعله آتش است هر چه مىگوید بشنوید و اطاعت کنید».
«فانه سیف من سیوف الله لا کلیل الظبة و لا نابى الضریبة»او از شمشیرهاىخدا است،نه کند مىشود و نه ضربتش بى اثر میماند و سرانجام میفرماید:اوچه پیشروى مىکند و چه عقبنشینى،همه بفرمان من است.
و نیز دربارهاش فرموده است:
«کان الاشتر لى کما کنت لرسول الله»:«اشتر براى من،همانگونه بودکه من براى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم»در جاى دیگر امیر مؤمنان علیه السلام به اصحابشمىفرماید:
«و لیت فیکم مثله اثنان بل لیت فیکم مثله واحد،یرى فى عدوى مثل رایه»:
کاش!در میان شما دو نفر مثل او بود،بلکه کاش یک نفر بود که نظرشدر مورد دشمنان من همچون نظر او بود».
عدهاى از بزرگان قبیله«نخع»هنگامى که خبر شهادت اشتر شنیدند بخدمتشبراى عرض تسلیت مشرف شدند،این عده حال امام را چنین توصیف کردهاند:
«فوجدناه یتلهف و یتاسف علیه،ثم قال لله در مالک و ما مالک لو کان منجبل لکان فندا و لو کان من حجر لکان صلدا اما و الله لیهدن موتک عالما و لیفرحنعالما الا مثل مالک فلتبک البواکى و هل مرجو کمالک و هل موجود کمالک؟»:
امام از شهادت او سخت ناراحتبود،تاسف مىخورد سپس فرمود:
پاداش مالک با خدا باد اما چه مالکى!!اگر از کوه ساخته شده بود نمونه بود،و اگر از سنک ساخته شده بود سخت محکم و ضربه ناپذیر بود،بخدا سوگندمرگ تو عالمى را در هم ریخت و جهانى را خوشحال ساخت،براى چون توئىباید گریه کنندگان بگریند،آیا شخص دیگرى همچون مالک بوجود خواهدآمد؟و آیا موجودى همچون مالک وجود دارد؟.
و طبق نقل دیگرى آمده که بدنبال این قسمت فرمود:
«انا لله و انا الیه راجعون اللهم انى احتسبه عندک فان موته من مصائبالدهر فرحم الله مالکا فقد وفى بعهده و قضى نحبه و لقى ربه مع انا قد و طنا انفسناان نصبر بعد مصابنا برسول الله، فانها من اعظم المصیبته».
خداوندا او را در راه تو حساب مىکنم،چرا که مرگ او از مصائببزرک روزگار است،خداى مالک را رحمت کند،او به عهدش وفا کرد،براهىکه بایست،رفت،و پروردگارش را ملاقات نمود.
ما با اینکه خود را آماده ساخته بودیم که پس از مصیبت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلمصبر پیشه کنیم با این حال مرک مالک از بزرگترین مصیبتها است».
در روایتى رسیده که بامام عرض شد براى شهادت مالک سخت ناراحتشدهاید و بى تابى میکنید(لشد ما جزعت)در پاسخ فرمود:
«اما و الله هلاکة قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق»:«بخدا سوگند!
مرگش اهل مغرب(شامیان)را قدرت بخشید،و اهل مشرق(عراقیان)را خوارساخت».
امام علیه السلام مدتى نسبتبمرک او سخت محزون بود و مىفرمود«هرگزمانند او را نخواهم دید».
«علقمة ابن قیس نخعى»مىگوید:باندازهاى امیر مؤمنان از مرک مالکناراحتبود و متاسف و متاثر،که یقین کردم مصیبت دیده او هست نه ما! ابن ابى الحدید در توصیف اشتر مىگوید:
«کان شدید الباس جوادا رئیسا،حلیما فصیحا شاعرا و کان یجمع بینالین و العنف فیسطوا فى موضع السطوة و یرفق فى موضع الرفق»:
«مردى جنگجو،بخشنده،بزرک،بردبار،فصیح و شاعر بود،وشدت را با نرمش ىآمیختبهنگام اظهار قدرت قدرت نشان مىداد و بهنگاممدارائى مدارا مىنمود».
و نیز گفته است:
«کان حارسا شجاعا رئیسا من اکابر الشیعه و عظمائها،شدید التحقق بولاءامیر المؤمنین و نصره»«پاسدار اسلام و شجاع و بزرک بود و از شخصیتهاى برجسته شیعه بحسابمىآمد و شدیدا بامیر مؤمنان و یارى او علاقه داشت»و نیز مىگوید:
لله ام قامت عن الاشتر لو ان انسانا یقسم ان الله تعالى،ما خلق فى العرب و لافى العجم اشجع منه الا استاذه على بن ابیطالب(ع)لما خشیت علیه الاثم:
«خدا بمادرى خیر دهد که اشتر را به دنیا آورد،اگر انسانى سوگند یاد کندکه خداوند در عرب و عجم-بجز استادش على ابن ابیطالب-شجاعتر از او نیافریدهمن بر او گناهى نمىبینم»و چه خوب گفته است آن گوینده،هنگامى که از او درباره اشتر سؤال شد:
ما اقول فى رجل هزمتحیاته اهل الشام و هزم موته اهل العراق:
«من چه بگویم درباره کسى که حیاتش شامیان را هزیمت داد و مرگشعراقیان را».
معاویه دشمن سرسخت اشتر هنگامى که خبر شهادت او را دریافت کردگفت:
«ان علیا کان له یمینان قطعت احدیهما بصفین-یعنى عمار-و الاخرى الیوم یعنى الاشتر»:
على علیه السلام داراى دو دست راستبود یکى در جنگ صفین قطع گردید و آنعمار بود و دیگرى امروز و او اشتر است.
و نیز هنگامى که خبر بمعاویه رسید که مالک بوسیله عسل شهید شده گفت:
«ان لله جنودا من العسل»:
«خدا سپاهیانى از عسل دارد»ملاحظه کنید برآورد معاویه این است کهاشتر باندازه سپاهیانى قدرتمند است.
شهادت اشتردر سال 38 هجرى مالک اشتر،یگانه یار امیر مؤمنان(ع)که از جنبههاىگونان کم نظیر بود به شهادت رسید،با شهادتش ضربهاى بر پیکر مبارزه امام(ع)راستین امیر مؤمنان بر ضد طغیان و ستم وارد شد.
همانطور که مىدانید مالک قبل از نبرد صفین از طرف امام فرماندارنصیبین و نواحى آن بود،هنگامى که امام(ع)آماده مبارزه صفین شداو را خواست تا در این جنگ همراهش باشد، پس از جریانات صفین و بازگشتامام(ع)از جنگ،بار دیگر اشتر بمرکز فرماندارى خود مراجعت کرد.
اما طولى نکشید که جریان حمله به مصر باعثشد که امام مالک را بکوفهفراخواند تا در جریان مصر از او کمک بخواهد،پس از آمدن مالک بکوفه و مشورت،قرار بر این شد که مالک بعنوان فرماندار سرزمین مصر بسوى آنجا حرکت کند،امام(ع)نامهاى بمردم مصر نوشت و همراه قاصدى براى آنها فرستاد و جریانفرماندارى مالک را بآنها خبر داد که همان نامه 38 نهج البلاغه است.
از طرف دیگر،دستور العملى همه جانبه براى مالک نوشت که همان عهدنامهمعروف مالک اشتر است و نیز نامهاى بمردم مصر نوشت و با خود مالک فرستادکه همان نامه 62 نهج البلاغه است.
مالک آماده حرکتبسوى مصر شد جاسوسان معاویه در کوفه،جریان را باو گزارش دادند، معاویه که مىدانستبا رسیدن اشتر به سرزمین مصر،براىهمیشه باید از فکر مصر بیرون برود و هرگز بدست او نخواهد آمد در صدد حیله برآمدبلافاصله یکى از کدخدایان و دهقانان قلزم-یکى از آبادیهاى بین راه مصر-راخواست تا مالک را بهر وسیلهاى مىتواند از بین ببرد،و باو قول داد که در صورتانجام این عمل مالیات آبادى او را بر او ببخشد و تا پایان عمر از او مالیاتنستاند این از یک طرف.
از طرف دیگر مردم شام را بجلسه دعا دعوت کرد تا براى نابودى مالکدعا کنند و این براى آن بود که اگر دسیسهاش کارگر شد و مالک از بین رفتبتواندمردم را اغفال کند که دعاى شما این کار را کرد!
مالک بسوى مصر حرکت کرد تا به قلزم رسید(و یا به آبادى دیگرى چنان که بعضىدیگر از مورخان نوشتهاند)شخص مامور بخدمت مالک رسید و از او دعوتکرد که خود و اصحابش بمنزل او وارد شوند،و میهمان او باشندو چون مىدانست اشتر فرماندار على و در خط امیر مؤمنان(ع)است وحاضر نمىشود از غذاى هر کس بخورد،و اصحاب و یارانش مایه زیان مالىبراى کسى نمىشوند،لذا پیشنهاد کرد من آنچه را خرج مىکنم بحساب مالیاتقرار مىدهم،اشتر پذیرفت و بمنزل او وارد شد،میزبان آنقدر از طرفدارى على(ع)و حکومت او صحبت کرد که اطمینان مالک را بخود جلب نمود و بالاخره سفرهاىگسترد و در میان آن شربتى از عسل گذارد،مالک از آن شربتخورد،شربتباسمى سخت مهلک ممزوج بود بگونهاى که بفاصله بسیار کمى مالک را از پاىدر آورد و زندگانى شخصیتى اینچنین را در هم پیچید،مرگى که على(ع)را سختتکان داد و ناراحتساخت،و معاویه را بسیار خوشحال کرد.
جملات على(ع)که دلیل حزن و اندوه فراوان او است،و همچنان گفتههاىمعاویه که لامتخوشحالى او است قبلا گذشت. ختم این قسمت مختصر،از زندگى اشتر با این جمله، جالب به نظر مىرسدکه:بر اساس آنچه از بزرگان مذهب رسیده است.
اشتر کسى است که به هنگام ظهور حضرت ولى عصر زنده و در رکابحضرتش جنک خواهد کرد.
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
اما بعد!زمامدار اگر دنبال هوا و هوسهاى پى در پى خویش باشد غالبااو را از عدالتباز میدارد، بنابر این امور مردم از نظر حقوق باید نزد تو مساوىباشد،چرا که هیچگاه جور و ستم جانشین عدالت نخواهد شد،از آنچه براىخود نمیپسندى اجتناب کن،و نفس خویش را در برابر آنچه خداوند بر تو واجبساخته به امید ثوابش و همچنین از ترس کیفرش بخضوع و تسلیم وادار!
و بدان که دنیا سراى آزمایش است که هر کس ساعتى در آن فراغتیابدو دست از کار بکشد، همین ساعتبیکارى موجب حسرت و پیشمانى او در قیامتخواهد شد.و بدان که هیچ چیز تو را از حق بینیاز نخواهد ساخت.از جمله حقوقىکه بر تو فرض و واجب است کنترل هوسهاى خویش،مواظبت رعایا،ورسیدگى توام با تلاش بکارهاى آنهاست.در این راه آنچه از منافع عاید تومیشود،براى تو از مشکلات و ناراحتیهائى که متحمل مىگردى،به مراتبسودمندتر است و السلام.
نهج البلاغه
و بدان که دنیا سراى آزمایش است که هر کس ساعتى در آن فراغتیابدو دست از کار بکشد، همین ساعتبیکارى موجب حسرت و پیشمانى او در قیامتخواهد شد.و بدان که هیچ چیز تو را از حق بینیاز نخواهد ساخت.از جمله حقوقىکه بر تو فرض و واجب است کنترل هوسهاى خویش،مواظبت رعایا،ورسیدگى توام با تلاش بکارهاى آنهاست.در این راه آنچه از منافع عاید تومیشود،براى تو از مشکلات و ناراحتیهائى که متحمل مىگردى،به مراتبسودمندتر است و السلام.
نهج البلاغه
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
ـ قالَ الاْمامُ علىّ بن أبي طالِب أميرُ الْمُؤْمِنينَ (عَلَيْهِ السلام) :
إغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ خَمْسَةِ مَواطِنَ: عِنْدَ قِرائَةِ الْقُرْآنِ، وَ عِنْدَ الاْذانِ، وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَيْثِ، وَ عِنْدَ الْتِقاءِ الصَفَّيْنِ لِلشَّهادَةِ، وَ عِنْدَ دَعْوَةِ الْمَظْلُومِ، فَاِنَّهُ لَيْسَ لَها حِجابٌ دوُنَ الْعَرْشِ.([1])
حضرت امير المومنين امام علي (عليه السلام) فرمود: پنج موقع را براى دعا و حاجت خواستن غنيمت شماريد:
موقع تلاوت قرآن، موقع اذان، موقع بارش باران، موقع جنگ و جهاد ـ فى سبيل اللّه ـ موقع ناراحتى و آه كشيدن مظلوم. در چنين موقعيت ها مانعى براى استجابت دعا نيست.
2ـ قالَ(عليه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَةٌ كَريمَةٌ، وَ الاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَ الْفِكْرَةُ مِرآةٌ صافِيَةٌ، وَ الاْعْتِذارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ، وَ كَفى بِكَ أَدَباً تَرْكُكَ ما كَرِهْتَهُ مِنْ غَيْرِكَ.([2])
فرمود: علم; ارثيه اى با ارزش، و ادب; زيورى نيكو، و انديشه; آئينه اى صاف، و پوزش خواستن; هشدار دهنده اى دلسوز خواهد بود. و براى با أدب بودنت همين بس كه آنچه براى خود دوست ندارى، در حقّ ديگران روا نداشته باشى.
3ـ قالَ(عليه السلام): اَلـْحَقُّ جَديدٌ وَ إنْ طالَتِ الاْيّامُ، وَ الْباطِلُ مَخْذُولٌ وَ إنْ نَصَرَهُ أقْوامٌ.([3])
فرمود: حقّ و حقيقت در تمام حالات جديد و تازه است گر چه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل هميشه پست و بى أساس است گر چه افراد بسيارى از آن حمايت كنند.
4ـ قالَ(عليه السلام): اَلدُّنْيا تُطْلَبُ لِثَلاثَةِ أشْياء: اَلْغِنى، وَ الْعِزِّ، وَ الرّاحَةِ، فَمَنْ زَهِدَ فيها عَزَّ، وَ مَنْ قَنَعَ إسْتَغْنى، وَ مَنْ قَلَّ سَعْيُهُ إسْتَراحَ.([4])
فرمود: دنيا و اموال آن، براى سه هدف دنبال مى شود: بى نيازى، عزّت و شوكت، آسايش و آسوده بودن. هر كه زاهد باشد; عزيز و با شخصيّت است، هر كه قانع باشد; بى نياز و غنى گردد، هر كه كمتر خود را در تلاش و زحمت قرار دهد; هميشه آسوده و در آسايش است.
5ـ قالَ(عليه السلام): لَوْ لاَ الدّينُ وَ التُّقى، لَكُنْتُ أدْهَى الْعَرَبِ.([5])
فرمود: چنانچه دين دارى و تقواى الهى نمى بود، هر آينه سياستمدارترين افراد بودم ـ ولى دين و تقوا مانع سياست بازى مى شود ـ .
6ـ قالَ(عليه السلام): اَلْمُلُوكُ حُكّامٌ عَلَى النّاسِ، وَ الْعِلْمُ حاكِمٌ عَلَيْهِمْ، وَ حَسْبُكَ مِنَ الْعِلْمِ أنْ تَخْشَى اللّهَ، وَ حَسْبُكَ مِنَ الْجَهْلِ أنْ تَعْجِبَ بِعِلْمِكَ.([6])
فرمود: ملوك بر مردم حاكم هستند و علم بر تمامى ايشان حاكم خواهد بود، تو را در علم كافى است كه از خداوند ترسناك باشى; و به دانش و علم خود باليدن، بهترين نشانه نادانى است.
7ـ قالَ(عليه السلام): ما مِنْ يَوْم يَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَم إلاّ قالَ لَهُ ذلِكَ الْيَوْمُ: يَابْنَ آدَم أنَا يَوُمٌ جَديدٌ وَ أناَ عَلَيْكَ شَهيدٌ.
فَقُلْ فيَّ خَيْراً، وَ اعْمَلْ فيَّ خَيْرَاً، أشْهَدُ لَكَ بِهِ فِى الْقِيامَةِ، فَإنَّكَ لَنْ تَرانى بَعْدَهُ أبَداً.([7])
فرمود: هر روزى كه بر انسان وارد شود، گويد: من روز جديدى هستم، من بر اعمال و گفتار تو شاهد مى باشم. سعى كن سخن خوب و مفيد بگوئى، كار خوب و نيك انجام دهى. من در روز قيامت شاهد اعمال و گفتار تو خواهم بود. و بدان امروز كه پايان يابد ديگر مرا نخواهى ديد و قابل جبران نيست.
8ـ قالَ(عليه السلام): فِى الْمَرَضِ يُصيبُ الصَبيَّ، كَفّارَةٌ لِوالِدَيْهِ.([8])
فرمود: مريضى كودك، كفّاره گناهان پدر و مادرش مى باشد.
9ـ قالَ(عليه السلام): الزَّبيبُ يَشُدُّ الْقَلْبِ، وَ يُذْهِبُ بِالْمَرَضِ، وَ يُطْفِىءُ الْحَرارَةَ، وَ يُطيِّبُ النَّفْسَ.([9])
فرمود: خوردن مويز ـ كشمش سياه ـ قلب را تقويت، مرض ها را برطرف، و حرارت بدن را خاموش، و روان را پاك مى گرداند.
10ـ قالَ(عليه السلام): أطْعِمُوا صِبْيانَكُمُ الرُّمانَ، فَإنَّهُ اَسْرَعُ لاِلْسِنَتِهِمْ.([10])
فرمود: به كودكان خود أنار بخورانيد تا زبانشان بهتر و زودتر باز شود.
11ـ قالَ(عليه السلام): أطْرِقُوا أهاليكُمْ فى كُلِّ لَيْلَةِ جُمْعَة بِشَيْء مِنَ الْفاكِهَةِ، كَيْ يَفْرَحُوا بِالْجُمْعَةِ.([11])
فرمود: در هر شب جمعه همراه با مقدارى ميوه ـ يا شيرينى،... ـ بر اهل منزل و خانواده خود وارد شويد تا موجب شادمانى آن ها در جمعه گردد.
12ـ قالَ(عليه السلام): كُلُوا ما يَسْقُطُ مِنَ الْخوانِ فَإنَّهُ شِفاءٌ مِنْ كُلِّ داء بِإذْنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، لِمَنْ اَرادَ أنْ يَسْتَشْفِيَ بِهِ.([12])
فرمود: آنچه اطراف ظرف غذا و سفره مى ريزد جمع كنيد و بخوريد، كه همانا هركس آن ها را به قصد شفا ميل نمايد، به اذن حق تعالى شفاى تمام دردهاى او خواهد شد.
13ـ قالَ(عليه السلام):لا ينبغى للعبد ان يثق بخصلتين: العافية و الغنى، بَيْنا تَراهُ مُعافاً اِذْ سَقُمَ، وَ بَيْنا تَراهُ غنيّاً إذِ افْتَقَرَ.([13])
فرمود: سزاوار نيست كه بنده خدا، در دوران زندگى به دو خصوصيّت اعتماد كند و به آن دلبسته باشد: يكى عافيت و تندرستى و ديگرى ثروت و بى نيازى است. زيرا چه بسا در حال صحّت و سلامتى مى باشد ولى ناگهان انواع مريضى ها بر او عارض مى گردد و يا آن كه در موقعيّت و امكانات خوبى است، ناگهان فقير و بيچاره مى شود، ـ پس بدانيم كه دنيا و تمام امكانات آن بى ارزش و بىوفا خواهد بود و تنها عمل صالح مفيد و سودبخش مى باشد ـ .
14ـ قالَ(عليه السلام): لِلْمُرائى ثَلاثُ عَلامات: يَكْسِلُ إذا كانَ وَحْدَهُ، وَ يَنْشطُ إذاكانَ فِى النّاسِ، وَ يَزيدُ فِى الْعَمَلِ إذا أُثْنِىَ عَلَيْهِ، وَ يَنْقُصُ إذا ذُمَّ.([14])
فرمود: براى رياكار سه نشانه است: در تنهائى كسل و بى حال، در بين مردم سرحال و بانشاط مى باشد. هنگامى كه او را تمجيد و تعريف كنند خوب و زياد كار مى كند و اگر انتقاد شود سُستى و كم كارى مى كند.
15ـ قالَ(عليه السلام): اَوْحَى اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى إلى نَبيٍّ مِنَ الاْنْبياءِ: قُلْ لِقَوْمِكَ لا يَلْبِسُوا لِباسَ أعْدائى، وَ لا يَطْعَمُوا مَطاعِمَ أعْدائى، وَ لا يَتَشَكَّلُوا بِمَشاكِلِ أعْدائى، فَيَكُونُوا أعْدائى.([15])
فرمود: خداوند تبارك و تعالى بر يكى از پيامبرانش وحى فرستاد : به امّت خود بگو: لباس دشمنان مرا نپوشند و غذاى دشمنان مرا ميل نكنند و هم شكل دشمنان من نگردند، وگرنه ايشان هم دشمن من خواهند بود.
16ـ قالَ(عليه السلام): اَلْعُقُولُ أئِمَّةُ الأفْكارِ، وَ الاْفْكارُ أئِمَّةُ الْقُلُوبِ، وَ الْقُلُوبُ أئِمَّةُ الْحَواسِّ، وَ الْحَواسُّ أئِمَّةُ الاْعْضاءِ.([16])
فرمود: عقل هر انسانى پيشواى فكر و انديشه اوست; و فكر پيشواى قلب و درون او خواهد بود; و قلب پيشواى حوّاس پنج گانه مى باشد، و حوّاس پيشواى تمامى اعضاء و جوارح است.
17ـ قالَ(عليه السلام): تَفَضَّلْ عَلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أميرُهُ، وَ اسْتَغِْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَأنْتَ نَظيرُهُ، وَ افْتَقِرْ إلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أسيرُهُ.([17])
فرمود: بر هر كه خواهى نيكى و احسان نما، تا رئيس و سرور او گردى; و از هر كه خواهى بى نيازى جوى تا همانند او باشى. و خود را نيازمند هر كه خواهى بدان ـ و از او تقاضاى كمك نما ـ تا اسير او گردى.
18ـ قالَ(عليه السلام): أعَزُّ الْعِزِّ الْعِلْمُ، لاِنَّ بِهِ مَعْرِفَةُ الْمَعادِ وَ الْمَعاشِ، وَ أذَلُّ الذُّلِّ الْجَهْلُ، لاِنَّ صاحِبَهُ أصَمُّ، أبْكَمٌ، أعْمى، حَيْرانٌ.([18])
فرمود: عزيزترين عزّت ها علم و كمال است، براى اين كه شناخت معاد و تأمين معاشِ انسان، به وسيله آن انجام مى پذيرد. و پست ترين ذلّت ها جهل و نادانى است، زيرا كه صاحبش هميشه در كرى و لالى و كورى مى باشد و در تمام امور سرگردان خواهد بود.
19ـ قالَ(عليه السلام): جُلُوسُ ساعَة عِنْدَ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ عِبادَةِ ألْفِ سَنَة، وَ النَّظَرُ إلَى الْعالِمِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ إعْتِكافِ سَنَة فى بَيْتِ اللّهِ، وَ زيارَةُ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ تَعالى مِنْ سَبْعينَ طَوافاً حَوْلَ الْبَيْتِ، وَ أفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ حَجَّة وَ عُمْرَة مَبْرُورَة مَقْبُولَة، وَ رَفَعَ اللّهُ تَعالى لَهُ سَبْعينَ دَرَجَةً، وَ أنْزَلَ اللّهُ عَلَيْهِ الرَّحْمَةَ، وَ شَهِدَتْ لَهُ الْمَلائِكَةُ: أنَّ الْجَنَّةَ وَ جَبَتْ لَهُ.([19])
فرمود: يك ساعت در محضر علماء نشستن ـ كه انسان را به مبدأ و معاد آشنا سازند ـ از هزار سال عبادت نزد خداوند محبوب تر خواهد بود. توجّه و نگاه به عالِم از إعتكاف و يك سال عبادت ـ مستحبّى ـ در خانه خدا بهتر است. زيارت و ديدار علماء، نزد خداوند از هفتاد مرتبه طواف اطراف كعبه محبوب تر خواهد بود، و نيز افضل از هفتاد حجّ و عمره قبول شده مى باشد. همچنين خداوند او را هفتاد مرحله ترفيعِ درجه مى دهد و رحمت و بركت خود را بر او نازل مى گرداند، و ملائكه شهادت مى دهند به اين كه او اهل بهشت است.
20ـ قالَ(عليه السلام): يَا ابْنَ آدَم، لا تَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ الَّذى لَمْ يَأتِكَ عَلى يَوْمِكَ الَّذى أنْتَ فيهِ، فَإنْ يَكُنْ بَقِيَ مِنْ أجَلِكَ، فَإنَّ اللّهَ فيهِ يَرْزُقُكَ.([20]
[1] ـ أمالى صدوق : ص 97، بحارالأنوار: ج 90، ص 343، ح 1.
[2] ـ أمالى طوسى : ج 1، ص 114 ح 29، بحارالأنوار: ج 1، ص 169، ح 20.
[3] ـ وسائل الشّيعة: ج 25، ص 434، ح 32292.
[4] ـ وافى: ج 4، ص 402، س 3.
[5] ـ أعيان الشّيعة: ج 1، ص 350، بحارالأنوار: ج 41، ص 150، ضمن ح 40.
[6] ـ أمالى طوسى: ج 1، ص 55، بحارالأنوار: ج 2، ص 48، ح 7.
[7] ـ أمالى صدوق: ص 95، بحارالأنوار: ج 68، ص 181، ح 35.
[8] ـ بحار الأنوار: ج 5، ص 317، ح 16، به نقل از ثواب الأعمال.
[9] ـ أمالى طوسى : ج 1، ص 372، بحارالأنوار: ج 63، ص 152، ح 5.
[10] ـ أمالى طوسى: ج 1، ص 372، بحارالأنوار: ج 63، ص 155، ح 5.
[11] ـ عدّة الدّاعى: ص 85، ص 1، بحارالأنوار: ج 101، ص 73، ح 24.
[12] ـ مستدرك الوسائل : ج 16، ص 291، ح 19920.
[13] ـ بحارالأنوار: ج 69، ص 68، س 2، ضمن ح 28.
[14] ـ محبّة البيضاء: ج 5، ص 144، تنبيه الخواطر: ص 195، س 16.
[15] ـ مستدرك الوسائل: ج 3، ص 210، ح 3386.
[16] ـ بحارالأنوار: ج 1، ص 96، ح 40.
[17] ـ بحارالأنوار: ج 70، ص 13.
[18] ـ نزهة الناظر و تنبيه الخاطر حلوانى: ص 70، ح 65.
[19] ـ عدّة الدّاعى: ص 75، س 8، بحارالأنوار: ج 1، ص 205، ح 33.
[20] ـ نزهة الناظر و تنبيه الخاطر حلوانى: ص 52، ح 26.
به نقل ازسایت حوزه
إغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ خَمْسَةِ مَواطِنَ: عِنْدَ قِرائَةِ الْقُرْآنِ، وَ عِنْدَ الاْذانِ، وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَيْثِ، وَ عِنْدَ الْتِقاءِ الصَفَّيْنِ لِلشَّهادَةِ، وَ عِنْدَ دَعْوَةِ الْمَظْلُومِ، فَاِنَّهُ لَيْسَ لَها حِجابٌ دوُنَ الْعَرْشِ.([1])
حضرت امير المومنين امام علي (عليه السلام) فرمود: پنج موقع را براى دعا و حاجت خواستن غنيمت شماريد:
موقع تلاوت قرآن، موقع اذان، موقع بارش باران، موقع جنگ و جهاد ـ فى سبيل اللّه ـ موقع ناراحتى و آه كشيدن مظلوم. در چنين موقعيت ها مانعى براى استجابت دعا نيست.
2ـ قالَ(عليه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَةٌ كَريمَةٌ، وَ الاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَ الْفِكْرَةُ مِرآةٌ صافِيَةٌ، وَ الاْعْتِذارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ، وَ كَفى بِكَ أَدَباً تَرْكُكَ ما كَرِهْتَهُ مِنْ غَيْرِكَ.([2])
فرمود: علم; ارثيه اى با ارزش، و ادب; زيورى نيكو، و انديشه; آئينه اى صاف، و پوزش خواستن; هشدار دهنده اى دلسوز خواهد بود. و براى با أدب بودنت همين بس كه آنچه براى خود دوست ندارى، در حقّ ديگران روا نداشته باشى.
3ـ قالَ(عليه السلام): اَلـْحَقُّ جَديدٌ وَ إنْ طالَتِ الاْيّامُ، وَ الْباطِلُ مَخْذُولٌ وَ إنْ نَصَرَهُ أقْوامٌ.([3])
فرمود: حقّ و حقيقت در تمام حالات جديد و تازه است گر چه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل هميشه پست و بى أساس است گر چه افراد بسيارى از آن حمايت كنند.
4ـ قالَ(عليه السلام): اَلدُّنْيا تُطْلَبُ لِثَلاثَةِ أشْياء: اَلْغِنى، وَ الْعِزِّ، وَ الرّاحَةِ، فَمَنْ زَهِدَ فيها عَزَّ، وَ مَنْ قَنَعَ إسْتَغْنى، وَ مَنْ قَلَّ سَعْيُهُ إسْتَراحَ.([4])
فرمود: دنيا و اموال آن، براى سه هدف دنبال مى شود: بى نيازى، عزّت و شوكت، آسايش و آسوده بودن. هر كه زاهد باشد; عزيز و با شخصيّت است، هر كه قانع باشد; بى نياز و غنى گردد، هر كه كمتر خود را در تلاش و زحمت قرار دهد; هميشه آسوده و در آسايش است.
5ـ قالَ(عليه السلام): لَوْ لاَ الدّينُ وَ التُّقى، لَكُنْتُ أدْهَى الْعَرَبِ.([5])
فرمود: چنانچه دين دارى و تقواى الهى نمى بود، هر آينه سياستمدارترين افراد بودم ـ ولى دين و تقوا مانع سياست بازى مى شود ـ .
6ـ قالَ(عليه السلام): اَلْمُلُوكُ حُكّامٌ عَلَى النّاسِ، وَ الْعِلْمُ حاكِمٌ عَلَيْهِمْ، وَ حَسْبُكَ مِنَ الْعِلْمِ أنْ تَخْشَى اللّهَ، وَ حَسْبُكَ مِنَ الْجَهْلِ أنْ تَعْجِبَ بِعِلْمِكَ.([6])
فرمود: ملوك بر مردم حاكم هستند و علم بر تمامى ايشان حاكم خواهد بود، تو را در علم كافى است كه از خداوند ترسناك باشى; و به دانش و علم خود باليدن، بهترين نشانه نادانى است.
7ـ قالَ(عليه السلام): ما مِنْ يَوْم يَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَم إلاّ قالَ لَهُ ذلِكَ الْيَوْمُ: يَابْنَ آدَم أنَا يَوُمٌ جَديدٌ وَ أناَ عَلَيْكَ شَهيدٌ.
فَقُلْ فيَّ خَيْراً، وَ اعْمَلْ فيَّ خَيْرَاً، أشْهَدُ لَكَ بِهِ فِى الْقِيامَةِ، فَإنَّكَ لَنْ تَرانى بَعْدَهُ أبَداً.([7])
فرمود: هر روزى كه بر انسان وارد شود، گويد: من روز جديدى هستم، من بر اعمال و گفتار تو شاهد مى باشم. سعى كن سخن خوب و مفيد بگوئى، كار خوب و نيك انجام دهى. من در روز قيامت شاهد اعمال و گفتار تو خواهم بود. و بدان امروز كه پايان يابد ديگر مرا نخواهى ديد و قابل جبران نيست.
8ـ قالَ(عليه السلام): فِى الْمَرَضِ يُصيبُ الصَبيَّ، كَفّارَةٌ لِوالِدَيْهِ.([8])
فرمود: مريضى كودك، كفّاره گناهان پدر و مادرش مى باشد.
9ـ قالَ(عليه السلام): الزَّبيبُ يَشُدُّ الْقَلْبِ، وَ يُذْهِبُ بِالْمَرَضِ، وَ يُطْفِىءُ الْحَرارَةَ، وَ يُطيِّبُ النَّفْسَ.([9])
فرمود: خوردن مويز ـ كشمش سياه ـ قلب را تقويت، مرض ها را برطرف، و حرارت بدن را خاموش، و روان را پاك مى گرداند.
10ـ قالَ(عليه السلام): أطْعِمُوا صِبْيانَكُمُ الرُّمانَ، فَإنَّهُ اَسْرَعُ لاِلْسِنَتِهِمْ.([10])
فرمود: به كودكان خود أنار بخورانيد تا زبانشان بهتر و زودتر باز شود.
11ـ قالَ(عليه السلام): أطْرِقُوا أهاليكُمْ فى كُلِّ لَيْلَةِ جُمْعَة بِشَيْء مِنَ الْفاكِهَةِ، كَيْ يَفْرَحُوا بِالْجُمْعَةِ.([11])
فرمود: در هر شب جمعه همراه با مقدارى ميوه ـ يا شيرينى،... ـ بر اهل منزل و خانواده خود وارد شويد تا موجب شادمانى آن ها در جمعه گردد.
12ـ قالَ(عليه السلام): كُلُوا ما يَسْقُطُ مِنَ الْخوانِ فَإنَّهُ شِفاءٌ مِنْ كُلِّ داء بِإذْنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، لِمَنْ اَرادَ أنْ يَسْتَشْفِيَ بِهِ.([12])
فرمود: آنچه اطراف ظرف غذا و سفره مى ريزد جمع كنيد و بخوريد، كه همانا هركس آن ها را به قصد شفا ميل نمايد، به اذن حق تعالى شفاى تمام دردهاى او خواهد شد.
13ـ قالَ(عليه السلام):لا ينبغى للعبد ان يثق بخصلتين: العافية و الغنى، بَيْنا تَراهُ مُعافاً اِذْ سَقُمَ، وَ بَيْنا تَراهُ غنيّاً إذِ افْتَقَرَ.([13])
فرمود: سزاوار نيست كه بنده خدا، در دوران زندگى به دو خصوصيّت اعتماد كند و به آن دلبسته باشد: يكى عافيت و تندرستى و ديگرى ثروت و بى نيازى است. زيرا چه بسا در حال صحّت و سلامتى مى باشد ولى ناگهان انواع مريضى ها بر او عارض مى گردد و يا آن كه در موقعيّت و امكانات خوبى است، ناگهان فقير و بيچاره مى شود، ـ پس بدانيم كه دنيا و تمام امكانات آن بى ارزش و بىوفا خواهد بود و تنها عمل صالح مفيد و سودبخش مى باشد ـ .
14ـ قالَ(عليه السلام): لِلْمُرائى ثَلاثُ عَلامات: يَكْسِلُ إذا كانَ وَحْدَهُ، وَ يَنْشطُ إذاكانَ فِى النّاسِ، وَ يَزيدُ فِى الْعَمَلِ إذا أُثْنِىَ عَلَيْهِ، وَ يَنْقُصُ إذا ذُمَّ.([14])
فرمود: براى رياكار سه نشانه است: در تنهائى كسل و بى حال، در بين مردم سرحال و بانشاط مى باشد. هنگامى كه او را تمجيد و تعريف كنند خوب و زياد كار مى كند و اگر انتقاد شود سُستى و كم كارى مى كند.
15ـ قالَ(عليه السلام): اَوْحَى اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى إلى نَبيٍّ مِنَ الاْنْبياءِ: قُلْ لِقَوْمِكَ لا يَلْبِسُوا لِباسَ أعْدائى، وَ لا يَطْعَمُوا مَطاعِمَ أعْدائى، وَ لا يَتَشَكَّلُوا بِمَشاكِلِ أعْدائى، فَيَكُونُوا أعْدائى.([15])
فرمود: خداوند تبارك و تعالى بر يكى از پيامبرانش وحى فرستاد : به امّت خود بگو: لباس دشمنان مرا نپوشند و غذاى دشمنان مرا ميل نكنند و هم شكل دشمنان من نگردند، وگرنه ايشان هم دشمن من خواهند بود.
16ـ قالَ(عليه السلام): اَلْعُقُولُ أئِمَّةُ الأفْكارِ، وَ الاْفْكارُ أئِمَّةُ الْقُلُوبِ، وَ الْقُلُوبُ أئِمَّةُ الْحَواسِّ، وَ الْحَواسُّ أئِمَّةُ الاْعْضاءِ.([16])
فرمود: عقل هر انسانى پيشواى فكر و انديشه اوست; و فكر پيشواى قلب و درون او خواهد بود; و قلب پيشواى حوّاس پنج گانه مى باشد، و حوّاس پيشواى تمامى اعضاء و جوارح است.
17ـ قالَ(عليه السلام): تَفَضَّلْ عَلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أميرُهُ، وَ اسْتَغِْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَأنْتَ نَظيرُهُ، وَ افْتَقِرْ إلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أسيرُهُ.([17])
فرمود: بر هر كه خواهى نيكى و احسان نما، تا رئيس و سرور او گردى; و از هر كه خواهى بى نيازى جوى تا همانند او باشى. و خود را نيازمند هر كه خواهى بدان ـ و از او تقاضاى كمك نما ـ تا اسير او گردى.
18ـ قالَ(عليه السلام): أعَزُّ الْعِزِّ الْعِلْمُ، لاِنَّ بِهِ مَعْرِفَةُ الْمَعادِ وَ الْمَعاشِ، وَ أذَلُّ الذُّلِّ الْجَهْلُ، لاِنَّ صاحِبَهُ أصَمُّ، أبْكَمٌ، أعْمى، حَيْرانٌ.([18])
فرمود: عزيزترين عزّت ها علم و كمال است، براى اين كه شناخت معاد و تأمين معاشِ انسان، به وسيله آن انجام مى پذيرد. و پست ترين ذلّت ها جهل و نادانى است، زيرا كه صاحبش هميشه در كرى و لالى و كورى مى باشد و در تمام امور سرگردان خواهد بود.
19ـ قالَ(عليه السلام): جُلُوسُ ساعَة عِنْدَ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ عِبادَةِ ألْفِ سَنَة، وَ النَّظَرُ إلَى الْعالِمِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ إعْتِكافِ سَنَة فى بَيْتِ اللّهِ، وَ زيارَةُ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ تَعالى مِنْ سَبْعينَ طَوافاً حَوْلَ الْبَيْتِ، وَ أفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ حَجَّة وَ عُمْرَة مَبْرُورَة مَقْبُولَة، وَ رَفَعَ اللّهُ تَعالى لَهُ سَبْعينَ دَرَجَةً، وَ أنْزَلَ اللّهُ عَلَيْهِ الرَّحْمَةَ، وَ شَهِدَتْ لَهُ الْمَلائِكَةُ: أنَّ الْجَنَّةَ وَ جَبَتْ لَهُ.([19])
فرمود: يك ساعت در محضر علماء نشستن ـ كه انسان را به مبدأ و معاد آشنا سازند ـ از هزار سال عبادت نزد خداوند محبوب تر خواهد بود. توجّه و نگاه به عالِم از إعتكاف و يك سال عبادت ـ مستحبّى ـ در خانه خدا بهتر است. زيارت و ديدار علماء، نزد خداوند از هفتاد مرتبه طواف اطراف كعبه محبوب تر خواهد بود، و نيز افضل از هفتاد حجّ و عمره قبول شده مى باشد. همچنين خداوند او را هفتاد مرحله ترفيعِ درجه مى دهد و رحمت و بركت خود را بر او نازل مى گرداند، و ملائكه شهادت مى دهند به اين كه او اهل بهشت است.
20ـ قالَ(عليه السلام): يَا ابْنَ آدَم، لا تَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ الَّذى لَمْ يَأتِكَ عَلى يَوْمِكَ الَّذى أنْتَ فيهِ، فَإنْ يَكُنْ بَقِيَ مِنْ أجَلِكَ، فَإنَّ اللّهَ فيهِ يَرْزُقُكَ.([20]
[1] ـ أمالى صدوق : ص 97، بحارالأنوار: ج 90، ص 343، ح 1.
[2] ـ أمالى طوسى : ج 1، ص 114 ح 29، بحارالأنوار: ج 1، ص 169، ح 20.
[3] ـ وسائل الشّيعة: ج 25، ص 434، ح 32292.
[4] ـ وافى: ج 4، ص 402، س 3.
[5] ـ أعيان الشّيعة: ج 1، ص 350، بحارالأنوار: ج 41، ص 150، ضمن ح 40.
[6] ـ أمالى طوسى: ج 1، ص 55، بحارالأنوار: ج 2، ص 48، ح 7.
[7] ـ أمالى صدوق: ص 95، بحارالأنوار: ج 68، ص 181، ح 35.
[8] ـ بحار الأنوار: ج 5، ص 317، ح 16، به نقل از ثواب الأعمال.
[9] ـ أمالى طوسى : ج 1، ص 372، بحارالأنوار: ج 63، ص 152، ح 5.
[10] ـ أمالى طوسى: ج 1، ص 372، بحارالأنوار: ج 63، ص 155، ح 5.
[11] ـ عدّة الدّاعى: ص 85، ص 1، بحارالأنوار: ج 101، ص 73، ح 24.
[12] ـ مستدرك الوسائل : ج 16، ص 291، ح 19920.
[13] ـ بحارالأنوار: ج 69، ص 68، س 2، ضمن ح 28.
[14] ـ محبّة البيضاء: ج 5، ص 144، تنبيه الخواطر: ص 195، س 16.
[15] ـ مستدرك الوسائل: ج 3، ص 210، ح 3386.
[16] ـ بحارالأنوار: ج 1، ص 96، ح 40.
[17] ـ بحارالأنوار: ج 70، ص 13.
[18] ـ نزهة الناظر و تنبيه الخاطر حلوانى: ص 70، ح 65.
[19] ـ عدّة الدّاعى: ص 75، س 8، بحارالأنوار: ج 1، ص 205، ح 33.
[20] ـ نزهة الناظر و تنبيه الخاطر حلوانى: ص 52، ح 26.
به نقل ازسایت حوزه
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
حسن خلق دو معنا دارد: معناي عام ومعناي خاص.[1]
حسن خلق به معناي عام عبارت است از مجموعه خصلت هاي پسنديده اي كه لازم است انسان روح خود را به آنها بيارايد.
حسن خلق به معناي خاص عبارت است از خوشرويي، خوشرفتاري، حسن معاشرت و برخورد پسنديده با ديگران. امام صادق ـ عليه السلام ـ در بيان حسن خلق به معناي خاص فرمود:
«تُلَيِّنُ جانِبَكَ وَ تُطَيِّبُ كَلامَكَ وَ تَلْقي اَخاكَ بِبِِشرٍ حَسَنٍِ»[2]
حسن خلق آن است كه برخوردت را نرم كني و سخنت را پاكيزه سازي و برادرت را با خوشرويي ديدار نمايي.
در كتاب هاي اخلاق و روايات اسلامي هر جا سخن از حسن خلق است، اغلب مراد، همين معناي دوم است.
جايگاه حسن خلق در اسلام
دين مقدس اسلام، همواره پيروان خود را به نرمخويي و ملايمت در رفتار با ديگران دعوت مي كند و آنان را از درشتي و تندخويي باز مي دارد. قرآن كريم در ستايش پيغمبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ مي فرمايد:
«اِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٍ»[3]
بدرستي كه تو به اخلاق پسنديده و بزرگي آراسته شده اي.
حسن خلق و گشاده رويي از بارزترين صفاتي است كه در معاشرت هاي اجتماعي باعث نفوذ محبت شده و در تأثير سخن اثري شگفت انگيز دارد. به همين جهت خداي مهربان، پيامبران و سفيران خود را انسان هايي عطوف و نرمخو قرار داد تا بهتر بتوانند در مردم اثر گذارند و آنان را به سوي خود جذب نمايند. اين مردان بزرگ براي تحقّق بخشيدن به اهداف الهي خود، با برخورداري از حسن خلق و شرح صدر، چنان با ملايمت و گشاده رويي با مردم رو به رو مي شدند كه نه تنها هر انسان حقيقت جويي را به آساني شيفته خود مي ساختند و او را از زلال هدايت سيراب مي كردند، بلكه گاهي دشمنان را نيز شرمنده و منقلب مي كردند.
مصداق كامل اين فضيلت، وجود مقدّس رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ است. قرآن كريم، اين مزيّت گرانبهاي اخلاقي را عنايتي بزرگ از سوي ذات مقدس خداوند دانسته، مي فرمايد:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَو كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لانْفَضوُا مِنْ حَولِكَ»[4]
در پرتو رحمت و لطف خدا با آنان مهربان و نرمخو شده اي و اگر خشن و سنگدل بودي، از گردت پراكنده مي شدند.
بسيار اتفاق مي افتاد كه افراد با قصد دشمني و به عنوان اهانت و اذيّت به حضور ايشان مي رفتند ولي در مراجعت مشاهده مي شد كه نه تنها اهانت نكرده اند بلكه با كمال صميميت اسلام را پذيرفته و پس از آن، رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ محبوبترين فرد در نزد آنان به شمار مي رفت.
ارزشي كه اسلام براي انسان خوشرفتار قائل است، تنها به مؤمنان محدود نمي شود، بلكه غير آنان نيز اگر اين فضيلت را دارا باشند، از مزاياي ارزشي آن بهره مند مي شوند. در تاريخ چنين آمده است:
علي ـ عليه السلام ـ از سوي پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ مأمور شد تا با سه نفر كه براي كشتن ايشان هم پيمان شده بودند، پيكار كند. آن حضرت، يكي از سه نفر را كشت و دو نفر ديگر را اسير كرد و خدمت پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ آورد. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اسلام را بر آن دو عرضه كرد و چون نپذيرفتند، فرمان اعدام آنان را به جرم توطئه گري صادر كرد. در اين هنگام جبرئيل بر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نازل شد و عرض كرد: خداي متعال مي فرمايد، يكي از اين دو نفر را كه مردي خوش خلق و سخاوتمند است، عفو كن، پيامبر نيز از قتل او صرف نظر كرد، وقتي علّت عفو را به فرد مزبور اعلام كردند و دانست كه به خاطر داشتن اين دو صفت نيكو مورد عفو الهي واقع شده، شهادتين را گفت و اسلام آورد. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ درباره اش فرمود:
او از كساني است كه خوشخويي و سخاوتش او را به سمت بهشت كشانيد.[5]
حدود حسن خلق
از جمع بندي آيات و روايات و سيره معصومين ـ عليهم السّلام ـ به دست مي آيد. كه حسن خلق از نظر آيين مقدّس اسلام «ارزش ذاتي» دارد، چه در برخورد با مؤمن باشد و چه در برخورد با كافر، اكنون براي روشن شدن حدود حسن خلق، موضوع را از چند جهت بررسي مي كنيم:
الف ـ حسن خلق مؤمنان با يكديگر
بديهي است كه خوشرفتاري مؤمنان با يكديگر، يكي از ارزش هاي والاي اخلاقي به حساب مي آيد. قرآن كريم، ياران رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ را به اين صفت ستوده، مي فرمايد:
«مُحَمَّدٌ رَسوُلُ اللهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَي الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ...»[6]
محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ فرستاده خداست و كساني كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و در ميان خود مهربانند.
براساس اين آيه، مسلمانان بايد نسبت به عموم امّت، مهربان و دلسوز باشند، با آنان خوشرفتاري نمايند، به كمكشان بشتابند، در غم و شادي مردم سهيم باشند و با چهره اي متبسم، مؤدّب و خوشرويي با آنان رو به رو شوند و از اين راه سبب ترويج حسن خلق و پيوند با مردم شوند.
ب ـ با مجرمان و منحرفان
جرم و انحراف با روح شريعت، سر ناسازگاري دارد و از هر كس كه سر بزند زيانبار است و خردمندان موظند از آن جلوگيري كنند و عقل و شرع مي گويد؛ خنديدن به روي مجرم، كاري نابخردانه است. بنابراين مسلمانان ـ گرچه از خصلت زيباي حسن خلق برخوردارند ـ ولي مجرمان و منحرفان، شايسته چنين موهبتي نيستند و نبايد لبخند را تأييد اعمال ناشايست خود بدانند. بلكه در اين گونه موارد وظيفه اسلامي، عمل به نخستين مرحله نهي از منكر است كه رويگرداني و نشان دادن حالت تنفّر و انزجار از عمل خلاف است و اگر خلافكار با ترشرويي و گرفتگي چهره ما دست از خلاف نكشد، نوبت به امر و نهي زباني مي رسد كه البته در اين مقام بايد مستدّل، محكم، منطقي و در عين حال با خوش خلقي و ادب، خلافكار را نصيحت و موعظه كنيم چنان كه قرآن مجيد مي فرمايد:
«اُدْعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ و جادِلْهُم بالَّتي هيَ اَحْسَنُ...»[7]
با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت كن و با آنها با نيكوترين وجه، مناظره نما.
در چنين مواردي بايد به ذكر آيه يا روايت يا طرح قانون و مقررات يا بيان صلاح و مصلحت فرد و مملكت، همين طور بازگو كردن آثار ناهنجار گناه و خلاف و پيامدهاي زيانبار آن، خلافكار را به اشتباهي كه مرتكب شده واقف كرد تا آن را ترك گويد و بايد دانست كه حلاوت گفتار، خوشرويي، استدلال قوي و منطق در سخن و اخلاص و دلسوزي بيش از هر چيز ديگر برطرف مقابل تأثير مي گذارد و سبب اصلاح مي شود.
ج ـ خوش خلقي و پرهيز از چاپلوسي
متأسفانه بعضي به دليل عدم شناخت و آگاهي لازم، حسن خلق و رفتار نيكو را با تملّق و چاپلوسي اشتباه مي گيرند و به نا حقّ به مدح و ستايش صاحبان زور و زر مي پردازند و در برابر آنان كرنش و كوچكي مي كنند و شخصيت و ارزش والاي انساني خود را لگدكوب مي سازند و با كمال وقاحت نام اين رفتار ناشايست را حسن خلق و رفق و مدارا با مردم مي گذارند، نشانه چنين كساني آن است كه وقتي به افراد عادي و تهيدست مي رسند، گشاده رويي و نرمخويي را فراموش مي كنند و حتّي چهره اي عبوس و خشن به خود مي گيرند. اين صفت ناپسند نه تنها يك ارزش نيست، بلكه گناهي بزرگ است كه موجب خشم خداوند مي شود. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ در اين باره مي فرمايد:
«اِذا مُدِحَ الْفاجِرُ اهْتَزَّ الْعَرشُ وَ غَضِبَ الرَّبُّ»[8]
هرگاه شخص فاجري ستايش شود، عرش الهي مي لرزد و خداوند خشمگين مي شود.
پس ضروري است كه در برخوردهاي اجتماعي خود، رفتار پسنديده را با چاپلوسي اشتباه نگيريم و افراد متخلّفي را كه گاه درصددند با چرب زباني و چاپلوسي، حق و باطل را بر ما مشتبه كنند، طرد كرده و خود را از نيرنگ آنان ايمن سازيم.
د ـ خوش خلقي و مزاح
يكي ديگر از موضوعات مرتبط با حسن خلق، بحث مزاح است. بايد دانست كه مزاح و شوخي در حدّي كه موجب زدودن غم و اندوه و شاد كردن مؤمن باشد و به گناه و افراط و جسارت و سخنان زشت و دور از ادب كشيده نشود، عملي پسنديده است. آنچه در اين باره از پيشوايان دين به ما رسيده، در همين محدوده است. پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود:
«اِنّي لَاَمْزَحُ وَ لا اَقوُلُ اِلّا حَقّاً»[9]
من شوخي مي كنم، ولي جز سخن حق نمي گويم.
شخصي به نام يونس شيباني مي گويد: حضرت صادق ـ عليه السلام ـ از من پرسيد: مزاح شما با يكديگر چگونه است؟ عرض كردم بسيار اندك! حضرت فرمود: «اين گونه نباشيد، چراكه مزاح كردن از حسن خلق است و تو مي تواني به وسيله آن برادر ديني ات را شادمان كني. پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز با افراد شوخي مي كرد و منظورش شادكردن آنان بود.»[10]
هـ ـ حسن خلق آري، بي تفاوتي نه!
از نظر اسلام، حسن خلق هرگز به اين معنا نيست كه اگر با منكري رو به رو شديم، در برابر آن سكوت كرده، لبخند بزنيم، يا در برابر اعمال زشت ديگران واكنش منفي نشان ندهيم. زيرا برخورد منفي و توأم با تندي و خشونت، زماني مذموم و ناپسند است كه پاي بي اعتنايي به دين و ارزش هاي والاي آن در ميان نباشد وگرنه رنجيدن نزديك ترين افراد به انسان نيز اگر به دليل حفظ ارزش ها و پايبندي به آن باشد، نه تنها زشت نيست، بلكه در رديف مهم ترين وظايف شرعي و از مراتب نهي از منكر است.
[1] . جامع السعادات، ج 1، ص 342 ـ 343.
[2] . بحارالانوار، ج 71، ص 389.
[3] . قلم (68)، آيه 4.
[4] . آل عمران (3)، آيه 159.
[5] . بحارالانوار، ج 71، ص 390.
[6] . فتح (48)، آيه 29.
[7] . نحل (16)، آيه 125.
[8] . بحارالانوار، ج 77، ص 152.
[9] . بحارالانوار، ج 16، ص 298.
[10] . اصول كافي، ج 2، ص 663.
به نقل ازسایت اندیشه قم
حسن خلق به معناي عام عبارت است از مجموعه خصلت هاي پسنديده اي كه لازم است انسان روح خود را به آنها بيارايد.
حسن خلق به معناي خاص عبارت است از خوشرويي، خوشرفتاري، حسن معاشرت و برخورد پسنديده با ديگران. امام صادق ـ عليه السلام ـ در بيان حسن خلق به معناي خاص فرمود:
«تُلَيِّنُ جانِبَكَ وَ تُطَيِّبُ كَلامَكَ وَ تَلْقي اَخاكَ بِبِِشرٍ حَسَنٍِ»[2]
حسن خلق آن است كه برخوردت را نرم كني و سخنت را پاكيزه سازي و برادرت را با خوشرويي ديدار نمايي.
در كتاب هاي اخلاق و روايات اسلامي هر جا سخن از حسن خلق است، اغلب مراد، همين معناي دوم است.
جايگاه حسن خلق در اسلام
دين مقدس اسلام، همواره پيروان خود را به نرمخويي و ملايمت در رفتار با ديگران دعوت مي كند و آنان را از درشتي و تندخويي باز مي دارد. قرآن كريم در ستايش پيغمبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ مي فرمايد:
«اِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٍ»[3]
بدرستي كه تو به اخلاق پسنديده و بزرگي آراسته شده اي.
حسن خلق و گشاده رويي از بارزترين صفاتي است كه در معاشرت هاي اجتماعي باعث نفوذ محبت شده و در تأثير سخن اثري شگفت انگيز دارد. به همين جهت خداي مهربان، پيامبران و سفيران خود را انسان هايي عطوف و نرمخو قرار داد تا بهتر بتوانند در مردم اثر گذارند و آنان را به سوي خود جذب نمايند. اين مردان بزرگ براي تحقّق بخشيدن به اهداف الهي خود، با برخورداري از حسن خلق و شرح صدر، چنان با ملايمت و گشاده رويي با مردم رو به رو مي شدند كه نه تنها هر انسان حقيقت جويي را به آساني شيفته خود مي ساختند و او را از زلال هدايت سيراب مي كردند، بلكه گاهي دشمنان را نيز شرمنده و منقلب مي كردند.
مصداق كامل اين فضيلت، وجود مقدّس رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ است. قرآن كريم، اين مزيّت گرانبهاي اخلاقي را عنايتي بزرگ از سوي ذات مقدس خداوند دانسته، مي فرمايد:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَو كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لانْفَضوُا مِنْ حَولِكَ»[4]
در پرتو رحمت و لطف خدا با آنان مهربان و نرمخو شده اي و اگر خشن و سنگدل بودي، از گردت پراكنده مي شدند.
بسيار اتفاق مي افتاد كه افراد با قصد دشمني و به عنوان اهانت و اذيّت به حضور ايشان مي رفتند ولي در مراجعت مشاهده مي شد كه نه تنها اهانت نكرده اند بلكه با كمال صميميت اسلام را پذيرفته و پس از آن، رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ محبوبترين فرد در نزد آنان به شمار مي رفت.
ارزشي كه اسلام براي انسان خوشرفتار قائل است، تنها به مؤمنان محدود نمي شود، بلكه غير آنان نيز اگر اين فضيلت را دارا باشند، از مزاياي ارزشي آن بهره مند مي شوند. در تاريخ چنين آمده است:
علي ـ عليه السلام ـ از سوي پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ مأمور شد تا با سه نفر كه براي كشتن ايشان هم پيمان شده بودند، پيكار كند. آن حضرت، يكي از سه نفر را كشت و دو نفر ديگر را اسير كرد و خدمت پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ آورد. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اسلام را بر آن دو عرضه كرد و چون نپذيرفتند، فرمان اعدام آنان را به جرم توطئه گري صادر كرد. در اين هنگام جبرئيل بر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نازل شد و عرض كرد: خداي متعال مي فرمايد، يكي از اين دو نفر را كه مردي خوش خلق و سخاوتمند است، عفو كن، پيامبر نيز از قتل او صرف نظر كرد، وقتي علّت عفو را به فرد مزبور اعلام كردند و دانست كه به خاطر داشتن اين دو صفت نيكو مورد عفو الهي واقع شده، شهادتين را گفت و اسلام آورد. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ درباره اش فرمود:
او از كساني است كه خوشخويي و سخاوتش او را به سمت بهشت كشانيد.[5]
حدود حسن خلق
از جمع بندي آيات و روايات و سيره معصومين ـ عليهم السّلام ـ به دست مي آيد. كه حسن خلق از نظر آيين مقدّس اسلام «ارزش ذاتي» دارد، چه در برخورد با مؤمن باشد و چه در برخورد با كافر، اكنون براي روشن شدن حدود حسن خلق، موضوع را از چند جهت بررسي مي كنيم:
الف ـ حسن خلق مؤمنان با يكديگر
بديهي است كه خوشرفتاري مؤمنان با يكديگر، يكي از ارزش هاي والاي اخلاقي به حساب مي آيد. قرآن كريم، ياران رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ را به اين صفت ستوده، مي فرمايد:
«مُحَمَّدٌ رَسوُلُ اللهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَي الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ...»[6]
محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ فرستاده خداست و كساني كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و در ميان خود مهربانند.
براساس اين آيه، مسلمانان بايد نسبت به عموم امّت، مهربان و دلسوز باشند، با آنان خوشرفتاري نمايند، به كمكشان بشتابند، در غم و شادي مردم سهيم باشند و با چهره اي متبسم، مؤدّب و خوشرويي با آنان رو به رو شوند و از اين راه سبب ترويج حسن خلق و پيوند با مردم شوند.
ب ـ با مجرمان و منحرفان
جرم و انحراف با روح شريعت، سر ناسازگاري دارد و از هر كس كه سر بزند زيانبار است و خردمندان موظند از آن جلوگيري كنند و عقل و شرع مي گويد؛ خنديدن به روي مجرم، كاري نابخردانه است. بنابراين مسلمانان ـ گرچه از خصلت زيباي حسن خلق برخوردارند ـ ولي مجرمان و منحرفان، شايسته چنين موهبتي نيستند و نبايد لبخند را تأييد اعمال ناشايست خود بدانند. بلكه در اين گونه موارد وظيفه اسلامي، عمل به نخستين مرحله نهي از منكر است كه رويگرداني و نشان دادن حالت تنفّر و انزجار از عمل خلاف است و اگر خلافكار با ترشرويي و گرفتگي چهره ما دست از خلاف نكشد، نوبت به امر و نهي زباني مي رسد كه البته در اين مقام بايد مستدّل، محكم، منطقي و در عين حال با خوش خلقي و ادب، خلافكار را نصيحت و موعظه كنيم چنان كه قرآن مجيد مي فرمايد:
«اُدْعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ و جادِلْهُم بالَّتي هيَ اَحْسَنُ...»[7]
با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت كن و با آنها با نيكوترين وجه، مناظره نما.
در چنين مواردي بايد به ذكر آيه يا روايت يا طرح قانون و مقررات يا بيان صلاح و مصلحت فرد و مملكت، همين طور بازگو كردن آثار ناهنجار گناه و خلاف و پيامدهاي زيانبار آن، خلافكار را به اشتباهي كه مرتكب شده واقف كرد تا آن را ترك گويد و بايد دانست كه حلاوت گفتار، خوشرويي، استدلال قوي و منطق در سخن و اخلاص و دلسوزي بيش از هر چيز ديگر برطرف مقابل تأثير مي گذارد و سبب اصلاح مي شود.
ج ـ خوش خلقي و پرهيز از چاپلوسي
متأسفانه بعضي به دليل عدم شناخت و آگاهي لازم، حسن خلق و رفتار نيكو را با تملّق و چاپلوسي اشتباه مي گيرند و به نا حقّ به مدح و ستايش صاحبان زور و زر مي پردازند و در برابر آنان كرنش و كوچكي مي كنند و شخصيت و ارزش والاي انساني خود را لگدكوب مي سازند و با كمال وقاحت نام اين رفتار ناشايست را حسن خلق و رفق و مدارا با مردم مي گذارند، نشانه چنين كساني آن است كه وقتي به افراد عادي و تهيدست مي رسند، گشاده رويي و نرمخويي را فراموش مي كنند و حتّي چهره اي عبوس و خشن به خود مي گيرند. اين صفت ناپسند نه تنها يك ارزش نيست، بلكه گناهي بزرگ است كه موجب خشم خداوند مي شود. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ در اين باره مي فرمايد:
«اِذا مُدِحَ الْفاجِرُ اهْتَزَّ الْعَرشُ وَ غَضِبَ الرَّبُّ»[8]
هرگاه شخص فاجري ستايش شود، عرش الهي مي لرزد و خداوند خشمگين مي شود.
پس ضروري است كه در برخوردهاي اجتماعي خود، رفتار پسنديده را با چاپلوسي اشتباه نگيريم و افراد متخلّفي را كه گاه درصددند با چرب زباني و چاپلوسي، حق و باطل را بر ما مشتبه كنند، طرد كرده و خود را از نيرنگ آنان ايمن سازيم.
د ـ خوش خلقي و مزاح
يكي ديگر از موضوعات مرتبط با حسن خلق، بحث مزاح است. بايد دانست كه مزاح و شوخي در حدّي كه موجب زدودن غم و اندوه و شاد كردن مؤمن باشد و به گناه و افراط و جسارت و سخنان زشت و دور از ادب كشيده نشود، عملي پسنديده است. آنچه در اين باره از پيشوايان دين به ما رسيده، در همين محدوده است. پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود:
«اِنّي لَاَمْزَحُ وَ لا اَقوُلُ اِلّا حَقّاً»[9]
من شوخي مي كنم، ولي جز سخن حق نمي گويم.
شخصي به نام يونس شيباني مي گويد: حضرت صادق ـ عليه السلام ـ از من پرسيد: مزاح شما با يكديگر چگونه است؟ عرض كردم بسيار اندك! حضرت فرمود: «اين گونه نباشيد، چراكه مزاح كردن از حسن خلق است و تو مي تواني به وسيله آن برادر ديني ات را شادمان كني. پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز با افراد شوخي مي كرد و منظورش شادكردن آنان بود.»[10]
هـ ـ حسن خلق آري، بي تفاوتي نه!
از نظر اسلام، حسن خلق هرگز به اين معنا نيست كه اگر با منكري رو به رو شديم، در برابر آن سكوت كرده، لبخند بزنيم، يا در برابر اعمال زشت ديگران واكنش منفي نشان ندهيم. زيرا برخورد منفي و توأم با تندي و خشونت، زماني مذموم و ناپسند است كه پاي بي اعتنايي به دين و ارزش هاي والاي آن در ميان نباشد وگرنه رنجيدن نزديك ترين افراد به انسان نيز اگر به دليل حفظ ارزش ها و پايبندي به آن باشد، نه تنها زشت نيست، بلكه در رديف مهم ترين وظايف شرعي و از مراتب نهي از منكر است.
[1] . جامع السعادات، ج 1، ص 342 ـ 343.
[2] . بحارالانوار، ج 71، ص 389.
[3] . قلم (68)، آيه 4.
[4] . آل عمران (3)، آيه 159.
[5] . بحارالانوار، ج 71، ص 390.
[6] . فتح (48)، آيه 29.
[7] . نحل (16)، آيه 125.
[8] . بحارالانوار، ج 77، ص 152.
[9] . بحارالانوار، ج 16، ص 298.
[10] . اصول كافي، ج 2، ص 663.
به نقل ازسایت اندیشه قم
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
امروزه همگان از غربت ارزشها و رواج برخي از رذايل اخلاقي در جامعه ي اسلامي ما نگرانند و حتي برخي از بزرگان و علماي اخلاق نسبت به وضعيت موجود هشدار داده و اعلام خطر كردهاند.تسميهي سال جاري به نام نامي پيامبر بزرگوار اسلام، فرصت مناسبي است كه با تأمل در ابعاد مختلف شخصيت رسول اكرم(ص) و تأسي به سيرهي حضرت ختمي مرتبت از يك سو به درمان دردهاي فردي و اجتماعي خويش بپردازيم كه خداوند متعال رمز رستگاري بشريت را اسوه قرار دادن پيامبر اكرم(ص) معرفي كرده است و از سوي ديگر با معرفي درست اين پيامبر بزرگ الهي و آخرين واسطهي آسمان و زمين به جهانيان بر تبليغات سوء دشمنان بشريت خط بطلان بكشيم.
امروز دو عامل معرفي نادرست برخي از پيروان رسول اكرم (ص) و تبليغات سوء دشمنان به مانند دو تيغهي يك قيچي موجب مجهول ماندن شخصيت آن حضرت بر بشريت است كه بايد با مبارزه با اين دو عامل و معرفي صحيح شخصيت اين آخرين پيام آور الهي، زمينهي گرايش بشريت به تعاليم آن حضرت را فراهم آورد.
يكي از مهمترين ابعاد شخصيت پيامبر اكرم (ص) بعد اخلاقي و آراستگي آن حضرت به فضايل و پيراستگي او از كافهي رذائل در حد طاقت بشري است.
اخلاق پيامبر اكرم (ص) تجسم عيني قرآن كريم بود و از اين روست كه خداوند متعال او را در قرآن كريم با عنوان «خلق عظيم» ستوده و خود آن حضرت نيز هدف بعثت خويش را «اتمام مكارم اخلاقي» معرفي كرده است.
سعد هشام گويد: «از عايشه پرسيدم كه اخلاق پيامبر چگونه بود؟» گفت: «آيا قرآن ميخواني؟»، گفتم: «آري»، گفت: «اخلاق پيامبر، قرآن بود».
خداوند متعال، رسول گراميش را با عاليترين فضائل و مكارم اخلاقي تأديب كرد و بياراست و اين فضائل از سوي او به جامعهي اسلامي سرازير شد و دنيايي از معنويت و ارزش هاي اخلاقي را پديد آورد.
برخلاف آن كه دشمنان اسلام و رسول خدا (ص) سعي مي كنند كه از آن حضرت چهرهاي خشن معرفي كنند و از او با عنوان پيامبر شمشير نام مي برند، يكي از مهم ترين فضايل آن حضرت، اتصاف او به «رحمت» است كه در اين مقاله به تشريح گوشهاي از اقيانوس بيكران رحمت محمدي خواهيم پرداخت.
مفهوم «رحمت»
«رحمت» در لغت به معناي رقّت و مهرباني است. «ابن منظور» در «لسان العرب»،«رحمت» را اين گونه معنا مي كند: «الرحمه: الرقّه و التعطف و المرحمه مثله؛ رحمت به معناي رقت و مهرباني كردن است و به همين معناست، مرحمت». «ابن منظور» در بيان تفاوت معناي «رحمت»، زماني كه به عنوان صفت آدميان به كار رود با زماني كه كه صفت خداوند قرار بگيرد، مي گويد: «و الرحمه في بني آدم عند العرب، رقه القلب و عطفه و رحمه الله، عطفه و احسانه و رزقه؛ و «رحمت» در نزد عرب، آن گاه كه براي انسانها به كار رود به معناي رقت و مهرباني قلب است، اما رحمت خداوند به معناي مهرباني، احسان و رزق دادن است.
«رحمت»، در كاربرد قرآني نيز به همين معناست.
«راغب اصفهاني» زبان دان و قرآن شناس بزرگ، ميگويد: «رحمت»، مهرباني و رقّتي است كه مقتضي احسان نسبت به شخصي است كه مورد رحمت قرار گرفته است، از اين سبب گاه تنها در مهرباني [ملزوم] و گاه تنها در احسان [لازم] به كار ميرود؛ مانند: «رحم الله فلاناً» و چون خداوند با «رحمت»، وصف شود، مراد از آن فقط احسان است نه رقّت قلب، از اين روي روايت شده است كه: رحمت از خدا، انعام و تفضل و از آدميان، رقّت قلب و عاطفه است».
مؤلف تفسير گران سنگ «كشاف»، «جار الله زمخشري» با پذيرش اين مطلب كه رحمت در اصل معنا و مفهوم خويش به معناي عاطفه و مهرباني است، بر اين باور است كه كاربرد آن براي خداوند، مجازي و به مفهوم انعام خداوند بر بندگان ميباشد، بدان سان كه فرمانروا آن گاه كه به مردم مهربان باشد به آنان احسان و انعام ميكند.
«علامه طباطبايي» (ره) در تفسير قيّم «الميزان» توضيح بيشتري در بارهي مفهوم «رحمت» داده و گفته است: «رحمت، تأثر و انفعال مخصوصي است كه در وقت ديدن محتاج، عارض قلب ميشود و شخص را به رفع احتياج و نقيصهي محتاج و نيازمند وادار ميكند، اين معنا به حسب تحليل، به عطا و فيض بر ميگردد و به همين معنا خداوند سبحان به صفت «رحمت»، توصيف ميشود، يعني، رحمت در خداوند به معناي عطا و احسان است نه تأثر و انفعال قلب؛ زيرا در ذات باري، انفعال نيست».
آنچه در توضيح «علامه طباطبايي» شايان توجه است، افزون بر اين كه منشأ رحمت (احتياج و نياز شخص مرحوم) را در تعريف و مفهوم رحمت گنجانده و در نتيجه، مهرباني و رقّت قلب ويژهاي را كه به منظور رفع نياز نيازمند بر شخص عارض ميگردد، «رحمت» ناميده، اين نكته است كه كاربرد «رحمت» در بارهي خداوند براساس تعريف و توضيح ايشان ـ آن گونه كه از زمخشري نقل شد ـ مجاز نيست به ويژه اين كه در كاربرد قرآن كريم، بيشترين استعمال «رحمت»، در خصوص ذات باري تعالي است، كه اگر توصيف خداوند را به اين صفت مجاز بشمريم، بيشترين موارد استعمال اين صفت در قرآن مجاز خواهد بود و اين گذشته از هر چيز ديگر با بلاغت قرآن سازگار نيست.
نتيجه: «رحمت» به معناي مهرباني و رقت قلب است كه از ديدن فرد نيازمند، عارض ميشود و شخص را به احسان واميدارد؛ ولي در خداوند، «رحمت»، به معناي احسان و انعام است؛ زيرا او، به رقّت و انفعال ستوده نميشود.
در كلامي از علي(ع) نيز همين خصوصيت در توصيف خداوند به «رحمت»، لحاظ شده؛ آن جا كه حضرت فرموده است: «رحيم لايوصف بالرقّة، صاحب رحمتي كه به رقت قلب توصيف نميگردد».
در آن آيات قرآن كه خداوند به اين صفت ستايش شده است نيز همين خصوصيت ديده ميشود. با بررسي واژگان هم مفهوم با «رحمت» ميتوان از دو واژهي «لينت» و «مداراة» ياد كرد كه معنايي نزديك به رحمت را ميرسانند.
جايگاه رحمت در متون ديني
صفت«رحمت» و مهرباني(چه به مفهوم الهي و چه به معناي بشري آن) در انديشهي اسلامي از جايگاهي رفيع برخوردار است، به طوري كه خداوند متعال، ذات بيبديل خويش و نيز قرآن، پيامبر(ص) و مؤمنان را مكرراً به اين صفت توصيف مي كند و مي ستايد و آن را از نمودهاي اخلاق نيك الهي در بشر و آرايههاي مشترك ميان خدا و انسان برمي شمرد و اين كه به هر اندازه، فرد بتواند، خويشتن را بدان بيارايد، به همان ميزان، به خداي گونه شدن و تقرب به ذات اقدس الهي نائل ميگردد.
خداوند متعال، افزون بر اينكه كليد گشايش سورههاي كتاب وحياني خويش قرآن را (جز در يك سوره آن هم به دلايل ويژه)، صفت «رحمت»(رحمن و رحيم) قرار داده، در آيات بسياري نيز، خود را به اين صفت، ستوده است كه برخي از آن آيات به شرح ذيل است:
1. «... و انا التواب الرحيم؛ و من توبهپذير و مهربانم». (بقره/160)
2. «وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ، لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ؛ و خداوند شما، خداوند يگانهاي است كه غير از او معبودي نيست. اوست بخشنده و مهربان (و داراي رحمت عام و خاص)». (بقره/163)
3. «... وَ اسْتَغْفِرُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ؛ و از خداوند آمرزش بطلبيد كه خداوند آمرزنده و مهربان است»(بقره/199)
4. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ، أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَهَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ؛ كساني كه ايمان آورده و كساني كه هجرت و در راه خدا جهاد كردهاند، آنها اميد به رحمت پروردگار دارند و خداوند آمرزنده و مهربان است».(بقره/218)
5. «هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ؛ و او مهربانترين مهربانان است».(يوسف/92)
برهمين سياق، خداوند متعال كتاب خويش، قرآن را «كتاب رحمت» و پيامبر خويش را «پيامبر رحمت»، و مؤمنان و گروندگان راستين به اسلام را «مهربانان» و «صاحبان رحمت» در تعامل با يكديگر معرفي ميكند:
1. «وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَهً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ؛ و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز و مايهي هدايت و رحمت و بشارت براي مسلمانان است».(نـحـل/89)
2. «فَقَدْ جَاءَكُم بَيِّنَهٌ مِن رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَهٌ؛ اينك، آيات و دلايل روشن از جانب پروردگارتان و هدايت و رحمت براي شما آمد». (انعام/157)
3. «و انه لهدي و رحمهٌ للمؤمنين؛ اين قرآن، مايهي هدايت و رحمت براي مؤمنان است». (نمل/77)
4. «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ، هدي و رحمه للمحسنين؛ اين آيات كتاب حكيم است (كتابي پر محتوا و استوار) مايهي هدايت و رحمت براي نيكوكاران است».(لقمان/2)
آيات و نصوص ديني كه پيامبر اكرم (ص) را «رسول رحمت» و مهرباني معرفي ميكنند، در بخشهاي بعدي، ذكر ميكنيم.
رحمت نبوي تجلي رحمت الهي
خداوند متعال خود را به عنوان رحمان و رحيمي كه رحمتش برغضبش سبقت گرفته و رحمت را بر نفس خويش نوشته و واجب كرده است، معرفي مي كند.
پيامبر رحمت(ص) نيز وقتي به تصوير رحم و رحمت در خداوند متعال مي پردازد، او را مهربان تر از مادر نسبت به كودك معرفي مي كند.
پيامبر اكرم(ص) در تصوير رحمت الهي مي فرمايد: «خداوند رحمت را به صد جزء تقسيم كرد، پس نود و نه جزء آن را نزد خود نگاه داشت و يك جزء آن را به زمين فرو فرستاد و از بركت همين يك جزء است كه خلايق در باره ي هم رحمت مي آورند، چنان كه چهار پايان سم خود را از بچه ي خود دور مي دارند تا مبادا به آن اصابت كند و صدمه اي بهآن وارد سازد». آن گاه با بيان شدت علاقه ي مادر به كودك خود كه آن را به سينه ي خود فشرده است مي گويد: «آيا باور مي داريد كه اين مادر كودك خود را به آتش در افكند؟». و چون ياران مي گويند: «نه به خدا قسم يا رسول الله»، مي گويد: «به تحقيق، خداوند نسبت به بندگان خود از اين مادر نسبت به كودكش مهربان تر است!».
در بياني ديگر مي گويد: «خداوند شب هنگام دست لطف خود را مي گشايد تا توبه ي گناهكار روز را بپذيرد و به هنگام روز دست لطف خود را مي گشايد تا دست گناهكار شب را بگيرد».
مهرباني و رحمت بارزترين صفت رسول خدا(ص) در بيان خداوند
خداوند متعال در قرآن كريم، مهرباني و رحمت را به عنوان بارزترين صفت رسول خويش معرفي مي كند و مي گويد:« وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَه لِلْعَالَمِينَ؛ ما تو را نفرستاديم مگر اين كه رحمتي باشي براي همه ي جهانيان». (سوره ي 21، آية 70)
در صحيح مُسْلِم آورده است: أَبو هُرَيْرَه گفت: قِيلَ يَا رَسُول اللَّه اُدْعُ عَلَى الْمُشْرِكِينَ قَالَ: « إِنِّي لَمْ أُبْعَث لَعَّانًا وَ إِنَّمَا بُعِثْت رَحْمَة؛ گفته شد اي رسول خدا، مشركان را نفرين كن، فرمود: من براي لعنت مبعوث نشدهام، و ليكن فقط براي رحمت مبعوث شدهام».
مفسران در تفسيرآيهي شريفهي « لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رؤوفٌ رَحِيمٌ؛ پيامبري براي شما آمده است كه از مصيبتها و گرفتاريهاي شما رنج ميبرد و از هر كس به شما علاقمندتر و دلسوزتر است. او مهربان و رؤوف و رحمدل است.». (سوره ي 9، آية 128)، گفتهاند: خداوند بر مؤمنان منت گذاشته است كه رسولي از جنس خودشان براي آنان فرستاده است كه سنگين است بر او آنچه كه امتش را به زحمت و مشقت مي اندازد و از اين رو است كه فرمود: من بر شريعت سهل و آسان، مبعوث شدهام و در حديث آمده است: «إِنَّ الدِّين يُسْر؛ دين آسان است»
در تفسير »حَرِيص عَلَيْكُمْ» گفتهاند: «پيامبر حريص بر هدايت و رسيدن نفع دنيوي و اخروي به شما و ورود شما به بهشت و نسبت به مؤمنان، رؤوف و رحيم است».
خداوند پيامبرخويش را با عنوان «پيامبر رحمت» معرفي مي كند
قرآن كريم، در ترسيم سيماي پيامبراكرم (ص) مي گويد:
«فَبِمَا رَحْمَهٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ، إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ؛ به [بركت] رحمت الهي، در برابر آنان [مردم] نرم و [مهربان] شدي و اگر خشن و سنگدل بودي از اطراف تو پراكنده ميشدند، پس آنها را ببخش و براي آنها طلب آمرزش كن و در كارها با آنان مشورت كن، اما هنگامي كه تصميم گرفتي [قاطع باش] و بر خدا توكل كن؛ زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد». (آل عمران/159).
فخررازي در تفسير اين آيهي مباركه ميگويد: «غرض از بعثت، آن است كه پيامبر(ص)، تكاليف الهي را به مردم ابلاغ كند و برساند و اين هدف محقق نميشود مگر زماني كه دلها به سوي پيامبر متمايل شوند و جانها در نزد وي آرام گيرند، برآورده شدن چنين مقصدي در گرو آن است كه رسول داراي «رحمت» و «كرامت» باشد و از خطاهاي مردم بگذرد و برخوردهاي ناخوشايند آنان را ناديده بگيرد و با آنان با انواع نيكي، مكرمت و شفقت برخورد كند. به دليل آنچه آمد، پيامبر(ص) بايد كه پيراسته از بد خلقي باشد، همچنين بايد كه سخت دل نباشد، بلكه تمايل افزون به كمك ضعيفان و دستگيري فقيران داشته باشد و لغزشها و رفتارهاي ناپسند آنان را ناديده بيانگارد».
خداوند پيامبر خويش را به رحمت و مهرباني سفارش كرده است
خداوند متعال همواره پيامبر خويش را به رحمت و مهرباني سفارش كرده است. پيامبر اسلام(ص) نيز تجلي رحمت الهي است و از اين روست كه همانند ذات اقدس الهي رحمت براي جهانيان است. خود آن حضرت فرمود: «اِنّما أَنَا رَحْمَهٌ مُهْداهٌ؛ همانا من هديه ي رحمتي از آسمان به سوي جهان و انسانم».
مأموريت پيامبراسلام(ص) به مشورت با مسلمانان و دعا كردن و طلب مغفرت و آمرزش براي آنان نيز تأكيدي است بر هم ضرورت نرم خويي، مهرباني و ملاطفت پيامبر و هم بر بيان واقعيت داشتن اتصاف آن حضرت به اين اوصاف در تعامل با مردم و پيروان خويش.
در آيهي 199 سورهي مباركهي اعراف آمده است:
«خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ؛ عفو را پيشه كن و به نيكي فرمان ده و از جاهلان اعراض كن».
علامه سيد محمد حسين طباطبايي(ره) در تفسير اين آيهي شريفه مي گويد: «اخذ» چيزي بدين معناست كه گيرنده، آن را هماره با خود داشته باشد و ترك نكند، از اين رو «اخذ عفو» يعني اين كه پيامبر(ص) بد رفتاريهاي نسبت به خويشتن را هماره بپوشاند و از انتقامگيري ـ كه عقل اجتماعي آن را در روابط و تعامل با يكديگر روا ميشمارد ـ چشم بپوشد. البته اين منش، نسبت به رفتار ناپسند ديگران در بارهي شخص پيامبر و ضايع كردن حقوق فردي وي است؛ اما زماني كه رفتار ناپسند با پيامبر(ص) سبب از ميان رفتن حقوق ديگران شود، گذشت و بخشش، هرگز روا نيست؛ زيرا، اين عمل، مايهي فريب و گمراهي شخص بد رفتار و ضايع شدن حق غير و ابطال قوانين نگهدارندهي جامعه ميشود كه تمامي آيات قرآني كه از ستم و فساد و ياري رساندن و تكيه كردن به ستمگران منع ميكند، چنين عفو و گذشتي را روا نميشمارد».
علامه در ذيل فراز آخر آيهي شريفه «وَأعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ»مي گويد:
«اين جمله، فرمان ديگري از خداوند براي مدارا با كساني است كه به آن حضرت، ستم شخصي ميكردند و اين نزديكترين و زيباترين روش براي خنثي كردن آثار عمل جاهلانه و كاستن از فساد كردار آنان است؛ زيرا واكنش همسان در برابر عمل جاهلانه، سبب اغراي جاهلان و تداوم رفتار جاهلانه ميشود».
آيات ذيل نيز بخشي ديگر از نصوص تصوير كنندهي رحمت و مهرباني پيامبر بزرگوار اسلام است.
«لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ، حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ؛ به يقين، رسولي از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاي شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رؤف و مهربان است».(توبه/129)
از نكات در خور تأمل در اين آيهي شريفه، اين است كه تركيب دو صفت «رأفت» و «رحمت»، از اوصاف ويژهي الهي است و پيامبراكرم (ص) تنها انساني است كه اين دو صفت، توأمان در توصيف و ستايش از وي آمده است.
«وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَه لِلْعَالَمِينَ؛ ما تو را جز «رحمت» براي جهانيان نفرستاديم». (انبياء/107)
«مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ...؛ مـحـمـد پـيـامـبـر خداست و كساني كه با او هستند، با كافران سختگير و با يـكديگر مهربانند».(فتح/29)
روح مهرباني، عطوفت، رحمت و دگر دوستي پيامبراكرم (ص) را در مجموعهاي ديگر از آيات قرآني ميشود ديد كه دو نمونه از آنها به شرح ذيل است:
1. «لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ؛ گويي ميخواهي جان خود را از شدّت اندوه از دست دهي، به خاطر اين كه آنان ايمان نميآورند»!(شعراء/3)
2. «فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَصْنَعُونَ؛ پس جانت به خاطر شدت تأسف بر آنان از دست نرود، خداوند به آنچه انجام ميدهند داناست». (فاطر/8)
متون روايي در بارهي رحمت نبوي
متون روايي و سيره ي نبوي، سرشار از رأفت و رحمت و مهرباني رسول اكرم (ص) است كه ذكر بخشي از آنها مثنوي هفتاد من كاغذ ميشود و در اين مجال تنها به نمونههايي از هريك (روايت و سيره) بسنده ميكنيم:
1. از خود پيامبر(ص) روايت شده است كه آن حضرت فرمود: «امرني ربي بمداراه الناس كما امرني باداء الفرائض؛ پروردگارم مرا به مدارا و نرمي با مردم فرمان داده است، همچنان كه به انجام واجبات، امر فرموده است».
2. انس بن مالك ميگويد: «خدمت النبي(ص) تسع سنين فما اعلمه قال لي قط: هلا فعلت كذا و كذا و لاعاب عليّ شيئاً قطّ؛ مدت 9 سال در محضر و خدمت پيامبر(ص) بودم و به ياد ندارم كه هرگز به من گفته باشد، چرا فلان و فلان كار را انجام ندادي و هرگز مرا بر كاري سرزنش نكرد»!
وقتي پيامبر(ص) در مكه دعوت خويش را علني كرد، قريش از هيچ گونه آزار و شكنجه، افترا و اهانت نسبت به او دريغ نورزيد. مشركان، او را فردي دروغگو، جادوگر و ديوانه معرفي كردند و حال اين كه واكنش پيامبر(ص) در برابر اين همه آزار و اذيت، اين گونه بود: «اللهم اغفر لقومي بانهم لايعلمون؛ بـار خـدايـا، قـوم مـرا مـورد رحـمـت و مـغـفـرت خـويـش قـرار ده؛ زيـرا آنـان حقيقت را نميدانند»!
عفو و گذشت پيامبر اكرم(ص)
بر دستهي شمشيرش نوشته شده بود:«از كسي كه بر تو ستم ورزيد، بگذر».
هم خود آراسته به عفو بود و هم ديگران را به گذشت سفارش مي كرد: «گذشت كنيد، همانا عفو ، جز بر ارج بنده نمي افزايد، پس يكديگر را عفو كنيد تا خداوند ارجمندتان كند».
سيره نويسان نوشته اند: در هر مجلسي به عفو ديگران فرمان مي داد.
هرگز به خاطر خويش، از كسي انتقام نگرفت، بلكه گذشت مي كرد.
فرمود: «مردي به خاطر خدا از ستمي كه بر او رفته نمي گذرد، جز آن كه روز رستاخيز پروردگار بر ارجمندي اش مي افزايد.
به همه سفارش مي كرد: «همديگر را ببخشيد تا كينه هايتان از ميان برخيزد».
لطف و مداراي پيامبر اكرم(ص) با مردم مكه به هنگام فتح آن
رفتار كريمانهي پيامبر(ص) با مردم مكه در زمان قدرت بلامنازع خويش در روز فتح مكه، در تاريخ بشريت بي نظير است. آن روز كه پس از سالها دوري و آوارگي از وطن و با خاطرههاي تلخ از برخورد مشركان قريش در روزگاران آغازين بعثت، همراه با سپاهي عظيم پيروزمندانه وارد مكه شد، ميتوانست انتقام خويش را چند برابر از مشركان قريش و مكيان بگيرد و به سپاه خويش فرمان قتل و غارت صادر كند؛ اما پيامبر(ص) نه تنها چنين نكرد بلكه فرمان عفو عمومي صادر كرد و از تقصير همگان ـ جز چند نفر معدود كه از فرط پليدي و سياهي، شايستگي بخشش را از دست داده بودند و در شمار پيشاهنگان كفر و لجاجت به حساب ميآمدند ـ گذشت.
سعد بن معاذ كه يكي از فرماندهان سپاه اسلام بود در آن روز رجزهايي بدين مضمون خواند:
«امروز روز نبرد است».
«امروز جان و مال شما حلال شمرده ميشود».
پيامبر(ص) از شنيدن سخنان سعد، بسيار اندوهناك و غمگين شد و سعدبن معاذ را از مقام فرماندهي عزل كرد و پرچم را به پسر وي، قليل بن سعد سپرد، اين عفو و گذشت، عظمت انديشه، عطوفت و نسيم ملايم مهرباني جانهاي مكيان را نوازش داد و دلهاي آنان را به سوي اسلام و پذيرش دين پيامبر(ص)، متمايل ساخت.
اعلان عفو عمومي مكه و بخشش و مدارا با سران كفر و شرك و دشمنان ديرين خود، پس از فتح مكّه يكي از مهربانانهترين، عالي ترين و بزرگ منشانهترين برخورد پيامبر اكرم(ص)، بود.
با فتح مكه و تسلط پيامبر(ص) بر آنها سكوت وحشت آفريني بر آنها حكمفرما، نفسها در سينه حبس شده بود و افكار مختلفي به اذهان شان خطور مي كرد. آنان با يادآوري ظلم هايي كه بر رسول خدا (ص)روا داشته بودند، مجازات سنگيني را انتظار مي كشيدند. در چنين وضعيتي پيامبر اكرم(ص) سكوت آنان را شكست و فرمود: « ماذا تقولون و ماذا تظنون؟؛ چه مي گوييد و چه گمان مي بريد؟»، مردم بهت زده و نگران، با صداي لرزان گفتند: «ما چيزي جز نيكي و خوبي در باره ي تو نمي انديشيم...». پيامبر(ص) خطاب به آنان فرمود: «من نيز همان جملهاي را كه برادرم يوسف به برادران ستمگر خود گفت، امروز به شما مي گويم: «لاتثريب عليكم اليوم يغفرالله لكم وهو ارحم الراحمين؛ امروز برشما ملامتي نيست، خدا گناهان شما را مي آمرزد و او ارحم الراحمين است».
پيامبر مهر ورحمت با اين جملات اميدواركننده، پيام عفو عمومي خود را اعلان كرد و ادامه داد:«شما مردم هموطنان بسيار نامناسبي بوديد. رسالت مرا انكار كرديد، مرا از خانه ام بيرون ساختيد و در دور ترين نقطه كه پناهنده شده بودم، با من به نبرد برخاستيد؛ ولي من با اين همه جرائم، همهي شما را مي بخشم و بند بندگي را از پاي شما باز واعلان مي كنم كه: «اِذهبوا فانتم الطُّلقاء...؛ برويد، همهي شما آزاديد».
در آن روز جز موارد اندكي، همه مورد عفو و بخشش پيامبر اكرم(ص) قرار گرفتند. حتي كساني كه جرم مرتكب شده بودند، همانند وحشي قاتل حمزه سيد الشهدا، نيز بخشوده شدند. شعار پيامبر(ص) اين بود:
« الاسلام يجبُّ ما قبله؛ كسي كه اسلام را پذيرفت از گذشته اش چشم پوشي مي شود».
«صفوان بن اميه» از جمله سران مشركان مكه و آتش افروزان عليه پيامبر(ص) در جنگهاي متعدد بود و يك نفر از مسلمانان را به جرم مسلماني در مكه به دار آويخته بود، از اين روي در شمار كساني قرار گرفت كه پيامبر از آنها نگذشته و خون آنان را حلال اعلام كرده بود. او با شنيدن اين خبر از مكه به جده گريخت؛ ليكن «عمرو بن وهب»، پسر عموي او، نزد پيامبر(ص) شفاعت كرد و خواهان عفو او شد. رسول خدا(ص) نيز او را بخشيد. زماني كه خبر به خود او رسيد، باور نكرد تا اين كه پيامبر(ص) عمامه يا پيراهن خود را به نشانهي بخشش براي او فرستاد، او باور كرد و به مكه بازگشت و از حضرت خواست تا به وي دو ماه مهلت دهد تا در بارهي اسلام تحقيق كند و اگر به نتيجه رسيد، اسلام بياورد. پيامبر(ص) به او چهار ماه مهلت داد تا تحقيق كند و اسلام بياورد!
«صفوان» بعدها ميگفت: «هيچ كس به اين نيك نفسي نميتواند باشد مگر اينكه فرستادهي خدا باشد، گواهي ميدهم كه خدايي جز خداي يكتا نيست و او رسول خداست.»
آنچه آمد، گوشهاي از رأفت و رحمت پيامبر(ص) بود، اما يادآوري اين مطلب بايسته است كه در زندگي انسان به ويژه پيشوايان و رهبران اجتماعي و سياسي، گاه صلابت و قاطعيت نه تنها شايسته و نيك، كه ضروري است؛ زيرا اگر سختگيري و صلابت در برخورد با بزهكاران، قانون شكنان و مجرمان نباشد، بزهكاران احساس امنيت ميكنند و فضاي عمومي جامعه دچار ترس، ناامني و وحشت و سلب آسايش ميگردد و هرج و مرج فراگير ميشود، همان طوركه اگر قاطعيت در برابر دشمنان بيروني نباشد، سلطه طلبان و تجاوزگران، استقلال و حاكميت ملي را زير پا ميگذارند. از اين رو است كه هم خرد و عقل انساني و هم شريعت اسلامي، صلابت و قاطعيت را در مواردي بايسته و روا برشمرده و براي رهبران اجتماعي از بايدها و صلاحيتهاي لازم در عهدهداري مقام و منصب زعامت دانسته است و پيامبر اسلام(ص) هم در عين كمال رأفت و مهرباني كه بر مردم داشت، از صلابت، قاطعيت و برخورد سخت با حق ستيزان نيز بيبهره نبود، افراد و گروههايي كه رسول خدا در برابر آنان، نرمش و ملاميت نشان نميداد عبارت بودند از: مشركان و كافران معاند و لجوج كه حق را نه از سر ناآگاهي و پي نبردن به حقيقت كه از سر ستيز و دشمني نميپذيرفتند و منافقان، مجرمان و بزهكاران، هرچند كه در جمع مسلمانان و ظاهر اسلامي ميزيستند.
كسانى كه مورد عفو قرار نگرفتند
رسـول خدا(ص ) در فتح مكه، فرماندهان خود را فرمود كه حتى الامكان از جنگ و خونريزى پرهيز كنند، مگر در مقابل كسانى كه در مقابل مسلمانان ايستادگى كنند، اما درعين حال كسانى را نام برد كه در هر كجا آنها را ديدند بكشند.
1 . عـبـداللّه بـن سـعـد بـن ابـى سـرح كه قبلا اسلام آورده بود و سپس مرتد و مشرك شد و پنهان مى زيست و از رسول خدا امان خواست و بعد اسلام آورد و در خلافت عمر و عثمان به كار گماشته شد!
2. عبداللّه بن خطل.
3. فرتنى و قرينه؛ دو كنيز خواننده كه بر هجو رسول خدا آوازه خوانى مى كردند.
4. حـويرث بن نقيذ كه رسول خدا را در مكه آزار مى داد و شتر دختران رسول خدا(فاطمه و ام كلثوم ) را را رم داد و آنها از بالاى شتر به زمين افتادند. وى به دست على (ع ) در روز فتح مكه كشته شد.
5 . مقيس بن صبابه كه به دست «نميله بن عبداللّه» در روز فتح مكه كشته شد.
6. ساره كه در مكه رسول خدا را آزار مى داد و پيش از فتح مكه هم نامهي«حاطب» رابه مكه برد.
7. عكرمه بن ابى جهل كه زنش «ام حكيم»، اسلام آورد و براى شوهرش از رسول خدا امان گرفت.
8. هـبـار بـن اسـود كـه نيزه اى به كجاوهي «زينب» دختر رسول خدا فرو برده بود و زينب سخت تـرسـيد و بچه اى را كه در رحم داشت سقط كرد، ولى او نزد رسول خدا آمد و عذرخواهى و اظهار ندامت كرد و شهادتين بر زبان جارى ساخت. رسول خدا فرمود: تو را بخشيدم و اسلام، گذشته را از ميان مى برد.
9. هند يكى از چهار زنى كه روز فتح مكه دستور كشتن آن ها داده شد؛ اين زن در ُاحُد گستاخى و هـرزگـى را از حد گذراند، ولى نزد رسول خدا آمد و تقاضاى بخشش كرد، رسول خدا (ص) هم از وى درگذشت و اسلام و بيعت او را پذيرفت.
10. وحـشـى كـشندهي حمزه سيدالشهدا كه به طائف گريخته بود، به مدينه آمد و اسلام آورد، رسول خدا (ص) از او هم در گذشت، اما به او گفت: «پيوسته روى خود را از من پنهان دار».
در فتح مكه، «ام هـانـى» خواهر امام علي(ع) دو نفر ازخويشان شوهرش، به نام «حـارث بـن هـشـام » و «زهـيـربـن ابـى امـيـه» را كه گـريـخـتـه و بـه خـانـه اش پناه آورده بودند، پناه داد. «على بن ابى طالب(ع)» به خانهي وي رفت و گفت: به خدا قسم كه اينان را مىكشم، اما ام هاني در خـانـه را بـسـت و مانع از كشتن آنها شد. سپس نزد رسول خدا(ص) رفت، جريان را به اطلاع آن حضرت رساند و از آن دو امان خواست، رسول خدا(ص) نيز در خواست ام هاني را پذيرفت و فرمود: « ما هم به هر كسي كه تو پناه داده اى، پناه داديم و هر كس را امان داده اى در امان است.».
ترحم ودلسوزى
1. رسول خدا (ص) لشكرى براى سركوبى قبيله طىّ فرستاد. فرماندهى آن را على بن ابي طالب (ص) بر عهده داشت، عدى بن حاتم طائى كه از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود، به شام فرار كرد.
على (ع) بامدادان بر آن قبيله حمله كرد، آنها را شكست داد و مردان و زنان و اسباب و چهارپايان آنها را به مدينه آورد.
وقتى كه اسيران را به حضرت رسول (ص) نشان دادند، «سفانه» دختر حاتم طائى برخاست و گفت: « يا محمد، پدرم از دنيا رفت، برادرم از قبيلهام ناپديد شد، اگر مصلحت بدانى مرا آزاد كن، مرا به شماتت قبائل عرب مگذار. پدر من پيشواى قبيله بود، اسيران را آزاد مىكرد، جانيان را مىكشت، به هر كه پناه مىداد حمايتش مىكرد، از حريم دفاع مىنمود، از مبتلايان دستگيرى مىكرد، مردم را طعام مىداد، سلام را آشكار مىساخت، يتيم و فقير را بى نياز مىكرد، در پيشامدها مددكار مردم بود، كسى نبود كه حاجت پيش او آورد نا اميد بر گردد، من دختر حاتم طائى هستم».
رسول خدا (ص) از سخن او در عجب شد فرمود: «اى دختر، اينها كه گفتى، صفات مؤمنان است، اگر پدرت مسلمان بود، از خدا برايش رحمت مىخواستم». آن گاه فرمود: «اين دختر را آزاد كنيد كه پدرش اخلاق خوب را دوست مىداشته است». سپس فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيا افتقر و عالماً ضاع بين جهّال؛ رحم كنيد عزيزى را كه ذليل گشته و توانگرى را كه فقير شده و عالمى را كه ميان نادانان ضايع گرديده است». و نيز در اثر گفتار آن زن فرمود: «همهي اسيران را آزاد كنند». دختر حاتم كه چنين ديد، گفت: «اجازه بدهيد شما را دعا كنم»، حضرت اجازه فرمود و به ياران گفت كه به دعاى او گوش فرا دهند. دختر گفت: «خدا احسان تو را در جاى خود قرار دهد، تو را به هيچ آدم لئيم محتاج نكند، نعمت هيچ بزرگ قومى را از دستش نگيرد، مگر آنكه تو را وسيلهي برگرداندن آن قرار دهد».
دختر چون آزاد شد، به نزد برادرش عدى بن حاتم كه در «دومه الجندل» بود، رفت و گفت: «برادرم، پيش از آنكه نيروهاى اين مرد تو را گرفتار كنند، پيش او برو، من در او هدايت و دقت رأى ديدم، حتما بر ديگران پيروز خواهد شد، در او خصلتهايى ديدم كه به تعجبم وا داشت، او فقير را دوست مىدارد، اسير را آزاد مىكند، به صغير رحم مىكند، قدر آدم بزرگ را مىداند، من سخىتر و بزرگوارتر از او نديدهام، اگر پيامبر باشد، تو پيش از ديگران، ايمان آورده و برترى يافتهاى و اگر پادشاه باشد در حكومت او پيوسته با عزت زندگى مىكنى».
اين سخنان در عدى بن حاتم مؤثر واقع شد، لذا به مدينه آمد و به دست رسول خدا (ص) اسلام آورد و خواهرش سفانه نيز مسلمان شد.
عدى بن حاتم مىگويد: «به مدينه آمدم، داخل مسجد رسول الله (ص) شدم، سلام كردم»، فرمود: «تو كيستى؟»، گفتم: «عدى بن حاتم»، فورى برخاست و مرا به خانهاش برد. او متوجه من بود، ناگاه پيرزنى ضعيف پيش آمد و گفت: «حاجتى دارم»، حضرت مفصل ايستاد و در بارهي نياز آن زن صحبت كرد.
من در دلم گفتم: «به خدا اين شخص پادشاه نيست وگر نه با ضعفا چنين نمىكرد، اين قدر اهميت دادن به يك پيرزن كار شاهان نيست»، چون به خانهاش رسيديم، وسادهاى كه از ليف خرما داشت به طرف من انداخت و فرمود: «روى آن بنشين»، گفتم: «نه شما روى آن بنشينيد»، فرمود: «نه تو بنشين»، من روى وساده نشستم و او به زمين نشست.
باز در دلم گفتم: «والله اين پادشاه نيست»، آنگاه فرمود: «اى عدى، آيا تو ركوسى نبودى؟»، گفتم: «آرى»، فرمود: «آيا از قوم خويش ماليات مرباع نمىگرفتى؟» گفتم: «آرى»، فرمود: «آن در دين تو جايز نبود»، گفتم: «آرى به خدا حرام بود»، دانستم كه او پيامبر است كه غيب را مىداند.
بدين طريق مىبينيم كه اخلاق نيكو كار خود را مىكند تا جايى كه انسانها در مقابل آن از اعتقادات خود دست بر مىدارند.
2. در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم هجرت، رخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديان به اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، «صفيه» دختر حى بناخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود. بلال حبشى، «صفيه» را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آنها را به حضور پيامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آنها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و آنها را از كنار جنازههاى كشتهشدگان يهود حركتداد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پارهي يهوديان را ديد، بسيار ناراحت شد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سختگريه كرد.
هنگامى كه بلال آنها را نزد پيامبر (ص) آورد، پيامبر (ص) از «صفيه» پرسيد: «چرا صورتت را خراشيدهاى و اينگونه خاكآلود و افسرده هستى؟! » «صفيه»، ماجراى عبورش از كنارجنازهها را بيان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلاف اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت شد و بلال را سرزنش كرد و فرمود:« َانُزعت مِنكَ الرَحمه يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلى رجالهما، اى بلال، آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت بربسته است كه دو زن را از كنار كشته شدگانشان عبور مىدهى؟!»
جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنجها و ناراحتىهاى «صفيه»، با او ازدواج و سپس او را آزاد و بار ديگر باپيشنهاد صفيه با او ازدواج كرد و به اين ترتيب، ناراحتىهاى او را به طور كلى از قلبش زدود.
3. در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماءدختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه شيماء را در ميان اسيران ديد، به ياد محبتهاى او و مادرش در دورانشيرخوارگى، احترام و محبتشايانى به شيماء كرد. پيش روى او برخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آننشانيد و با مهربانى مخصوصى از او احوال پرسى كرد، و به او فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبتكردى..» و اين در حالي بود كه از آن زمان، حدود شصتسال گذشته بود.
شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد كه اسيران طايفهاش را آزادسازد، پيامبر (ص) به او فرمود:«من سهم خودم را بخشيدم، و در مورد سهم ساير مسلمانان، به تو پيشنهاد مىكنم كه بعد از نماز ظهر برخيزي و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسيلهي خود قرار بدهي تا آنها نيز سهم خود را ببخشند».
شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز بهپيروى از پيامبر (ص) سهم خود را بخشيديم.»
سيره نويس معروف ابن هشام مىنويسد: «پيامبر (ص) به شيماء فرمود: «اگر بخواهى با كمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوستدارى تو را از نعمتها بهرهمند مىسازم و به سلامتى به سوى قومخود بازگرد؟» شيماء گفت: «مىخواهم به سوى قوم خود بازگردم.» پيامبر (ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با همازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانهي شيماء به زندگى خود ادامه دادند».
4. مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع) فرمود: «روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعتخواند، مردم بسيارى بهاو اقتدا كردند، ولى آنها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمولدو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد. مردم از خود مى پرسيدند، به راستى چه حادثهي مهمى رخ داده است كه پيامبر (ص) نمازش را با شتاب تمام كرد؟! پس از نماز از پيامبر (ص)پرسيدند: «مگر چه شده است كه شما اين گونه نماز را [با حذفمستحبات] به پايان بردى؟». پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى؛ آيا شما صداى گريهي كودك را نشنيديد؟»! معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزارانگريه مىكرده، و كسى نبوده است كه او را آرام كند، صداى گريهي او دلمهربان پيامبر (ص) را به درد آورد، از اين رو نماز را با شتابتمام كرد تا كودك را از آن وضع بيرون آورد، و نوازش كند.
مهرباني کردن
پيامبر اكرم روزي در حضور يكي از اشراف ، يكي از فرزند زادگان خويش حضرت مجتبي ( ع ) را ميبوسيد، آن مرد گفت: من دو پسر دارم و هنوز حتي يك بار هيچ كدام از آنها را نبوسيدهام»! فرمود: «من لا يرحم لا يرحم؛ كسي كه مهرباني نكند رحمت خدا شامل حالش نميشود».
نسبت به فرزندان مسلمين نيز مهرباني ميكرد، آن ها را روي زانوي خويش مي نشاند، دست محبت بر سر آنها ميكشيد، گاه مادران، كودكان خردسال خويش را به او ميدادند كه براي آن ها دعا كند اتفاق ميافتاد كه احيانا آن كودكان روي جامه اش ادرار ميكردند، مادران ناراحت و شرمنده ميشدند و ميخواستند مانع ادامهي ادرار بچه شوند، او آنها را از اين كار به شدت منع ميكرد و ميگفت: «مانع ادامهي ادرار كودك نشويد، اينكه جامهي من نجس بشود، اهميت ندارد، تطهير ميكنم».
رقت قلب و شدت رحم پيامبر اكرم(ص) از جزئي ترين مسائل و امور روزمره ي زندگي داخلي آغاز و سراسر زندگي اجتماعي و سياسي او را فرا مي گيرد. او خود مي فرمايد: «من به نماز مي ايستم و مي خواهم كه آن را طولاني سازم، پس بانگ گريه ي كودكي را مي شنوم و چون خوش نمي دارم كه بر مادر او سختگيري كنم، نماز را سبك برگزار مي كنم».
مردي شتابان به سوي رسول خدا(ص) آمد تا آمادگي خود را براي جهاد در ركاب آن حضرت اعلام كند كه گفت و گويي بين او و آن حضرت روي داد:
«آيا هيچ يك از والدينت زنده هستند؟».
«آري،هر دو زنده اند».
«اكنون به جست و جوي مزد از سوي خدا آمده اي؟ ».
«آري يا رسول الله.».
«پس هم اكنون به سوي والدينت برگرد و در مصاحبتشان شرط احسان را به جاي آر»!
در ماجرايي ديگر مردي نزد پيامبر(ص) آمد و گفت: «يا رسول الله، من به اين جا آمده ام تا به منظور هجرت با تو بيعت كنم و پدر و مادرم را گريان پشت سر نهاده ام...».
پيامبر(ص) فرمود: «هم اكنون به سوي آنان بازگرد و همان گونه كه آنان را گريان ساخته بودي، خندانشان ساز...»!
مرد ديگري به سوي پيامبر آمد و گفت: «من مردي جوان و پرتوانم و جهاد را دوست مي دارم ولي مادري دارم كه آن را خوش نمي دارد»
پيامبر (ص) فرمود: «برگرد و در صحبت مادر بمان؛ زيرا سوگند به آن كه مرا مبعوث كرده ،هر آينه آرامش يك شب او دركنار تو از يك سال جهاد در راه خدا بهتر است.»!
مردي ديگر نزد پيامبر(ص) آمد و گفت: «يا رسول الله، من شوق جهاد دارم ولي قدرت آن را نمي يابم». پيامبر(ص) پرسيد: «آيا هيچ يك از والدينت به جاي مانده اند؟»، مرد گفت: «آري»، پيامبر(ص) فرمود: «خداي را در حال احسان در باره ي آنان ديدار كن ... كه هر گاه چنين كني هم به جا آورنده ي حج و هم انجام دهنده ي عمره و هم مجاهد خواهي بود... ».
رسول خدا(ص) از مردم مي خواهد كه رحمت و مهرباني را در درون خويش نهادينه و بدين وسيله جا را براي تندي و غضب و خشونت تنگ كنند.
«بدترين شما كسي است كه زود خشم گيرد و دير از خشم باز آيد و بهترين شما كسي است كه دير خشم گيرد و زود از خشم باز آيد...».
و در پاسخ به يكي از ياران كه او را از عملي مي پرسد كه به بهشتش درآورد، مي گويد: «خشم مگير و بهشت تو را». و در تشويق به نرم خويي و سازگاري مي گويد: «آيا با شما باز نگويم از آن كس كه دوزخ بر او حرام است؟ دوزخ بر هر فرد سازگار نرم خوي آسان گيرنده حرام است».
پيامبر اكرم(ص) از لعن و دشنام به يكديگر نهي مي كند و مي فرمايد: «دو كس كه در كار سبّ و لعن يكديگرند، دو شيطانند كه سخنان زشت و دروغ را مبادله مي كنند». و مي فرمايد: « همانا از بزرگ ترين گناهان كبيره اين است كه كسي پدر و مادر خود را لعنت كند... »، گفتند: «يا رسول الله چگونه شخص پدر و مادر خود را لعنت مي كند؟!»، فرمود: «پدر ديگري را لعنت مي كند، پس آن ديگر نيز پدر او را لعنت مي كند و مادر آن ديگري را مورد لعنت قرار مي دهد، پس او نيز به مادر او لعنت مي فرستد»!
همچنين پيامبر اكرم(ص) از اين كه كسي برادر ديني خويش را تهديد كند به شدّت نهي مي كند و مي فرمايد: «مبادا يكي از شما سلاح خود را به سوي برادر خود بگيرد؛ زيرا ممكن است كه شيطان بدون علم و اراده ي او دستش را به حركت درآورد و او به گودالي از دوزخ درافتد»!
و مي فرمايد: «هر آن كس كه با آهن پاره اي به سوي برادر خود اشاره كند، فرشتگان همواره او را لعنت مي كنند تا از آن كار باز آيد». پيامبر اكرم(ص) به منظور جلوگيري از بروز كينه و دشمني در ميان مسلمانان از تمامي عوامل آن نهي مي كند و ما را از سخن چيني، غيبت و بهتان كه از مهم ترين عوامل اين رذيله ي بزرگ اخلاقي است باز مي دارد و مي فرمايد:
* «بدترين بندگان خدا، پويندگان راه سخن چيني و تفرقه افكنان ميان دوستان وعيبجويان براي پاكدامنانند».
* «غيبت و سخن چيني، ايمان را فرو مي ريزند، همان گونه كه چوپان، برگ درختان را براي گوسفندانش فرو مي ريزد».
* «آيا مي دانيد كه مفلس كيست؟»، گفتند: «مفلس در عرف ما كسي است كه درهمي و كالايي ندارد»، پيامبر (ص) فرمود: «مفلس از امت من كسي است كه به روز قيامت، نماز و روزه و زكات را با خود مي آورد ولي در حالتي مي آيد كه اين يك را دشنام داده و آن يك را تهمت بر بسته و مال اين را خورده و خون آن را ريخته و آن ديگري را زده است؛ از اين رو سرمايه ي اعمال خيرش را ميان اين و آن قسمت مي كنند، پس اگر پيش از آن كه ديون خود را ادا كند، سرمايه اش پايان پذيرد، از گناهان آنان بگيرند و به حساب او بگذارند»!
رحمت اله بيگدلي به نقل ازاموزش نیوز
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
بخشی از آیات تولی و تبری استبخوبی استفاده میشود که مساله پیوند با ذات پاک خداوند و اولیاءالله، و بریدن از ظالمان و فاسدان و طاغوتها، و در یک کلمه «حب فی الله و بغض فی الله» از اساسیترین و اصولیترین تعلیمات قرآن است، که اثر عمیقی در مسائل اخلاقی دارد.
این اصل قرآنی و اسلامی، در تمام مسایل زندگی انسان تاثیر مستقیم دارد اعم از مسائل فردی و اجتماعی و دنیایی و آخرتی. و از جمله در مسائل اخلاقی که مورد بحث ما است، نیز اثر فوقالعادهای دارد.
مؤمنان را میسازد; آنها را تهذیب میکند; و به آنها تعلیم میدهد که در هر قدم، نیکان و پاکان مخصوصا پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم: را اسوه و قدوه و سرمشق خود قرار دهند; و این از گامهایمؤثر برای وصول به هدف آفرینش انسان یعنی تهذیب نفس و پرورش فضائل اخلاقی است.
تولی و تبری در روایات اسلامی
احادیثبسیار فراوانی در کتب اسلامی اعم از شیعه و اهل سنت در زمینه حب فی الله و بغض فی الله و تولی و تبری آمده است، و به قدری در این باره اهمیت داده شده که در کمتر چیزی نظیر آن دیده میشود.
بی شک این اهمیتبه خاطر آثار مثبتی است که پیوند دوستی با اولیاء الله و دوستان خدا، و بیزاری از دشمنان حق، دارد; این آثار مثبت هم در قدرت ایمان ظاهر میشود و هم در تهذیب اخلاق، و هم در پاکی اعمال و تقوا.
این احادیث نشان میدهد که باید در طریق تهذیب نفس و سیر و سلوک الی الله، هر کس پیشوا و مقتدایی را برگزیند.
در اینجا به بخشی از این احادیث که از کتب مختلف گلچین شده است اشاره میشود:
1- در خطبه قاصعه تعبیرجالبی درباره پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام دیده میشود; میفرماید: «و لقد قرن الله به صلی الله علیه و آله من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم، و محاسن اخلاق العالم، لیله و نهاره و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما و یامرنی بالاقتداء به; از همان زمان که رسولخدا صلی الله علیه و آله از شیر باز گرفته شد، خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگان خویش را مامور ساخت تا شب و روز او را به راههای مکارم اخلاق و صفات خوب انسانی سوق دهد; و من (هنگامی که به حد رشد رسیدم نیز) همچون سایه به دنبال آن حضرت حرکت میکردم، و او هر روز نکته تازهای از اخلاق نیک خود را برای من آشکار میساخت; و به من فرمان میداد تا به او اقتدا کنم.» (1)
این حدیثشریف که بخشی از خطبه قاصعه را تشکیل میدهد، این حقیقت را روشن میسازد که حتی پیغمبرگرامی اسلام در آغاز کارش مقتدا و پیشوایی داشته که بزرگترین فرشتگان الهی بوده است.
علی علیه السلام نیز پیامبر صلی الله علیه و آله را مقتدا و پیشوای خود قرار داده بود و سایه به سایه او حرکت میکرد; و این مقتدای بزرگوار هر روز درس تازهای به علی علیه السلام میآموخت و چهره نوینی از اخلاق انسانی را به او نشان میداد.
آنجا که پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام در آغاز کارشان در برنامه سیر الیالله نیاز به پیشوا و مقتدا داشته باشند، تکلیف دیگران پیداست.
2- در روایت معروف «بنیالاسلام ...» که با طرق متعدد با تفاوت مختصری از معصومین(ع) نقل شده است این موضوع بخوبی منعکس شده است; از جمله در حدیثی که یار وفادار امام باقر علیه السلام «زراره» از آن حضرت نقل کرده، میخوانیم: «بنیالاسلام علی خمسة اشیاء، علی الصلوة و الزکاة و الحج و الصوم والولایة، قال زرارة: فقلت: وای شیء من ذلک افضل؟ فقال: الولایة افضل لانها مفتاحهن و الوالی هو الدلیل علیهن; اسلام بر پنج پایه بنا شده: بر نماز و زکات و حج و روزه و ولایت (رهبری معصومین)، زراره میگوید: عرض کردم: کدامیک از اینها افضل است؟ فرمود: ولایت افضل است، زیرا کلید همه آنها است، و والی و رهبر الهی راهنما به سوی چهار اصل دیگر است.» (2)
از این تعبیر بخوبی استفاده میشود که ولایت و اقتدا به اولیاء الله سبب احیاء سایر برنامههای دینی و مسایل عبادی و فردی و اجتماعی است; و این اشاره روشنی به تاثیر مساله ولایت در امر تهذیب نفوس و تحصیل مکارم اخلاق میباشد.
3- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم: روزی پیامبر صلی الله علیه و آله به یارانش فرمود: «ای عری الایمان اوثق؟ فقالوا: الله و رسوله اعلم و قال بعضهم الصلوة، و قال بعضهم الزکاة، و قال بعضهم الصیام، و قال بعضهم الحج و العمرة، و قال بعضهم الجهاد، فقال رسولالله صلی الله علیه و آله لکل ما قلتم فضل و لیس به، ولکن اوثق عری الایمان الحب فی الله و البعض فی الله و تولی اولیاء الله و التبری من اعداء الله; کدامیک از دستگیرههای ایمان محکمتر و مطمئنتر است؟ یاران عرض کردند خدا و رسولش آگاهتر است، و بعضی گفتند نماز، و بعضی گفتند زکات و بعضی روزه، و بعضی حج و عمره، و بعضی جهاد! رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود: همه آنچه را گفتید دارای فضیلت است ولی پاسخ سؤال من نیست; محکمترین و مطمئنترین دستگیرههای ایمان، دوستی برای خدا و دشمنی برای خداست، و دوست داشتن اولیاء الله و تبری از دشمنان خدا.» (3)
پیغمبراکرم صلی الله علیه و آلهنخستبااین سؤال مهم،افکار مخاطبان را در این مساله سرنوشتساز به جنب و جوش در آورد - و این کاری بود که پیامبر صلی الله علیه و آله گاه قبل از القاء مسایل مهم انجام میداد - گروهی اظهار بیاطلاعی کردند، و گروهی با شمردن یکی از ارکان مهم اسلام پاسخگفتند; ولیپیامبر صلی الله علیه و آلهدرعین تاکید براهمیت آن برنامههای مهماسلامی،سخنان آنها را نفیکرد،سپسافزود: مطمئنترین دستگیره ایمان، حبفیالله و بعضفیالله است!
تعبیر به «دستگیره» در اینجا گویا اشاره به این است که مردم برای وصول به مقام قرب الی الله، باید به وسیلهای چنگ بزنند و بالا بروند، که از همه مهمتر و مطمئنتر، دستگیره حب فی الله و بغض فی الله است.
این به خاطر آن است که پیوند محبتبا دوستان خدا و اقتدا و تاسی به اولیاءعاملی استبرای حرکت در تمام زمینههای اعمال خیر و صفات نیک.
بنابراین، با احیاء این اصل، اصول دیگر نیز زنده میشود; و با ترک این اصل، بقیه تضعیف یا نابود میگردد.
4- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که خطاب به یکی از یارانش به نام جابر کرد و فرمود: «اذا اردت ان تعلم ان فیک خیرا فانظرالی قلبک فان کان یحب اهل طاعة الله و یبغض اهل معصیته، ففیک خیر، و الله یحبک; و ان کان یبغض اهل طاعة الله و یحب اهل معصیته، فلیس فیک خیر، و الله یبغضک و المرء مع من احب; هرگاه بخواهی بدانی در تو خیر و نیکی وجود دارد یا نه؟ نگاهی به قلبت کن! اگر اهل اطاعت الهی را دوست میدارد و اهل معصیت را دشمن میشمرد، تو انسان خوبی هستی، و خدا تو را دوست دارد; و اگر اهل اطاعت الهی را دشمن میدارد و اهل معصیتش را دوست میدارد، نیکی در تو نیست، و خدا تو را دشمن میدارد; و انسان با کسی است که او را دوست میدارد!» (4)
جمله «والمرء مع من احب» اشاره لطیفی به این واقعیت است که هر انسانی از نظر خط و ربط اجتماعی و خلق و خو و صفات انسانی و همچنین سرنوشت نهایی در روز رستاخیز، با کسانی خواهد بود که به آنها عشق میورزد و پیوند محبت دارد; و این نشان میدهد که مساله «ولایت» در مباحث اخلاقی سرنوشتساز است.
5- در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم که رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ود المؤمن للمؤمن فی الله من اعظم شعب الایمان، الا و من احب فی الله وابغض فی الله و اعطی فی الله و منع فی الله فهو من اصفیاء الله; محبت مؤمن نسبتبه مؤمن به خاطر خدا از بزرگترین شاخههای ایمان است; (5) آگاه باشید کسی که به خاطر خدا دوستبدارد و به خاطر خدا دشمن بدارد، به خاطر خدا ببخشد و به خاطر خدا خود داری از بخشش کند، او از برگزیدگان خداست!» (6)
6- در حدیث دیگری از امام علیبنالحسین علیه السلام میخوانیم: اذا جمع الله عزوجل الاولین و الآخرین قام مناد فنادی یسمع الناس فیقول: این المتحابون فی الله قال: فیقوم عنق من الناس فیقال لهم اذهبوا الی الجنة بغیر حساب قال: فتلقاهم الملائکة فیقولون الی این؟ فیقولون الی الجنة بغیر حساب! قال فیقولون فای ضرب انتم من الناس؟ فیقولون نحن المتحابون فی الله، قال فیقولون وای شیء کانت اعمالکم؟ قالوا کنا نحب فی الله و نبغض فی الله، قال فیقولون نعم اجر العاملین!; هنگامی که خداوند متعال اقوام اولین و آخرین را(در قیامت) جمع کند، ندا دهندهای ندا میدهد، به گونهای که به گوش همه مردم برسد، میگوید کجا هستند آنهایی که به خاطر خدا همدیگر را دوست داشتند، فرمود در این هنگام گروهی از مردم بر میخیزند و به آنها گفته میشود، بدون حساب به سوی بهشتبروید! فرمود: در این موقع فرشتگان الهی از آنها استقبال میکنند، میگویند به کجا میروید؟ میگویند: به بهشتبدون حساب! میگویند شما از کدام گروه مردم هستید؟ میگویند ما کسانی هستیم که به خاطر خدا یکدیگر را دوست میداشتیم، میگویند، اعمال شما چه بود؟ میگویند ما به خاطر خدا گروهی را دوست میداشتیم و به خاطر خدا گروهی را دشمن میداشتیم، فرشتگان میگویند: چه خوب است پاداش عمل کنندگان!» (7)
تعبیر «نعم اجرالعاملین» نشان میدهد که محبتبا اولیاء الله و دشمنی با اعداءالله سرچشمه اعمال نیک و پرهیز از اعمال بد است.
7- در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین آمده است: «ان حول العرش منابر من نور علیها قوم لباسهم و وجوههم نور لیسوا بانبیاء یغبطهم الانبیاء و الشهداء قالوا یا رسولالله حل لنا قال: هم المتحابون فی الله و المتجالسون فی الله و المتزاورون فی الله; در اطراف عرش الهی منبرهایی از نور است که بر آنها گروهی هستند که لباسها و صورتهایشان از نور است; آنها پیامبر نیستند ولی پیامبران و شهداء به حال آنها غبطه میخورند! عرض کردند: ای رسولخدا! این مساله را ما برای حل کن (آنها چه کسانی هستند؟) فرمود: آنها کسانی هستند که به خاطر خدا یکدیگر را دوست دارند و برای خدا با یکدیگر مجالست میکنند، و برای خدا به دیدار هم میروند!» (8)
8- در حدیث دیگری (یا در ادامه حدیثبالا) میخوانیم: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «لو ان عبدین تحابا فی الله احدهما بالمشرق و الآخر بالمغرب لجمع الله بینهما یوم القیامة و قال النبی صلی الله علیه و آله افضل الاعمال الحب فی الله و البغض فیالله; اگر دو بنده (از بندگان خدا) یکدیگر را به خاطر خدا دوست دارند، یکی در مشرق باشد و دیگری در مغرب، خداوند آن دو را در قیامت در بهشت کنار هم قرار میدهد، و فرمود: برترین اعمال حب فی الله و بغض فی الله است.» (9)
این حدیث نشان میدهد که محکمترین پیوند در میان انسانها، پیوند مکتبی است، که سبب همگونی در اخلاق و رفتارهای انسانی میشود; بدیهی است آنها که یکدیگر را به خاطر خدا دوست دارند، صفات و افعال خداپسندانه را در یکدیگر میبینند، و همین حب فی الله و بغض فی الله گاممؤثری برای تربیت نفوس آنها است.
9- در حدیث قدسی میخوانیم: خداوند به موسی علیه السلام فرمود: «هل عملت لی عملا؟! قال صلیت لک و صمت و تصدقت و ذکرت لک، قال الله تبارک و تعالی، و اما الصلوة فلک برهان، و الصوم جنة و الصدقة ظل، و الذکر نور، فای عمل عملت لی؟! قال موسی: دلنی علی العمل الذی هو لک، قال یا موسی هل والیت لی ولیا و هل عادیت لی عدوا قط فعلم موسی ان افضل الاعمال الحب فی الله و البغض فی الله; آیا هرگز عملی برای من انجام دادهای؟ موسی عرض کرد: آری! برای تو نماز خواندهام، روزه گرفتهام، انفاق کردهام و به یاد تو بودهام; فرمود: اما نماز برای تو نشانه (ایمان) است، و روزه سپر آتش، و انفاق سایهای در محشر، و ذکر خدا نور است; کدام عمل را برای من به جا آوردهای ای موسی! عرض کرد خداوندا! خودت مرا در این مورد راهنمایی فرما! فرمود: آیا هرگز به خاطر من کسی را دوست داشتهای، و به خاطر من کسی را دشمن داشتهای؟ (در اینجا بود که) موسی علیه السلام دانستبرترین اعمال حب فی الله و بغض فی الله (دوستی برای خدا و دشمنی برای خدا) است.» (10)
10- این بحث را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم (هر چند احادیث در این زمینه، بسیار فراوان است.) فرمود: «من احب لله و ابغض لله و اعطی لله و منع لله فهو ممن کمل ایمانه; کسی که به خاطر خدا دوستبدارد و به خاطر خدا دشمن بدارد، و به خاطر خدا ببخشد، و به خاطر خدا ترک بخشش کند، او از کسانی است که ایمانش کامل شده است!» (11)
از احادیث دهگانه بالا استفاده میشود که در اسلام حساب مهمی برای حب فی الله و بغض فی الله باز شده است; تا آنجا که به عنوان افضل اعمال، و نشانه کمال ایمان، و برتر از نماز و روزه و حج و جهاد، و انفاق فی سبیل الله معرفی شده و صاحبان این صفت، پیشگامان در بهشتند، و مقاماتی دارند که انبیاء و شهداء به حال آنها غبطه میخورند.
این تعبیرات، پرده از نقش مهم مساله ولایت و تولی و تبری، در تمام برنامههای دینی و الهی بر میدارد; دلیل آن هم روشن است; زیرا انسان پیشوایان بزرگ را به خاطر ایمان و تقوا و فضائل اخلاقی و اعمال صالحه دیگر، دوست میدارد; با این حال، چگونه ممکن استبه آنان تاسی نکند، و همگام و همدل و همرنگ نشود!
این همان است که علمای اخلاق از آن به عنوان یک اصل اساسی در تهذیب نفوس یاد کردهاند; و پیروی و اقتدا کردن به انسان کاملی را شرط موفقیت در سیر و سلوک الی الله میدانند.
یکی از دلایل مهمی که قرآن مجید در هر مورد و در هر مناسبت از انبیای الهی سخن میگوید و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و مسلمانان را دستور میدهد که به یاد آنها و تاریخ و زندگانیشان باشند، همین است که از آنان الگو بگیرند و راه موفقیت و نجات را در تاریخ زندگی آنها بجویند.
این نکته شایان توجه است که انسانها معمولا دارای روح قهرمان پروری هستند; یعنی، هرکس میخواهد به شخص بزرگی عشق بورزد، و او را در زندگی خود الگو قرار دهد; و در ابعاد مختلف زندگی به او اقتدا کند.
انتخاب چنین قهرمانی در سرنوشت انسان و شکل دادن به زندگی او تاثیر فراوانی دارد; و با تغییر شناخت این قهرمانها، زندگی ممکن است دگرگون شود.
بسیاری از افراد یا ملتها که دستشان به دامان قهرمانان واقعی نرسیده، قهرمانان خیالی و افسانهای برای خود ساختهاند، و در ادبیات و فرهنگ خود جایگاه مهمی برای آنها قائلشدهاند.
محیط زندگی اجتماعی و تبلیغات مطلوب و نامطلوب در گزینش قهرمانها مؤثر است.
این قهرمانها ممکن است مردان الهی، رجال سیاسی، چهرههای ورزشی و یا حتی بازیگران فیلمها بوده باشند.
هدایت این تمایل فطری بشر به سوی قهرمانان واقعی و الگوهای والای انسانی میتواند کمکمؤثری به پرورش فضائل اخلاقی در فرد و جامعه بنماید.
مساله ولایت اولیاء الله در حقیقت در همین راستا است; و به همین دلیل، آیات و روایات اسلامی - چنانکه دیدیم - اهمیت فوقالعادهای برای آن قائل شده است، و بدون آن، بقیه برنامهها را ناقص و حتی در خطر میشمرد.
داستان موسی و خضر
مساله انتخاب معلم و استاد و دلیل راه در مسیر تربیت نفوس و سیر و سلوک الیالله به حدی اهمیت دارد که گاه انبیای الهی، در مقطع خاصی نیز مامور به این انتخاب میشدند.
داستان خضر و موسی علیه السلام در سوره کهف در قرآن مجید که داستانی بسیار پر معنی و پرمحتوا است، چهرهای از این انتخاب است.
موسی علیه السلام مامور میشود که برای فرا گرفتن علومی - که جنبه نظری نداشتبلکه بیشتر جنبه عملی و اخلاقی داشت - نزد پیامبر و عالم بزرگ زمانش که قرآن از او به عنوان «عبد من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما; بندهای از بندگان ما که او را مشمول رحمتخود ساخته و از سوی خود علم فراوانی به او تعلیم داده بودیم.» یاد کردهاست.
او بار سفر را بست و به سوی جایگاه خضر با یکی از یارانش به راه افتاد; حوادث اثناء راه بماند، هنگامی که به خضر رسید، پیشنهاد خود را به آن معلم بزرگ، مطرح کرد; او نگاهی به موسی علیه السلام افکند و گفت: «باور نمیکنم در برابر تعلیمات من، صبر و شکیبایی داشته باشی!» ولی موسی علیه السلام قول شکیبایی داد.
سپس سه حادثه مهم یکی بعد از دیگری اتفاق افتاد; نخستسوار بر کشتی شدند و «خضر» اقدام به سوراخ کردن کشتی کرد که بانگ اعتراض موسی بر خاست، و خطر غرق شدن کشتی و اهلش را به خضر گوشزد نمود; ولی هنگامی که خضر به او گفت: «من میدانستم تو، توان شکیبائی نداری! موسی از اعتراض خود پشیمان گشت و سکوت اختیار کرد، چرا که قرار گذاشته بود لب به اعتراض نگشاید تا خضر خودش توضیح دهد.
چیزی نگذشت در مسیر خود به نوجوانی برخورد کردند «خضر» بیمقدمه اقدام به قتل او کرد! منظره وحشتناک کشتن این جوان ظاهرا بیگناه، موسی علیه السلام را سخت از کوره به در برد، و بار دیگر تعهد خود را فراموش کرد و زبان به اعتراض گشود، اعتراض شدیدتر و رساتر از اعتراض نخستین، که چرا انسان بیگناه و پاکی را بی آنکه مرتکب قتلی شده باشد کشتی؟ به یقین این کار بسیار زشتی است!
برای دومین بار، خضر پیمان خود را با موسی علیه السلام یاد آور شد و به او گفت اگر بار سوم تکرار کنی همیشه از تو جدا خواهم شد; موسی فهمید که در این مورد سر مهمی نهفته است و سکوت اختیار کرد تا خضر خودش بموقع توضیح دهد.
چیزی نگذشت که سومین حادثه رخ داد; آن دو وارد شهری شدند، مردم شهر حتی حاضر به پذیرایی مختصر از آنان نشدند، ولی خضر علیه السلام به کنار دیواری که در حال فرو ریختن بود رسید، آستین بالا زد و از موسی نیز کمک خواست تا دیوار را مرمت کند، و از فرو ریختن آن مانع شود; باز موسی علیه السلام پیمان خود را به فراموشی سپرد و به معلم خویش اعتراض کرد که آیا این دلسوزی در برابر آن بیمهری منطقی است؟ اینجا بود که خضر اعلام جدایی از موسی علیه السلام نمود، چرا که سه بار پیمان شکیبایی را که با خضر داشتشکسته بود; ولی پیش از آن که جدا شوند، اسرار کارهای سهگانه خود را برای او برشمرد و پرده از آن برداشت.
در مورد کشتی گفت: پادشاهی ظالم و جبار، کشتیهای سالم را غصب میکرد و من کشتی را معیوب ساختم تا مورد توجه او قرار نگیرد; زیرا کشتی تعلق به گروهی از مستضعفان داشت و وسیله ارتزاق آنها را تشکیل میداد.
جوان مقتول فردی کافر و مرتد و اغواگر بود و مستحق اعدام، و بیم آن میرفت که پدر و مادرش را تحت فشار قرار دهد و از دین خدا بیرون برد.
و اما آن دیوار متعلق به دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، و زیر آن گنجی متعلق به آنهانهفته بود; و چون پدرشان مرد صالحی بود، خدا میخواست این گنج را برای آنها حفظ کند; سپس به او حالی کرد که من این کارها را خود سرانه نکردم; همه به فرمان پروردگاربود! (12)
در اینجا موسی علیه السلام از خضر جدا شد، در حالی که کولهباری از علم و آگاهی و اخلاق را همراه خود میبرد.
او بخوبی درسهای زیر را از مکتب آن معلم بزرگ و مربی اخلاق فرا گرفت:
1- پیدا کردن رهبری آگاه و فرزانه، و بهره گیری از علم و اخلاق او تا آن حد اهمیت دارد که پیامبر اولوالعزمی همچون موسی - بطور نمادین - مامور میشود که راه دور و درازی را برای حضور در محضر او، و اقتباس از چراغ پر فروغش، بپیماید.
2- در کارها نباید عجله کرد، چرا که بسیاری از امور، نیاز به فرصت مناسب دارد; گفتهاند: «الامور مرهونة باوقاتها!»
3- حوادثی که در اطراف ما رخ میدهد ممکن است چهرهای در ظاهر و چهرهای در باطن داشته باشند; هرگز نباید به چهره ظاهری رویدادهای ناخوش آیند قناعت کرد و عجولانه قضاوت نمود; بلکه باید ماورای چهرههای ظاهری را نیز از نظر دور نداشت.
4- شکستن پیمانهای معنوی بطور مکرر، ممکن است انسان را برای همیشه از فوائد و برکاتی محروم سازد!
5- حمایت از مستضعفان، خیرخواهی یتیمان و مبارزه با ظالمان و کافران اغواگر، وظیفهای است که هر بهائی را میتوان در برابر آن پرداخت.
6- انسان هر قدر عالم و آگاه باشد، نباید به علم و دانش خویش مغرور گردد و تصور کند ماورای علوم او علوم دیگری نیست; چرا که این تصور او را از رسیدن به کمالات بیشتر باز میدارد.
7- خداوند بزرگ در این عالم هستی، ماموران ویژهای دارد که آنها را بیسروصدا به یاری بندگان مظلوم و با اخلاص میفرستد، تا از طرق مختلف آنان را یاری کنند، و اینها از الطاف خفیه الهیه است که هر انسان با ایمانی میتواند در انتظار آن باشد
و فوائد و برکات دیگر.
این داستان خواه جنبه آموزش واقعی برای موسی علیه السلام داشته باشد و یا جنبه سرمشق برای دیگران، هر چه باشد، در مورد مطلبی که ما به دنبال آن هستیم تفاوتی نمیکند.
کوتاه سخن این که: نیاز به رهبر و دلیل راه در طریق افزایش علم و تهذیب نفوس نیازی ستحتمی و غیر قابل انکار!
پینوشتها:
1- نهج البلاغه، خطبه 192.
2- اصول کافی، جلد 2، صفحه 18.
3- اصول کافی، جلد 2، صفحه 125، حدیث6.
4- اصول کافی، جلد 2، صفحه126.
5- در مصباح اللغه آمده است که شعبه به معنی شاخه درخت است و جمع آن شعب میباشد.
6- بحار، جلد66، صفحه240، حدیث 14.
7- همان مدرک، صفحه 245،حدیث19 - اصول کافی، جلد 2، صفحه126.
8- بحار، جلد66، صفحه 352، حدیث 32.
9- همان مدرک.
10- بحار، جلد66، صفحه 252، حدیث33.
11- همان مدرک صفحه 238، حدیث 10.
12- مضمون آیات 60 تا 82 سوره کهف و روایات اسلامی (با تلخیص).
کتاب: اخلاق در قرآن، ج 1، ص 375
نویسنده: آیت الله مکارم شیرازی
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
مقدمه: لزوم مودت و دوستی اهل بیت پیامبر گرامی اسلام در قرآن مجید و در روایات بیان شده است در این مقاله به برخی از آیات و روایات اشاره شده و همچنین برخی از روشهای ابراز محبتبیان گردیده است.
مهر ورزیدن و دوست داشتن پیامبر و خاندانش یکی از اصول اسلام است که قرآن و سنت بر آن تاکید دارند. قرآن کریم در این باره میفرماید: (قل ان کان آباؤکم و ابناؤکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله بامره و الله لا یهدی القوم الفاسقین) (توبه / 24): بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و بستگان شما و اموالی که بدست آوردهاید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و مسکنهای مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند، و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمیکند.
و در آیه دیگر میفرماید: (الذین آمنوا به و عزروه و نصروه واتبعوا النور الذی انزل معه اولئک هم المفلحون) (اعراف / 157) : کسانی که به او ایمان آوردهاند و او را تکریم کرده و کمک نمودهاند و از نوری که بر وی فرود آمده پیروی کردهاند، رستگارانند.
خدا در این آیه برای رستگاران چهار ویژگی میشمارد:
1 . ایمان به پیامبر: (آمنوا به).
2 . تعزیز و تکریم او: (عزروه).
3 . یاری کردن او:(نصروه).
4 . پیروی از نوری (قرآن) که نازل شده است (واتبعوا النور الذی انزل معه).
با توجه به اینکه یاری کردن پیامبر در ویژگی سوم آمده است، قطعا مراد از (عزروه) در ویژگی دوم همان تکریم و تعظیم پیامبر است، و مسلما تکریم پیامبر مخصوص دوران حیات او نیست،همچنانکه ایمان به وی که در آیه وارد شده، چنین محدودیتی ندارد.
درباره محبت به خاندان رسالت کافی است که قرآن آن را به صورت پاداش رسالت (البته به صورت پاداش نه پاداش واقعی) ذکر کرده و میفرماید: (قل لا اسالکم علیه اجرا الا المودة فی القربی) (شوری / 23): بگو من برای ادای سالتخدا از شما پاداشی نمیطلبم، جز محبت ورزیدن به بستگان و نزدیکانم.
محبت و تکریم نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و سلم نه تنها در قرآن آمده، بلکه در احادیث اسلامی نیز بر آن تاکید شده است، که دو نمونه آن را یادآور میشویم:
: هرگز یک نفر از شما مؤمن واقعی نخواهدبود، مگر اینکه من برای او از فرزندانش و همه مردم محبوبتر باشم.
2 . در حدیث دیگر میفرماید: ثلاث من کن فیه ذاق طعم الایمان: من کان لا شیء احب الیه من الله و رسوله، و من کان لئن یحرق بالنار احب الیه من ان یرتد عن دینه، و من کان یحب لله و یبغض لله» :سه چیز است که هر کس دارای آن باشد، مزه ایمان را چشیده است:1 . آن کس که چیزی برای او از خدا و رسولش گرامیتر نباشد.2 . آن کس که سوخته شدن در آتش برای او محبوبتر از خروج از دین باشد. 3. آن کس که برای خدا، دوستیا دشمن بدارد.
محبتخاندان پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم نیز در احادیث اسلامی مورد تاکید واقع شده است که برخی را یادآور میشویم:
1 . پیامبر گرامی صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: «لا یؤمن عبد حتی اکون احب الیه من نفسه و تکون عترتی احب الیه من عترته، و یکون اهلی احب الیه من اهله» : مؤمن به شمار نمیرود بندهای مگر اینکه مرا بیش از خود دوست بدارد، و فرزندان مرا بیش از فرزندان، و خاندان مرا فزون از خاندان خود، دوست بدارد.
2 . در حدیث دیگر درباره خود میفرماید: «من احبهم احبه الله و من ابغضهم ابغضه الله» : هر کس آنها را دوست بدارد، خدا را دوست داشته و هر کس آنها را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است.
تا این جا با دلایل این اصل (مهر ورزیدن به پیامبر و عترتش) آشنا شدیم، اکنون سؤال می شود:
1 . سودی که امت از مهر ورزیدن به پیامبر و عترت او میبرد چیست؟!
2 . شیوه و تکریم نسبت به پیامبر و خاندان او چیست؟!
درباره مطلب نخستیادآور میشویم: محبت به انسان با کمال و با فضیلت، خود نردبان صعود به سوی کمال است، هر گاه انسانی فردی را از صمیم دل دوست بدارد، کوشش میکند خود را با او همگون سازد و آنچه که مایه خرسندی او است انجام داده، و آنچه او را آزار میدهد ترک نماید.
ناگفته پیداست وجود چنین روحیهای در انسان مایه تحول بوده و سبب میشود که پیوسته راه اطاعت را در پیش گیرد و از گناه بپرهیزد. کسانی که در زبان اظهار علاقه کرده ولی عملا با محبوب خود مخالفت میورزند، فاقد محبت واقعی میباشند، در دو بیتی که به امام صادق علیه السلام نسبت داده شده است به این نکته اشاره شده آنجا که میفرماید:
تعصی الاله و انت تظهر حبه هذا لعمری فی الفعال بدیع لو کان حبک صادقا لاطعته ان المحب لمن یحب مطیع
«خدا را نافرمانی میکنی و اظهار دوستی مینمایی،به جانم سوگند،این کار شگفتی است.
اگر در ادعای خود راستگو بودی او را اطاعت میکردی، حقا که مرید پیوسته مطیع محبوب خود میباشد».
اکنون که برخی از ثمرات مهرورزی به پیامبر و خاندان او روشن شد، باید به شیوه ابراز آن بپردازیم: مسلما مقصود حب درونی بدون هیچ گونه بازتاب عملی نیست، بلکه مقصود مهری است که در گفتار و رفتار انسان بازتاب مناسبی داشته باشد.
شکی نیست که یکی از بازتابهای محبت به پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم و خاندان او پیروی عملی از آنان است، چنان که اشاره شد، ولی سخن در دیگر بازتابهای این حالت درونی است، و اجمال آن این است که هر گفتار یا رفتاری که در نظر مردم نشانه محبت و وسیله گرامی داشت افراد به شمار میرود، مشمول این قاعده میباشد، مشروط بر اینکه، با عمل مشروع او را تکریم کند، نه با عمل حرام.
بنابراین، گرامی داشت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و خاندان او در هر زمان خصوصا در سالروز ولادت یا وفات - یکی از شیوههای ابراز محبت و گرامی داشت مقام و منزلت آنان است و آزین بندی در روزهای ولادت و روشن کردن چراغ و برافراشتن پرچم و تشکیل مجلس برای ذکر فضایل و مناقب پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم یا خاندان او، نشانه محبت به آنان و وسیله ابراز آن به شمار میرود و به این خاطر تجلیل پیامبر در ایام ولادت یک سنت مستمر، در میان مسلمانان بوده است. دیار بکری در کتاب «تاریخ الخمیس»مینویسد: مسلمانان پیوسته ماه ولادت پیامبر را گرامی داشته و جشن میگیرند و اطعام میکنند و به فقرا صدقه میدهند، اظهار شادمانی مینمایند و سرگذشت ولادت او را بیان میکنند، چه بسا کراماتی برای آنان ظاهر میشود. عین این سخن را عالم دیگری به نام ابن حجر قسطلانی در کتاب خود آورده است.
از بیان گذشته فلسفه سوگواری برای پیشوایان دینی روشن میگردد، زیرا هر نوع ترتیب مجلس برای ذکر مصائب و مشکلات آنان نوعی اظهار محبت و مهر ورزیدن است، اگر یعقوب سالیان درازی برای فقدان عزیزش یوسف گریه کرد اشک ریخت ریشه آن، علاقه باطنی او به فرزندش بود، هرگاه علاقمندان به خاندان رسالت در پرتو مهری که به آنان دارند، در روزهای درگذشت آنان، اشگ بریزند و گریه کنند، در حقیقت از یعقوب پیامبر پیروی کردهاند.
اصولا تشکیل مجلس برای فقدان عزیزان کاری است که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم آن را در جنگ احد پیریزی کرد آنگاه که از گریه زنان انصار برای شهدای احد آگاه گشت، به یاد عموی بزرگوار خود افتاد و فرمود: «ولکن حمزة لا بواکی له» : «ولی کسی بر حمزة گریه نمیکند». وقتی یاران پیامبر علاقه رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را به برپایی مجلس عزا بر عموی خویش احساس کردند، به زنان خود دستور دادند تا مجلسی برپا کرده و بر عموی پیامبر سوگواری کنند. مجلس تشکیل شد، و رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم از ابراز عواطف آنان تقدیر، و در حق آنان دعا کرد، و فرمود: «رحم الله الانصار»، سپس از سران انصار خواست به زنان دستور دهند تا به خانههای خود بازگردند.
گذشته از این، سوگواری برای شهیدان راه حق، فلسفه دیگری نیز دارد و آن اینکه بزرگداشتیاد آنان مایه حفظ مکتب آنهاست، مکتبی که اساس آن را فداکاری در راه دین و تن ندادن به ذلت و خواری تشکیل میدهد. و منطق آنان این است که «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است» و در هر عاشورای حسینی این منطق احیاء میگردد و ملتها از نهضت او، درس آموخته و میآموزند.
مهر ورزیدن و دوست داشتن پیامبر و خاندانش یکی از اصول اسلام است که قرآن و سنت بر آن تاکید دارند. قرآن کریم در این باره میفرماید: (قل ان کان آباؤکم و ابناؤکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله بامره و الله لا یهدی القوم الفاسقین) (توبه / 24): بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و بستگان شما و اموالی که بدست آوردهاید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و مسکنهای مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند، و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمیکند.
و در آیه دیگر میفرماید: (الذین آمنوا به و عزروه و نصروه واتبعوا النور الذی انزل معه اولئک هم المفلحون) (اعراف / 157) : کسانی که به او ایمان آوردهاند و او را تکریم کرده و کمک نمودهاند و از نوری که بر وی فرود آمده پیروی کردهاند، رستگارانند.
خدا در این آیه برای رستگاران چهار ویژگی میشمارد:
1 . ایمان به پیامبر: (آمنوا به).
2 . تعزیز و تکریم او: (عزروه).
3 . یاری کردن او:(نصروه).
4 . پیروی از نوری (قرآن) که نازل شده است (واتبعوا النور الذی انزل معه).
با توجه به اینکه یاری کردن پیامبر در ویژگی سوم آمده است، قطعا مراد از (عزروه) در ویژگی دوم همان تکریم و تعظیم پیامبر است، و مسلما تکریم پیامبر مخصوص دوران حیات او نیست،همچنانکه ایمان به وی که در آیه وارد شده، چنین محدودیتی ندارد.
درباره محبت به خاندان رسالت کافی است که قرآن آن را به صورت پاداش رسالت (البته به صورت پاداش نه پاداش واقعی) ذکر کرده و میفرماید: (قل لا اسالکم علیه اجرا الا المودة فی القربی) (شوری / 23): بگو من برای ادای سالتخدا از شما پاداشی نمیطلبم، جز محبت ورزیدن به بستگان و نزدیکانم.
محبت و تکریم نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و سلم نه تنها در قرآن آمده، بلکه در احادیث اسلامی نیز بر آن تاکید شده است، که دو نمونه آن را یادآور میشویم:
: هرگز یک نفر از شما مؤمن واقعی نخواهدبود، مگر اینکه من برای او از فرزندانش و همه مردم محبوبتر باشم.
2 . در حدیث دیگر میفرماید: ثلاث من کن فیه ذاق طعم الایمان: من کان لا شیء احب الیه من الله و رسوله، و من کان لئن یحرق بالنار احب الیه من ان یرتد عن دینه، و من کان یحب لله و یبغض لله» :سه چیز است که هر کس دارای آن باشد، مزه ایمان را چشیده است:1 . آن کس که چیزی برای او از خدا و رسولش گرامیتر نباشد.2 . آن کس که سوخته شدن در آتش برای او محبوبتر از خروج از دین باشد. 3. آن کس که برای خدا، دوستیا دشمن بدارد.
محبتخاندان پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم نیز در احادیث اسلامی مورد تاکید واقع شده است که برخی را یادآور میشویم:
1 . پیامبر گرامی صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: «لا یؤمن عبد حتی اکون احب الیه من نفسه و تکون عترتی احب الیه من عترته، و یکون اهلی احب الیه من اهله» : مؤمن به شمار نمیرود بندهای مگر اینکه مرا بیش از خود دوست بدارد، و فرزندان مرا بیش از فرزندان، و خاندان مرا فزون از خاندان خود، دوست بدارد.
2 . در حدیث دیگر درباره خود میفرماید: «من احبهم احبه الله و من ابغضهم ابغضه الله» : هر کس آنها را دوست بدارد، خدا را دوست داشته و هر کس آنها را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است.
تا این جا با دلایل این اصل (مهر ورزیدن به پیامبر و عترتش) آشنا شدیم، اکنون سؤال می شود:
1 . سودی که امت از مهر ورزیدن به پیامبر و عترت او میبرد چیست؟!
2 . شیوه و تکریم نسبت به پیامبر و خاندان او چیست؟!
درباره مطلب نخستیادآور میشویم: محبت به انسان با کمال و با فضیلت، خود نردبان صعود به سوی کمال است، هر گاه انسانی فردی را از صمیم دل دوست بدارد، کوشش میکند خود را با او همگون سازد و آنچه که مایه خرسندی او است انجام داده، و آنچه او را آزار میدهد ترک نماید.
ناگفته پیداست وجود چنین روحیهای در انسان مایه تحول بوده و سبب میشود که پیوسته راه اطاعت را در پیش گیرد و از گناه بپرهیزد. کسانی که در زبان اظهار علاقه کرده ولی عملا با محبوب خود مخالفت میورزند، فاقد محبت واقعی میباشند، در دو بیتی که به امام صادق علیه السلام نسبت داده شده است به این نکته اشاره شده آنجا که میفرماید:
تعصی الاله و انت تظهر حبه هذا لعمری فی الفعال بدیع لو کان حبک صادقا لاطعته ان المحب لمن یحب مطیع
«خدا را نافرمانی میکنی و اظهار دوستی مینمایی،به جانم سوگند،این کار شگفتی است.
اگر در ادعای خود راستگو بودی او را اطاعت میکردی، حقا که مرید پیوسته مطیع محبوب خود میباشد».
اکنون که برخی از ثمرات مهرورزی به پیامبر و خاندان او روشن شد، باید به شیوه ابراز آن بپردازیم: مسلما مقصود حب درونی بدون هیچ گونه بازتاب عملی نیست، بلکه مقصود مهری است که در گفتار و رفتار انسان بازتاب مناسبی داشته باشد.
شکی نیست که یکی از بازتابهای محبت به پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم و خاندان او پیروی عملی از آنان است، چنان که اشاره شد، ولی سخن در دیگر بازتابهای این حالت درونی است، و اجمال آن این است که هر گفتار یا رفتاری که در نظر مردم نشانه محبت و وسیله گرامی داشت افراد به شمار میرود، مشمول این قاعده میباشد، مشروط بر اینکه، با عمل مشروع او را تکریم کند، نه با عمل حرام.
بنابراین، گرامی داشت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و خاندان او در هر زمان خصوصا در سالروز ولادت یا وفات - یکی از شیوههای ابراز محبت و گرامی داشت مقام و منزلت آنان است و آزین بندی در روزهای ولادت و روشن کردن چراغ و برافراشتن پرچم و تشکیل مجلس برای ذکر فضایل و مناقب پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم یا خاندان او، نشانه محبت به آنان و وسیله ابراز آن به شمار میرود و به این خاطر تجلیل پیامبر در ایام ولادت یک سنت مستمر، در میان مسلمانان بوده است. دیار بکری در کتاب «تاریخ الخمیس»مینویسد: مسلمانان پیوسته ماه ولادت پیامبر را گرامی داشته و جشن میگیرند و اطعام میکنند و به فقرا صدقه میدهند، اظهار شادمانی مینمایند و سرگذشت ولادت او را بیان میکنند، چه بسا کراماتی برای آنان ظاهر میشود. عین این سخن را عالم دیگری به نام ابن حجر قسطلانی در کتاب خود آورده است.
از بیان گذشته فلسفه سوگواری برای پیشوایان دینی روشن میگردد، زیرا هر نوع ترتیب مجلس برای ذکر مصائب و مشکلات آنان نوعی اظهار محبت و مهر ورزیدن است، اگر یعقوب سالیان درازی برای فقدان عزیزش یوسف گریه کرد اشک ریخت ریشه آن، علاقه باطنی او به فرزندش بود، هرگاه علاقمندان به خاندان رسالت در پرتو مهری که به آنان دارند، در روزهای درگذشت آنان، اشگ بریزند و گریه کنند، در حقیقت از یعقوب پیامبر پیروی کردهاند.
اصولا تشکیل مجلس برای فقدان عزیزان کاری است که رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم آن را در جنگ احد پیریزی کرد آنگاه که از گریه زنان انصار برای شهدای احد آگاه گشت، به یاد عموی بزرگوار خود افتاد و فرمود: «ولکن حمزة لا بواکی له» : «ولی کسی بر حمزة گریه نمیکند». وقتی یاران پیامبر علاقه رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را به برپایی مجلس عزا بر عموی خویش احساس کردند، به زنان خود دستور دادند تا مجلسی برپا کرده و بر عموی پیامبر سوگواری کنند. مجلس تشکیل شد، و رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم از ابراز عواطف آنان تقدیر، و در حق آنان دعا کرد، و فرمود: «رحم الله الانصار»، سپس از سران انصار خواست به زنان دستور دهند تا به خانههای خود بازگردند.
گذشته از این، سوگواری برای شهیدان راه حق، فلسفه دیگری نیز دارد و آن اینکه بزرگداشتیاد آنان مایه حفظ مکتب آنهاست، مکتبی که اساس آن را فداکاری در راه دین و تن ندادن به ذلت و خواری تشکیل میدهد. و منطق آنان این است که «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است» و در هر عاشورای حسینی این منطق احیاء میگردد و ملتها از نهضت او، درس آموخته و میآموزند.
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
پیامبر اسلام برای بنیانگذاری یک جامعه جاوید و امت واحد به عنوان بزرگترین و قدسی ترین معمار کاخ اجتماع به پی افکنی بنای برومند و استواری پرداخت که در سایه آن روشن ترین، اصیل ترین و جاویدترین تمدنها به وجود آمد و بشر را از همه مزایای یک تمدن عالی انسانی که هرگز دستخوش توفان روزگار نخواهد شد، برخوردار ساخت.
تمدن چیزی جز تشکیل هیئت اجتماعیه با معتقدات و مقررات حکومتی و آداب مربوطه نیست. تمدن و اجتماع بشری از قدیمی ترین مراحل خود زاییده مذهب و تحت تأثیر شدید آن بوده است.
اداره هیئت اجتماعیه یا تمدن از یک طرف و مذهب از طرف دیگر پا به پای هم پیش رفته اند. توسعه، تمدن و هیئت اجتماعیه ناگزیر احتیاج به معتقدات مذهبی مشترک و متکامل دارند.
در سایه اشتراک در عقیده و توحید در پرستش است که رفع دشمنی و ایجاد ائتلاف و اتحاد از طریق تأسیس دولتی که تمام افراد بشر بتواند در سایه آن زیست کند، امکان پذیر می شود .
امیرالمؤمنین علی(ع) درباره پیامبران می فرماید: « فبعث فیهم رسله لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیرولهم دفائن العقول ویردهم الآیات المقدره.» « پس خداوند، پیامبران خود را بین مردمان برانگیخت تا پیمان خدا را از آنها بخواهند و نعمت فراموش شده حق را یادآوری کنند و از راه تبلیغ با آنان سخن گویند و خردهای پنهان شده را برانگیزند و به کار اندازند و شانه های قدرت را به آنان بنمایانند.»
پس وظیفه پیامبران برانگیختن خردها و روشنگری اندیشه هاست در پرتو پیوستگی عقول به مبدأ حکمت الهی و برانداختن پرده های جهل و خرافه و گسستن زنجیرهای بردگی و همین است رمز اوج فکری انسان و چرخش مولد خرد آدمی که موجب بروز دانشها و ایجاد تمدنها و اخلاقیات و فرهنگهاست.
اساس دعوت محمد(ص):
پیامبر اسلام برای بنیانگذاری یک جامعه جاوید و امت واحد به عنوان بزرگترین و قدسی ترین معمار کاخ اجتماع به پی افکنی بنای برومند و استواری پرداخت که در سایه آن روشن ترین، اصیل ترین و جاوید ترین تمدنها به وجود آمد و بشر را از همه مزایای یک تمدن عالی انسانی که هرگز دستخوش توفان روزگار نخواهد شد برخوردار ساخت و اساس چنین دعوت جاوید را برچنین مبانی مقدس و عالی استوار کرد:
وحدت بشریت
عقیده وحدت بشریت یکی از کمکهای بی مانندی است که پیامبر اسلام در راه تمدن بشر انجام داد و این وحدت در حقیقت یکی از ثمرات طبیعی اعتقاد به یگانگی خداوند است که اساس تعلیمات اسلامی است.
قرآن مجید از بیان پروردگار چنین می فرماید: «شما مردمی یگانه اید و من خدای یکتای شما هستم، پس از نافرمانی من بپرهیزید.»
وحدت بشریت یک امر عملی واقعی بود که با تمام شئونش در مراتب علمی و عملی وحی و رفتار پیامبر مورد عنایت قرار گرفت. بنابراین افراد بشر در هر کشوری زندگی کنند و با هر زبانی سخن بگویند و هر رنگی که داشته باشند، همه آنها یک خانواده شناخته شده اند چنانکه خداوند فرمود: «ای مردم از نافرمانی خدایی که شما را از یک پدر آفرید، بپرهیزید.» زندگی بر اساس این افکار چهره جدیدی به خود گرفت و نتیجه طبیعی، آن شد که بردگان سیاه و شریف ترین مردان قریش در جامعه اسلامی در یک رتبه شناخته می شدند و این بزرگترین قدم اساسی بود که در راه ایجاد وحدت بشریت و پی ریزی اساسی ترین مراحل تمدن بشر برداشته شده است.
شأن زندگی انسان و مقام خالق هستی
دیگر گام بلندی که از سوی پیامبر به جهت تمدن بشر برداشته شده است اندیشه بزرگی و شرافت انسان بود و آن نیز یکی از نتایج طبیعی اعتقاد به یگانگی مبدأ آفرینش است که پیامبر اسلام در تعلیمات خود اهمیت فراوانی به آن می داد و بر حسب گفته اش انسان اشرف آفریدگان خداست و جز خدا هیچکس شایسته پرستش او نیست.
خدمتگذاری بشر
برای تشکیل جامعه واحد و متمدن، بایستی همه افراد جامعه به یکدیگر بپیوندند، توانایان به ناتوانان خدمت کنند و همگی حلقه های کبیر به هم پیوسته و گسست ناپذیری را تشکیل دهند و همین همگامی و حس همکاری است که تحت عنوان زکات یکی از بزرگ ترین فرامین اسلامی را تشکیل می دهد و همه جا مرادف فریضه صلوة که رمز بقاء روحی بشر است قرار می گیرد و در این صورت حلقه برادری دینی به وجود می آید. « اگر توبه آوردند و نماز کردند و زکات دادند در این دین برادران شمایند.»
بشر دوستی
بشردوستی و مهرورزی در جان و طبیعت پیامبر جای داشت. او نه تنها برای دردهای مادی و نیازهای دنیایی مردم نگران بود، بلکه برای فسادهای اخلاقی و انحرافهای روحی بشری بیشتر نگران بود. تا آنجا که خداوند به او فرمود: «شاید از غصه ایمان نیاوردن آنان خود را هلاک کنی.» پیامبر می فرمایند: « افراد مسلمان در دلسوزی و مهربانی با یکدیگر مانند اندامهای یک پیکر هستند که هر گاه عضوی به درد آید دیگر عضوها نیز دردناک می شوند.» و این بهترین دستورالعمل حیات، مدلی برای ایجاد یک ملت زنده، بیدار، پیشرو و متمدن است.
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
حديث اسلامي: هل الدين الاالحب. آيا دين غير از محبت چيزي است
حافظ: نهال دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد درخت دشمني بركن كه رنج ببشمار آرد
بودائيسم ـ دهاماپادا: يك عقل صحيح و درست خدمتي را خواهد كرد كه نه يك پدر و نه يك مادر و نه يك خويش مي كنند.
انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه ميگذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است؛ و راه سوم از تجربه ميگذرد، اين تلخترين راه است. کنفسيوس
كنفوسيوس ـ آنالكتها1: يك جوان هنگامي كه در خانه است بايد نسبت به پدر و مادر و در خارج نسبت به بزرگتران با محبت و احترام باشد، بايستي مشتاق و درستكار باشد. بايستي محبت او نسبت به همه جوشان بوده و دوستي نيكو را در خود پرورش دهد.
دين كنفوسيوس: لائوتان از كنفوسيوس پرسيد: منظور شما از نيكوكاري و درستي چيست؟ كنفوسيوس گفت: «منظور اين است كه در عميق ترين باطن قلب خود نسبت به همه چيز محبت روا داريم، همة مردمان را دوست بداريم و سخت از افكار خودخواهانه بپرهيزيم. اين است ماهيت نيكوكاري و درستي» در جائيكه محبت باشد جدائي نيست.
دين تائو «كان ينگ يين»: با همه به مدارا و حسن سلوك و محبت رفتار كن
كتاب امثال سليمان نبي 15: خوان به قول درجائي كه محبت باشد بهتر است از گاوپرواري كه با آن عدوات باشد.
رساله اول يوحناي رسول باب چهارم: اي حبيبان يكديگر را محبت بنمائيم زيرا كه محبت از خداست و هر كه محبت مي نمايد از خدا مولود شده است و خدا را مي شناسد و كسي كه محبت نمي نمايد خدا را نمي شناسد زيرا خدا محبت است.
امانوئل كانت: فرق است ميان آن كسي كه عملي از روي تمايل طبيعت انجام مي دهد و آن كه براي اداي تكليف احترام به قانون مي كند، اولي حظ نفس برده و دومي اداي وظيفه كرده است.
يوهان گتليپ فيخته: ظهور نيكي در اشخاص تجلي و نمايش ذات حق است و ذات حق منشاء درستي اخلاق و كردار است.
شوپنهاور: شفقت بسيار خوب و بنياد اخلاق مي باشد، اما سعادت و آزادي تام در سلب كلي اراده و خواهش است.
اگوست كنت: ترقي نوع انسان بسته به ميزان غلبه جنبة انساني بر جنبة حيواني است. هنوز حس خودپرستي در مردم غالب است و مدار امر برزد و خورد و جنگ و جدال است.
چارلز داروين: بزرگترين كمال كه موجودات جاندار در سير تحولي و تكاملي به آن رسيده اند پديد آمدن عواطف و احساسات قلبي است كه در انسان بوجود آمده است و انسان اگر مي خواهد حيوان نباشد بايد رحم و مروت و كرم و شجاعت و نوع پرستي و خير خواهي را در خود بپرورد.
هربرت اسپنسر: چون در تكامل زندگي بايد كثرت به وحدت برسد مردم بايد به معاشرت زندگي كنند و تا حدي دست از خود خواهي بردارند و رعايت حال ديگران را كنند. هر فردي بايد خوشي ديگران را هم بخواهد.
فردريش نيچه: خودپرستي حق است و شفقت ضعف نفس و عيب است. حالا كه خوب يا بد بدنيا آمده ام بايد از دنيا متمتع شوم هر چه بيشتر بهتر. براي حصول اين امر اگر هم بيرحمي و مكرو فريب و جدال و جنگ لازم آيد انجام ميدهم . آنچه مزاحم و مخالف اين فرض است اگر چه راستي و مهرباني و فضيلت و تقوي باشد بد است.
ارسطو: خودخواهي ازآن جهت بداست كه غالب مردم برتري كه براي خودنسبت بديگران قائلند در تحصيل مال يا جاه يا لذتها است.
ولتـر: علم انسان را دانشمند ميكند ولي آدم نمي كند.
برگرفته ازhttp://aosveh.blogfa.com/
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |
ريشه تمام مسايل اخلاقى را سه قوّه تشكيل مى دهد:شهوت ، غضب و تفكر. اين سه نيرو نفس را به اّتخاذ علوم وادارمى كند كه افعال مناسب آن قوه از آن سرچشمه مى گيرد
توضيح اين كه : كليه افعال انسانى يا به جلب منفعت بازگشت مى كند، مانند خوردن و آشاميدن و لباس پوشيدن و امثال اين ها. يا به دفع ضرر باز مى گردد مانند دفاع از جان و مال و حيثيت و مانند آن و يا از قبيل افعالى است كه به تصور و تصديق فكرى مربوط است ، مانند تشكيل قياس و اقامه دليل براى مطالب گوناگون . قسم اول از قوّه شهويّه و قسم دوم از قوّه غضبيّه و قسم سوم از قوه فكريه سرچشمه مى گيرد و چون ذات انسان از تركيب و اّتحاد اين قواى سه گانه حاصل شده وبر اثر اين تركيب مى تواند مبداء افعال خاصى شود ودر سايه آن به سعادتى كه اين تركيب به خاطر آن قرار داده شده نايل گردد لذا همواره بايد مواظب باشد هيچ يك از اين سه قوه از مسير اعتدال خارج نشود زيرا اگر افراط و تفريطى در يكى از اين ها رخ دهد سعادت حاصل نمى شود.
در علم اخلاق حد اعتدال هر يك از قواى سه گانه را روشن كردند به اين ترتيب كه حد اعتدال قوه شهويه عفت و حد افراط و تفريط آن حرص و تنبلى است حد اعتدال قوه غضبيه شجاعت و افراط و تفريط آن تهور و ترس است حد اعتدال قوه فكريه حكمت و افراط و تفريط آن جربزه و كودن بودن است از مجموع اين ملكات معتدله در نفس ملكه چهارمى به وجود مى آيد كه عدالت ناميده مى شود.
مرحوم علامه طباطبايى مى فرمايد: مجموعه اين چهار اصل (عفت ، شجاعت ، حكمت ، عدالت ) اصول اخلاق فاضله را تشكيل مى دهد كه دانشمندان ذكر كردند و لكن سه مكتب و مسلك در اينجا وجود دارد:
1. مكتبى كه مى گويد: انسان بايد حد اعتدال اين قوا و نيروهاى سه گانه را بشناسد و رعايت كند تا بتواند صفات فاضله را كسب كرده و از رذايل بپرهيزد و بدين وسيله سعادت علمى خود را تكميل نموده و اعمالى از او سر زند كه موجب ستايش اجتماع و محبوبيت جامعه گردد.
2. مكتب پيامبران الهى : اين مكتب نيز از جهاتى شبيه مكتب اول است ولى فرقى كه در ميان اين دو وجود دارد از نظر هدف ونتيجه است ؛ چون در مكتب انبيا هدف سعادت حقيقى انسان ، يعنى تكميل ايمان به خدا وآيات او وآسايش اخروى است كه يك سعادت حقيقى وواقعى باشد نه اين كه فقط از نظر مردم سعادت است ولى در مكتب اول ، هدف از اصلاح اخلاق كسب محبوبيت در نظر مردم ودارا بودن صفاتى كه مورد ستايش جامعه است مى باشد.
3. مكتب اخلاقى قران ؛ كه با دو مكتب سابق يك فرق اساسى دارد و آن اين كه هدف در اين جا ذات خداوند است نه كسب فضيلت انسانى و به همين دليل بسا مى شود كه طرز مشى آن با دو مكتب سابق فرق مى كند.
توضيح اين كه هنگامى كه انسان رو به كمال مى رود و ترقياتى در اين زمينه نصيب وى مى شود دل او مجذوب تفكر درباره خدا و توجه به اسما و صفات عاليه حق كه از هر نقصى منزه و مبر است مى گردد و اين حالت جذبه و كشش روز به روز زيادتر و شديدتر و توجه به خداوند عميق تر مى گردد و به آنجا مى رسد كه خدا را چنان عبادت مى كند كه گويا او را مى بيند و خداوند او را مى بيند همواره جلوه او را در تجليات جذبه و شوق و توجه مشاهده مى كند. در اين هنگام محبت و شوق او روز افزون مى گردد زيرا عشق به كمال و جمال جزء فطرت انسان و خميره اوست قرآن مى فرمايد: والذين امنوا اشدّ حبّا للّه (104)
آن ها كه به خدا ايمان دارند محبتشان به خداوند شديدتر است .
همين معنى او را به پيروى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در تمام افعال و حركات وادار مى كند زيرا عشق به يك چيز، مستلزم عشق به آثار آن است و پيامبر هم از آثار و آيات اوست چنان كه جهان و آن چه در جهان است از آثار و آيات اوست . آتش اين شوق و محبت باز تيزتر مى گردد و به جايى مى رسد كه از همه چيز صرف نظر كرده ، تمام توجهش به ذات او مى شود فقط او را دوست مى دارد دلش تنها براى او خاضع است ... در اين حال طرز تفكر و عمل او با سايرين فرق مى كند هيچ چيز را نمى بيند مگر آن كه خدا را پيش از آن و با آن مشاهده مى كند همه چيز در نظر او از درجه استقلال ساقط شود. بنابراين جز او نمى خواهد و جز او نمى جويد و از غير او طلب نمى كند و از غير او نمى ترسد فعل و ترك و انس و وحشت و خشنودى او فقط به خاطر خداست ؛ تاكنون دنبال هر كار و فضيلتى مى رفت به خاطر اين بود كه فضيلت انسانى است ولى اكنون جز خدا نمى خواهد سر منزل مقصود او خدا؛ زاد و توشه او ذلت و بندگى در پيشگاه الهى و راهنماى او شوق و محبت الهى است .(105)
معيار فضيلت اخلاقى
يكى از مسايل اساسى فلسفه اخلاق ، اين است كه ملاك ومعيار فضيلت اخلاقى چيست و چگونه مى توان فعل اخلاقى را از فعل طبيعى باز شناخت ؟ بعضى عملى را فعل اخلاقى دانسته اند كه به انگيزه ديگرخواهى صورت پذيرد و بعضى ديگر ملاك فعل اخلاقى را در اين دانسته اند كه از وجدان انسان سرچشمه گيرد وبرخى عقلى بودن فعل را لازم اخلاقى بودن آن معرفى كرده اند.
استاد شهيد مطهرى مى فرمايد: كارهايى كه ما به آن ها مى گوييم كار اخلاقى ؛ مى بينيم فرقشان با كار عادى اين است كه قابل ستايش و آفرين و تحسين اند. به عبارت ديگر: بشر براى اين گونه كارها ارزش قايل است . تفاوت كار اخلاقى با كار طبيعى در اين است كه كار اخلاقى در وجدان هر بشرى داراى ارزش است و يك كار ارزشمند و گران بهاست و بشر براى اين كار قيمت وارزش قايل است آن هم نه قيمت مادى بلكه مافوق ارزش هاى مادى .(106)
آنچه مسلم است اين است كه فعلى را مى توان اخلاقى ناميد كه انسان را در رسيدن به كمال يارى كند، يعنى فعلى و صفتى كه به هر اندازه كه انسان را در رسيدن به كمال نهايى ((قرب به خداوند)) يارى كند يا زمينه را براى رسيدن به مقام قرب الهى فراهم آورد به همان اندازه از ارزش اخلاقى برخوردار است . با توجه به اين كه كمال نهايى انسان ، رسيدن به مقام قرب الهى است . در نتيجه هر فعل و صفتى كه انسان را در رسيدن به اين مرتبه يارى كند و سبب ارتقاى انسان در مراتب قرب به پروردگار باشد فضيلت محسوب مى شود.(107)
اهمّيت تربيت اخلاقى
آن قدر كه قرآن كريم و روايات اسلامى به مساءله تربيت اخلاقى انسان ها اهميت قايل شده اند نسبت به كمتر موضوعى اين طور توجه كرده اند چون رعايت اين مساءله باعث يك زندگى آرامبخش در جامعه مى شود مساءله حسن خلق و ملاطفت در برخوردها و ترك خشونت در معاشرت و احترام افراد مختلف را در نظر گرفتن و به شخصيت و حقوق ديگران ارج قايل شدن ، از جمله صفات عالى و روحى هر انسان خود ساخته و تربيت شده است .
قرآن كريم دستورات فراوانى در زمينه عفو و بخشش ، مدارا كردن ، مهربان بودن و برادرى و اخوّت بين مؤمنين را توصيه فرموده و پيامبر اكرم را صاحب خلق عظيم معرفى نموده است ، تا رفتار و گفتار او سرمشق و الگوى همه مسلمان ها باشد. در روايات به مساءله تربيت اخلاقى عنايت خاصّى شده است .
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد: ما يوضع فى ميزان امرء يوم القيمة افضل من حسن خلق .(108) در روز قيامت چيزى برتر و بالاتر از حسن خلق در ترازوى عمل كسى نهاده نمى شود و نيز مى فرمايد: اكثر ما تلج به امتى الجنة تقوى اللّه و حسن الخلق .(109) بيشترين چيزى كه سبب مى شود امت من به خاطر آن وارد بهشت شوند تقواى الهى و حسن خلق است . و نيز مى فرمايد: حسن الاخلاق نصف الدين (110) اخلاق نيك نصف دين است .
حضرت على عليه السلام مى فرمايد: ربّ عزيز اذلّه خلقه و ذليل اعزّه خلقه (111) بسا انسان بلند پايه اى كه اخلاق وى موجب سقوط او گرديد و بسا انسان ضعيفى كه اخلاق او مايه عزت و سربلندى او مى شود.
104- بقره ، 165.
105- الميزان ، ج 1، ص 376 378.
106- فلسفه اخلاق ، شهيد مطهرى ، ص 13.
107- اخلاق اسلامى ، ص 53.
108- اصول كافى ، ج 2، ص 81.
109- بحارالانوار، ج 71، ص 375.
110- خصال ، ج 1، ص 30.
111- بحارالانوار، ج 71، ص 396.
برگرفته ازhttp://aosveh.blogfa.com
نوشته شده توسط نعمت اللهی در ساعت | لینک ثابت |

